چون عربستان و شيخ نشين ها، نيز چنان تحت فشارند كه با دادن آزادى، انتظار انفجار و
فروپاشى آن ها احتمالى جدى است. در اين كشورها البته هنوز انگليس از سنتى ها حمايت
مى كند و امريكا نيز مدرن ها را تقويت مى نمايد. در كويت، اپوزيسيون (گروه مخالف)
از نوع امريكايى، در مقابل جناح حاكم سنتى فعال است. دو مجلس وجود دارد كه يك سرى
فكل كراواتى ها و غيرقبيله اى ها و تكنوكرات ها هستند، در مقابل سنتى ها كه از سوى
انگليس حمايت مى شوند.
سومين ويژگى رژيم پيشين اين بود كه على رغم استبدادى بودن، فرد حاكم نبود; بلكه
شبكه اى از كارگزاران حاكم بودند كه يك نفر رهبر هم در داخل نداشتند و همگى سرنخشان
به طور جداگانه به خارج وصل مى شد. كه البته تأثير اين ويژگى در سقوط رژيم موضوع
بحث ماست و در واقع، شعار استقلال خواهى و آزادى خواهى درمقابل همان دو ويژگى
وابستگى و استبداد بود. البته نظام فاسد بود; وابستگان آن هركدام به شكلى به قدرت
هاى اقتصادى وصل بودند و مى خوردند و مى دزديدند. مردم هم اين ويژگى ها يا بزرگ شده
اش را مى ديدند و طبعاً به واكنش و طرز تلقى انزجار آميز كشيده مى شدند، كه اين هم
يكى ديگر از ويژگى هاى رژيم سابق است كه نتيجه همان خصيصه هاى پيشين است. اسكندر
مقدونى به جانشينانش وصيت مى كند كه اگر مى خواهيد مُلكتان دوام يابد پست ترين و
سفله ترين و پايين ترين افراد را در رأس حكومت بگذاريد. نتيجه اين مى شود كه «نه در
غربت دلم شاد است، نه رويى در وطن دارم». نه به سمت مردمشان مى توانند بروند و نه
مى توانند در مقابل آن ها تركتازى كنند; چون مردم اين ها را نمى پذيرند. بنابراين
هميشه مجبورند جيره خوار شما باقى بمانند.
اين چهار ويژگى، همگى در انقلاب اسلامى مؤثر بود; يعنى استقلال و آزادى از
وابستگى رژيم و استبداد آن نشأت مى گرفت، جمهورى اسلامى هم بُعد ضديت با فساد، اعم
از فساد فرهنگى و فساد سياسى و فساد اقتصادى، را در پيشينه خود حمل مى كرد. اسلام
بار قدسى و آسمانى داشت كه مردم خواسته هاى خود را در آن مى جستند و به اين نتيجه
رسيده بودند كه مى توانند كاستى ها و نابسامانى هايى را كه در كشور احساس مى شود،
با اسلام رفع و حل كنند. نظام سياسى حاكم، طيفى بود كه هزار فاميل داشت، هزار فاميل
وابسته به رژيم; و بنابراين چنين است كه اسلام مى آيد و به اين وضع خاتمه مى دهد.
از آن طرف هم، همه سرگشته و مبهوت بودند. امريكا مى گفت حقوق بشر، و انگليس هم
حمايت مى كرد. شاه هم منتظر بود ببيند امريكا چه مى گويد، انگليس چه
مى گويد. اين نكات است كه شكل گيرى انقلاب را توضيح مى دهد. اگر رژيم وابسته نبود،
مستبد نبود فاسد نبود، بالطبع، كسى به فكر انقلاب و سرنگونى آن نمى افتاد. همه اين
عوامل دست بدست هم داد و سبب شد، نظام سابق نتواند به حيات خود ادامه دهد.
ويژگى ديگرى هم كه اشاره كردم، عدم وابستگى رژيم به هر قشر و طبقه داخلى بود.
رژيم به لحاظ اقتصادى و اجتماعى در داخل پايگاهى نداشت. در اين مورد، بحث رضاشاه و
سركوب خزعل را خيلى ها يك نقطه ابهام تلقى مى كنند و مى گويند: اگر رضاشاه انگليسى
بود، چطور شيخ خزعل را كه كاملا كارگزار انگليس در خوزستان بود سركوب مى كند و
انگلستان در مقابل اين صحنه سكوت مى كند؟ در حالى كه فرق رضاخان با خزعل در اين است
كه خزعل براى خودش يلى است، مشهور است، قبيله و عشيره دارد و اين مجموعه را به
انگلستان اجاره داده و با آن قرارداد بسته است. ايل بختيارى هم كه سرانش به انگليسى
ها نزديك بودند، ايل را در خدمت اهداف انگليس قرار داده بودند، ولى خود، افراد
استخوان دارى بودند. انگليسى ها احساس مى كردند يك روز هم ممكن است شيخ خزعل با
آلمان ها وارد زدوبند شود. زيرا تكيه گاه محكمى به داخل داشت. خلاصه، اين ها به
نحوى پايگاه اجتماعى داشتند و به يك جريان اجتماعى در داخل كشور وابسته بودند. ولى
رضاشاه اين ويژگى را نداشت. و به وسيله هيچ قشر و طبقه اى در داخل حمايت نمى شد. و
به همين جهت، سقوطش هم سهل بود. اين پاسخى است كه مى توان به آن سؤال داد.
البته در آن دوره بعد از اين كه روسيه تزارى بساطش برچيده شد و بلشويك ها روى
كار آمدند، حاكميت انگلستان بلامنازع شد و به اين نتيجه رسيد كه مى تواند در حاكميت
ايران تمركز ايجاد كند. شايد اين امر يكى از عوامل مهم تقويت دولت مركزى و برچيدن
شيخ خزعل گرديد..
درباره ايجاد تمركز در حاكميت ايران، چنانكه در اسناد وزارت خارجه انگليس مى
خوانيد، بين خود مقامات انگليسى هم اختلاف است. مى گويند ما الآن نيازمند حكومت
مركزى نيرومندى در ايران هستيم كه دست كم بيست سال بتواند ثبات را در اين كشور
برقرار كند. با توجه به انقلاب بلشويكى در روسيه، و شايد خطرى كه از سمت شمال احساس
مى كردند و خلأ قدرت ناشى از كنار رفتن موقت روسيه از ايران، به اين نتيجه رسيدند
كه شيخ خزعل، حداكثر كارى كه مى كند منافع ما را در يك منطقه حفظ مى كند، ولى دولت
رضاخان همه ايران را براى ما حفظ مى كند. پس اين را ترجيح مى دهيم.
يعنى در تزاحم منافع و تزاحم وابستگان، كوچك ترها قربانى مى شوند..
بلى، مى خواهم بگويم كه رضاخان وابستگى و نوع نوكرى اش هم فرق داشت; اين
وابسته مطمئن ترى بود. زيرا به طور مستقيم در استخدام بود و خود، مدعى نبود و قدرت
مستقلى در اختيار نداشت كه بتواند سركشى كند.
اگر مرورى بر تحولات اقتصادى در اين دوره بكنيم، نقاط برجسته اى وجود دارد كه
مى تواند عامل تأثير در بروز بحران و وقوع انقلاب باشد. ابتدا اصلاحات ارضى است كه
در اوايل دهه چهل مطرح مى شود. بعد مسئله افزايش قيمت نفت پيش مى آيد كه در اوايل
دهه پنجاه با درآمد سرشارى كه متوجه ايران مى كند، تحولاتى را در تصميم گيرى ها و
طرح هاى رژيم ايجاد مى كند و طرح هاى بزرگ و بلند پروازانه صنعتى اى، مثل مس
سرچشمه، نيروگاه اتمى، شبكه برق سراسرى، پتروشيمى و... را به دنبال مى آورد، كه
تحليلگران البته با نگاه هاى متفاوتى به اين دوره مى پردازند. جناب عالى تأثير اين
رخدادها در وقوع انقلاب اسلامى را چگونه بررسى مى فرماييد؟.
ما يك بحران اقتصادى را از سال 39 تا 43 در كشور داشتيم كه به دنبالش يك سرى
بحران هاى سياسى هم پديدار گشت. اختلافاتى كه با امريكا در زمان كندى به وجود آمد،
سبب شد تا كمك ها، وام ها، و اعتبارات امريكا ناگهان قطع شود و اقتصاد كشور از
ناحيه قطع اين كمك ها دچار يك دوره سه ـ چهارساله بحرانى شد. از سال 41 هم بحث
اصلاحات ارضى مطرح گرديد. بعضى از دوستان سخنى دارند كه اگر اصلاحات ارضى واقعاً
انجام مى شد، يعنى زمين ها ميان دهقان ها توزيع مى شد، چنين و چنان مى گشت. واقعيتش
اين است كه ما در سال 50 فئودال بزرگ و زميندار بزرگ نداشتيم. حالا اين كه به چه
دليل و به چه منظورى توزيع زمين و اصلاحات ارضى مطرح شد، ما كارى نداريم; دليلش
روشن است. ولى به هر حال اصلاحات ارضى انجام شد و نتيجه اش اين شد كه به طور
گريزناپذيرى طبقه مالك و زميندار بتدريج از ميان برود و طبقه جديد سرمايه دار به
جاى آن ايجاد شود. سرمايه دار تجارى در آن دوره، در كنار فئوداليسم و برده دارى
حضور داشت، ولى سرمايه دار توليدى رشد خود را تازه از اين دوره شروع مى كند; و
البته سرمايه دار وابسته، نه بخش خصوصى مستقل و غير وابسته. زيرا يكى از ويژگى هاى
رژيم زير سلطه اين است كه اقتصاد دولتى را مى پسندد; يعنى كنترل اقتصاد را عمدتاً
سعى مى كند در دست دولت حفظ كند. نه از باب اصل 44 قانون اساسى جمهورى اسلامى، بلكه
به اين دليل كه در كشور زير سلطه اگر كنترل اقتصاد در اختيار دولت باشد، بهتر مى
تواند اقتصاد مملكت را با مصالح بيگانه مسلط، همسو
نمايد. اين دليلش متفاوت است با اين كه يك رژيم سوسياليستى اقتصاد را در دست دولت
حفظ مى كند. بنابراين رژيم، سرمايه دارى را به نفع حاكميت سرمايه دار مسلط خارجى، و
نه در چارچوب منافع مردم، تقويت مى كند. شما ممكن است سرمايه دار را به خاطر مردمت
محدود كنى تا اختلاف طبقاتى به وجود نيايد و تمركز و تداول ثروت در دست يك قشر خاص
پديدار نشود. ولى اين غير از اين است كه بگوييد اگر او حاكم شود، اگر او مسلط و
قدرتمند شود، سهم ارباب خارجى كم مى شود. به همين دليل على رغم اصلاحات ارضى، نظام
موجود علاقه مند به رشد سرمايه دارى نبود. ولى به طور گريزناپذير، وقتى كه سرمايه
ها امكان فعاليت چندانى در بخش صنعت ندارند، زمين هم از بخش نظام ارباب و رعيتى
بيرون آمده، دوباره بنگاه هاى سرمايه دارى، كار بر روى زمين به صورت مجتمع هاى كشت
و صنعت را دنبال مى كنند. اين است كه مى بينيم از شهريور 20 تا سال 1340، يعنى در
طول بيست سال، تنها دويست ميليون دلار سرمايه گذارى صنعتى در كشورمان انجام شد، ولى
از دهه چهل بتدريج، سرمايه دارى صنعتى كه در عين حال، وابستگى هم به خارج داشت شروع
مى شود.
رويداد مهم ديگر در اين دوره افزايش قيمت نفت بود. قيمت نفت ظرف يكى دو سال اول
دهه پنجاه بتدريج بالا رفت و ناگاه به طور جهشى چهار برابر شد; در سال هاى 53 و 54
كه شعارهاى جامعه رفاهى و گرايش به وفور مطرح گشت و سخن از تمدن بزرگ به ميان آمد،
تغيير الگوى مصرف مردم نيز پديدار گشت. يادم مى آيد وقتى از زندان بيرون آمدم ـ
حدود هفت سال از اوضاع بى خبر بودم ـ باورم نمى شد كه الگوى مصرف تا اين حد تغيير
كرده باشد; هركس يك پاكت سيگار وينستون در جيبش بود، اجناس خارجى همين طور كنار
خيابان به وفور ديده مى شد، اتومبيل سوارى در انواع و اقسام مدل ها، به طورى كه
بعضى از خانواده ها دو اتومبيل سوارى داشتند. اين تغيير الگوى مصرف براى ما كه هفت
ـ هشت سال نديده بوديم بسيار تعجب آور بود. و نهايتاً وابسته شدن شديد اقتصاد كشور
به درآمد نفت، نتيجه گرانى و بالا رفتن قيمت بود. تا پيش از افزايش جهشى قيمت نفت،
صادرات غيرنفتى ما معمولا حدود يك سوم حجم صادرات نفت بود. اما در سال 56 صادرات
غيرنفتى ما به يك چهارم كاهش يافت. البته علت عمده اش، زياد شدن صادرات نفت بود كه
هم توليدش زياد شد وهم قيمتش بالا رفت وهم بر حجم صادراتش افزوده شد. همين تغييرات
و همين افزايش درآمد نفت بود كه كشور را به صدور محصولات ديگر بى اعتنا كرد و
صادركننده تشويق نمى شد كه به محصولات ديگر توجه كند. حالا اين
عوامل چقدر، چگونه، و در كجاها تأثير بر انقلاب مى گذارد؟ شايد بتوان گفت كه آن
وعده هاى رفاه و وفور، و افزايش توقعات مردم، نتيجه اش اين مى شود كه هر نابسامانى،
كوچكى هم به گونه اى ديگر تفسير شود و اثرگذارى آن ها مضاعف گردد.
با توجه به اين كه در سال 55 و 56 ديگر آن توقعات و انتظارات برآورده شدنى
نبود!.
البته هنوز بنده به بن بست معتقد نيستم. اتفاقاً ما تازه نتايج آن افزايش
درآمد نفت را در سال هاى 55 ـ 56 مى بينيم. شاخص هاى ما در سال 56 شايد بهترين شاخص
ها باشد. بهترين شاخص هاى كلان اقتصادى در آن دوره مربوط به سال 56 است; نفت را
فروختند، جنس ها را به بازار ريختند، و سال به سال هم درآمد نفت بالا مى رفت كه
بالاترين رقمش مربوط به همان سال هاى 55 و 56 بود.
درآمد كارگران صنعتى هم در اين سال ها افزايش چشمگيرى يافت..
شايد; به هر حال، شاه انقلاب سفيد را مطرح مى كرد، تغذيه مدارس، شير، پسته،
آجيل، همين طور كف مدرسه ها ريخته مى شد; دانشگاه آن روزها وضع ديگرى پيدا كرد. ولى
همان مسائل، خودش توقعات بيشترى ايجاد مى كرد و بعد مشكلات. به هر حال اگر براى اين
تغييرات اقتصادى، تأثيرى در انقلاب قائل باشيم، عمده ترين تأثيرش همان اثرى بود كه
روى افزايش توقعات ايجاد كرد.
شايد الگوى نادرست توزيع درآمد و بروز شكاف هاى طبقاتى را نيز بتوان مطرح
كرد..
اتفاقاً حركت هايى مى شد كه طبقه متوسط را در آن دوره زياد كنند; يعنى در سال
هاى 55 و 56 باز نسبت به قبلش كمتر مى بينيد كه عده اى از گرسنگى بميرند و يك عده
از سيرى بتركند. ممكن است سال هاى بعد از افزايش قيمت نفت، خيلى ها از سيرى بتركند،
ولى اين از گرسنگى بميرها هم نسبت به دوره قبل كمتر مى شوند. شبيه كشورهاى سرمايه
دارى كه سعى مى كنند حداقلِ قابل قبولى از مزد را به كارگر بدهند و درنتيجه، كارگر
امريكايى هم اتومبيل سوارى دارد، هم ويلاى خودش را دارد، و ديگر كارى به سرمايه
دارها نخواهد داشت و ديگر دنبال اين نخواهد بود كه چرا راكفلر هزار تا از اين
ويلاها دارد. آن شكاف و فاصله در جايى مؤثر است كه يك طرف از گرسنگى بميرد و ديگرى
در مقابل او چلوكباب بخورد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
اشاره
انقلاب اسلامى ايران به عنوان حركتى در ادامه «نهضت هاى شيعى» نيز بازشناسى و تفسير
شده است. اين گفتار با عطف توجه به «ذهنيت آرمان خواهانه» شيعه كه در جستجوى «حكومت
عدل» اسلامى، دوره هايى را پشت سر گذاشته، امام خمينى را به مثابه شخصيتى كه بهترين
بهره بردارى را از چنين «ظرفيت تاريخى» به عمل آورد، تفسير مى نمايد. آنگاه عوامل
زمينه ساز پيروزى انقلاب را در عناصرى چون: «استبداد»، «دين ستيزى» و «استعمار» به
عنوان عوامل داخلى، و «تبليغات روسى» و «رقابت انگليس با امريكا» به مثابه عوامل
خارجى باز مى شناسد. در بخش ديگر، ويژگى هاى ممتاز امام خمينى را موضوع توجه قرار
داده و از عناصر: «مرجعيت»، «عبرت آموزى از گذشته»، «همراه سازى مراجع»، «تربيت
طلاب»، «استوارى»، «روشن بينى» و «اعتقاد عميق به اسلام»، به عنوان مؤلفه هاى
برجسته ايشان ياد مى كند. سپس پيشينه انديشه تأسيس حكومت در نزد علماى شيعه را از
«دوران صفويه» آغاز نموده و با رديابى اين جريان در دوران «مشروطيت»، اكثريت
روحانيت را در دوران اخير، خوشبين و «محافظه كار» تفسير مى نمايد و تغييرطلبى و
«راديكاليسم» را در اقليتى از آنان مى پذيرد و فكر حكومت اسلامى را به «آرمانى» در
اعماق دل ها تحويل برده و از امام خمينى به عنوان يك پديده «خارق العاده» در به
ظهور رساندن اين آرمان ياد مى كند. در فراز نهايى به تأمل درباب «سلفى گرى» نشسته و
آن را جنبشى عقيدتى ـ و نه سياسى ـ برشمرده و با اشاره به غفلت آن از وجه
ضداستعمارى اسلام به مسئله «تمايزات» حكومت اسلامى ايران با جنبش سلفى گرى معاصر مى
پردازد. سرانجام در نگاهى آسيب شناسانه، آفات انقلاب را به دو دسته بيرونى و درونى
تفكيك نموده و در دسته نخست به «تبليغ خارجى»، «فشارهاى اقتصادى و سياسى» اشاره مى
نمايد و در دسته دوم به «تخلفات مالى»، «توجه روحانيت انقلابى به مطامع دنيوى»،
«مخالفت با فكر وحدت اسلامى»، «عدم تأمين نيازهاى اوليه معيشتى» و «نشر انديشه غرب
گرايانه» تذكار مى دهد.