این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
اشاره
انقلاب اسلامى ايران به عنوان حركتى در ادامه «نهضت هاى شيعى» نيز بازشناسى و تفسير
شده است. اين گفتار با عطف توجه به «ذهنيت آرمان خواهانه» شيعه كه در جستجوى «حكومت
عدل» اسلامى، دوره هايى را پشت سر گذاشته، امام خمينى را به مثابه شخصيتى كه بهترين
بهره بردارى را از چنين «ظرفيت تاريخى» به عمل آورد، تفسير مى نمايد. آنگاه عوامل
زمينه ساز پيروزى انقلاب را در عناصرى چون: «استبداد»، «دين ستيزى» و «استعمار» به
عنوان عوامل داخلى، و «تبليغات روسى» و «رقابت انگليس با امريكا» به مثابه عوامل
خارجى باز مى شناسد. در بخش ديگر، ويژگى هاى ممتاز امام خمينى را موضوع توجه قرار
داده و از عناصر: «مرجعيت»، «عبرت آموزى از گذشته»، «همراه سازى مراجع»، «تربيت
طلاب»، «استوارى»، «روشن بينى» و «اعتقاد عميق به اسلام»، به عنوان مؤلفه هاى
برجسته ايشان ياد مى كند. سپس پيشينه انديشه تأسيس حكومت در نزد علماى شيعه را از
«دوران صفويه» آغاز نموده و با رديابى اين جريان در دوران «مشروطيت»، اكثريت
روحانيت را در دوران اخير، خوشبين و «محافظه كار» تفسير مى نمايد و تغييرطلبى و
«راديكاليسم» را در اقليتى از آنان مى پذيرد و فكر حكومت اسلامى را به «آرمانى» در
اعماق دل ها تحويل برده و از امام خمينى به عنوان يك پديده «خارق العاده» در به
ظهور رساندن اين آرمان ياد مى كند. در فراز نهايى به تأمل درباب «سلفى گرى» نشسته و
آن را جنبشى عقيدتى ـ و نه سياسى ـ برشمرده و با اشاره به غفلت آن از وجه
ضداستعمارى اسلام به مسئله «تمايزات» حكومت اسلامى ايران با جنبش سلفى گرى معاصر مى
پردازد. سرانجام در نگاهى آسيب شناسانه، آفات انقلاب را به دو دسته بيرونى و درونى
تفكيك نموده و در دسته نخست به «تبليغ خارجى»، «فشارهاى اقتصادى و سياسى» اشاره مى
نمايد و در دسته دوم به «تخلفات مالى»، «توجه روحانيت انقلابى به مطامع دنيوى»،
«مخالفت با فكر وحدت اسلامى»، «عدم تأمين نيازهاى اوليه معيشتى» و «نشر انديشه غرب
گرايانه» تذكار مى دهد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
گفتار چهارم : انقلاب; آرمان شيعه، امام خمينى و حكومت اسلامى
محمد واعظ زاده خراسانى[1]
محققان و پژوهشگران از ديدگاه هاى مختلف به بحث از علل و عوامل پيروزى انقلاب
پرداخته اند; پاره اى از آن ها از موضع فكرى ـ فرهنگى به اين بحث پرداخته و ضمن
بررسى سير تحولات انديشه اى، جريان هاى فكرى را به عنوان علت تامّه بروز انقلاب
مطرح نموده اند; پاره اى ديگر به مسائل عام اجتماعى پرداخته اند، كه در اين حوزه،
برخى مسائل اقتصادى را بيشتر مورد توجه قرار داده و تحولات اقتصادىِ بخصوص دو، سه
دهه اخير را منجر به بحران هايى كه منتهى به ظهور و بروز انقلاب گرديده تحليل مى
كنند، و برخى نيز به نظام سياسى عطف توجه كرده و وجه استبدادى ساختار سياسى نظام
پيشين را عامل بروز نارضايتى و فروپاشى مشروعيت نظام سياسى تلقى مى نمايند. بديهى
است در اين زمينه نظرات خرد و كلان گوناگونى تفصيل بحث را دنبال مى نمايند. يك
نظريه رايج هم كه عمدتاً بعد از انقلاب مورد توجه قرار گرفته بحث را در مقوله فكرى
ـ فرهنگى دنبال نموده و مسئله دين خواهى و اسلام خواهى را به عنوان منشأ اساسى بروز
انقلاب مورد تفسير قرار مى دهد، بدين نحو كه تقابل نظام پيشين با دين و روند اسلام
زدايى منجر به جريحه دار شدن احساسات و عواطف دينى مردم و در نتيجه ظهور انقلاب با
دغدغه جستجوى پيشينه دينى و در جهت وصول به آمال و آرمان هاى دينى گرديده است.
البته ممكن است در تحليل ديگرى اين ها را متنافى ندانيم و يا اصولا هم عرض هم قرار
ندهيم. جناب عالى اگر بخواهيد بررسى كلانى نسبت به علل و عوامل و زمينه هايى كه
منجر به پيروزى انقلاب شد داشته باشيد، تحليل خود را از چه نقطه اى شروع مى كنيد و
تحليل هاى رقيب را چگونه مورد ملاحظه قرار مى دهيد؟.
[1]رئيس دارالتقريب بين المذاهب الاسلامى.
در باب علل پيروزى انقلاب اسلامى، البته بسيارى از علل و عوامل داخلى يا خارجى
تأثيرگذار بوده است; ولى آنچه به نظر من مى رسد، با توجه به ماهيت انقلاب، اين است
كه ذهنيتى كه شيعيان و ايرانيان ـ كه اكثراً شيعه هستند ـ و بلكه عموم مسلمانان از
دوران ناب و اوليه سيطره اسلام و حاكميت قوانين اسلامى داشته اند به صورت يك آرمان
براى آن ها درآمده است، به گونه اى كه آرزو مى كردند يك نوع حكومت عدل را نظاره
كنند كه صددرصد اسلامى باشد و اجراى قوانين اسلامى را در همه شئون فردى، اجتماعى،
سياسى و اقتصادى تضمين نمايد. اين آرزو، همراه با ذهنيت خاصى كه به ويژه شيعيان از
حكومت عدل جهانى امام زمان(عج) دارند و همواره خواستار آن و در انتظار آن هستند،
آرمانى را در دل ها نشانده بود كه زمينه اصلى ظهور انقلاب را محقق مى ساخت. بر اين
اساس، هر كس بخواهد تحليلى صرفاً اقتصادى يا سياسى يا اجتماعى براى پيروزى انقلاب
ارائه كند، به نظر من تحليلش خام و نارسا خواهد بود. بنده فكر مى كنم كه نويسندگان
و سياستمداران غرب و حتى بسيارى از متفكران مسلمانى كه تحت تأثير فرهنگ غرب و يا
علم الاجتماع غربى هستند، تمام همّ و تلاششان اين است كه يك تحليل اجتماعى و يا ملى
و يا قومى براى اين كار درست كنند كه اين يك اشتباه است. من منكر اين نيستم كه غير
از آنچه مى گويم و شرح خواهم داد، عوامل ديگرى هم دخالت داشته باشند. ولى اگر شما
به روزهاى اول انقلاب باز گرديد ـ قبل از پيروزى ـ و پيام هاى امام و سخنرانى هايى
را كه در تأييد امام مى شد، و خلاصه اعلاميه ها، و راهپيمايى ها را مرور كنيد، تمام
آن ها بر همين اساس استوار بود كه فكر حاكميت اسلام و قوانين اسلام و احياى مجدد
حكومت صدر اسلام و حاكميت علوى بر اذهان و دل هاى شيعيان حاكم بود.
البته اين امر سابقه هم داشت و غير از آن ذهنيت كلى و تاريخى كه شيعيان و
مسلمانان داشتند، در ايران به دوران سيد جمال الدين اسدآبادى بازمى گشت كه
بعد در دوران مشروطيت مقدارى پر و بال گرفت، سپس در دوران مرحوم مدرس و بعد آيت
الله كاشانى و فدائيان اسلام و ديگر حركت هاى مشابه جلوه گر شد. اين ها همه زمينه
ساز بود، اما آنچه اين زمينه ها را به نتيجه رساند قيام امام بود; به گونه اى كه وى
حداكثر استفاده را از آن ذهنيت اسلامى و شيعى خالص برد. بدين لحاظ مى بينيم كه امام
همواره براى به حركت درآوردن مردم، بخصوص در سال هاى اخير انقلاب، ـ 56 و 57 ـ از
مناسبت هاى دينى استفاده مى كند و از عاشورا و تاسوعا و رمضان و نمازهاى عيد بهره
مى برد، همچنان كه در آستانه پيروزى انقلاب از يادآورى كشتارها و
شهادت ها استفاده مى نمايد. بنابراين علت اصلى و زمينه اصلى، همين فكر اسلامى خالصى
بوده كه اختصاصى به ايران و شيعيان هم ندارد و در سراسر عالم اسلام سوداى مسلمين
بوده است. هر چند اين كه اسلام حكومت سياسى داشته، از ضروريات اسلام است و هر
مسلمانى عقيده اش چنين است كه پيامبر، هم پيامبر بوده و هم حاكمِ اسلامى. بنابراين،
اهل سنت خلفا را حاكمان اسلامى مى دانند و شيعيان ائمه را چنين مى شمارند. اين كه
مى بينيم امروزه در سراسر عالم اسلام، حركت هاى اسلامى و به تعبير عرب ها«الثورة
الاسلاميّه» به چشم مى خورد و رو به گسترش است، از همين عقيده سرچشمه مى گيرد; و
اگر هم پيروز شود همين فكر اصيل اسلامى باعث پيروزى اش مى گردد. البته اين را مى
پذيرم كه خيلى از افكار اسلامى در دل ها وجود دارد كه به خودى خود قادر نيست مردم
را به حركت در آورد و بايد عواملى زمينه ساز بشود تا آن فكر اصلى به نتيجه برسد; پس
عوامل ديگرى هم در كار است. اين دست از عوامل جنبى كه زمينه را فراهم كرد تا انقلاب
به پيروزى برسد عبارتند از: يكم، استبداد داخلى. هيچ كس در عامل بودن اين عنصر
ترديد ندارد; بخصوص از روزگار روى كار آمدن رضاخان. دوم، مبارزه سلسله پهلوى با دين
كه از دوران رضاخان شروع شد و حوادث بسيارى را كه از مظاهر اين مبارزه است در پى
آورد. مثل جريان مسجد گوهرشاد، كشتن شهيد مدرس و ديگران، و كشتار و حبس و تبعيد
علما، بخصوص كسانى كه طرفدار امام خمينى بودند. وقتى عالمى را از يك شهر تبعيد مى
كردند يا او را در زندان مى كشتند ـ مانند آيت الله غفارى ـ احساس درونى افراد
تبلور مى يافت و اوج مى گرفت. حتى علمايى كه يأس بر آن ها مستولى شده بود، با حوادث
پسينى دگرگون شدند. به خاطر دارم كه در اوايل طلبگى ام كسانى بودند از علماى دوران
مدرس، كه فكر سياسى شان عارى از صبغه انقلابى بود; شايد فكر مى كردند كه مرحوم مدرس
بى جهت و بدون آن كه زمينه اى باشد خودش را به كشتن داد. همان ها بعد از اين كه
جريان هاى بعدى دوران پهلوى، مثل كشف حجاب، فساد زن ها، ميگسارى و ... را ديدند،
وجدان خود را تخطئه مى كردند كه چرا در آن وقت حق را در جانب مدرس نمى ديديم و آيه
يأس مى خوانديم. سوم، استعمار بود. سيطره استعمار بر ايران از دوران قبل از رضاخان
به وضوح مشهود بود; گاهى سياست روس و گاهى انگليس، و در دوران رضاخان منحصراً سياست
انگليس حاكم بود و اين اواخر نيز محمدرضا از سياست امريكا تبعيت مى كرد، و اين چيزى
نبود كه كسى آن را انكار كند. حتى رجالى كه حامى دولت بودند و با حركت انقلاب
اسلامى مخالفت مى كردند، به طور خصوصى مى گفتند معلوم است كه اين حكومت مال ما
نيست، مال انگليس و آمريكاست; اما خوب چاره چيست؟ اين امر نيز وجه ديگرى است كه در
تبلور احساسات درونى مردم مسلمان مؤثر بود; خشم درونى يك مسلمان نسبت به انگليس و
كفار و استعمار، براى او يك هويت ذاتى است. استقلال اسلامى جزء هويت و عقيده يك
مسلمان است، كه مسلمان بايد آزاد باشد و تحت سيطره كفار نباشد ـ لن يجعل الله
للكافرين على المسلمين سبيلا ـ و اين جزء ضروريات عقيده هر مسلمانى است. امام خمينى
نيز از اين جنبه بسيار استفاده مى كرد; در قضيه كاپيتولاسيون سخنرانى امام بسيار
مؤثر بود، به طورى كه حتى طبقه تحصيلكرده، دانشجويان، استادان و سياستمداران كشور
احساس كردند اين كه امام مى گويد ما مستقل نيستيم و تحت سيطره استعمار قرار داريم،
حرف حقى است.
در زمينه عامل خارجى و دخالت هاى نابجايى كه در ايران مى شد، شايد بشود گفت
تبليغاتى كه كمونيست ها و روس ها كردند، دست كم در بى آبرو كردن دستگاه حكومت و در
نشر و بيان فسادش و تضعيف آن تأثير داشته است; البته آن ها هيچ نمى خواستند كه
حكومت اسلامى به جاى آن بيايد، ولى فكر مى كردند يك حكومت ماركسيستى تأسيس مى كنند;
همچنان كه بعيد نمى دانم پس از 28 مرداد 32 كه قدرت خارجى در ايران از دست انگليسى
ها گرفته شد و تقريبا به دست آمريكايى ها افتاد، انگليسى ها خيلى اصرار نداشتند كه
شاه و حكومت او را حفظ كنند و اگر انقلاب پيشرفت مى كرد آن ها مترصد بودند كه آن سد
امريكايى را بشكنند تا خودشان حكومت را قبضه كنند. اين ها همه از جمله عوامل خارجى
بوده كه سهم مختصرى داشته است. به هر حال، اين ها همه علل و عوامل جانبى و زمينه
ساز بوده كه به آنچه در اصل باعث پيروزى انقلاب شد كمك كرده; يعنى به آن فكر حكومت
اسلامى اصيل كه در عموم مسلمان ها و بخصوص شيعيان، به صورت يك آرمان درآمده بود و
امام توانست به اين آرمان عينيت بخشد و انقلاب اسلامى را به مثابه پاسخى «تلويحى»
به ندا و تقاضاى درونى مسلمان ها به پيروزى برساند. بر اين اساس كسانى كه مايلند از
طريق جامعه شناسى وارد بررسى و تحليل شوند، شايسته است اين سررشته را كه همان عقيده
به تحكيم حاكميت اسلام است ببينند و بعد به سراغ عوامل و زمينه هاى ديگر بروند.
اين انگيزه اصلى و آن زمينه هاى جانبى به طور مشابه در پاره اى از حركت هاى
پيشين، مانند خيزش 15 خرداد، نيز وجود داشت، در حالى كه به دليل توانايى رژيم در
سركوب و يا دلايل ديگرى مثل قوّت ساختارى رژيم و يا عدم مساعدت عوامل خارجى به
موفقيت نرسيد. جناب عالى چه تمايز آشكارى ميان اين برهه و برهه هاى .
قبل مى بينيد كه، بر پايه تحليل مورد نظرتان، على رغم توانايى ظاهرى رژيم و در اوج
اقتدار بودنش، اين نهضت به نتيجه مى رسد و رژيم نمى تواند مقاومت كند. در واقع بحث
از جامعه شناسى سياسى ايران يا ضعف هاى ساختارى رژيم به منظور تعليل و كشف همين
نكته هاست. به بيان ديگر، در اين بحث نيز يك سرى شروطِ لازم داريم و يك سرى شروط
كافى; حاقّ نظريه هايى كه طبق توضيح قبلى مطرح مى شود اين است كه اگر نظام پيشين
درست كار مى كرد و كاركرد اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى اش درست بود، هيچ وقت
به اين مرحله نمى رسيديم كه جامعه دچار بحران شود و به اين اتفاق نظر برسد كه نظام
موجود را بايد كنار گذاشت. و آنگاه كه جامعه به اين مرحله بحران و نفى نظام قبلى
رسيد، تاريخ شيعه و روحانيت و حافظه تاريخى ما از اسلام، شرط كافى را تحقق مى بخشد
و نظام جايگزين را معرفى مى كند.
بيانات شما به جا بود; صحبت قبلى بنده اين بود كه زمينه هاى پيروزى
انقلاب و انگيزه اصلى را معرفى كنم، اما اين كه چه خصوصيتى در آن زمان وجود داشت كه
بر خلاف حركت هاى اسلامى ديگرى كه قبلا رخ مى داد و به نتيجه نمى رسيد در اين دوران
به نتيجه رسيد، پاسخ را بايد در امتيازات رهبرى امام جستجو كرد. يعنى به رغم آن
دسته علل و عوامل جنبى داخلى و خارجى كه مطرح شد، چنين نبود كه هر كس اين ندا را
بلند بكند به نتيجه برسد; گرچه شايد آن موقع هنوز اين علل و عوامل با هم جمع نشده
بود. براى مثال، وقتى توده اى ها در ايران در اوج قدرت بودند نوع مردم و علما مى
گفتند بايد شاه را حفظ كرد تا جلو كمونيست ها گرفته شود، ولى در دوره بعد اين بهانه
از دست رژيم گرفته شد. به هر حال، من بيشتر روى شخص امام و كيفيت رهبرى او تكيه مى
كنم; فهرستوار بگويم: نخست اين كه، در امام خصوصياتى بود كه در كسانى كه قبل از اين
قيام كردند، نبود; امام مرجع تقليد بود، ولى مرحوم مدرس، مرحوم كاشانى، فدائيان
اسلام و يا كسانى كه در دوران رضاخان در گوشه كنار، در اصفهان و در جاهاى ديگر از
ميان علما قيام كردند، مرجع تقليد نبودند. مراجع تقليد در نجف يا قم مانند مرحوم
حاج شيخ عبدالكريم يا آقاى بروجردى و يا علماى ديگر هيچ وقت قيام نكردند و موافق
قيام هم نبودند. من در مقاله اى نسبت به آقاى بروجردى نوشتم كه ايشان اهل اقدام
بود; پيام مى داد و تشر مى زد، ولى اهل قيام نبود و من چون از نزديك با وى ارتباط
داشتم مى دانم كه مخالف قيام نيز بود. مرحوم حاج شيخ عبدالكريم هم مخالف بود،
چنانكه مى گفت به هم زدن مملكت آسان است ولى بعد نمى توانيم كنترل كنيم و البته
راست هم مى گفتند. مرجع