بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 86

در باب علل پيروزى انقلاب اسلامى، البته بسيارى از علل و عوامل داخلى يا خارجى

تأثيرگذار بوده است; ولى آنچه به نظر من مى رسد، با توجه به ماهيت انقلاب، اين است

كه ذهنيتى كه شيعيان و ايرانيان ـ كه اكثراً شيعه هستند ـ و بلكه عموم مسلمانان از

دوران ناب و اوليه سيطره اسلام و حاكميت قوانين اسلامى داشته اند به صورت يك آرمان

براى آن ها درآمده است، به گونه اى كه آرزو مى كردند يك نوع حكومت عدل را نظاره

كنند كه صددرصد اسلامى باشد و اجراى قوانين اسلامى را در همه شئون فردى، اجتماعى،

سياسى و اقتصادى تضمين نمايد. اين آرزو، همراه با ذهنيت خاصى كه به ويژه شيعيان از

حكومت عدل جهانى امام زمان(عج) دارند و همواره خواستار آن و در انتظار آن هستند،

آرمانى را در دل ها نشانده بود كه زمينه اصلى ظهور انقلاب را محقق مى ساخت. بر اين

اساس، هر كس بخواهد تحليلى صرفاً اقتصادى يا سياسى يا اجتماعى براى پيروزى انقلاب

ارائه كند، به نظر من تحليلش خام و نارسا خواهد بود. بنده فكر مى كنم كه نويسندگان

و سياستمداران غرب و حتى بسيارى از متفكران مسلمانى كه تحت تأثير فرهنگ غرب و يا

علم الاجتماع غربى هستند، تمام همّ و تلاششان اين است كه يك تحليل اجتماعى و يا ملى

و يا قومى براى اين كار درست كنند كه اين يك اشتباه است. من منكر اين نيستم كه غير

از آنچه مى گويم و شرح خواهم داد، عوامل ديگرى هم دخالت داشته باشند. ولى اگر شما

به روزهاى اول انقلاب باز گرديد ـ قبل از پيروزى ـ و پيام هاى امام و سخنرانى هايى

را كه در تأييد امام مى شد، و خلاصه اعلاميه ها، و راهپيمايى ها را مرور كنيد، تمام

آن ها بر همين اساس استوار بود كه فكر حاكميت اسلام و قوانين اسلام و احياى مجدد

حكومت صدر اسلام و حاكميت علوى بر اذهان و دل هاى شيعيان حاكم بود.

البته اين امر سابقه هم داشت و غير از آن ذهنيت كلى و تاريخى كه شيعيان و

مسلمانان داشتند، در ايران به دوران سيد جمال الدين اسدآبادى بازمى گشت كه

بعد در دوران مشروطيت مقدارى پر و بال گرفت، سپس در دوران مرحوم مدرس و بعد آيت

الله كاشانى و فدائيان اسلام و ديگر حركت هاى مشابه جلوه گر شد. اين ها همه زمينه

ساز بود، اما آنچه اين زمينه ها را به نتيجه رساند قيام امام بود; به گونه اى كه وى

حداكثر استفاده را از آن ذهنيت اسلامى و شيعى خالص برد. بدين لحاظ مى بينيم كه امام

همواره براى به حركت درآوردن مردم، بخصوص در سال هاى اخير انقلاب، ـ 56 و 57 ـ از

مناسبت هاى دينى استفاده مى كند و از عاشورا و تاسوعا و رمضان و نمازهاى عيد بهره

مى برد، همچنان كه در آستانه پيروزى انقلاب از يادآورى كشتارها و


صفحه 87

شهادت ها استفاده مى نمايد. بنابراين علت اصلى و زمينه اصلى، همين فكر اسلامى خالصى

بوده كه اختصاصى به ايران و شيعيان هم ندارد و در سراسر عالم اسلام سوداى مسلمين

بوده است. هر چند اين كه اسلام حكومت سياسى داشته، از ضروريات اسلام است و هر

مسلمانى عقيده اش چنين است كه پيامبر، هم پيامبر بوده و هم حاكمِ اسلامى. بنابراين،

اهل سنت خلفا را حاكمان اسلامى مى دانند و شيعيان ائمه را چنين مى شمارند. اين كه

مى بينيم امروزه در سراسر عالم اسلام، حركت هاى اسلامى و به تعبير عرب ها«الثورة

الاسلاميّه» به چشم مى خورد و رو به گسترش است، از همين عقيده سرچشمه مى گيرد; و

اگر هم پيروز شود همين فكر اصيل اسلامى باعث پيروزى اش مى گردد. البته اين را مى

پذيرم كه خيلى از افكار اسلامى در دل ها وجود دارد كه به خودى خود قادر نيست مردم

را به حركت در آورد و بايد عواملى زمينه ساز بشود تا آن فكر اصلى به نتيجه برسد; پس

عوامل ديگرى هم در كار است. اين دست از عوامل جنبى كه زمينه را فراهم كرد تا انقلاب

به پيروزى برسد عبارتند از: يكم، استبداد داخلى. هيچ كس در عامل بودن اين عنصر

ترديد ندارد; بخصوص از روزگار روى كار آمدن رضاخان. دوم، مبارزه سلسله پهلوى با دين

كه از دوران رضاخان شروع شد و حوادث بسيارى را كه از مظاهر اين مبارزه است در پى

آورد. مثل جريان مسجد گوهرشاد، كشتن شهيد مدرس و ديگران، و كشتار و حبس و تبعيد

علما، بخصوص كسانى كه طرفدار امام خمينى بودند. وقتى عالمى را از يك شهر تبعيد مى

كردند يا او را در زندان مى كشتند ـ مانند آيت الله غفارى ـ احساس درونى افراد

تبلور مى يافت و اوج مى گرفت. حتى علمايى كه يأس بر آن ها مستولى شده بود، با حوادث

پسينى دگرگون شدند. به خاطر دارم كه در اوايل طلبگى ام كسانى بودند از علماى دوران

مدرس، كه فكر سياسى شان عارى از صبغه انقلابى بود; شايد فكر مى كردند كه مرحوم مدرس

بى جهت و بدون آن كه زمينه اى باشد خودش را به كشتن داد. همان ها بعد از اين كه

جريان هاى بعدى دوران پهلوى، مثل كشف حجاب، فساد زن ها، ميگسارى و ... را ديدند،

وجدان خود را تخطئه مى كردند كه چرا در آن وقت حق را در جانب مدرس نمى ديديم و آيه

يأس مى خوانديم. سوم، استعمار بود. سيطره استعمار بر ايران از دوران قبل از رضاخان

به وضوح مشهود بود; گاهى سياست روس و گاهى انگليس، و در دوران رضاخان منحصراً سياست

انگليس حاكم بود و اين اواخر نيز محمدرضا از سياست امريكا تبعيت مى كرد، و اين چيزى

نبود كه كسى آن را انكار كند. حتى رجالى كه حامى دولت بودند و با حركت انقلاب

اسلامى مخالفت مى كردند، به طور خصوصى مى گفتند معلوم است كه اين حكومت مال ما


صفحه 88

نيست، مال انگليس و آمريكاست; اما خوب چاره چيست؟ اين امر نيز وجه ديگرى است كه در

تبلور احساسات درونى مردم مسلمان مؤثر بود; خشم درونى يك مسلمان نسبت به انگليس و

كفار و استعمار، براى او يك هويت ذاتى است. استقلال اسلامى جزء هويت و عقيده يك

مسلمان است، كه مسلمان بايد آزاد باشد و تحت سيطره كفار نباشد ـ لن يجعل الله

للكافرين على المسلمين سبيلا ـ و اين جزء ضروريات عقيده هر مسلمانى است. امام خمينى

نيز از اين جنبه بسيار استفاده مى كرد; در قضيه كاپيتولاسيون سخنرانى امام بسيار

مؤثر بود، به طورى كه حتى طبقه تحصيلكرده، دانشجويان، استادان و سياستمداران كشور

احساس كردند اين كه امام مى گويد ما مستقل نيستيم و تحت سيطره استعمار قرار داريم،

حرف حقى است.

در زمينه عامل خارجى و دخالت هاى نابجايى كه در ايران مى شد، شايد بشود گفت

تبليغاتى كه كمونيست ها و روس ها كردند، دست كم در بى آبرو كردن دستگاه حكومت و در

نشر و بيان فسادش و تضعيف آن تأثير داشته است; البته آن ها هيچ نمى خواستند كه

حكومت اسلامى به جاى آن بيايد، ولى فكر مى كردند يك حكومت ماركسيستى تأسيس مى كنند;

همچنان كه بعيد نمى دانم پس از 28 مرداد 32 كه قدرت خارجى در ايران از دست انگليسى

ها گرفته شد و تقريبا به دست آمريكايى ها افتاد، انگليسى ها خيلى اصرار نداشتند كه

شاه و حكومت او را حفظ كنند و اگر انقلاب پيشرفت مى كرد آن ها مترصد بودند كه آن سد

امريكايى را بشكنند تا خودشان حكومت را قبضه كنند. اين ها همه از جمله عوامل خارجى

بوده كه سهم مختصرى داشته است. به هر حال، اين ها همه علل و عوامل جانبى و زمينه

ساز بوده كه به آنچه در اصل باعث پيروزى انقلاب شد كمك كرده; يعنى به آن فكر حكومت

اسلامى اصيل كه در عموم مسلمان ها و بخصوص شيعيان، به صورت يك آرمان درآمده بود و

امام توانست به اين آرمان عينيت بخشد و انقلاب اسلامى را به مثابه پاسخى «تلويحى»

به ندا و تقاضاى درونى مسلمان ها به پيروزى برساند. بر اين اساس كسانى كه مايلند از

طريق جامعه شناسى وارد بررسى و تحليل شوند، شايسته است اين سررشته را كه همان عقيده

به تحكيم حاكميت اسلام است ببينند و بعد به سراغ عوامل و زمينه هاى ديگر بروند.

اين انگيزه اصلى و آن زمينه هاى جانبى به طور مشابه در پاره اى از حركت هاى

پيشين، مانند خيزش 15 خرداد، نيز وجود داشت، در حالى كه به دليل توانايى رژيم در

سركوب و يا دلايل ديگرى مثل قوّت ساختارى رژيم و يا عدم مساعدت عوامل خارجى به

موفقيت نرسيد. جناب عالى چه تمايز آشكارى ميان اين برهه و برهه هاى .


صفحه 89

قبل مى بينيد كه، بر پايه تحليل مورد نظرتان، على رغم توانايى ظاهرى رژيم و در اوج

اقتدار بودنش، اين نهضت به نتيجه مى رسد و رژيم نمى تواند مقاومت كند. در واقع بحث

از جامعه شناسى سياسى ايران يا ضعف هاى ساختارى رژيم به منظور تعليل و كشف همين

نكته هاست. به بيان ديگر، در اين بحث نيز يك سرى شروطِ لازم داريم و يك سرى شروط

كافى; حاقّ نظريه هايى كه طبق توضيح قبلى مطرح مى شود اين است كه اگر نظام پيشين

درست كار مى كرد و كاركرد اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى اش درست بود، هيچ وقت

به اين مرحله نمى رسيديم كه جامعه دچار بحران شود و به اين اتفاق نظر برسد كه نظام

موجود را بايد كنار گذاشت. و آنگاه كه جامعه به اين مرحله بحران و نفى نظام قبلى

رسيد، تاريخ شيعه و روحانيت و حافظه تاريخى ما از اسلام، شرط كافى را تحقق مى بخشد

و نظام جايگزين را معرفى مى كند.

بيانات شما به جا بود; صحبت قبلى بنده اين بود كه زمينه هاى پيروزى

انقلاب و انگيزه اصلى را معرفى كنم، اما اين كه چه خصوصيتى در آن زمان وجود داشت كه

بر خلاف حركت هاى اسلامى ديگرى كه قبلا رخ مى داد و به نتيجه نمى رسيد در اين دوران

به نتيجه رسيد، پاسخ را بايد در امتيازات رهبرى امام جستجو كرد. يعنى به رغم آن

دسته علل و عوامل جنبى داخلى و خارجى كه مطرح شد، چنين نبود كه هر كس اين ندا را

بلند بكند به نتيجه برسد; گرچه شايد آن موقع هنوز اين علل و عوامل با هم جمع نشده

بود. براى مثال، وقتى توده اى ها در ايران در اوج قدرت بودند نوع مردم و علما مى

گفتند بايد شاه را حفظ كرد تا جلو كمونيست ها گرفته شود، ولى در دوره بعد اين بهانه

از دست رژيم گرفته شد. به هر حال، من بيشتر روى شخص امام و كيفيت رهبرى او تكيه مى

كنم; فهرستوار بگويم: نخست اين كه، در امام خصوصياتى بود كه در كسانى كه قبل از اين

قيام كردند، نبود; امام مرجع تقليد بود، ولى مرحوم مدرس، مرحوم كاشانى، فدائيان

اسلام و يا كسانى كه در دوران رضاخان در گوشه كنار، در اصفهان و در جاهاى ديگر از

ميان علما قيام كردند، مرجع تقليد نبودند. مراجع تقليد در نجف يا قم مانند مرحوم

حاج شيخ عبدالكريم يا آقاى بروجردى و يا علماى ديگر هيچ وقت قيام نكردند و موافق

قيام هم نبودند. من در مقاله اى نسبت به آقاى بروجردى نوشتم كه ايشان اهل اقدام

بود; پيام مى داد و تشر مى زد، ولى اهل قيام نبود و من چون از نزديك با وى ارتباط

داشتم مى دانم كه مخالف قيام نيز بود. مرحوم حاج شيخ عبدالكريم هم مخالف بود،

چنانكه مى گفت به هم زدن مملكت آسان است ولى بعد نمى توانيم كنترل كنيم و البته

راست هم مى گفتند. مرجع


صفحه 90

تقليد بودن امام سبب مى شد كه مردم وقتى مى خواستند به او كمك كنند و وجوهات بدهند،

از كس ديگرى سؤال نكنند; در حالى كه اگر به مرحوم كاشانى مى خواستند وجوهات بدهند

از مرجع تقليد سؤال مى كردند. يا مثلا تا وقتى مرحوم آقاى خوانسارى كه مرجع تقليد

بود از حركت مصدق و كاشانى حمايت مى كرد مردم متدين پيش مى رفتند، ولى وقتى او فوت

شد ديگر يك چنين پشتوانه قوى اى در كار نبود. در هر حال، گرچه رژيم اصرار داشت امام

را مرجع تقليد نشمارد، ولى علما در سال 42 با تجمع در تهران به اتفاق گفتند كه

ايشان جزء مراجع تقليدند. دوم اين كه، امام دوران قاجار و دوران رضاخان و حركت هايى

را كه در اين زمان در گوشه و كنار، اغلب با مركزيت قم رخ داده بود، مشاهده كرده و

از همه درس آموخته بود و با توجه به همه آن خصوصياتى كه در عدم پيروزى آن قيام ها

مؤثر بود قيام خود را شروع كرد. سوم اين كه، امام در كشاكش قيام توانست مراجع ديگر

تقليد را با خود همراه كند; شايد اگر امام نبود آن ها هم اهل قيام نبودند و قطعاً

نبودند; ولى امام توانست آن ها را با خود در قيام عليه نظام همراه كند. اين كار،

هنر بزرگى بود. اگر كسى با او همراهى نمى كرد، نهضت خاموش مى شد. ممكن است بپرسيد

امام چگونه آنان را با خود همراه كرد و چه تدبير و انديشه اى به كار برد؟ به نظر

بنده، امام از دورانى كه در قم بود ـ حتى دوران مرحوم آيت الله بروجردى ـ و از وقتى

كه درس خارج مى گفت براى انقلاب زمينه سازى مى كرد. خاطرم هست كه ما در اولين دوره

درس امام، پانزده، شانزده نفر بوديم، دوره بعد دويست نفر، پس از آن پانصد نفر و سپس

هزار نفر و امام در مجموع اين دوران، نسل جديدى از روحانيت را با فكر انقلابى آماده

كرد; چنانكه ديديد در سراسر ايران همين ها مردم را به سوى امام دعوت مى كردند. قبلا

چنين پديده اى وجود نداشت; علمايى كه من مى شناختم حتى يك شاگرد هم بدين صورت تربيت

نكرده بودند.

امام ابتدا حوزه هاى علميه و مدرّسان را تسليم سخن خويش نمود، و به همراه آن،

مراجع و سپس مردم را با خود همراه ساخت; يعنى امام از طريق دانشجويان و طلابى كه با

فكر و منش خود، آن ها را تربيت كرده بود، از سويى مردم را به حركت درآورد و از سوى

ديگر، مراجع ديگر را كه صددرصد سليقه شان با مشى امام موافق نبود، با خود موافق

ساخت. غالباً افراد متوجه اين شرايط نيستند و خيال مى كنند امام عالمى مثل مدرس و

يا ديگرى بوده كه چيزى گفته و ناگهان جرقه اى پيدا شده; در حالى كه جرقه از حوزه ها

شروع شد و حوزه ها را به طور عمده خود او تربيت كرد و خط داد. او به مرجع تقليد آن

ها تبديل شد، چنانكه وقتى حكم قطعى


صفحه 91

صادر مى كرد مبنى بر اين كه بايد قيام كرد ولو بلغ مابلغ، يعنى هر چند كه هزارها

نفر كشته شوند، همه از او حرف شنوى داشتند. البته پاره اى ايراد مى گرفتند كه مردم

كشته مى شوند; پاسخ مى داد كه در دوران على هم مى گفتند هشتاد هزار نفر، چهل هزار

نفر كشته شدند، حضرت مى گفت مسئله اى نيست اسلام بايد حفظ شود و اين ها آبيارى

اسلام است.

ويژگى چهارم امام، پايمردى و مقاومتش بود; به طورى كه از ميدان به در نمى رفت. و

ويژگى پنجم، مسئله روشن بينى و داشتن اطلاع وافى و زيركى يا هوشيارى او بود; به

نحوى كه نتوانند گولش بزنند و در او نفوذ كنند. زمينه ها كاملا در دستش بود و از

روى زيركى و هوشيارى كاملا از آن ها استفاده مى كرد. خصوصيت ششم امام اعتقاد بسيار

جدى و عميق او به اسلام بود، بدين مضمون كه اسلام تا حكومت نداشته باشد، نمى توان

آن را حفظ كرد. اعتقادى كه ايشان به حكومت اسلامى يا همان ولايت فقيه داشت، عامل و

انگيزه اصلى قيامش بود; زيرا اگر اين عقيده را نداشت مثل بقيه مى گفت ما وظيفه اى

نداريم و بايد منتظر امام زمان باشيم. آدم هاى ملا و مجتهد و با تقوا اين گونه فكر

مى كردند كه جواب اين خون ها را چه كسى مى دهد، در حالى كه امام پس از اعتقاد به

مسئله ولايت فقيه و اين كه فقيه جامع الشرايط مى تواند و بايد حكومت تشكيل بدهد،

ديگر از اين محذورهاى شرعى و عرفى و يا وسواس مقدسين، برحذر بود. مجموع اين ويژگى

ها همراه با آن عواملى كه قبلا گفتم ـ كه يا در درون حكومت و رژيم بود و يا جزء

عوامل خارجى محسوب مى شد ـ باعث پيروزى انقلاب شد. و اگر ديگران موفق نشدند، به اين

دليل بود كه فاقد شرايطى بودند كه در امام وجود داشت و البته از شرايطى هم كه در

ايرانِ زمان امام به وجود آمد برخوردار نشدند.

جناب عالى پيشينه انديشه سياسى امام خمينى در باب تشكيل حكومت را از چه زمانى مى

دانيد و اصولا گذشته تاريخى اين تفكر را، كه بايد ساختار سياسى حاكم را تغيير داد و

ساختار بديلى را جانشين آن ساخت، در انديشه علماى شيعه چگونه رديابى و تبيين مى

كنيد؟.

عقيده ام اين است كه با گذر از صدر اسلام و سيطره حكومت هاى جائر، شايد

بتوانيم جرقه اى از اين فكر را در عصر صفوى در بين شيعيان ببينيم كه آن ها همين

مقدار كه يك حكومت شيعه در ايران روى كار آمد و دست كم، كارهايى همچون قضاوت را هم

به دست مجتهدان بزرگى مانند مرحوم مجلسى و شيخ بهائى داد فكر مى كردند كه به آرزوى

خود رسيده اند. گرچه بعد از صفوى اين فكر تقريباً


صفحه 92

تضعيف شد، ولى باز هم حكومت ها به ظاهر به اسلام اعتراف، و شايد بدان عمل هم مى

كردند، در عين حال، اساس حكومت اسلامى نبود.

در دوران مشروطيت نيز به نظر مى رسد كه دست كم، علمايى كه به ميدان آمدند و

فعاليت كردند و از مشروطيت حمايت نمودند، از قبيل مراجع نجف، علماى تهران و يا

شهرهاى ديگر، در سويداى دلشان اين نكته نهفته بود كه يك نوع حكومت اسلامى كه قوانين

اسلام را اجرا كند بايد تحقق بيابد; گرچه آن ها قدرت نداشتند تا تصوير ايده آل و

صددرصدى از اين موضوع داشته باشند. اين مسئله كاملا در كتاب تنبيه الامة مرحوم

نائينى موجود است كه ما نمى گوييم آنچه بالفعل با وجود شاه در ميان است يك حكومت

صددرصد اسلامى است، ولى تا حدود زيادى چنين است و بنابراين، قوانين بايد طبق موازين

اسلام باشد، علما بايد ناظر باشند. جضور پنج نفر مجتهد طراز اول در مجلس نيز در

همين جهت مطرح شد و دست كم به شصت درصد آرزوى خود رسيدند. حتى از مطالب بعضى از آن

ها چنين بر مى آيد كه آن ها هم مسئله ولايت فقيه را براى خود قائل بودند و قيامشان

براى اين نبود كه شاه و حكومت موجود را از بين برند، بلكه براى اين بود كه كنترلش

كنند; عنوان آن نهضت هم قبل از اصطلاح «مشروطيت»، تأسيس عدالتخانه بود و به همين

منظور هم علما قيام كردند. البته كسانى كه تفكر غربى داشتند دخالت كردند و قانون

مزدوجى از تفكر مشروطه غربى و فكر اسلامى درست كردند; فكر اسلامى اش هم به زور

مرحوم شيخ فضل الله نورى و امثال او اعمال شد، وگرنه همان مقدار هم به وقوع نمى

پيوست; كه آن نيز جزء متمم قانون اساسى است. پس از آن در مرحله اجراى اين قانون

نيز، چه قبل از رضاخان در زمان قاجاريه و چه بعد از رضاخان، آن هايى كه مثل تقى

زاده، پذيراى قانون اسلام نبودند و از ابتدا هم مشروطيت را به عنوان يك نظام غربى

تلقى مى كردند، مخالفت مى كردند. بعد هم رضاخان به كلى آزادى را از بين برد و از

مجلس فقط شكل و صورتى باقى ماند. اين روند موجب شد كه آن دسته اى هم كه فكر استقرار

يك نوع حكومت ناقص اسلامى را داشتند، حسرت آن را بخورند; كه همان هم نشده و شايد

عده اى هم فكر مى كردند بايد استغفار كنند از اين كه در كارى دخالت كردند كه

سرانجام به اين جريان منجر شد، و اين برداشت به وجود آمد كه كسانى كه از اول مخالف

بودند، مثل شيخ فضل الله و ديگران همين پيش بينى را مى كردند كه شما زمينه را براى

يك نوع حكومت قانونى غير اسلامى مهيا مى كنيد! چنانكه رضاخان هم مى گفت حكومت من

قانونى است; زيرا مجلس آن را تصويب كرده و كارهايش به مجلس عرضه مى شود. بعد از

رضاخان نيز حركت هايى كه توضيح دادم به وقوع


صفحه 93

پيوست تا انقلاب اسلامى. به نظر مى رسد اين روند، پيشينه اى بوده كه فكر حكومت

اسلامى را با خود حمل مى كرده است. البته مسئله خلافت اسلامى كه در تركيه وجود

داشت، چندان مورد نظر اين بحث نيست; گرچه از بين رفتنش براى علماى اهل

سنت عموماً و براى برخى از علماى شيعه نوعى حسرت به همراه آورد، به طورى

كه مى گفتند همان حكومتِ به نام اسلامى، وجودش بهتر از عدمش بود و يك نوع استقلال

داخلى و سياسى براى اسلام فراهم آورده بود.

در واقع مى توان گفت روحانيت شيعه در مقاطعى گرايش به مشاركت در امور سياسى ـ

اجتماعى داشته و به صورت مقطعى به ميدان آمده، ولى بعد ناگهان عقب نشسته و به

اصطلاح خودش را كنار كشيده است! .

يا عقبش زدند!

يك برداشت هم مى تواند اين باشد كه او را عقب زدند; به هر حال از مشروطه به اين

طرف در مقاطع مختلف اين تمايل به دخالت و مشاركت را مى بينيم. به نظر شما اين

مشاركت و يا انزوا از سياست و اجتماع، امرى درون زا بوده كه خود روحانيت بر اساس

مصالحى انتخاب كرده و اتخاذ موضع مى كرده و مثلا در مواجهه با مانع خارجى به تعبير

شما على رغم ميل خود عقب زده مى شده، و يا اصولا فعل و انفعال او تابع دلايل و علل

خارجى و محيط بيرونى بوده است؟.

روحانيان ما سليقه هايشان مختلف بود; خيلى از آن ها، اعم از اين كه با حكومت

رابطه داشتند يا نداشتند، خوشبين و محافظه كار و طرفدار آرامش بودند. به همين دليل،

در حدى كه امكان به وجود مى آمده تا حكومت ها قوانين و احكام اسلام را پياده كنند،

قانع مى شدند و بيش از آن هم توقعى نداشتند; با اين توجيه كه وظيفه اى بيش از اين

نداريم. بويژه بعد از عدم موفقيت علما در رسيدن به آنچه در قيام مشروطه در نظر

داشتند، چه آن هايى كه حقيقتاً كمكى به حكومت مى كردند و رابطه اقتصادى با حكومت

داشتند و به اصطلاح، «دربارى» شمرده مى شدند و چه آن هايى كه مشى ديگرى داشتند، نود

درصد اين گونه فكر مى كردند كه وظيفه اى بيش از اين نداريم. در بين علمايى كه، دست

كم، بنده درك كردم شايد از ده درصد هم كمتر بودند كسانى كه فكر كنند وظيفه اى بيش

از اين داريم و بخواهند در برابر حكومت دست به اقدام هاى خشن بزنند ـ نمى گويم

قيام; زيرا چنين تلقى مى شود كه بخواهند حكومت را از بين ببرند و حكومت ديگرى تشكيل

بدهند. قبل از انقلاب به نظر بنده، تنها كسانى كه به طور رسمى طرح قيام در قبال

حكومت و تشكيل حكومت جديد را داشتند، فدائيان اسلام بودند كه رسماً شعار مى دادند

ما مى خواهيم حكومت علوى تشكيل بدهيم و