قبل مى بينيد كه، بر پايه تحليل مورد نظرتان، على رغم توانايى ظاهرى رژيم و در اوج
اقتدار بودنش، اين نهضت به نتيجه مى رسد و رژيم نمى تواند مقاومت كند. در واقع بحث
از جامعه شناسى سياسى ايران يا ضعف هاى ساختارى رژيم به منظور تعليل و كشف همين
نكته هاست. به بيان ديگر، در اين بحث نيز يك سرى شروطِ لازم داريم و يك سرى شروط
كافى; حاقّ نظريه هايى كه طبق توضيح قبلى مطرح مى شود اين است كه اگر نظام پيشين
درست كار مى كرد و كاركرد اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى اش درست بود، هيچ وقت
به اين مرحله نمى رسيديم كه جامعه دچار بحران شود و به اين اتفاق نظر برسد كه نظام
موجود را بايد كنار گذاشت. و آنگاه كه جامعه به اين مرحله بحران و نفى نظام قبلى
رسيد، تاريخ شيعه و روحانيت و حافظه تاريخى ما از اسلام، شرط كافى را تحقق مى بخشد
و نظام جايگزين را معرفى مى كند.
بيانات شما به جا بود; صحبت قبلى بنده اين بود كه زمينه هاى پيروزى
انقلاب و انگيزه اصلى را معرفى كنم، اما اين كه چه خصوصيتى در آن زمان وجود داشت كه
بر خلاف حركت هاى اسلامى ديگرى كه قبلا رخ مى داد و به نتيجه نمى رسيد در اين دوران
به نتيجه رسيد، پاسخ را بايد در امتيازات رهبرى امام جستجو كرد. يعنى به رغم آن
دسته علل و عوامل جنبى داخلى و خارجى كه مطرح شد، چنين نبود كه هر كس اين ندا را
بلند بكند به نتيجه برسد; گرچه شايد آن موقع هنوز اين علل و عوامل با هم جمع نشده
بود. براى مثال، وقتى توده اى ها در ايران در اوج قدرت بودند نوع مردم و علما مى
گفتند بايد شاه را حفظ كرد تا جلو كمونيست ها گرفته شود، ولى در دوره بعد اين بهانه
از دست رژيم گرفته شد. به هر حال، من بيشتر روى شخص امام و كيفيت رهبرى او تكيه مى
كنم; فهرستوار بگويم: نخست اين كه، در امام خصوصياتى بود كه در كسانى كه قبل از اين
قيام كردند، نبود; امام مرجع تقليد بود، ولى مرحوم مدرس، مرحوم كاشانى، فدائيان
اسلام و يا كسانى كه در دوران رضاخان در گوشه كنار، در اصفهان و در جاهاى ديگر از
ميان علما قيام كردند، مرجع تقليد نبودند. مراجع تقليد در نجف يا قم مانند مرحوم
حاج شيخ عبدالكريم يا آقاى بروجردى و يا علماى ديگر هيچ وقت قيام نكردند و موافق
قيام هم نبودند. من در مقاله اى نسبت به آقاى بروجردى نوشتم كه ايشان اهل اقدام
بود; پيام مى داد و تشر مى زد، ولى اهل قيام نبود و من چون از نزديك با وى ارتباط
داشتم مى دانم كه مخالف قيام نيز بود. مرحوم حاج شيخ عبدالكريم هم مخالف بود،
چنانكه مى گفت به هم زدن مملكت آسان است ولى بعد نمى توانيم كنترل كنيم و البته
راست هم مى گفتند. مرجع
تقليد بودن امام سبب مى شد كه مردم وقتى مى خواستند به او كمك كنند و وجوهات بدهند،
از كس ديگرى سؤال نكنند; در حالى كه اگر به مرحوم كاشانى مى خواستند وجوهات بدهند
از مرجع تقليد سؤال مى كردند. يا مثلا تا وقتى مرحوم آقاى خوانسارى كه مرجع تقليد
بود از حركت مصدق و كاشانى حمايت مى كرد مردم متدين پيش مى رفتند، ولى وقتى او فوت
شد ديگر يك چنين پشتوانه قوى اى در كار نبود. در هر حال، گرچه رژيم اصرار داشت امام
را مرجع تقليد نشمارد، ولى علما در سال 42 با تجمع در تهران به اتفاق گفتند كه
ايشان جزء مراجع تقليدند. دوم اين كه، امام دوران قاجار و دوران رضاخان و حركت هايى
را كه در اين زمان در گوشه و كنار، اغلب با مركزيت قم رخ داده بود، مشاهده كرده و
از همه درس آموخته بود و با توجه به همه آن خصوصياتى كه در عدم پيروزى آن قيام ها
مؤثر بود قيام خود را شروع كرد. سوم اين كه، امام در كشاكش قيام توانست مراجع ديگر
تقليد را با خود همراه كند; شايد اگر امام نبود آن ها هم اهل قيام نبودند و قطعاً
نبودند; ولى امام توانست آن ها را با خود در قيام عليه نظام همراه كند. اين كار،
هنر بزرگى بود. اگر كسى با او همراهى نمى كرد، نهضت خاموش مى شد. ممكن است بپرسيد
امام چگونه آنان را با خود همراه كرد و چه تدبير و انديشه اى به كار برد؟ به نظر
بنده، امام از دورانى كه در قم بود ـ حتى دوران مرحوم آيت الله بروجردى ـ و از وقتى
كه درس خارج مى گفت براى انقلاب زمينه سازى مى كرد. خاطرم هست كه ما در اولين دوره
درس امام، پانزده، شانزده نفر بوديم، دوره بعد دويست نفر، پس از آن پانصد نفر و سپس
هزار نفر و امام در مجموع اين دوران، نسل جديدى از روحانيت را با فكر انقلابى آماده
كرد; چنانكه ديديد در سراسر ايران همين ها مردم را به سوى امام دعوت مى كردند. قبلا
چنين پديده اى وجود نداشت; علمايى كه من مى شناختم حتى يك شاگرد هم بدين صورت تربيت
نكرده بودند.
امام ابتدا حوزه هاى علميه و مدرّسان را تسليم سخن خويش نمود، و به همراه آن،
مراجع و سپس مردم را با خود همراه ساخت; يعنى امام از طريق دانشجويان و طلابى كه با
فكر و منش خود، آن ها را تربيت كرده بود، از سويى مردم را به حركت درآورد و از سوى
ديگر، مراجع ديگر را كه صددرصد سليقه شان با مشى امام موافق نبود، با خود موافق
ساخت. غالباً افراد متوجه اين شرايط نيستند و خيال مى كنند امام عالمى مثل مدرس و
يا ديگرى بوده كه چيزى گفته و ناگهان جرقه اى پيدا شده; در حالى كه جرقه از حوزه ها
شروع شد و حوزه ها را به طور عمده خود او تربيت كرد و خط داد. او به مرجع تقليد آن
ها تبديل شد، چنانكه وقتى حكم قطعى
صادر مى كرد مبنى بر اين كه بايد قيام كرد ولو بلغ مابلغ، يعنى هر چند كه هزارها
نفر كشته شوند، همه از او حرف شنوى داشتند. البته پاره اى ايراد مى گرفتند كه مردم
كشته مى شوند; پاسخ مى داد كه در دوران على هم مى گفتند هشتاد هزار نفر، چهل هزار
نفر كشته شدند، حضرت مى گفت مسئله اى نيست اسلام بايد حفظ شود و اين ها آبيارى
اسلام است.
ويژگى چهارم امام، پايمردى و مقاومتش بود; به طورى كه از ميدان به در نمى رفت. و
ويژگى پنجم، مسئله روشن بينى و داشتن اطلاع وافى و زيركى يا هوشيارى او بود; به
نحوى كه نتوانند گولش بزنند و در او نفوذ كنند. زمينه ها كاملا در دستش بود و از
روى زيركى و هوشيارى كاملا از آن ها استفاده مى كرد. خصوصيت ششم امام اعتقاد بسيار
جدى و عميق او به اسلام بود، بدين مضمون كه اسلام تا حكومت نداشته باشد، نمى توان
آن را حفظ كرد. اعتقادى كه ايشان به حكومت اسلامى يا همان ولايت فقيه داشت، عامل و
انگيزه اصلى قيامش بود; زيرا اگر اين عقيده را نداشت مثل بقيه مى گفت ما وظيفه اى
نداريم و بايد منتظر امام زمان باشيم. آدم هاى ملا و مجتهد و با تقوا اين گونه فكر
مى كردند كه جواب اين خون ها را چه كسى مى دهد، در حالى كه امام پس از اعتقاد به
مسئله ولايت فقيه و اين كه فقيه جامع الشرايط مى تواند و بايد حكومت تشكيل بدهد،
ديگر از اين محذورهاى شرعى و عرفى و يا وسواس مقدسين، برحذر بود. مجموع اين ويژگى
ها همراه با آن عواملى كه قبلا گفتم ـ كه يا در درون حكومت و رژيم بود و يا جزء
عوامل خارجى محسوب مى شد ـ باعث پيروزى انقلاب شد. و اگر ديگران موفق نشدند، به اين
دليل بود كه فاقد شرايطى بودند كه در امام وجود داشت و البته از شرايطى هم كه در
ايرانِ زمان امام به وجود آمد برخوردار نشدند.
جناب عالى پيشينه انديشه سياسى امام خمينى در باب تشكيل حكومت را از چه زمانى مى
دانيد و اصولا گذشته تاريخى اين تفكر را، كه بايد ساختار سياسى حاكم را تغيير داد و
ساختار بديلى را جانشين آن ساخت، در انديشه علماى شيعه چگونه رديابى و تبيين مى
كنيد؟.
عقيده ام اين است كه با گذر از صدر اسلام و سيطره حكومت هاى جائر، شايد
بتوانيم جرقه اى از اين فكر را در عصر صفوى در بين شيعيان ببينيم كه آن ها همين
مقدار كه يك حكومت شيعه در ايران روى كار آمد و دست كم، كارهايى همچون قضاوت را هم
به دست مجتهدان بزرگى مانند مرحوم مجلسى و شيخ بهائى داد فكر مى كردند كه به آرزوى
خود رسيده اند. گرچه بعد از صفوى اين فكر تقريباً
تضعيف شد، ولى باز هم حكومت ها به ظاهر به اسلام اعتراف، و شايد بدان عمل هم مى
كردند، در عين حال، اساس حكومت اسلامى نبود.
در دوران مشروطيت نيز به نظر مى رسد كه دست كم، علمايى كه به ميدان آمدند و
فعاليت كردند و از مشروطيت حمايت نمودند، از قبيل مراجع نجف، علماى تهران و يا
شهرهاى ديگر، در سويداى دلشان اين نكته نهفته بود كه يك نوع حكومت اسلامى كه قوانين
اسلام را اجرا كند بايد تحقق بيابد; گرچه آن ها قدرت نداشتند تا تصوير ايده آل و
صددرصدى از اين موضوع داشته باشند. اين مسئله كاملا در كتاب تنبيه الامة مرحوم
نائينى موجود است كه ما نمى گوييم آنچه بالفعل با وجود شاه در ميان است يك حكومت
صددرصد اسلامى است، ولى تا حدود زيادى چنين است و بنابراين، قوانين بايد طبق موازين
اسلام باشد، علما بايد ناظر باشند. جضور پنج نفر مجتهد طراز اول در مجلس نيز در
همين جهت مطرح شد و دست كم به شصت درصد آرزوى خود رسيدند. حتى از مطالب بعضى از آن
ها چنين بر مى آيد كه آن ها هم مسئله ولايت فقيه را براى خود قائل بودند و قيامشان
براى اين نبود كه شاه و حكومت موجود را از بين برند، بلكه براى اين بود كه كنترلش
كنند; عنوان آن نهضت هم قبل از اصطلاح «مشروطيت»، تأسيس عدالتخانه بود و به همين
منظور هم علما قيام كردند. البته كسانى كه تفكر غربى داشتند دخالت كردند و قانون
مزدوجى از تفكر مشروطه غربى و فكر اسلامى درست كردند; فكر اسلامى اش هم به زور
مرحوم شيخ فضل الله نورى و امثال او اعمال شد، وگرنه همان مقدار هم به وقوع نمى
پيوست; كه آن نيز جزء متمم قانون اساسى است. پس از آن در مرحله اجراى اين قانون
نيز، چه قبل از رضاخان در زمان قاجاريه و چه بعد از رضاخان، آن هايى كه مثل تقى
زاده، پذيراى قانون اسلام نبودند و از ابتدا هم مشروطيت را به عنوان يك نظام غربى
تلقى مى كردند، مخالفت مى كردند. بعد هم رضاخان به كلى آزادى را از بين برد و از
مجلس فقط شكل و صورتى باقى ماند. اين روند موجب شد كه آن دسته اى هم كه فكر استقرار
يك نوع حكومت ناقص اسلامى را داشتند، حسرت آن را بخورند; كه همان هم نشده و شايد
عده اى هم فكر مى كردند بايد استغفار كنند از اين كه در كارى دخالت كردند كه
سرانجام به اين جريان منجر شد، و اين برداشت به وجود آمد كه كسانى كه از اول مخالف
بودند، مثل شيخ فضل الله و ديگران همين پيش بينى را مى كردند كه شما زمينه را براى
يك نوع حكومت قانونى غير اسلامى مهيا مى كنيد! چنانكه رضاخان هم مى گفت حكومت من
قانونى است; زيرا مجلس آن را تصويب كرده و كارهايش به مجلس عرضه مى شود. بعد از
رضاخان نيز حركت هايى كه توضيح دادم به وقوع
پيوست تا انقلاب اسلامى. به نظر مى رسد اين روند، پيشينه اى بوده كه فكر حكومت
اسلامى را با خود حمل مى كرده است. البته مسئله خلافت اسلامى كه در تركيه وجود
داشت، چندان مورد نظر اين بحث نيست; گرچه از بين رفتنش براى علماى اهل
سنت عموماً و براى برخى از علماى شيعه نوعى حسرت به همراه آورد، به طورى
كه مى گفتند همان حكومتِ به نام اسلامى، وجودش بهتر از عدمش بود و يك نوع استقلال
داخلى و سياسى براى اسلام فراهم آورده بود.
در واقع مى توان گفت روحانيت شيعه در مقاطعى گرايش به مشاركت در امور سياسى ـ
اجتماعى داشته و به صورت مقطعى به ميدان آمده، ولى بعد ناگهان عقب نشسته و به
اصطلاح خودش را كنار كشيده است! .
يا عقبش زدند!
يك برداشت هم مى تواند اين باشد كه او را عقب زدند; به هر حال از مشروطه به اين
طرف در مقاطع مختلف اين تمايل به دخالت و مشاركت را مى بينيم. به نظر شما اين
مشاركت و يا انزوا از سياست و اجتماع، امرى درون زا بوده كه خود روحانيت بر اساس
مصالحى انتخاب كرده و اتخاذ موضع مى كرده و مثلا در مواجهه با مانع خارجى به تعبير
شما على رغم ميل خود عقب زده مى شده، و يا اصولا فعل و انفعال او تابع دلايل و علل
خارجى و محيط بيرونى بوده است؟.
روحانيان ما سليقه هايشان مختلف بود; خيلى از آن ها، اعم از اين كه با حكومت
رابطه داشتند يا نداشتند، خوشبين و محافظه كار و طرفدار آرامش بودند. به همين دليل،
در حدى كه امكان به وجود مى آمده تا حكومت ها قوانين و احكام اسلام را پياده كنند،
قانع مى شدند و بيش از آن هم توقعى نداشتند; با اين توجيه كه وظيفه اى بيش از اين
نداريم. بويژه بعد از عدم موفقيت علما در رسيدن به آنچه در قيام مشروطه در نظر
داشتند، چه آن هايى كه حقيقتاً كمكى به حكومت مى كردند و رابطه اقتصادى با حكومت
داشتند و به اصطلاح، «دربارى» شمرده مى شدند و چه آن هايى كه مشى ديگرى داشتند، نود
درصد اين گونه فكر مى كردند كه وظيفه اى بيش از اين نداريم. در بين علمايى كه، دست
كم، بنده درك كردم شايد از ده درصد هم كمتر بودند كسانى كه فكر كنند وظيفه اى بيش
از اين داريم و بخواهند در برابر حكومت دست به اقدام هاى خشن بزنند ـ نمى گويم
قيام; زيرا چنين تلقى مى شود كه بخواهند حكومت را از بين ببرند و حكومت ديگرى تشكيل
بدهند. قبل از انقلاب به نظر بنده، تنها كسانى كه به طور رسمى طرح قيام در قبال
حكومت و تشكيل حكومت جديد را داشتند، فدائيان اسلام بودند كه رسماً شعار مى دادند
ما مى خواهيم حكومت علوى تشكيل بدهيم و
من از سخنرانى ها و اعلاميه هايشان در قم كاملا اطلاع داشتم; آن ها حتى وزراى
دولتشان را تعيين كرده بودند. غير از آن ها هيچ كس، حتى توده اى ها و يا مرحوم
مدرس، در صدد قيام و تشكيل حكومت نبود. حال آن كه امام قيام كرد و در صدد تشكيل
حكومت برآمد و شايد بتوان گفت در ميان همه حركت هاى انقلابى ـ اسلامى كه از طرف
روحانيت تا آن روز شده بود اين كار منحصر به فرد بود.
انديشه سياسى شيعه در طول تاريخ، بيشتر با مفاهيمى مثل تقيه، انتظار و غاصب
بودن حكومت هاى وقت گره خورده، تا اين كه معطوف به اين باشد كه بايد حكومت نوى
تشكيل داد و اساساً شيعه در طول تاريخ خويش منتظر است تا حضرت صاحب الزمان ظهور كند
و انتظار را فلسفه وجودى خود مى داند و همان طور كه فرموديد جريان باريكى در طول
تاريخ روحانيت شيعه حضور دارد كه در برهه هاى مختلف مخالفت هايى را با حاكميت ها
ابراز مى كند. در دوره اخير نيز شايد از قاجاريه به اين طرف، رد پايى از اين مطلب
در بحث هاى پاره اى از علما، بويژه مرحوم نراقى، بتوان يافت و سرانجام حضرت امام
هستند كه البته ايشان هم در ابتدا چنين تفكرى را به صراحت مطرح نمى كنند و محتواى
موضع گيرى شان اصلاح طلبى است; تنها وقتى كار به بن بست مى رسد، اين تفكر زاييده مى
شود كه ما اساساً بايد تشكيل حكومت بدهيم. بدين معنى، به تعبير پاره اى، يك گسست
تاريخى رخ مى دهد كه با پيشينه تاريخ تفكر علماى شيعه چندان ارتباطى ندارد و انسجام
و تداومى را نمى توان مشاهده نمود. چرا كه رويكرد جديدى كه مرتبط با زمان معاصر
است، مطرح مى شود مبنى بر اين كه ساختار را فرو بريزيم و ساختار جديدى را برپا
سازيم. .
كاملا فرمايش شما صحيح است و عرايض بنده مبنى بر اين كه در ميان علما، حتى از
ده درصد هم كمتر داشتيم كه فكر يك نوع حركت سياسى خشن در قبال حكومت ها را داشته
باشند، بيان همين معنى است، حتى از آن ده درصد نيز بندرت كسانى بوده اند كه تفكر
قيام داشته باشند. يادم مى آيد استادى در مشهد داشتيم به نام حاج آقا هاشم قزوينى
كه فقط مدرس بود و ابداً وارد حركت هاى سياسى نمى شد، ولى فكرش اين بود كه بايد اين
ها را از دم كشت و حكومت تشكيل داد. وى در درس طرفدار حكومت ولايت فقيه بود، اما
اهل ريا و تظاهر نبود; كمابيش در گوشه و كنار اين گونه افراد را داشتيم. مهارت امام
نيز اين بود كه كسانى را كه در گوشه و كنار اين گونه فكر مى كردند، از علماى بزرگ،
مدرسين، طلاب و غيره، كم كم دور خود جمع كرد. بنابراين يك طرح نو در تاريخ شيعه
بود; گرچه فكرش بود، ولى عملش نبود.
مثلا مرحوم نراقى طرفدار ولايت مطلقه فقيه بود، ولى كجا قيام كرده است؟ او هم مثل
ساير مجتهدين بود و يا ديگران نيز همين طور. فكر و انديشه بود، ولى عمل و اقدام
تقريباً در بين علما و مراجع در كار نبود. قيام مشروطيت همان گونه كه عرض كردم در
حد يك نوع اصلاح بود كه تا حدودى احكام اسلام رعايت شود و بيش از اين نبود.
اين بحث شما چه نسبتى با آن بيان اولتان مى يابد كه وقتى به تاريخ شيعه نظر مى
كنيم، چنين مى يابيم كه شيعه به دنبال چنين آرمانى است...!.
صحيح است; آن فكر ـ يعنى فكر حكومت اسلامى ـ نه فقط در شيعه، بلكه در كل
مسلمين وجود داشته; يعنى در سويداى دل ها حضور داشته است. در عين حال، همين علمايى
كه عرض كردم مى گفتند بايد سكوت كنيد.اگر از همان ها مى پرسيديد كه آيا نبايد حكومت
اسلامى داشت، پاسخ مى دادند چرا، اسلام حكومت دارد، امام زمان مى آيد حكومت اسلام
را برپا مى كند. پس اصل و بنياد اين انگيزه كه حكومت بايد اسلامى باشد ـ به ويژه از
نظر شيعه ها حكومتى كه صد در صد اسلامى و منتسب به ائمه باشد ـ وجود داشته و اين حد
به نظر من زمينه اصلى است; امروزه در عالم اسلام هر جا كه حركت هاى اسلامى براى
تشكيل حكومت رخ مى دهد، از همين زمينه فكرى اصلى كه در اسلام وجود داشته استفاده مى
كند. من قبول دارم و منكر نيستم كه ميان آن زمينه اصلى و انگيزه درونى، تا اين نقطه
كه تفكرى منسجم پيدا شود مبنى بر اين كه بايد حكومت تشكيل داد و حكومت را بايد فقيه
جامع الشرايط تشكيل دهد شكل بگيرد و فقيهى پيدا شود و قيام كند، فاصله بسيار است.
ولى بايد توجه داشت كه مثلا استعمارگران و پاره اى از غرب گرايان و ملى گرايان مى
گويند اسلام اصلا حكومت ندارد، حكومت مربوط به عالم سياست است و ربطى به اسلام
ندارد; شنيده ام كه مهندس بازرگان هم اين اواخر هم گفته اسلام كارى به حكومت و
سياست نداشته است. ولى آيا متدينين «بما هم متدينين»، چه عموم مسلمانان و چه خصوص
شيعه ها، چنين چيزى گفته اند و يا مى توانند بگويند؟بنابراين، اسلام در اعتقاد
مسلمانان حكومت داشته است; حكومت عادله اى كه اجراى احكام اسلام را تضمين كند. سنى
ها روى موازين خودشان فرد صالحى را كه علم و تقوا و صلاحيت سياسى داشته، حاكم مى
شناختند و شيعه ها نيز ظهور امام زمان را تحقق آن تلقى مى كردند. امام هم توانست
اين فكر را به اينجا برساند كه فقيه جامع الشرايط هم مى تواند حكومت تشكيل بدهد.
طبعاً اگر آن زمينه ها نبود اين فكر به نتيجه نمى رسيد; چنانكه هيچ كس از علماى
اسلام تاكنون نگفته است كه اسلام حكومت ندارد و يا اسلام به سياست كارى ندارد. اين
را كسانى مى گويند كه سروكارى با اسلام ندارند. همچنين
اين اواخر شنيدم كه مى گويند اين امر در اسلام بوده و هست، اما شرايط فعلى دنيا
ايجاب نمى كند كه ما حكومت اسلامى تشكيل دهيم و احكام اسلام را صد در صد پياده
كنيم. حتى بعضى از روحانيون بيروت هم ديدم كه اين را گفته اند. بنابراين همان گونه
كه اشاره كرديد بايد گفت امام خمينى يك استثناست كه از آن زمينه هاى فكرى و ذهنيت
هاى شيعى و اسلامى كمال استفاده را كرده و اگر آن ها نبود امام نمى توانست پيروز
شود. با اين توضيح فكر نمى كنم عرايض اخيرم با آنچه در ابتدا گفتم منافات داشته
باشد.
اگر زمينه اصلى بحث براى فهم نظريه انقلاب اسلامى را همان زمينه هاى تاريخى
قرار دهيم ممكن است بحث ما با برخى از تفاسيرى كه در مورد انقلاب بخصوص در خارج از
كشور عرضه مى شود و انقلاب را به جنبش هاى سلفى دو، سه قرن اخير تشبيه مى كند،
مشتبه شود، چنانكه در دو سه قرن اخير جنبش هايى در هند و يا عربستان اتفاق افتاده
كه نظر به تاريخ گذشته خود داشته و بازگشت به اصالت ايام پيشين را مبناى خود شمرده
است. در حالى كه مى توان انقلاب اسلامى را بدين معنى يك انقلاب غير تاريخى خواند.
چرا كه اگر هم عناصرى از پيشينه دينى خود برمى گزيند، تفسير جديدى از آن ها مى كند
و نظر به جلو دارد و اين گونه نيست كه نظر به گذشته، به آن معنىِ شكلى و منجمدش،
داشته باشد. به نظر شما آيا مى توان مرز روشنى ميان اين دو مقوله تصوير كرد؟.
جنبش سلفى در ابتدا يك جنبش سياسى نبود، بلكه يك جنبش عقيدتى و قيام بر ضد
آداب و رسومى بود كه در بين مسلمين رواج پيدا كرده و به عقيده آن ها بدعت يا شرك
شمرده مى شد. اين اساس از زمان ابن تيميه در قرن هفتم و هشتم تقريباً شروع شد و مى
دانيم كه او به دنبال حركت سياسى نبود، بلكه به حكام اعتراض مى كرد كه چرا عمل به
احكام نمى كنند. و عمدتاً نوك حمله و اعتراضش هم به علما و مردم بوده كه بدعت ها را
چرا رواج داديد. وى مى گفت اين ها يا بدعت است و يا شرك. محمد بن عبدالوهاب هم كه
در قرن دوازدهم در شبه جزيره عربستان قيام كرد، حركتش حركت فقهى و عقيدتى بود و
ابتدا هيچ بعد سياسى نداشت، ولى بعد وجه سياسى پيدا كرد. زيرا خاندان سعود به اين
عقيده گرويدند و آن ها هم قبلا شيوخ قبيله بودند، كم كم سيطره شان زياد شد و به
شاهى رسيدند و از آنجا كه از اين فكر سلفى، كه به عقيده آن ها اسلام خالص است،
حمايت كردند حكومتشان حكومت اسلامى تلقى شد. امروزه ملك سعود يا پدرش و يا
برادرانش، با عنوان شاهى فرمان مى رانند و حال آن كه در اسلام، ملوكيت امرى دينى
نيست; اگر ادعاى خلافت اسلامى مى كردند، آن