اين اواخر شنيدم كه مى گويند اين امر در اسلام بوده و هست، اما شرايط فعلى دنيا
ايجاب نمى كند كه ما حكومت اسلامى تشكيل دهيم و احكام اسلام را صد در صد پياده
كنيم. حتى بعضى از روحانيون بيروت هم ديدم كه اين را گفته اند. بنابراين همان گونه
كه اشاره كرديد بايد گفت امام خمينى يك استثناست كه از آن زمينه هاى فكرى و ذهنيت
هاى شيعى و اسلامى كمال استفاده را كرده و اگر آن ها نبود امام نمى توانست پيروز
شود. با اين توضيح فكر نمى كنم عرايض اخيرم با آنچه در ابتدا گفتم منافات داشته
باشد.
اگر زمينه اصلى بحث براى فهم نظريه انقلاب اسلامى را همان زمينه هاى تاريخى
قرار دهيم ممكن است بحث ما با برخى از تفاسيرى كه در مورد انقلاب بخصوص در خارج از
كشور عرضه مى شود و انقلاب را به جنبش هاى سلفى دو، سه قرن اخير تشبيه مى كند،
مشتبه شود، چنانكه در دو سه قرن اخير جنبش هايى در هند و يا عربستان اتفاق افتاده
كه نظر به تاريخ گذشته خود داشته و بازگشت به اصالت ايام پيشين را مبناى خود شمرده
است. در حالى كه مى توان انقلاب اسلامى را بدين معنى يك انقلاب غير تاريخى خواند.
چرا كه اگر هم عناصرى از پيشينه دينى خود برمى گزيند، تفسير جديدى از آن ها مى كند
و نظر به جلو دارد و اين گونه نيست كه نظر به گذشته، به آن معنىِ شكلى و منجمدش،
داشته باشد. به نظر شما آيا مى توان مرز روشنى ميان اين دو مقوله تصوير كرد؟.
جنبش سلفى در ابتدا يك جنبش سياسى نبود، بلكه يك جنبش عقيدتى و قيام بر ضد
آداب و رسومى بود كه در بين مسلمين رواج پيدا كرده و به عقيده آن ها بدعت يا شرك
شمرده مى شد. اين اساس از زمان ابن تيميه در قرن هفتم و هشتم تقريباً شروع شد و مى
دانيم كه او به دنبال حركت سياسى نبود، بلكه به حكام اعتراض مى كرد كه چرا عمل به
احكام نمى كنند. و عمدتاً نوك حمله و اعتراضش هم به علما و مردم بوده كه بدعت ها را
چرا رواج داديد. وى مى گفت اين ها يا بدعت است و يا شرك. محمد بن عبدالوهاب هم كه
در قرن دوازدهم در شبه جزيره عربستان قيام كرد، حركتش حركت فقهى و عقيدتى بود و
ابتدا هيچ بعد سياسى نداشت، ولى بعد وجه سياسى پيدا كرد. زيرا خاندان سعود به اين
عقيده گرويدند و آن ها هم قبلا شيوخ قبيله بودند، كم كم سيطره شان زياد شد و به
شاهى رسيدند و از آنجا كه از اين فكر سلفى، كه به عقيده آن ها اسلام خالص است،
حمايت كردند حكومتشان حكومت اسلامى تلقى شد. امروزه ملك سعود يا پدرش و يا
برادرانش، با عنوان شاهى فرمان مى رانند و حال آن كه در اسلام، ملوكيت امرى دينى
نيست; اگر ادعاى خلافت اسلامى مى كردند، آن
گونه كه در عثمانى و در گذشته اسلام وجود داشت، وجهى براى پذيرش اين مدعا وجود داشت
كه يك نوع حكومت اسلامى تشكيل شده است; گرچه آن ها ادعايشان اين است كه ما ملزميم
صد در صد احكام اسلام را پياده بكنيم، و در قضاوت ها و قوانين ديگر، در تقيّد به
ظواهر اسلام، پايبندى به نماز و مسجد، و مبارزه با خرافات ـ بنابه اعتقاد خودشان ـ
نيز تا حدود زيادى اين كار را مى كنند و مقيد هستند. اما ادعاى اين كه حكومتمان
حكومت اسلامى خالص همانند صدر اسلام است را كسى قبول نمى كند. آن ها هم چنين ادعايى
ندارند و فقط مى گويند ما يك حكومت سلطنتى داريم كه حامى آن فكر سلفى گرى و مخالف
بدعت هاست. آن ها حتى به وجه ضد استعمارى اسلام هم بى توجهند; چنانكه از ابتدا نه
در متن حكومت و نه در فكر سلفى گرى، ابداً مبارزه با استعمار و كفر لحاظ نشده است;
نه محمد بن عبدالوهاب مى پرسيد كه چرا بايد زير بال انگليس بود و نه سلاطين فعلى مى
پرسند و نه مفتى هايشان، در حالى كه حكومت اسلامى خالص در هويت و شخصيتش مبارزه با
استعمار و كفر و طرفدارى از استقلال پذيرفته شده است. ولى حكام سعودى، به عكس، حامى
قدرت هاى خارجى اند و همين مسئله بزرگ ترين نقطه ضعف حكومت سعودى است; به طورى كه
در بين سلفى هايى كه در كشورهاى ديگر و يا در داخل عربستان هستند، قيام هايى عليه
حكام فعلى صورت مى گيرد. كشورهايى نيز كه تا چند سال قبل به طور علنى از سعودى ها
حمايت مى كردند ديگر حمايت نمى كنند; چرا كه رسماً از امريكا دعوت كرده و عربستان
را به پايگاه امريكا تبديل كرده اند. و بعد در روش زندگى، هر كدام به ثروت اندوزى
در خارج و داخل و عيش و نوش و ساختن قصرها پرداخته اند. بايد اين مسائل را تجزيه و
تحليل كرد تا نكات ضد اسلامى اى كه در اين حكومت است عيان و بيان گردد و بعد حكومت
اسلامى ايران را موضوع بحث قرار دهيم. اولاً آن ها عالم نيستند و امام، فقيه و عالم
بود. قدماى اهل سنت هم مى گفتند خليفه مسلمين بايد يا فقيه عادل باشد يا اين كه
تقوا داشته باشد، فاسد نباشد، گناه نكند. چگونه مى توان اين معيارها را با حكومت
سعودى ها تطبيق داد. اين بذل و بخشش ها و اسراف و تبذيرها، غير از اين كه مظاهر
حكومت فاسد استبدادى و سلطنتى باشد، چه مى تواند بود. البته رعايت كردن ظواهر
اسلام، سلفى گرى و مبارزه با خرافات، نبودن شراب يا فقدان كشف حجاب و مقابله با
بدعت ها، جاذبه اى براى آن ها درست كرده است، و حال آن كه حكومت اسلامى ايران رهبرش
فقيه است و، چنانكه من در يك مجمع اهل سنت گفتم، از خلفاى اربعه كه بگذريم شما در
بين كل حكام اسلامى نمونه اى نظير امام خمينى نمى توانيد سراغ بگيريد. به علاوه،
بايد پرسيد مزايايى كه حكام اسلامى را متمايز مى ساخت از قبيل ساده زيستى، جمع
نكردن ثروت، عدم توجه به دنيا، ستم نكردن، و قوانين اسلام را به نحو وسيع و جامع
رعايت كردن، هم اكنون در كدام يك از حكام مدعى اسلامى بودن مى توان يافت.
در نگاه از منظر آسيب شناسى به انقلاب، به نظر مى رسد پاره اى آفات فكرى ـ
فرهنگى به طور طبيعى انقلاب را در معرض تهديد قرار مى دهد كه غفلت از آن ها بخشودنى
نيست. جناب عالى اين گونه آفات را در چه زمينه ها و تا چه حد جدى مى بينيد؟.
انقلاب آفات قابل ملاحظه اى دارد و گاهى انسان بايد در مقابل آن ها احساس خطر
كند; گاهى اين آفات از درون خود نيروهاى انقلابى پيدا مى شود و قسمت عمده نيز از
خارج از نيروهاى انقلاب پديدار مى گردد. يك وقتى مقام معظم رهبرى گفتند حساب كرده
ايم در هر هفته ظاهراً هشت هزار ساعت در راديوهاى خارج عليه انقلاب تبليغ مى شود و
اين البته در طرفداران انقلاب در خارج، كم كم اثر كرده و ذهنيت ها را مخدوش مى كند.
ما در سفرهايى كه مى رويم، بخوبى متوجه اين جنبه مى شويم و در مى يابيم كه خطر جدى
است و نمى توان از كنار آن ساده گذشت. به ما مى گفتند صداى تبليغات راديو ايران به
هيچ وجه در اينجا شنيده نمى شود، در حالى كه اين همه عليه ايران تبليغ مى شود; هيچ
گونه دفاعى صورت نمى گيرد و سفارت ها و رايزنى هاى ما فعال نيستند. همچنان كه در
داخل نيز تبليغات دروغ در نوع مردم اثر مى گذارد; گاهى شايعاتى پيش مى آيد كه
نيروهاى انقلابى ما هم چون ماهيت قصه را نمى دانند سؤال برايشان مطرح مى شود. از
جمله خطرات ديگرى كه از خارج ما را تهديد مى كند، فشارهاى اقتصادى و فعاليت هاى
سياسى كه در مجامع بين المللى عليه ما مى شود، و اتهاماتى نظير نقض حقوق بشر است كه
همه جا هر روز به ما نسبت مى دهند.
اما آفاتى كه در داخل و در درون نيروهاى انقلابى و حاميان انقلاب جريان دارد نيز
كم نيست; از جمله تخلفاتى كه هر از چندگاه علنى مى شود، مانند تخلفات مالى در
تشكيلات دولت كه عمدتاً خوراك تبليغات ضد ما در خارج هم همين هاست، يا مسئله اختلاس
ها كه پى در پى اتفاق مى افتد و راست هم هست; هر چند در بيان آن مبالغه شود. اين ها
ضربه مى زنند و روحيه انقلابى مردم را تضعيف مى كنند و كم كم نظير آن يأسى كه براى
حاميان مشروطيت پديد آمد، تا جايى كه گفتند اين هم نشد و خودشان را ملامت كردند كه
چرا حمايت كرديم تا مشروطه محقق شود، مستولى خواهد شد. همچنين توجهى كه گاهى ديده
مى شود روحانيت انقلابى به مال دنيا
نشان مى دهد و يا سوء استفاده هاى مادى از خود بروز مى دهد، بسيار ضربه مى زند. يك
بسيجى وقتى مى بيند خود در نهايت محروميت است و فلان روحانى و يا فلان مقام سياسى
يا رئيس بانك سوءاستفاده مى كند، بسيار متأثر مى شود. و از جمله خطرات يكى هم اين
است كه گاهى ديده مى شود در سخنرانى ها و خطبه هاى نمازجمعه صحبت هايى مى شود كه با
فكر وحدت اسلامى، كه به تعبير يكى از معاونان وزارت خارجه بزرگ ترين شعارى است كه
ما از آن بهره برده ايم و مسلمانان به واسطه آن به انقلاب دل بسته اند، نمى سازد.
يعنى يك فكر شيعى صد در صد خالص و غليظ و افراطى در چنين فضاى گسترده پس از انقلاب
عرضه مى شود; گرچه بنده نمى گويم اين گونه حرف ها درست نيست و باطل است.
يعنى لزوماً همه حقايق و مطالب درست در همه جا و هر زمان نبايد مطرح شود!.
به ما گفته مى شود كه شما شعار انقلاب اسلامى مى دهيد، در داخل كشور ميليون ها
سنّى داريم و در خارج هم يك ميليارد. در حالى كه اين حرف ها همه را از شما مى
رنجاند. در قم و جاهاى ديگر خيلى از روحانيون يا غير روحانيون مى خواهند با وهابيت
و فكر سلفى گرى مبارزه كنند و بايد هم چنين كرد، ولى توجه نمى كنند كه در اين
مبارزه نبايد حرف هايى را بزنند كه ساير سنى هاى غير سلفى را برنجانند; اگر در بين
دعوا با سلفى گرى، به خلفا اهانت كنيد، ساير سنّى ها چگونه قضاوتى در اين مورد
خواهند كرد؟ چنانكه اين رفتار مصداق همان تبليغ دشمنان خواهد شد كه مى گويند شيعه
ها خلفا را كافر مى دانند يا صحابه را كافر و فاسق مى دانند يا اصولا مسلمان نمى
دانند. در كوران چنين دعوايى كه با يك فرقه خاص داريم، نبايد مسائلى را مطرح كنيم
كه كل مسلمانان را از خود برنجانيم و همه آن ها را به طرف سلفى گرى سوق دهيم. اين
ها خطرات و لطماتى است كه از درون انقلاب متوجه ماست. مسائل اقتصادى هم كه خود،
داستان مفصّل و همه آشنايى دارد. نيروهاى انقلابى ما تحت فشار معيشتى و زندگى
اقتصادى و گرانى، شكايت به كجا مى توانند برد. در بيمارستان بقية الله يك نفر به من
گفت برادرم شهيد شده و مى خواهم برايش مراسم سالگرد بگيرم ولى پول ندارم; خواستم
قرض كنم هيچ كس نمى دهد، نه بيمارستان و نه كس ديگر. سپاهيانى كه در فرودگاه هستند
به من گفته اند كه ما ظهرها بايد نان و سيب زمينى بخوريم و فلان عضو هواپيمايى از
فلان هتل برايش غذا سرو مى شود. آن يك كارمند رسمى است و ما محافظ فرودگاه; و الى
ماشاءالله از اين گونه مسائل.... اين وضعيت چقدر مى تواند ادامه پيدا كند؟ و چرا ما
به
فكر نيستيم؟ سنگينى انقلاب به دوش اين هاست و اين ها نبايد در فلاكت باشند. من نمى
گويم رفاه، ولى بالاخره بايد حداقل زندگى فراهم باشد. و دست آخر هم مسئله نشر فساد
و تفكر غرب گرايانه است كه عمدتاً از خارج صورت مى گيرد و اصل قوانين اسلامى را
مورد ترديد قرار مى دهد; بدين مضمون كه امروز نمى شود جهان را بدين گونه اداره كرد
و بايد سراغ علوم جديد، علم اقتصاد و... برويم. اين مسئله اى خطر ساز و قابل توجه
است.
كه البته ضعف ها و كاستى هاى درونى ما زمينه ساز اصلى چنين آسيب پذيرى هايى را
به وجود آورده است. .
بله، مسائل اقتصادى و محروميت ها كمك مى كند كه اين گونه افكار غربى و
ضداسلامى و گاه ضدانقلابى رواج پيدا كند و همه اين ها من حيث المجموع، خطراتى است
كه متوجه ماست. بايد از خود بپرسيم نسل جديد كه همانند نسل پيشين نداى انقلاب به
گوشش نرسيده و با گذشته انقلاب بيگانه است، تحت تأثير آن تفكرات ضدانقلابى و بى
تفاوتى چگونه رشد خواهد يافت.
به عنوان آخرين پرسش، باتوجه به اين كه جناب عالى مسئول دارالتقريب هستيد و
كار نزديك سازى نحله هاى مسلمان را بر عهده داريد، آيا ميان روند پيشِ روى حاكميتى
كه در اين دو دهه، تحت عنوان حكومت شيعه يا حكومت اسلامى، شكل گرفت و روندى كه
خلافت در آغاز اسلام پيدا كرد، تمايز و تفاوتى مى توان قائل شد؟ بدين منظور كه اولا
درسى از تاريخ سياست پردازى مسلمانان داشته باشيم، ثانياً مبانى سياست مستقل برپايه
تفكر شيعه را تميز دهيم..
عقيده بنده اين است كه به استثناى خلافت تا زمان حضرت امير، بقيه كاملا مشابه
است; ما انتقادى كه به خلفاى قبل داريم همان است كه مسير خلافت را از خلافت نسل
على(عليه السلام) منحرف كردند، و گاهى هم فتاوايى ناهماهنگ با اسلام را كه بدعت
شمرده مى شود، وارد زندگى مسلمين ساختند. والا بنيه حكومت، اسلامى بوده و آن نواقصى
كه بعداً در حكومت ها پديدار شده، در ابتدا وجود نداشته و مقيّد بودند كه اسلام را
پياده كنند و حكومت، اسلامى باشد و همان زهد اسلامى و قوانين اسلامى و سادگى اسلامى
تحقق يابد. البته نسبت به دوران حضرت على(عليه السلام) كه نه بدعت ها بود و نه آن
افراط و تفريط هاى دوران خليفه قبل، من معتقدم شباهت زيادى وجود دارد. ولى بعد از
آن دوران بندرت در بين خلفا و حكام اسلامى اين مزايا به چشم مى خورد. گفته مى شود
خلافت عمربن عبدالعزيز كه خيلى از آن نواقص را مى خواست ترميم كند، توسط بنى اميه
برچيده شد و خودش نيز كشته شد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
پيوست : انقلاب اسلامى، روحانيت و امام خمينى
على دوانى[1]
جناب عالى چه ويژگى ها و عناصرى را در پيروزى انقلاب اسلامى ايران،داراى تأثير
بارز مى دانيد؟
با تشكر از جناب عالى و رفقايتان كه در اين راه گام بر مى داريد، به نظر بنده
ويژگى ها و عناصرى كه در انقلاب اسلامى ايران چشمگير و بارز بود، يكى وجود رهبرى
لايق و با هوش و مقاوم، و ديگرى جو زمان و طول مدت انقلاب است.
مى دانيم كه قبل از امام خمينى، رهبر انقلاب اسلامى ايران، چند انقلاب روحانى،
سياسى و دينى داشته ايم. انقلاب علما در جهاد با روسها، انقلاب سيد جمال الدين
اسدآبادى، انقلاب تنباكو و ميرزاى شيرازى، انقلاب مشروطيت، انقلاب عراق، انقلاب
شهيد مدرس بر ضد رضاخان، انقلاب ملى شدن نفت و آيت الله كاشانى. اين انقلاب ها هيچ
كدام چنانكه بايد يا كامياب نشد و يا دوام پيدا نكرد. بنده علت آن را در هر سه عامل
ياد شده مى دانم. اولا در آن انقلاب ها رهبران ويژگى امام خمينى را نداشتند. آنچه
در امام جمع بود، جمعاً در رهبران انقلاب هاى قبلى جمع نبود. در واقع امام حُسن همه
را داشت، ولى كمبود آن ها را نداشت.
هيچ كدام مانند امام مجتهد عالى مقام در فقه و اصول، و استاد توانا در فلسفه و
عرفان و اخلاق نبودند، يعنى همه اين علوم را با هم و در حد كمال نداشتند. به علاوه،
شعاع فكر و عمق انديشه امام و مخصوصاً تحمل و قاطعيت ايشان در آن ها نبود، هرچند آن
بزرگواران نيز هر كدام داراى يكى دو جنبه از ويژگيهاى خاص امام بودند.
[1]مصاحبه با حجت الاسلام على دوانى در جلسه حضورى و به صورتى مبسوط تر از مكتوب
حاضر انجام گرفت. ولى بنابه درخواست ايشان، خلاصه و تنظيم حاضر ـ اعم از پرسشها و
پاسخها ـ كه به قلم خود ايشان صورت گرفته، عرضه مى شود.