بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 103

ابن تيميه و آيه «تو (اى محمد!) بيم دهنده هستى و براى هر قومى هدايت كننده هست.»

ابن تيميه مى‌گويد: «حديثى (كه مراد از «هدايت‌كننده» در آيه مذكور را على مى‌دانند) به اتفاق آگاهان به حديث كذب و ساخته شده است و بايد تكذيب ورد شود.»

باز همو مى‌گويد: «نسبت دادن اين سخن به پيامبر جايز نيست و ظاهر اين سخن كه «به وسيله تو (اى على!) هدايت مى‌شوند هدايت شوندگان» اين است كه آن‌ها به وسيله تو هدايت مى‌شوند، نه به وسيله من. و اين سخن را يك مسلمان هم نمى‌گويد.»[1]

اينك متن حديث و راويان و سخن محدثان در باره اين حديث: وقتى اين آيه: «تو (اى محمد،) بيم دهنده هستى و براى هر قومى هدايت كننده‌اى است» نازل شد پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: «من بيم دهنده هستم و على هدايت كننده است. اى على، به وسيله تو هدايت شوندگان هدايت مى‌شوند.» (در بعضى كتاب‌ها آمده است: «منذر و هادى از اهل بيت است».)

ابن حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، سعد بن معاذ، ابن مسعود، جابر، ابو بريده اسلمى، ابو هريره، ابو فروه اسلمى، يعلى بن مرّه و زرقاع روايت كرده‌اند.[2]

[1]. منهاج السنة، ج 7، ص 139.

[2]. مسند احمد، ج 1، ص 126، ح 1041؛ معجم الاوسط، ج 2، ص 94، ح 1361، ج 5، ص 153، ج 7، ص 379، ح 7780؛ معجم الصغير، ج 2، ص 38، ح 739، ج 7، ص 41؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 140، ح 4646؛ احاديث المختاره، ج 2، ص 286، ح 668 و 669، ج 10، ص 159 و 158؛ تفاسير طبرى، حبرى، فخر رازى، ثعلبى، آلوسى، بحر المحيط؛ شواهد التنزيل، حسكانى، ج 1، ص 383 با 15 سند؛ مجمع الزوائد، ج 7، 41؛ فتح البارى، ج 8، ص 285 و 376؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 359 و 360( با پنج سند)؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 520؛ فتح القدير، ج 3، ص 70 با چهار سند.


صفحه 104

حاكم، مقدسى، ابن حجر و هيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند و سند ثعلبى نيز صحيح است و از سخن ابن كثير نيز صحت سندى كه او نقل كرده است استفاده مى‌شود.

پس بنابر عقيده ابن تيميه رسول خدا صلى الله عليه وآله سخنى گفته‌اند كه حتى يك مسلمان نيز آن را نخواهد گفت. اين گونه به خود اجازه مى‌دهد و با جرعت به رسول مكرم اسلام صلى الله عليه وآله نيز توهين مى‌كند.

ابن تيميه و آيه «آن را تنها گوشهاى شنوا دريابد»

ابن تيميه مى‌گويد: «حديثى (كه آيه مذكور را نازل شده در شأن على مى‌داند) به اتفاق آگاهان به حديث دروغ و ساخته شده است.»[1]محقق كتابش نيز مى‌گويد: «چنين حديثى را پيدا نكردم.»

اينك متن حديث: 1. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «اى على، همانا خداوند متعال بر من دستور داده است كه تو را به خودم نزديك كرده، به تو علم ياد بدهم تا از علم پر بشوى.» آن‌گاه اين آيه نازل شد: «آن را تنها گوش‌هاى شنوا دريابد.» و پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: « (اى على!) اين گوش شنوا براى علم من تو هستى.»[2]

[1]. منهاج السنة، ج 7، ص 522.

[2]. الحاقه، ايه 12.


صفحه 105

2. وقتى كه اين آيه: «آن را تنها گوش‌هاى شنوا دريابد» نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «از خداوند خواستم كه آن گوش را گوش على قرار بدهد.»[1]

اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، جابر، ابورافع، انس، بريده اسلمى، ابن مرّه اسلمى، اصبغ بن نباته و مكحول روايت شده است.

سند ابن ابى‌حاتم و طبرى كه از مكحول روايت كرده‌اند (با وجود مرسل بودنش) كاملا صحيح است و در خيلى از سندها مانند ابونعيم در «معرفة الصحابه» ج 1، ص 370، ح 328 و ابن عساكر و حسكانى مكحول اين حديث را از اميرالمؤمنين عليه السلام و بريده روايت كرده است. اين حديث را از اميرالمؤمنين عليه السلام پنج نفر از تابعين روايت كرده‌اند و از بريده نيز پنج نفر و از بقيه نيز با سندهاى زيادى اين حديث روايت شده است.

تا اين‌جا ملاحظه كرديد كه ابن تيميه چگونه در رد و تكذيب حديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام به دروغ از پيش خود اجماع مى‌سازد و آن را به محدثان نسبت مى‌دهد! در آينده نيز نمونه‌هايى خواهد آمد. در مورد شخصى كه اين همه دروغ مى‌بافد حكم چيست؟

[1]. انساب الاشراف، ج 2، ص 363؛ تفسير طبرى، ج 29، ص 68( با سه سند)؛ حلية الاولياء، ج 1، ص 67؛ مسند بزار؛ تفسير ابن ابى‌حاتم؛ تفسير ثعلبى، ج 10، ص 28؛ تفسير ابومنذر؛ تفسير كشاف؛ اسباب النزول واحدى ص 294؛ شواهد التنزيل؛ ج 2، ص 361 تا 379( به 22 سند)؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 131؛ تفسير رازى؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 263؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 441( با 4 سند)؛ تفسير آلوسى؛ در المنثور، ج 6، ص 260( با 3 سند)؛ تاريخ ابن عساكر، ج 38، ص 349، ج 41، ص 455، ج 42، ص 361، ج 48، ص 217؛ كنز العمال، ح 36426 و 36525 و 36536.


صفحه 106

ابن تيميه و نسبت فتاواى خلاف نص به اميرالمؤمنين عليه السلام‌

ابن تيميه معتقد است كه اميرالمؤمنين عليه السلام فتاواى زيادى دارد كه مخالف نص هستند. اينك به چند نمونه از سخنان ابن تيميه توجه نماييد:

1. «على فتواهاى زيادى دارد كه با نصوص مخالف است و حتى شافعى در يك كتاب خلاف‌هاى على و نيز خلاف‌هاى ابن مسعود را جمع آورى كرده است. محمد بن نصر مروزى نيز كتاب بزرگى در اين زمينه نوشته است.»[1]

2. «شافعى با بعضى فقهاى كوفه در مسائل فقهى مناظره مى‌كرد و اهل كوفه عليه او به سخن على استدلال مى‌كردند، پس شافعى كتاب اختلاف على و ابن مسعود را تأليف كرد و در آن مسائل زيادى از سخنان آن‌ها را بيان كرد كه به خاطر وجود نص بر خلاف سخن على و ابن مسعود سخنان آن‌ها ترك شده است. وپس از شافعى محمد بن نصر كتاب بزرگ‌تر از آن را تأليف نمود.[2]

در اين عبارات توجه كنيد چگونه مكارانه سخن گفته است، ولى در سخنان بعدى بيشتر حقايق مطلب را روشن و به دروغ‌گويى خود شهادت مى‌دهد.

باز مى‌گويد:

3. «شافعى در كتابى خلاف‌هاى على و نيز خلاف‌هاى ابن مسعود را جمع آورده است. همان سخنى كه مردم آن‌ها را به خاطر مخالف نص ويا مخالف با معناى نص بودنش ترك كرده‌اند. بعد از شافعى محمد بن نصر مروزى از چنين سخنان خلافى بيش از آن‌كه شافعى جمع آورده بود جمع آورد. هرگاه كوفيان‌

[1]. منهاج السنة ابن تيميه، ج 7، ص 502.

[2]. فتاوى الكبرى ابن تيميه، ج 3، ص 487.


صفحه 107

(حنفى‌ها و پيروان رأى) با مروزى به بحث و مناظره مى‌پرداختند مروزى از نص براى آن‌ها دليل مى‌آورد، ولى كوفيان مى‌گفتند: «ما سخن على و ابن مسعود را گرفتيم.» آن‌گاه مروزى براى آن‌ها مثال زيادى از سخنان على و ابن مسعود را كه كوفيان و يا مردم آن‌ها را به خاطر وجود حجت بر خلافش ترك كرده بودند جمع آورده و مى‌گفت: «اگر برايتان روا باشد كه سخنان على و ابن مسعود را در اين مسائل به جهت مخالفتش با حجت ترك نماييد، چرا در ديگر مسائل چنين نمى‌كنيد؟»[1]

4. باز همو مى‌گويد: «شافعى و مروزى در يك كتاب بزرگى آن مسائلى را كه مسلمانان سخن على را نگرفته‌اند، جمع آورده‌اند.»[2]

5. باز ابن تيميه مى‌گويد: «شافعى در كتابى آن موردى را كه اهل عراق با على وابن مسعود مخالفت كرده‌اند، جمع نموده. چون هرگاه او مى‌خواست با اهل عراق بحث كند، آن‌ها مى‌گفتند: اين سخن وعقيده را ما از سخنان على وابن مسعود گرفتيم. بنابر اين بعد از شافعى مروزى نيز كتاب بزرگ‌تر از آن را نوشت ....[3]

جواب:اگر به سخنان ابن تيميه دقت كنيم روشن مى‌شود كه او خود مى‌داند كه مروزى برعكس براى اثبات كردن اينكه آن‌ها بر خلاف سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام و ابن مسعود عمل مى‌كرده‌اند كتابى را نوشته و نادرستى ادعاهاى آنها را كه خود را پيرو راه اميرالمؤمنين و ابن مسعود مى‌دانستند ثابت كرده است، ولى ابن تيميه به گونه‌اى سخن مى‌گويد كه گويا آن‌ها در ثابت كردن مخالفت‌هاى‌

[1]. منهاج السنة، ج 8، ص 299.

[2]. منهاج السنة، ج 8، ص 281.

[3]. منهاج السنة، ج 6، ص 441.


صفحه 108

اميرالمؤمنين و ابن مسعود با احاديث و سنت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله كتاب را نوشته باشند. ابن تيميه با اين سخنان و با اين سبك از سخن گفتن مى‌خواهد امت اسلامى را مانند خود نسبت اميرالمؤمنين عليه السلام بدبين و دشمن بسازد.

حقيقت آن است كه مروزى در كتابى مسائلى را جمع آورده كه ابوحنيفه در آن مسائل با اميرالمؤمنين عليه السلام و ابن مسعود مخالفت كرده است. و به اين مطلب سبكى، ذهبى و ابواسحاق شيرازى نيز اشاره نموده و گفته‌اند: «مروزى كتابى در باره مسائلى كه ابوحنيفه در آن مسائل با على و ابن مسعود مخالفت كرده است تأليف نموده است.»[1]

نسبت دادن ابن تيميه چنين سخنى را به امام شافعى دور از حقيقت است؛ زيرا محبت ودوستى شافعى نسبت به امير المؤمنين واهل بيت عليهم السلام معروف است، تا حدى كه يحيى بن معين وبعضى ديگر از محدثان اهل سنت او را متهم با شيعه بودن كرده‌اند. محبت شافعى نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام از شعرهاى او نيز روشن مى‌شود. نقل شده است كه: «وقتى از شافعى مسأله‌ى پرسيدند و او به آن جواب داد، به او گفتند: «با على مخالفت كردى؟» شافعى گفت: «تو خلاف اين سخن را از على ثابت كن، آن‌گاه اگر درست باشد من صورتم را به خاك مى‌گزارم ومى‌گويم: «در حقيقت خطا كردم.»[2]

پس اين‌جا نيز ابن تيميه دروغ بافته و سعى كرده ديگران را نيز مانند خود با اميرالمؤمنين عليه السلام دشمن سازد.

[1]. طبقات الشافعيه سبكى، ج 2، ص 247؛ سير اعلام النبلاء ذهبى، ج 14، ص 38.

[2]. فهرست ابن نديم، ص 295.


صفحه 109

اما در مورد فتوا داشتن اميرالمؤمنين عليه السلام بر خلاف نص همين مقدار كافى است كه ابن تيميه مى‌گويد: اگر على همراه حق باشد و حق به همراه او واجب است كه معصوم باشد و اين حديث چنان‌كه بحث آن گذشت متواتر و ثابت است، پس مخالفت اميرالمؤمنين عليه السلام با نص سخن بى‌اساس و كذب از جانب ابن تيميه است.

باز ابن تيميه در مقام طعن به اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌گويد:

نسبت خاستگارى اميرالمؤمنين عليه السلام از دختر ابوجهل‌

لو قال القائل إنه لا يعرف من النبى صلى الله عليه وآله أنه عتب على عثمان فى شي‌ء وقد عتب على على فى غير موضع لما أبعد فإنه لما أراد أن يتزوج بنت أبى جهل اشتكته فاطمة لأبيها وقالت إن الناس يقولون إنك لا تغضب لبناتك فقام رسول الله صلى الله عليه وآله خطيبا وقال إن بنى المغيرة استأذنونى أن يزوجوا ابنتهم على بن أبى طالب وإنى لا اذن ثم لا اذن ثم لا اذن إلا أن يريد ابن أبى طالب أن يطلق ابنتى ويتزوج ابنتهم فإنما فاطمة بضعة منى يريبنى ما رابها ويؤذينى ما اذاها ثم ذكر صهرا له من بنى عبد شمس فقال حدثنى فصدقنى ووعدنى فوفى لى والحديث ثابت صحيح أخرجناه فى الصحيحين؛[1]اگر كسى بگويد كه از پيامبر صلى الله عليه وآله نرسيده كه عثمان را در چيزى سرزنش كرده باشد، در حالى كه على را در جاهاى گوناگون سرزنش كرده‌اند. همانا وقتى على خواست با دختر ابوجهل ازدواج‌

[1]. منهاج السنة ابن تيميه، ج 4، ص 242 و 243.


صفحه 110

كند، فاطمه به پدرش شكايت كرد و گفت: «مردم مى‌گويند شما به خاطر دخترانت غضب نمى‌كنى. پس پيامبر صلى الله عليه وآله خطبه خوانده فرمودند: «همانا بنى مغيره از من اجازه خواستند كه دخترشان را به ازدواج على دراوردند و من چنين اجازه نمى‌دهم، نمى‌دهم، نمى‌دهم مگر اينكه پسر ابوطالب دخترم را طلاق دهد و با دختر آن‌ها ازدواج كند. همانا فاطمه پاره‌اى از من است و هر كه او را آزار دهد، مرا آزار داده است. اين حديث در صحيحين ثابت است.»

بايد دقت داشته باشيم كه ابن تيميه به مناسبت و بدون مناسبت در مقام طعن بر امير المؤمنين عليه السلام بارها به اين افسانه‌اى خاستگارى اشاره كرده است.[1]

اين حديث در كتاب‌هاى زير با اختلافاتى كه اشاره خواهيم كرد روايت شده است.[2]

اين حديث ساخته و پرداخته مسور بن مخرمه است و ابن شهاب زهرى نيز در جعل برخى اسانيد در اين موضوع سهم دارد و متن حديث به ساخته بودن اين خبر به روشنى دلالت مى‌كند.

1. اين حديث از مسور بن مخرمه كه در زمان رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تنها هشت سال داشته، مشهور است.[3]و در زمانى كه اين خاسگارى را در نظر گرفته‌اند او شش سال داشته است. و البته از برخى ديگر نيز اين خبر نقل شده است كه يا سندش ضعيف است و يا منقطع كه شايد برگرفته از مسور باشد.

[1]. همان، ج 4، ص 250 و 314 و 315، ج 6، ص 28 و 29 و 261، ج 7، ص 235 و 246.

[2]. صحيح بخارى، ج 4، ص 212؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 141؛ سنن ابن ماجه و ابو داود؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 407 و 408؛ معجم الكبير، ج 20، ص 19 و 20؛ مسند ابو يعلى، ج 13، ص 136.

[3]. فتح البارى ابن حجر، ج 9، ص 269.