بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 109

اما در مورد فتوا داشتن اميرالمؤمنين عليه السلام بر خلاف نص همين مقدار كافى است كه ابن تيميه مى‌گويد: اگر على همراه حق باشد و حق به همراه او واجب است كه معصوم باشد و اين حديث چنان‌كه بحث آن گذشت متواتر و ثابت است، پس مخالفت اميرالمؤمنين عليه السلام با نص سخن بى‌اساس و كذب از جانب ابن تيميه است.

باز ابن تيميه در مقام طعن به اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌گويد:

نسبت خاستگارى اميرالمؤمنين عليه السلام از دختر ابوجهل‌

لو قال القائل إنه لا يعرف من النبى صلى الله عليه وآله أنه عتب على عثمان فى شي‌ء وقد عتب على على فى غير موضع لما أبعد فإنه لما أراد أن يتزوج بنت أبى جهل اشتكته فاطمة لأبيها وقالت إن الناس يقولون إنك لا تغضب لبناتك فقام رسول الله صلى الله عليه وآله خطيبا وقال إن بنى المغيرة استأذنونى أن يزوجوا ابنتهم على بن أبى طالب وإنى لا اذن ثم لا اذن ثم لا اذن إلا أن يريد ابن أبى طالب أن يطلق ابنتى ويتزوج ابنتهم فإنما فاطمة بضعة منى يريبنى ما رابها ويؤذينى ما اذاها ثم ذكر صهرا له من بنى عبد شمس فقال حدثنى فصدقنى ووعدنى فوفى لى والحديث ثابت صحيح أخرجناه فى الصحيحين؛[1]اگر كسى بگويد كه از پيامبر صلى الله عليه وآله نرسيده كه عثمان را در چيزى سرزنش كرده باشد، در حالى كه على را در جاهاى گوناگون سرزنش كرده‌اند. همانا وقتى على خواست با دختر ابوجهل ازدواج‌

[1]. منهاج السنة ابن تيميه، ج 4، ص 242 و 243.


صفحه 110

كند، فاطمه به پدرش شكايت كرد و گفت: «مردم مى‌گويند شما به خاطر دخترانت غضب نمى‌كنى. پس پيامبر صلى الله عليه وآله خطبه خوانده فرمودند: «همانا بنى مغيره از من اجازه خواستند كه دخترشان را به ازدواج على دراوردند و من چنين اجازه نمى‌دهم، نمى‌دهم، نمى‌دهم مگر اينكه پسر ابوطالب دخترم را طلاق دهد و با دختر آن‌ها ازدواج كند. همانا فاطمه پاره‌اى از من است و هر كه او را آزار دهد، مرا آزار داده است. اين حديث در صحيحين ثابت است.»

بايد دقت داشته باشيم كه ابن تيميه به مناسبت و بدون مناسبت در مقام طعن بر امير المؤمنين عليه السلام بارها به اين افسانه‌اى خاستگارى اشاره كرده است.[1]

اين حديث در كتاب‌هاى زير با اختلافاتى كه اشاره خواهيم كرد روايت شده است.[2]

اين حديث ساخته و پرداخته مسور بن مخرمه است و ابن شهاب زهرى نيز در جعل برخى اسانيد در اين موضوع سهم دارد و متن حديث به ساخته بودن اين خبر به روشنى دلالت مى‌كند.

1. اين حديث از مسور بن مخرمه كه در زمان رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تنها هشت سال داشته، مشهور است.[3]و در زمانى كه اين خاسگارى را در نظر گرفته‌اند او شش سال داشته است. و البته از برخى ديگر نيز اين خبر نقل شده است كه يا سندش ضعيف است و يا منقطع كه شايد برگرفته از مسور باشد.

[1]. همان، ج 4، ص 250 و 314 و 315، ج 6، ص 28 و 29 و 261، ج 7، ص 235 و 246.

[2]. صحيح بخارى، ج 4، ص 212؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 141؛ سنن ابن ماجه و ابو داود؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 407 و 408؛ معجم الكبير، ج 20، ص 19 و 20؛ مسند ابو يعلى، ج 13، ص 136.

[3]. فتح البارى ابن حجر، ج 9، ص 269.


صفحه 111

مسور در اين خبر چند گونه سخن را به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نسبت داده است:

1. فاطمه از من است و من دوست ندارم كه او دچار مشكل شود.

2. من تنها از اين مى‌ترسم كه آن‌ها (خاندان ابوجهل) دخترم را دچار مشكل كنند.

3. من مى‌ترسم كه دخترم در دينش دچار مشكل شود.

4. بنى مغيره از من اجازه خواستند كه دخترشان را به ازدواج على درآورند ومن چنين اجازه نمى‌دهم، نمى دهم، نمى‌دهم مگر اينكه پسر ابوطالب دخترم را طلاق دهد و با دختر آن‌ها ازدواج كند.

5. اجازه نمى‌دهم مگر اينكه پسر ابو طالب دوست داشته باشد دخترم را طلاق دهد.

6. على عليه السلام خاستگارى نمود و اهلش گفتند: ما به بالاى فاطمه دخترمان را به تو نمى‌نهيم.

7. فاطمه پاره تن من است من بدم مى‌آيد از هر چه او بدش بيايد.

8. هرچه فاطمه را آزار دهد مرا آزار داده است.

9. هركه فاطمه را به غضب آورد مرا به غضب آورده است.

10. دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله ودختر دشمن خدا نزد يك مرد هرگز جمع نمى‌شوند.

11. هيچ مسلمانى دختر دشمن خدا را به بالاى دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله نمى‌گيرد.

12. فاطمه آمد وبه پيامبر صلى الله عليه وآله گفت: الف: قومت مى‌گويند تو به خاطر دخترانت غضب نمى‌كنى. ب: قومت گمان مى‌كنند تو ....


صفحه 112

13. خاندان دختر از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اجازه و خواستگارى كردند كه على با دخترشان ازدواج كند. ب: على از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اجازه خواست كه با دختر آن‌ها ازدواج كند.

14. فاطمه عليها السلام خبر را به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رساند. ب: خبر به پيامبر صلى الله عليه وآله رسيد.

تمام اين اختلافات تنها از يك خبرى است كه از مسور در كتاب‌هاى مذكور وارد شده است.

15. در اين حديث نسبت تناقض‌گويى به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله داده شده است؛ زيرا مى‌گويند: پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: من حلالى را حرام نمى‌كنم و حرامى را حلال نمى‌كنم. با اين كه مى‌گويند: حضرت صلى الله عليه وآله فرمودند: پسر ابوطالب نمى‌تواند با وى ازدواج كند مگر اين‌كه دخترم را طلاق دهد. با اين‌كه خداوند متعال ازدواج با چهار زن را حلال و جائز قرار داده است.

مضافاً بر اين مسور مى‌گويد: «وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله اين سخنان را مى‌فرمود من محتلم بودم. يعنى او به بلاغت رسيده بوده است. عجب است كه او مدعى است در شش سالگى به بلاغت رسيده است. و اين خود نيز بهرين دليل بر كذب و دروغ بودن اين خبر است؛ زيرا چون او اين خبر را پس از بلوغ بازگو كرده است، با توجه به آن چنين سخنى را گفته است، بدون اين‌كه به ذهنش رسد كه او يك كودك بوده است.

عكرمه نيز اين خبر را به ابن عباس نسبت داده است كه هيثمى سند آن را ضعيف دانسته است.[1]هيثمى به خاطر عبيد الله بن تمام سند آن حديث را تضعيف‌

[1]. مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، ص 203.


صفحه 113

كرده است، در حالى كه عكرمه كذاب است و به ابن عباس دروغ مى‌بافته وهمچنين دشمن اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام و از خوارج بوده است. بنابر اين، اين خبر را خود او شايد ساخته باشد، علاوه بر اينكه متن حديث او با حديث مسور مخالف است.

دقت داشته باشيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله حتى بسيار مى‌شد كه تخلفات شرعى افراد را بين مردم بازگو نمى‌كردند، و حتى وقتى منافقين و امثال آن‌ها پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را آزار مى‌دادند و سخنان قبيح در مورد آن حضرت و اهل بيت‌شان مى‌گفتندحضرت در منبر اسم آن‌ها را ياد نمى‌كردند بلكه مى‌فرمودند: به برخى چه شده است كه چنين و چنان مى‌گويند و .... بنابر اين چگونه ممكن است چنين مسأله شخصى را كه حلال و جايز نيز است در مسجد بازگو فرموده باشند؟! اين حديث در واقع طعنى است بر رسول خدا صلى الله عليه وآله و فاطمه زهرا و اميرالمؤمنين عليها السلام.

همچنين مسور از ياران نزديك مروان بود كه هميشه در خطبه‌هاى نماز جمعه اميرالمؤمنين عليه السلام را لعن مى‌كرد.[1]و مسور هرگاه از معاويه ياد مى‌شد، برايش صلوات مى‌فرستاد.[2]با شخصيت معاويه تا اندازه‌اى در اين كتاب آشنا خواهيم شد.

يكى از مطالب ديگرى كه ظاهر زيبا و باطن باطل دارد اين است كه در اين حديث به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نسبت داده كه فرموده‌اند: دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله و دختر

[1]. علل احمد، ج 3، ص 176، ح 4781؛ تاريخ اسلام ذهبى، ج 1، ص 532؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 91. صحيح بخارى، كتاب فضائل الصحابة، باب: مناقب على بن ابى‌طالب، ح 3703؛ صحيح مسلم. البته بخارى و مسلم اين خبر را با تحريف و تصرف نقل كرده‌اند.

[2]. تاريخ ابن عساكر، ج 58، ص 168؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 151، ح 25.


صفحه 114

دشمن خدا هرگز با هم جمع نمى‌شوند. عجب! اين سخن را نيز در حديث بافته‌اى خود جا داده است؛ زيرا ظاهر فريبنده دارد، حال آن كه بالاتر از دختر رسول خدا خود پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با دختر دشمن خدا در يك خانه جمع شدند و با ام‌حبيبه كه پدرش ابوسفيان سرسخت‌ترين دشمنان اسلام بود ازدواج كردند. اگر خود دختر مسلمان است بر عكس، اسلام تشويق مى‌كند كه مسلمين او را به نكاح خود درآورند و از شر مشركين دورش كنند، ولى مسور خواسته از اين طريق نيز سخن بافته‌اى خود را واقعى جلوه دهد.

همچنين اين‌كه گويا حضرت فرموده‌اند: مى‌ترسم كه دخترم در دينش دچار مشكل شود. چه كسى مگر به خاطر ازدواج همسرش با خانم ديگر در دينش دچار مشكل شده است كه كذابين آن را به حضرت زهرا عليها السلام نسبت داده‌اند و آيا مقدار ايمان و معرفت سرور زنان عالم و بهشت و اين امت، تا اين مقدار ضعيف بوده است!

مطلب ديگر اين‌كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در اين حديث نسبت داده است كه گويا حضرت فرموده‌اند: «مگر اين‌كه پسر ابوطالب دخترم را طلاق دهد».

بايد دقت داشته باشيم كه ازدواج اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام يك ازدواج آسمانى بوده و با امر خداوند متعال صورت گرفته است، با اين وجود چگونه ممكن است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در مورد وصلتى كه با امر پروردگار متعال صورت گرفته است چنين سخنى فرموده باشند!

علباء بن احمر مى‌گويد: ابوبكر و عمر[1]به ترتيب پشت سر هم از فاطمه خاستگارى كردند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به آن‌ها فرمودند: من در باره فاطمه منتظر

[1]. بايد دقت داشته باشيم كه خاسگارى ابوبكر و عمر از حضرت زهرا از مسلمات است كه محدثان ديگر مانند نسائى و ابن حبان و ... نيز آن را روايت كرده‌اند و امثال البانى سندش را صحيح دانسته‌اند.


صفحه 115

امر پروردگار متعال هستم و به اين‌گونه به آن دو جواب رد دادند، سپس على خاستگارى نمود و فاطمه را به على دادند.[1]اين خبر از بريده، انس و علباء روايت شده و سند روايت ابن سعد از علباء صحيح و ظاهراً مرسل است وروايت بريده نزد ابن شاهين رواتش ثقات‌اند جز محمد بن حميد كه مورد خلاف است و يحيى، احمد، ابوداود و ... او را ثقه دانسته‌اند و او تضعيف نيز شده است و حديث انس نزد هيثمى نيز آن دو را تقويت مى‌كند.

در حديث ديگر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:

إنَّ الله أمرني أن أُزَوِّجَ فاطمة من عليٍّ؛[2]

همانا خداوند متعال مرا امر فرمود كه فاطمه را به ازدواج على درآورم.

اين حديث در كتاب‌هاى مذكور از اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن مسعود، انس، جابر وابوهريره روايت شده است و هيثمى، صالحى شامى و مناوى رجال سند ابن مسعود را ثقه دانسته‌اند و از ابن مسعود و انس اين حديث با چندين سند روايت شده است.

با اين وجود امكان دارد كه چنين اتفاق رخ داده باشد!

چگونه مسور بن مخرمه كه در زمان رحلت جان سوز پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تنها هشت سال داشته، متوجه چنين مسائل شده است. و چگونه او ادعا دارد كه در كودكى به بلاغت رسيده‌

است. چرا غير از او كسى از بزرگ‌سالان صحابه اين خبر را نفهميده‌اند؛ زيرا در برخى اخبار مسور مى‌گويد: پيامبر صلى الله عليه وآله بالاى منبر رفت و اين سخنان را گفت؟!

در حديث معروف ديگر چنين وارد شده است:

پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله خالد بن وليد و اميرالمؤمنين عليه السلام را هر كدام را با لشكر جداگانه روانه يمن كردند و فرمودند: اگر دو لشكر با هم جمع شد، على فرمانده كل خواهد بود. دو لشكر با هم جمع شد و جنگى پيش آمد و مسلمين پيروز شدند و به غنائم و اسيرانى صاحب شدند. اميرالمؤمنين عليه السلام كنيزى را از اسرا به عنوان خمس تصرف فرمود و با وى همبستر شد. خالد از اين داستان ناراحت شد و بريده را با شكايت از علم اميرالمؤمنين عليه السلام به نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرستاد و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نسبت به شكايت بريده غضبناك شدند و فرمودند: از على شكايت مكن همانا على مولاى شما پس از من است و همانا حق على از خمس بيشتر از اين‌هاست.[3]حاكم، ذهبى، البانى و شعيب ارنؤوط هر دو سند احمد را به شرط شيخين صحيح دانسته‌اند و اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام و بريده روايت شده و چنان‌كه در فصل «تصرفات امام بخارى» اشاره شد، اين حديث داراى اسانيد فراوان است. و همچنين چنان‌كه در شرح حال و فصل «تصرفات امام بخارى» اشاره شد، بخارى اين حديث را ناقص روايت كرده است.[4]

اين حديث از دو جهت به كذب بودن خبر مسور گواهى مى‌دهد.

[1]. فضائل سيدة النساء عمر بن شاهين، ص 39 و 44، ح 36؛ طبقات الكبرى، ج 8، ص 19؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، 206 و 207.

[2]. معجم الكبير، ج 10، ص 156، ح 10305 و ج 22، ص 408، ح 1020 الى 1022؛ حلية الاوليا، 5، ص 95؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 204 الى 209؛ تاريخ ابن عساكر، ج 37، ص 14 و ج 42، ص 125 و 129، سبل الهدى و الرشاد، ج 11، ص 38؛ مناقب خوارزمى، ص 342، ح 363.

[3]. مسند احمد، ج 5، ص 358، ح 23011 و 23062 و 23078؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 141، ح 2589 و ج 3، ص 119، ح 4578؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 127 و 128؛ فتح البارى ابن حجر، ج 8، ص 52؛ صحيحه البانى، ج 4، ص 249، ح 1750.

[4]. صحيح بخارى، كتاب المغازى، باب: بعث على بن ابى‌طالب، ج 4، ص 1581، ح 4350.


صفحه 116

1. داستان فوق از جهت زمانى در آخر عمر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اتفاق افتاده است و اگر خبر مسور صحت داشت قطعاً اميرالمؤمنين عليه السلام احتمال مى‌دادند كه شايد از گرفتن كنيز و به خصوص رابطه جنسى با وى، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و حضرت زهرا عليها السلام ناراحت شوند و از چنين عملى قطعاً پرهيز مى‌كردند و اين‌كه بدون هيچ درنگى چنين عملى را انجام داده‌اند خود بر بى اساسى خبر مسور گواهى مى‌دهد.

2. سكوت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و حضرت فاطمه عليها السلام و بلكه تأييد عمل اميرالمؤمنين عليه السلام از جانب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز بهترين دليل به كذب بودن داستان ساخته و پرداخته‌اى خاستگارى اميرالمؤمنين عليه السلام از دختر ابوجهل است.

در آخر بايد به نقش زهرى نيز در مورد اين خبر اشاره كنيم كه زهرى اين خبر را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده است. متن گفت و گويى كه زهرى شنيدن آن را از امام سجاد عليه السلام بازگو كرده خود به بى‌اساسى آن دلالت مى‌كند؛ زيرا هيچ مناسبتى بين موضوعى كه مسور در مورد آن با امام سجاد سخن به ميان آورده با مطرح كردن اين خبر وجود ندارد.[1]ولى گذشته از اين زهرى گاه مى‌گويد: على بن حسين به من خبر داد و گاه مى‌گويد: مرا حديث كرد و گاه مى‌گويد: فردى از على بن حسين به من خبر داد[2]و گاه از امام سجاد اين خبر را معنعن نقل كرده است.[3]همچنين مگر اين خبر چه پيامى داشته است كه امام سجاد عليه السلام آن را به فردى كه با تمام وجود، عمر خود را صرف نوكرى بنى اميه كرده و اميرالمؤمنين عليه السلام را دشنام مى‌داده است، بازگو كنند.

[1]. صحيح بخارى، كتاب فرض الخمس، باب: ما ذكر من درع النبى صلى الله عليه و آله، ح 3110.

[2]. مسند الشاميين طبرانى، ج 4، ص 163، ح 3006.

[3]. صحيح ابن حبان، ج 15، ص 521؛ مشكل الآثار طحاوى، ج 11، ص 148، ح 4360.