تمام اين اخبار و امثال آن كه فراواناند بيانگر اين است كه ابن تيميه مثل هميشه دروغ گفته و به اميرالمؤمنين عليه السلام تهمت زده است. راهى جز اين نيست كه گفته شود: شيطان اين حرفها را كه اميرالمؤمنين عليه السلام بدون آگاهى بر سنت زيسته و از دنيا رفته و ... به ابن تيميه الهام كرده و او نيز از شيطان و هوا و هوسش تبعيت كرده تا بتواند افرادى از جنس خودش را نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام بدبين كرده و مانند خودش بدبخت گرداند.
ابن تيميه و اعلم امت
ابن تيميه مىگويد:
علماى اهل سنت اتفاق دارند كه داناترين مردم پس از پيامبر صلى الله عليه وآله ابوبكر، سپس عمر است. چندين نفر نقل كردهاند كه اجماع بر اين است كه ابوبكر از همه صحابه داناتر است. براى ابوبكر هيچ فتوايى كه بر خلاف نص باشد ذكر نشده است. سپس مىگويد: در زمان پيامبر صلى الله عليه وآله در حضور آن حضرت هيچ كسى به جز ابوبكر قضاوت نمىكرد و خطبه نمىخواند و فتوا نمىداد و هيچ چيز بر صحابه مشتبه نمىشد، مگر اينكه ابوبكر آن را حل و روشن مىساخت. صحابه در مرگ پيامبر صلى الله عليه وآله شك كردند و ابوبكر آن را بيان كرد، در باره اينكه حضرت را كجا دفن كنند اختلاف كردند و ابوبكر آن را بيان كرد، پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: خداوند بندهاى را بين دنيا و آخرت مخير كرده، ابوبكر بيان كرد كه آن شخص خود آن حضرت هستند و كلاله را تفسير كرد و كسى در آن اختلاف نكرد.[1]
[1]. كشف الجانى عثمان خميس، ص 58؛ منهاج السنه، ج 7، ص 500.
باز مىگويد: اهل علم اتفاق دارند كه ابوبكر و عمر داناترين افراد از ديگر صحابه هستند ... و سزاوارتر از ديگران به معرفت حق و پيروى از آن هستند ... بلكه براى ابوبكر فتوايى پيدا نشده كه بر خلاف نص پيامبر صلى الله عليه وآله باشد، ولى براى على وغيرش از صحابه بيشتر از عمر فتوا بر خلاف نص پيدا شده است. همانا شافعى وسپس مروزى خلاف على و ابن مسعود را جمع كردهاند ....[1]
و مىگويد: ابن عمر اعلم الناس به سنت پيامبر صلى الله عليه وآله بود.[2]
جواب:از احاديث و اخبار گذشته و گواهى صحابه و تابعين و علما ثابت شد كه اعلم امت اسلامى بدون شك امير المؤمنين عليه السلام هستند و اين واقعيت چنانكه از اخبار استفاده مىشود، از سيره اميرالمؤمنين عليه السلام نيز به روشنى مىتوان اين حقيقت را درك كرد. در مقابل سيره عملى خليفه اول و دوم به خصوص خليفه دوم به خاطر حضور بيشترش در مسند خلافت، ثابت مىكند كه حتى از افراد عادى صحابه نيز از جهت علمى كم مىآوردند. عمر بن خطاب فراوان حكم و فتواهاى بر خلاف نص ودور از واقع صادر مىكرد كه صحابه از عملى شدن آن جلوگيرى نموده واحكام اسلامى وراه درست را براى او بيان مىكردند و او نيز بدون چون وچرا از فتواى خود برمىگشت.
مضافا اميرالمؤمنين عليه السلام با تصريح احاديث صحيح فراوان، وارث پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هستند واين نصوص اسلامى نيز اين واقعيت را ثابت مىكند كه اعلم اين امت كسى جز آن حضرت نيست. براى نمونه به دو حديث صحيح اشاره مىكنيم:
[1]. فتاوى الكبرى، ج 3، ص 487.
[2]. فتاوى الكبرى، ج 2، ص 245 و 259.
1. عن ابن عباس أن علياً كان يقول فى حياة رسول الله صلى الله عليه وآله: إن الله عز وجل يقول:أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْوالله لا ننقلب على أعقابنا بعد إذ هدانا الله تعالى، والله لئن مات أو قتل لأقاتلن على ما قاتل عليه حتى أموت، والله إنى لأخوه ووليه وابن عمه ووارثه، فمن أحق به منى؛[1]در اين حديث اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: ... به خدا سوگند همانا من برادر، ولى، ابن عم و وارث پيامبر صلى الله عليه وآله هستم، پس چه كسى مىتواند سزاوارتر از من به آن حضرت باشد.
هيثمى رجال سند اين حديث را رجال صحيح خوانده است، حاكم و ذهبى سكوت كردهاند.
2. به امير المؤمنين عليه السلام گفتند: چگونه وارث پسر عمويت شدى نه وارث عمويت؟ اميرالمؤمنين عليه السلام داستان نزول آيه انذار را بيان كردند كه در آن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: كدام يك از شما حاضر است مرا يارى كند تا وارث من و ... شود وتنها اميرالمؤمنين عليه السلام آن را قبول كردند. پس از بيان اين داستان اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: و به اين خاطر از پسر عمم ارث بردم، نه از عمم.[2]
سند اين حديث صحيح است ومقدسى نيز آن را صحيح خوانده؛ چنانكه در گذشته اشاره شد.
با اين بيان روشن شد كه اسلام و صحابه وتابعين اميرالمؤمنين عليه السلام را اعلم اين امت معرفى كردهاند وپناهگاه صحابه ودر رأس همه پناهگاه عمر بن خطاب، دامن اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است. گرچه چند نفر ناصبى مانند ابن تيميه و ابن حزم كه ابن تيميه در مواردى به سخنان عجيب وغريب او پناه برده است، اجماع و اتفاقات دروغ و بر خلاف اخبار فراوان وسيره عملى آنها بسازند!
اما اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام را متهم به داشتن فتوا بر خلاف نص كرده از ديگر تهمتهاى فراوان اوست كه با چنگ زدن به افسانهها چنين سخنان را تكرار كرده و او دو مورد ذكر كرده است كه جداگانه به آن خواهيم پرداخت. ولى بايد دقت داشته باشيم كه حسن بصرى مىگويد:
كان الحسن يقول: يرحم الله علياً ما استطاع عدوه ولا وليّه أن ينقم عليه في حكم حكمه ولا قسم قسمه؛[3]يعنى هميشه حسن بصرى مىگفته است: خدا على را رحمت كند، نه دشمنش و نه دوستش نتوانست بر او در حكمى ويا تقسيمى كه انجام داده، اشكال كند و به او عيب بگيرد.
از اين سخن حسن بصرى مىتوان استفاده نمود كه، پس ابن تيميه از هر دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام هم ناصبىتر بوده است، كه به راحتى چنين تهمتهاى بزرگ را مطرح كرده است.
همچنين عثمان وقتى عمار را آزار داد عائشه وحفصه اعتراض نمودند وعثمان آنها را مذمت نمود كه سعد بن ابىوقاض اعتراض نمود، پس با غضب از مسجد خارج شد در حالى كه سعد را سب مىنمود كه اميرالمؤمنين عليه السلام با او مواجه
[1]. سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 125، ح 8450؛ فضائل الصحابه احمد، ج 2، 652، ح 1110؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 136، ح 4635؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 34؛
[2]. سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 125، ح 8451؛ خصائص نسائى؛ كنز العمال، ج 11، ص 174، ح 36520، به نقل از طبرى و ديگران.
[3]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 1 لإ ص 187؛
شدند وگفتند: اين سخنان را كنار گزار و ... عثمان غضب نمود وگفت: مگر تو نبودى كه در تبوك پيامبر صلى الله عليه وآله را همراهى نكردى. اميرالمؤمنين فرمودند: مگر تو نبودى كه از ميدان جنگ در احد فرار كردى ....[1]پس عثمان نيز عيبى از اميرالمؤمنين عليه السلام سراغ نداشت ولذا مجبور شد در مقام طعن بر آن حضرت از مناقب آن حضرت استفاده كند؛ زيرا در داستان اين غزوه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله حتى اميرالمؤمنين عليه السلام را جانشين بلافصل خود نيز اعلام فرمودند كه به احاديث آن اشاره شد.
اما اينكه مىگويد: در زمان پيامبر صلى الله عليه وآله ابوبكر فتوا مىداد و .... تمام اين سخنان دروغ وبافتهاى ذهن ابن تيميه است ولذا نتوانسته حتى يك مورد چنين چيزهايى را ذكر كند. وامروزه برخى وهابىها مانند شعيب ارنؤوط در مقام دفاع از ابوهريره در برابر سخن دانشمندان حنفى كه گفتهاند: ابوهريره فقيه نيست، حتى مىگويد: ابوهريره فقيه مجتهد است، او در زمان پيامبر صلى الله عليه وآله وپس از آن حضرت فتوا مىداد.[2](حالا توجه كنيد كه دروغگويى تا چه حد است كه حتى ابوهريره نيز در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فقيه وصاحب فتوا بوده است چه رسد به ابوبكر و ...!)
اما اينكه گفت: مشكلات علمى صحابه را ابوبكر برطرف مىكرد، قطعا اين ادعا نيز بىاساس است.
اما اينكه صحابه در رحلت حضرت شك كرده باشند، اين نيز دروغ محض است و او قطعا مىداند كه اين دروغ است؛ زيرا در توجيه شك وترديد ظاهرى عمر
[1]. جامع معمر بن راشد، ج 4، ص 82، ح 1350؛ مصنف عبدالرزاق، ج 11، ص 353، رقم 20732؛ الاصابه ابن حجر، ج 7، ص 285، شرح حال ابوكعب رقم 10456. رجال اين سند ثقه هستند.
[2]. حاشيه سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 219 شرح حال ابوهريره، رقم 126.
بن خطاب مىگويد: آن شك چند لحظه بود و زود برطرف شد ولذا در علم عمر قادح نيست.[1]مضافا بايد توجه داشته باشيم كه اولا: حديث باطلى كه ابن تيميه به آن چنگ زد و گفت: خداوند بندهاى را بين دنيا و آخرت مخير كرده و ... ابوبكر آن را درك و بيان كرد كه آن بنده خود پيامبر صلى الله عليه وآله هستند و مرگ حضرتش نزديك شده .... اين دو خبر متناقض است. اخبار فراوان وارد شده كه حضرت صلى الله عليه وآله از رحلت خود خبر دادهاند و عباس عموى آن حضرت نيز سه روز قبل از رحلت آن حضرت گفت: والله آثار مرگ را در چهره پيامبر صلى الله عليه وآله ديدم (در نقل بخارى: والله پيامبر صلى الله عليه وآله به زودى در همين مريضى از دنيا خواهد رفت.)[2]و در داستان مسلم جيش اسامه نيز همه نگران بودند كه حضرت از اين مريضى خوب خواهند شد يا از دنيا خواهند رفت و اسامه به اين خاطر حركت را به تأخير انداخت. اين گونه اخبار فراوان است و با اين وجود توجه كنيد كه ابن تيميه به چه افسانههايى استدلال مىكند. آرى، تنها عمر بن خطاب بود كه خواست اين امر را مشتبه سازد وهيچ صحابه هم در رحلت آن حضرت شك نداشت، جز خليفه دوم و آن نيز ظاهرى بود و بعيد است كه واقعى بوده باشد. قبل از ابوبكر افراد ديگر نيز آيهاى را كه ابوبكر بر آن استدلال كرد براى عمر تلاوت كرده و به او تذكر دادند، ولى او توجهى به آنها نكرد[3]و از اين نيز استفاده مىشود كه خليفه دوم نيز شكى از
[1]. منهاج السنه.
[2]. انساب الاشراف، ج 1، ص 244؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 1615، ح 4182 و ج 5، ص 2311، ح 5911؛ مسند احمد، ج 1، ص 163 و 325 و ديگران.
[3]. تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 263؛ كنز العمال، ج 7، ص 247.
رحلت آن حضرت نداشت، ولى شايد نقشهايى داشتند كه منتظر عملى شدن آن بود چنانكه ابن ابىالحديد تصريح نموده است. (شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 129.)
اما اينكه ابوبكر فتوايى بر خلاف نص نداشته باشد ما تنها چند نمونه در مورد علم و فتواى او ذكر مىكنيم تا دروغگويى ابن تيميه در اين موضوع نيز روشن گردد. البته بايد توجه داشته باشيم كه خليفه اول مدت خيلى كوتاه در حيات ومسند خلافت بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله باقى ماند و اين است كه نسبت به خليفه دوم از او كمتر فتاواى خلاف نص در تاريخ ثبت شده است والا از خليفه اول هيچ علم وفتوا وبيانى ظاهر نشده است كه بيانگر جايگاه علمى او باشد:
فتاواى خلاف نص خليفه اول وجايگاه علمى او
1. ابوبكر پدر بزرگ را (در ارث) در مقام پدر قرار داد.[1]
ابن عباس، عثمان، ابوسعيد، ابوموسى، ابن زبير، عكرمه، قتاده و زهرى نقل كردهاند كه خليفه اول چنين حكم كرده و معتقد بوده است.
حسن بصرى مىگويد: همانا (حكم) جد در سنت از قبل مشخص بود و همانا ابوبكر جد را در حكم پدر قرار داد، ولى مردم سنت را اختيار كردند (و فتواى خليفه اول را ترك نمودند.)[2]
سليمان بن يسار مىگويد: عمر بن خطان و عثمان و زيد بن ثابت براى پدر بزرگ همراه براداران يك سوم قرار دادند. مالك مىگويد: نزد ما نيز حكم همين
[1]. سنن دارمى، ج 9، 229 الى 237 با هفت سند؛ مصنف عبدالرزاق، ج 10، ص 263؛ صحيح بخارى، ج 3، ص 1338، ح 3658 و 6738.
[2]. سنن دارمى، ج 9، ص 237.
است. اهل علم در شهرمان را درك كردم كه به عقيدهاى آنها پدر بزرگ با وجود پدر ارث نمىبرد.[1]
مردى به ابووائل گفت: همانا ابوبرده (بن ابىموسى) گمان مىكند ابوبكر جد را (در ارث) در مقام پدر قرار داده است. ابووائل گفت: او دروغ گفته اگر جد را پدر قرار داده بود، هرگز عمر با او مخالفت نمىكرد.[2]
از سخن بخارى نيز استفاده مىشود كه عمر بن خطاب، زيد، ابن مسعود واميرالمؤمنين عليه السلام در اين مسأله مخالف ابوبكر بودهاند.[3]
عن الشعبى: أن أول جد ورث فى الإسلام عمر بن الخطاب مات ابن فلان بن عمر فأراد عمر أن يأخذ المال دون إخوته فقال له على و زيد: ليس لك ذلك فقال عمر: لولا أن رأيكما اجتمع لم أر أن يكون ابنى ولا أكون أباه؛[4]شعبى مىگويد: اول جدى كه در اسلام ارث برد عمر بن خطاب است. يكى از نوههايش از دنيا رفت و عمر خواست تا او بدون برادرانش (ارث) ببرد، پس على و زيد گفتند: تو چنين حقى ندارى. عمر گفت: اگر رأى هر دو شما يكى نبود من گمان نمىكردم كه او فرزند من باشد و من پدر او نباشم.
بيهقى اين خبر را مرسل صحيح معرفى كرده است.
در احاديث اسلامى ثابت شده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ميراث پدر بزرگ را يك ششم قرار دادهاند.[5]و سه نفر از صحابه آن را روايت كردهاند.
اين همه اخبار ثابت مىكند كه ابوبكر بر خلاف سنت مسلم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فتوا داده و صحابه و امت اسلامى نيز ارزشى براى آن قائل نشده و بر خلاف آن عمل كردهاند.
2. قاسم مىگويد: دو مادر بزرگ (مادر پدر و مادر زن) به نزد ابوبكر آمدند و او خواست يك ششم را براى مادر زن قرار دهد. مردى از انصار به او گفت: اما تو چيزى را ترك مىكنى كه اگر بميرد نوه از وى ارث مىبرد. پس ابوبكر يك ششم را براى آن دو قرار داد.[6]
ابن حجر رجال سند اين خبر را ثقات دانسته است.
اينجا ابوبكر بر خلاف نص فتوا صادر كرد، ولى ديگران جلوى آن را گرفته، به او تعليم دادند كه حق چيز ديگر است.
3. قاسم مىگويد: ابوبكر خواست پاى سارق را بعد از دست و پا قطع كند، ولى عمر نگذاشت و گفت: سنت قطع دست است.[7]بيهقى اين خبر را با دو سند نقل كرده و البانى سند رجال قاسم را رجال شيخين و مرسل دانسته و سند دوم را حسن و خوب دانسته است.
[1]. موطأ مالك، ج 2، ص 511، ح 1075.
[2]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 6، ص 259، ح 31212.
[3]. صحيح بخارى، ج 6، ص 2477، باب ميراث الجد مع الاب.
[4]. سنن بيهقى، ج 6، ص 246، 12207.
[5]. سنن ابىداود، ج 2، ص 136، ح 2896 و 2897؛ سنن ترمذى، ج 4، ص 418، ح 2099،
[6]. موطأ مالك، ج 3، ص 733، ح 1077؛ سنن دارقطنى، ج 9، 449؛ سنن بيهقى، ج 2، 235؛ شرح السنه بغوى، ج 5، ص 16؛ الاصابه ابن حجر، ج 2، ص 402.
[7]. سنن دارقطنى، ج 8، ص 307؛ سنن بيهقى، ج 8، ص 258 و 273؛ سنن صغرى بيهقى، ج 2، ص 497، ح 3575 و 3576؛ ارواء الغليل، ج 8، ص 91.
اينجا نيز ابوبكر بر خلاف نص فتوا داد و ديگران تعليمش دادند.
4. از ابوبكر در مورد كلاله سؤال شد او گفت: همانا من در مورد آن با رأيم پاسخ خواهم داد و اگر صواب باشد از خداست و اگر خطا باشد پس از من و از شيطان است. خدا و رسولش از آن بيزار هستند. كلاله كسى است كه نه فرزند دارد و نه پدر. وقتى عمر به خلافت رسيد، گفت: من از خدا حيا ميكنم اينكه چيزى از گفتهى ابوبكر را رد كنم.[1]
حال آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بارها در پاسخ خليفهاى دوم فرمودند: براى تو آيهاى صيف كه در آخر سورهاى نساء است كفايت مىكند.[2]پس اينجا نيز ابوبكر از حكمى كه قرآن صريحا آن را بيان كرده است خبرى نداشته است. حالا كسى كه از آيات وحكم قرآن خبر ندارد چگونه مىتواند صاحب علم مورد توجه باشد چه رسد بر اعلم امت بودن.
5. مادر بزرگى به نزد ابوبكر آمد و ميراثش را خواست. ابوبكر به او گفت: براى تو در كتاب خدا چيزى نيست و از پيامبر صلى الله عليه وآله نيز براى تو چيزى نشنيدم، برگرد تا از مردم در اين مورد سؤال كنم. پس مغيره گفت: پيامبر صلى الله عليه وآله به مادر بزرگ يك ششم دادند. ابوبكر گفت: كسى هم همراه توست؟ گفت: محمد بن مسلمه و او نيز مانند سخن مغيره را گفت و ابوبكر به آن زن حقش را داد.[3]
ترمذى، حاكم، ذهبى و شعيب در حاشيه مسند احمد سند اين خبر را صحيح دانستهاند. بعضى از ديگر صحابه نيز در اين موضوع به معناى فوق حديث روايت كردهاند، ولى ابوبكر با آن آشنا نبوده است، با اين وجود ابن تيميه بر دروغ او را داناترين اين امت مىخواند. توجه كنيد كه مغيره با وجود آن جايگاه عجيب دينىاش سال هشتم هجرى مسلمان شده وابوبكر به اندازهاى او نيز از احكام اسلام آگاهى نداشته است چه رسد به ديگر صحابه و ....
6. قوشچى حنفى در (شرح تجريد، ص 296) اعتراف كرده كه ابوبكر به خاطر عدم معرفت احكام دست چپ دزد را قطع كرده وفجائه سلمى را با آتش سوزانده[4]و كلاله وميراث مادر بزرگ را نمىدانسته و خالد را حد نزده است. او سوزاندن را خطا در اجتهاد دانسته و گفته است: مجتهدين از اين نوع خطاها زياد دارند و مسأله كلاله و جده را نيز توجيه كرده كه مانند ديگر مجتهدين بايد دنبال مدارك احكام بروند و عدم جارى كردن حد بر خالد را به اين جهت دانسته كه خالد مجتهد بوده و اجتهاد كرده و با همسر مالك بن نويره پس از كشتن مالك ازدواج كرده است و انكار عمر بر ابوبكر و خالد را انكار مجتهد بر مجتهد ديگر خوانده است.
ولى بايد دقت داشته باشيم كه اجتهاد در مقابل نص معنا ندارد و اسلام چنين چيزى را اجازه نداده است و آن قابل توجيه نخواهد بود.
7. ابراهيم نخعى ميگويد: ابوبكر آيهاى (و فاكهة و اباً) را تلاوت كرد، گفته شد: «اب» (در اين آيه) چيست؟ گفتند: كذا و كذا. ابوبكر گفت: اين كار تكلف
[1]. المصنف ابن ابى شيبه، ج 7، ص 402؛ سنن دارمى، ج 2، ص 365؛ تفسير طبرى، ج 6، ص 30؛ تفسير بن كثير، ج 1، ص 470.
[2]. صحيح مسلم، ج 2، ص 81، ح 1286 و ج 5، ص 61، ح 4235 وديگران.
[3]. موطأ مالك، ج 1، ص 335؛ سنن دارمى، ج 2، ص 359؛ سنن ابوداود، ج 2، ص 17؛ سنن ابن ماجه، ج 3، ص 163؛ مسند احمد، ج 4، ص 225، ح 18009؛ المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 376، ح 7978 و ....
[4]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 493؛ تاريخ بن كثير، ج 6، ص 352؛ الاصابه، ج 3، ص 420، رقم 4263؛ رياض النضره، ج 1، ص 100.