8. زن ديوانهاى مرتكب زنا شده بود و عمر پس از مشورت امر كرد تا رجمش كنند. على عليه السلام بر آنها عبور كرد و پرسيد كه چه خبر است؟ گفتند: زن ديوانه زنا كرده و عمر امر كرد تا رجم شود. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: او را برگردانيد. سپس به عمر گفت: مگر نمىدانى كه قلم از سه دسته برداشته شده است: از ديوانه تا اينكه خوب شود و خواب تا بيدار شود و از بچه تا بالغ شود.[1](حاكم، ذهبى و البانى اين خبر را صحيح دانستهاند.)
9. عمر بن خطاب گفت: سه چيز است كه اگر پيامبر صلى الله عليه وآله آنها را براى ما بيان كرده بود براى من بهتر از دنيا و ما فيها بود: مسأله خلافت، كلاله و ربا.[2](حاكم و ذهبى به شرط شيخين سند اين خبر را صحيح دانستهاند.)
10. عمر بن خطاب در نماز هيچ سورهاى نخواند. به او گفتند كه چيزى نخواندى. گفت: ركوع و سجده چگونه بود؟ گفتند: خوب بود. گفت: پس مشكلى ندارد.[3]
اين عمل از خليفه دوم چندين مرتبه سر زده است. در داستان ديگرى مىگويند: خليفه دوم در ركعت اول سوره نخواند و در ركعت دوم فاتحه را دو بار خواند و سجده سهو انجام داد. ابن حجر پس از صحيح خواندن اين خبر مىگويد: گويا اين مذهب عمر بود.[4]
اين تنها برخى نمونه از علم و فتواى خليفه دوم بود كه همگى احاديثى را كه ابن تيميه با بىحيايى به آنها چنگ مىزند تكذيب كرده و بىاساسى آنها را ثابت مىكند. البته در
[1]. صحيح بخارى، ج 6، ص 2498، با اختصار بدون اشاره به داستان؛ سنن ابىداود ج 2، ص 545، ح 4399؛ ارواء الغليل، ج 2، ص 5، از ابن حبان و ابن خزيمه و حاكم و ... مسند احمد.
[2]. مصنف بن ابىشيبه، ج 4، ص 448، ح 22002؛ مصنف عبدالرزاق، ج 10، ص 302، ح 19184؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 333، ح 3188؛ تفسير ابن كثير، ج 1، ص 608.
[3]. الام، ج 7، ص 251؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 2، ص 347 و 381؛ مصنف عبدالرزاق، ج 2، ص 125، ح 2755؛ سنن بيهقى؛ فتح البارى و ....
[4]. فتح البارى، ج 3، ص 71.
گذشته به نمونههاى ديگرى نيز اشاره شد و بعدا نيز به مناسبت به برخى سيره ديگر آنها اشاره خواهيم داشت. و نمونههاى بيشتر در اين موضوع را ما در كتاب «امام بخارى و جايگاه صحيحش» ذكر كرديم كه مىتوان به آنجا مراجعه كرد.
ابن تيميه وسعى در انكار خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام
از سخنان ابن تيميه چنين بر مىآيد كه او با پيروى از برخى دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام سعى كرده است حتى خليفهاى چهارم بودن آن حضرت را زير سؤال برد.
اينك به اين نوع از سخنان او آشنا مىشويم:
1. ابن تيميه مىگويد:ونحن نعلم أن عليا لما تولى كان كثير من الناس يختار ولاية معاوية وولاية غيرهما؛[1]«ما مىدانيم كه زمانى كه على حكومت را به دست گرفت بسيارى از مردم ولايت و رهبرى معاويه را برگزيده و يا اصلًا خلافت غير آن دو را براى خود انتخاب نموده بودند.»
2. باز همو مىگويد:إن فيهم من كان يسكت من على فلا يربع به فى الخلافة لأن الأمة لم تجتمع عليه؛[2]بين مردم كسانى بودند كه در مورد خلافت على سكوت اختيار كرده و او را خليفه چهارم نمىدانستند، چون امت بر خلافت او اجتماع نكرده بودند.»
[1]. منهاج السنة ابن تيميه، ج 2، ص 89.
[2]. منهاج السنة، ج 6، ص 420.
3. در جاى ديگرى مىگويد:والمروانية الذين ينسبون عليا إلى الظلم ويقولون أنه لم يكن خليفة؛[1]مروانىها على را ظالم دانسته و مىگفتند: «على خليفه نبود.»
4. باز همو در همين موضوع مىگويد:ولم تزل شيعة عثمان القادحين فى على تحتج بهذا على أن عليا لم يكن خليفة راشدا؛[2]هميشه هواداران عثمان على را سرزنش مىكردند همين مسأله را حجت قرار داده، معتقد بودند كه على خليفه راشد نيست.»
5. باز همو مىگويد:
گروهى مىگويند: هرچند على برتر از معاويه است، ولى معاويه در جنگش با على بر راه ثواب رفته بود، اما على در جنگش با معاويه در راه ثواب نبود. چنين افرادى همانند كسانى كه در كنار معاويه ايستاده با على جنگيدند زياد بودند. تمام آنها ويا بيشترشان معتقد بودند كه على امام وپيشوايى نيست كه اطاعتش واجب باشد؛ زيرا خلافتش به وسيله نص ويا به وسيله اجماع امت ثابت نشده بود. وچنين قولى را گروه ديگرى هم كه على را بهتر وبرتر از معاويه دانسته و او را از معاويه به حق نزديكتر مىدانستند نيز قائل بودند. مىگفتند: «معاويه در جنگش با على بر درستى نبود. وچنين قولى را بسيارى از دانشمندان اهل حديث از بصرىها، شاميان، اندلسىها معتقد بودند. در اندلس بسيارى از بنى اميه بودند كه معتقد به اين قول بوده وعلى را «خدا رحمتش كند!» گفته او را ستايش هم مىنمودند، اما معتقد
[1]. منهاج السنة، ج 5، ص 8.
[2]. منهاج السنة، ج 8، ص 317.
بودند كه او خليفه نبود، بلكه خليفه آن كسى است كه همه مردم بر او اجماع نمايند. حال آنكه بر على همه اجماع نداشتند. در ميان چنين كسانى افرادى بودند كه معاويه را خليفه چهارم دانسته در خطبههاى نماز جمعه او را به عنوان خليفه چهارم معرفى كرده نامى از على نمىبردند. وحجتشان هم اين بود كه مىگفتند: «مردم به واسطه بيعت بر خلافت معاويه اجماع كرده بودند، حتى خود (امام) حسن هم با او بيعت كرده بود، بر خلاف على كه همه مسلمانان بر وى اجماع نداشتند ....[1]
همان طورى كه خواننده گرامى ملاحظه مىكنند، در اينجا ابن تيميه هرچند اين سخنان را از زبان ديگران نقل مىكند، ولى با اندك دقت در روند كلامش واضح مىسازد كه اعتقاد خودش هم همان اعتقادى است كه از زبان ديگران نقل مىكند. چون در ادامه چنانكه ملاحظه خواهيد نمود، باز هم از زبان ديگران احمد بن حنبل را كه معتقد بود: «هر كسى على را خليفه چهارم نداند گمراهتر از خر است، مذمت كرده ومىگويد: «احمد گفته است: «هر كسى كه على را خليفه چهارم نداند گمراهتر از خر منزلش است. بعضى (از همان كسانى كه على را خليفه چهارم نمىدانند) بر احمد به خاطر اين سخنش طعنه زده و گفتهاند: «صحابه امثال طلحه، زبير و غيره خلافت على را قبول نداشتند. و چنين سخنى در بارهاى آنها گفته نمىشود. و چنين استدلال كردهاند كه اكثر احاديثى كه در بارهاى مسأله خلافت بعد از پيامبر صلى الله عليه وآله وارد شده است، تنها خلافت سه خليفه اول را ذكر نموده است ....» سپس ابن تيميه در ادامه براى تأييد سخنانش به چند حديثى استدلال
[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 401 و 402.
كرده و بعد مىگويد: «از امام شافعى و غير او نيز روايت شده است كه خلفا سه نفر بودند: ابو بكر، عمر و عثمان. و آنچه از اخبار نبوى صحيح آوردهاند همه حق است و خلافت كاملى كه مسلمانان همگى به اتفاق آن را قبول داشتند و زير پرچم آن با كافران جنگيدند و در آن اسلام پيروز گرديد، همانا خلافت ابو بكر، عمر وعثمان بود، ولى در مورد خلافت على اهل قبله با هم اختلاف دارند و در آن براى مسلمانان نه قوتى بود و نه براى كافران نقصى به وجود آورده شد. در آخر اين متناقض باز سخنان قبلى خود را گويا تكذيب مىكند و مىگويد: ولى اين در خليفهاى راشد بودن على قدحى وارد نمىكند، اما مانند ديگر خلفا او نفعى به اسلام نداشت و امت از او آنگونهاى كه از ديگران اطاعت كرد اطاعت نكرد و در زمانش خلافت تام و عام حاصل نشد، چنانكه در زمان سه خليفه اول حاصل شد، با اين كه او از خلفاى راشدين است.[1]
جواب:اينك پاسخ ما بر اين سخنان:
قبل از پاسخ به اباطيل ابن تيميه، به اين نكته مهم و واقعيت اسلامى توجه كنيد كه چنانكه به مناسبت در اين كتاب اشاره كرديم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از جنگهاى اميرالمؤمنين عليه السلام خبر دادند و مسلمين را به همراهى و كمك آن حضرت امر فرمودند و حكم مخالفان آن حضرت را مشخص نمودند و همچنين از مظلوميت اهل بيت عليهم السلام و صلح امام حسن عليه السلام و قيام امام حسين عليه السلام و ... نيز خبر دادند، ولى در مقابل از فتوحات هيچ يك از خلفا كه ابن تيميه و همچنين امروزه وهابىها
[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 402 و 404.
خيلى آن را به رخ مىكشند و به عنوان افتخارات آنها ذكر مىكنند، به اسم آنها خبر ندادهاند كه اين خود از حقايق بزرگى براى مسلمين خبر مىدهد.
اما جواب ابن تيميه:
1. امام احمد بن حنبل كه ابن تيميه خود را از پيروان مذهب او معرفى مىكند مىگويد:
وقال أحمد من لم يربع بعلى فى الخلافة فهو أضل من حمار أهله؛[1]«هر كه على را خليفه چهارم نداند گمراهتر از خر منزلش است.»
2. باز هم احمد مىگويد:
من لم يربع بعلى فى الخلافه فلا تناكحوه ولا تكلموه؛[2]«هر كه على را خليفه چهارم نداند با وى نه ارتباط زناشوى برقرار كنيد و نه سخن گويد.»
3. و باز هم خود احمد در جاى ديگرى ضمن حمله به طرفداران چنين نظريه گفته است: «اين سخن پست و ذشتى است.»[3]
چنان كه ابن تيميه به سخنان و عقايد اجداد ناصبى خود از بنى اميه و مردم شام كه حضرت على عليه السلام را دشمن داشته و آن حضرت را لعن و سب مىكردند چنگ زده و آن را دليل خود قرار داده است تا با يك سبكى مسلمين را نسبت اميرالمزمنين عليه السلام بدبين سازد، ولى هرگز حاضر نيست كه احاديث متواتر را هم در فضائل حضرت على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله بپذيرد. آفرين به چنين شخص و صد آفرين به كسانى كه با آگاهى چنين دروغگويى را رهبر و الگوى خود قرار دادهاند!
[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 402؛ احاديث صحيحه البانى، ج 1، ص 458، ذيل ح 459.
[2]. طبقات الحنابله، ج 2، ص 45؛ المغنى ابن قدام، ج 7، ص 379.
[3]. السنة خلّال، ص 235.
چون سخن از جايگاه احمد بن حنبل نسبت به فضائل اميرالمؤمنين صلى الله عليه وآله پيش آمد سزاوار است اين سخن او را كه معروف است برايتان آورده، سپس نظر ابن تيميه در باره آن را پيشكش نماييم. امام احمد مىگويد: «در حق هيچ يك از صحابه احاديث به اندازه آنچه در باره فضائل على با سندهاى صحيح وارد شده نقل نشده است.»
اما ابن تيميه در مورد اين سخن احمد مىگويد: «احمد بن حنبل نگفته است كه آن احاديث، احاديث صحيح هستند. احمد شأنش بالاتر از آن است كه مثل چنين سخن دروغى را بگويد، بلكه از او نقل شده كه گفته است: «روايت شده در باره على آنچه كه در بارهى غير او روايت نشده است. البته در بارهى همين سخنش هم سخنان زيادى داريم كه اين جا مجال بيان آن نيست.»
باز هم به اين سخن خود تأكيد كرده و مىگويد: «سخن كسى كه بگويد: احاديث صحيح در باره (فضايل) على وارد شده كه در باره غير او وارد نشده است» كذب و دروغ است. چنين سخن را، نه احمد گفته و نه كس ديگر غير از احمد از امامان حديث. آرى گفته شده است كه در باره على احاديثى روايت شده كه در بارهاى غير او روايت نشده است.»[1]
آرى، هر چه در مورد امبرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است همه از نظر ابن تيميه وامروزه از نظر وهابيت كذب و دروغ است دليلش هم اين است كه آن مطلب در مورد حضرت على عليه السلام است و هيچ دليل علمى ديگر جز تعصب ندارند.
سخن احمد را كه در آن جمله «احاديث صحيحه» آمده است، محدثانى چون ابن جوزى از پسرش عبد الله و نيز محمد بن منصور نقل كردهاند.
[1]. منهاج السنة، ج 7، ص 374، ج 8، ص 421.
اينك متن سخن احمد و نيز خبرى ديگر در همين موضوع:
1. محمد بن منصور طوسى مىگويد: «شنيدم كه احمد بن حنبل گفت: از ناحيه پيامبر صلى الله عليه وآله در فضائل هيچ يك از صحابه با سندهاى صحيح به اندازه آنچه در بارهاى فضائل على بن ابىطالب حديث روايت شده است، روايت نشده است.»[1]
2. قاضى اسماعيل بن اسحاق، ابو على نشاپورى و احمد بن شعيب نسائى گفتهاند: «در بارهاى هيچ يك از صحابه از ناحيه پيامبر صلى الله عليه وآله، بيشتر از آن احاديثى كه با سندهاى صحيح در بارهاى على بن ابىطالب وارد شده است، حديث وارد نشده است.»[2]
پس اين محدثين بنابر نظر ابن تيميه چنين سخن كذب را گفتهاند و بالتبع بايد طبق فتواى ابن تيميه كذاب باشند.
خلافت از نظر ابن تيميه
ابن تيميه مىگويد: وقتى به بيعت ابوبكر اتفاق كردند، هرگز كسى نگفت كه من سزاوارتر به خلافت از ابوبكر هستم، نه قريشى ونه انصارى. و كسى در حق كس ديگر نيز چنين سخن را نگفت كه فلانى سزاوارتر بر خلافت از ابوبكر است. و تنها كسى چنين سخنى را گفته كه در وى اثر جاهليت عرب يا فارس است كه همانا خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله را سزاوارتر بر خلافت دانستهاند؛ زيرا عرب در جاهليت
[1]. طبقات الحنابله ابويعلى، ج 1، ص 319؛ الاصابه، ج 3، ص 343؛ تاريخ ابن عساكر، ج 3، ص 63؛ مناقب احمد بن حنبل ابن جوزى؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 339؛ فتح البارى، ج 7، ص 57.
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 343؛، تهذيب التهذيب، ج 7، ص 339؛ فتح البارى، ج 7، ص 57؛ رياض النضرة، ج 2، ص 212.