چون سخن از جايگاه احمد بن حنبل نسبت به فضائل اميرالمؤمنين صلى الله عليه وآله پيش آمد سزاوار است اين سخن او را كه معروف است برايتان آورده، سپس نظر ابن تيميه در باره آن را پيشكش نماييم. امام احمد مىگويد: «در حق هيچ يك از صحابه احاديث به اندازه آنچه در باره فضائل على با سندهاى صحيح وارد شده نقل نشده است.»
اما ابن تيميه در مورد اين سخن احمد مىگويد: «احمد بن حنبل نگفته است كه آن احاديث، احاديث صحيح هستند. احمد شأنش بالاتر از آن است كه مثل چنين سخن دروغى را بگويد، بلكه از او نقل شده كه گفته است: «روايت شده در باره على آنچه كه در بارهى غير او روايت نشده است. البته در بارهى همين سخنش هم سخنان زيادى داريم كه اين جا مجال بيان آن نيست.»
باز هم به اين سخن خود تأكيد كرده و مىگويد: «سخن كسى كه بگويد: احاديث صحيح در باره (فضايل) على وارد شده كه در باره غير او وارد نشده است» كذب و دروغ است. چنين سخن را، نه احمد گفته و نه كس ديگر غير از احمد از امامان حديث. آرى گفته شده است كه در باره على احاديثى روايت شده كه در بارهاى غير او روايت نشده است.»[1]
آرى، هر چه در مورد امبرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است همه از نظر ابن تيميه وامروزه از نظر وهابيت كذب و دروغ است دليلش هم اين است كه آن مطلب در مورد حضرت على عليه السلام است و هيچ دليل علمى ديگر جز تعصب ندارند.
سخن احمد را كه در آن جمله «احاديث صحيحه» آمده است، محدثانى چون ابن جوزى از پسرش عبد الله و نيز محمد بن منصور نقل كردهاند.
[1]. منهاج السنة، ج 7، ص 374، ج 8، ص 421.
اينك متن سخن احمد و نيز خبرى ديگر در همين موضوع:
1. محمد بن منصور طوسى مىگويد: «شنيدم كه احمد بن حنبل گفت: از ناحيه پيامبر صلى الله عليه وآله در فضائل هيچ يك از صحابه با سندهاى صحيح به اندازه آنچه در بارهاى فضائل على بن ابىطالب حديث روايت شده است، روايت نشده است.»[1]
2. قاضى اسماعيل بن اسحاق، ابو على نشاپورى و احمد بن شعيب نسائى گفتهاند: «در بارهاى هيچ يك از صحابه از ناحيه پيامبر صلى الله عليه وآله، بيشتر از آن احاديثى كه با سندهاى صحيح در بارهاى على بن ابىطالب وارد شده است، حديث وارد نشده است.»[2]
پس اين محدثين بنابر نظر ابن تيميه چنين سخن كذب را گفتهاند و بالتبع بايد طبق فتواى ابن تيميه كذاب باشند.
خلافت از نظر ابن تيميه
ابن تيميه مىگويد: وقتى به بيعت ابوبكر اتفاق كردند، هرگز كسى نگفت كه من سزاوارتر به خلافت از ابوبكر هستم، نه قريشى ونه انصارى. و كسى در حق كس ديگر نيز چنين سخن را نگفت كه فلانى سزاوارتر بر خلافت از ابوبكر است. و تنها كسى چنين سخنى را گفته كه در وى اثر جاهليت عرب يا فارس است كه همانا خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله را سزاوارتر بر خلافت دانستهاند؛ زيرا عرب در جاهليت
[1]. طبقات الحنابله ابويعلى، ج 1، ص 319؛ الاصابه، ج 3، ص 343؛ تاريخ ابن عساكر، ج 3، ص 63؛ مناقب احمد بن حنبل ابن جوزى؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 339؛ فتح البارى، ج 7، ص 57.
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 343؛، تهذيب التهذيب، ج 7، ص 339؛ فتح البارى، ج 7، ص 57؛ رياض النضرة، ج 2، ص 212.
اهل رؤسا را مقدم مىداشت وهمچنين فارسها اهل بيت پادشاه را مقدم مىداشتند. پس، اگر از كسى چنين چيزى نقل شده باشد به همين مطلب اشاره مىكند.[1]
اينجا هم ابن تيميه دروغ گفته كه ادعا كرده كسى خودش را سزاوارتر بر خلافت ندانسته است و .... وهمچنين خداوند متعال وپيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را پيرو راه مردم جاهليت معرفى كرده است؛ زيرا خداوند متعال در قرآن و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در احاديث فراوان، اهل بيت عليهم السلام را بر ديگران مقدم داشتهاند.
ابن تيميه با چنگ زدن به سخن برخى، خواسته است ثابت كند كه خلافت خلفاى ثلاثه با نص جلى و برخى گفتهاند با نص خفى ثابت شده است.[2]
اولا: اينگونه احاديث را خود اهل سنت در عمل به كذب بودنش اتفاق كردهاند؛ زيرا مىگويند: پيامبر صلى الله عليه وآله كسى را جانشين خود قرار نداد و امت خليفه تعيين كردند و از عمر بن خطاب نيز روايت كردهاند كه گفته است: پيامبر صلى الله عليه وآله خليفه تعيين نكرد.[3]ثانيا: از عمر بن خطاب و ديگران ثابت شده كه آنها نيز چنين احاديثى را با گفتارشان در اين موضوع تكذيب كردهاند. ثالثا: توجه داشته باشيم كه نه در مورد حضرات خلفا، بلكه در مورد معاويه نيز در تأييد خلافتش و اينكه نزديك بوده او پيامبر شود و ... فراوان حديث وضع كردهاند و حتى در مدح و عدم كراهت از خلافت معاويه از زبان اميرالمؤمنين عليه السلام نيز با سندهاى مختلف حديث روايت كردهاند كه براى آشنايى با اين قبيل اخبار مىتوان به (سير اعلام النبلاء) شرح حال معاويه مراجعه نمود.
[1]. منهاج السنة، ج 6، ج 454 و 455.
[2]. منهاج السنة، ج 1، ص 489 الى 493.
[3]. صحيح بخارى، ج 6، ص 2638، ح 6792.
وضع احاديث در فضل خلفا با اعتراف بزرگان اهل سنت
1. سألت الزهري: من كاتب الكتاب يومئذ؟ فضحك وقال: هو علي، ولو سألت هؤلاء- يعني بني أمية- لقالوا: هو عثمان؛[1]معمر از زهرى سؤال كرد كه صلح حديبيه را چه كسى نوشت؟ او خنديد وگفت: على نوشت، ولى اگر از (حاكمان) بنى اميه سؤال كنى مىگويند: عثمان آن را نوشت.
رجال اين سند ثقه واز رجال صحاح سته هستند واز اين خبر استفاده مىشود كه بنى اميه راحت دروغ گفته ونسبتهاى بىاساس به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مىدادهاند، ولى با اين وجود دقت داشته باشيم كه زهرى كه خود به اين واقعيت اعتراف دارد، خود را كاملا در خدمت اين دروغبافان قرار داده بود.
2. مدائنى كه در قرن دوم مىزيسته است در كتاب «الاحداث» مىگويد: معاويه پس از صلح با امام حسن عليه السلام نامهى به عمالش نوشت كه حرمت برداشته شد (جان ومال وعرض حلال است) از هر كسى كه در فضائل ابوتراب (اميرالمؤمنين عليه السلام) واهل بيتش چيزى روايت كند. خطبا در تمام روى زمين وتمام منابر شروع كردند به لعن على وبرائت از او وسب على واهل بيتش. در آن زمان اهل كوفه به جهت كثرت شيعه على در آن، تحت شديدترين فشار قرار گرفت. معاويه بر آنها زياد بن سميه را حاكم قرار داد وبصره را نيز به او داد. زياد شيعهها را هر جا بودند گرفت وكشت وترسانيد ودست وپاهايشان را قطع كرد وچشمها را درآورد وآنها را به دار زد تا اينكه در كوفه شيعهى معروفى باقى نماند. معاويه به
[1]. مصنف عبدالرزاق، ج 5، ص 343، ح 9721؛ اتحاف الخيرة المهرة بزوائد المسانيد العشرة، ج 5، ص 86، ح 4591 به نقل از ابنراهويه.
عمالش در تمام آفاق نوشت: شهادت هيچ يك از شيعهى على واهل بيتش مورد قبول قرار نگيرد وبه آنها نوشت: به شيعهى عثمان ومحبان و اهل ولايتش وكسانى كه فضائل ومناقب عثمان را نقل مىكنند توجه كنيد وآنها را به خود نزديك كنيد واكرامشان نماييد وهر كه از آنها در مورد عثمان حديث روايت مىكند، نامش ونام پدر وعشيرهاش را به من بنويسيد. اين كار را كردند وفراوان در فضائل عثمان حديث وضع ونقل كردند و معاويه نيز در مقابل براى آنها هدايا مىفرستاد وهر كه يك فضيلتى هم در مورد عثمان نقل مىكرد، عمال معاويه وى را اكرام وبه خود نزديك مىكردند وهيچ كسى از آنها را رد نمىكردند واين روش در همه شهرها به اوج رسيد. سپس معاويه به عمالش نوشت: همانا حديث در فضائل عثمان بسيار شد ودر همه شهرها پخش گشت. پس وقتى اين نامهى من به شما رسيد مردم را به روايت حديث در فضائل صحابه وخلفاى اولين فرا خوانيد وهيچ خبرى ترك نكنيد كه مسلمين در فضل على روايت كرده باشند، مگر اينكه همان خبر را در مورد صحابهى ديگر نقل كنيد وبراى من بياوريد وهمانا اين عمل براى من محبوبتر وروشن كنندهتر براى چشمان من است در مقابل حجت ابوتراب وشيعهاش وسختتر است براى آنها از مناقب عثمان وفضائلش .... (شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 11، ص 44). مدائنى ابوالحسن على بن محمد، متولد 122 هجرى است. ذهبى در مورد او مىگويد: علامه، حافظ و صادق، داراى كتابهاست. (علم و آگاهىاش) در مورد سيره ومغازى وانساب وروزگار عرب عجيب بود و اسنادش عالى است. يحيى بن معين با تأكيد گفته است: او ثقه ثقه ثقه است. او بنى اميه را
لعن مىكرد و ذهبى داستان جالبى در مورد اهل شام از او نقل كرده است و بسيارى از كتابهاى او را نام برده و گفته است: كتابهاى او مفقود شدهاند.[1]
3. ابوجعفر اسكافى مىگويد: معاويه گروهى از صحابه و تابعين مانند ابوهريره، عمرو بن عاص، مغيره و عروه را گماشت تا در طعن بر على احاديث قبيح وضع كنند و در مقابل برايشان هدايا مىفرستاد و ترغيب مىكرد. معاويه بر سمره صد هزار درهم داد تا حديثى وضع كند كه آيهاى «... وهو الد الخصام واذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها» در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام و آيهاى «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله» در مورد ابن ملجم نازل شده است.[2]
اسكافى، محمد بن عبدالله، اهل سمرقند بوده است. ذهبى در مورد او مىگويد: علامهى متكلم و در زكاوت و هشيارى و وسعت معرفت شگفتانگيز بود. اينها همه همراه با دين دارى و خود دارى و پاكيزگى بود. او از متكلمين و يكى از ائمهاى معتزله است.[3]برخى او را متوفى 204 و برخى 220 و برخى 240 گفتهاند.
4. (روى) ابن عرفة المعروف بنفطويه وهو من اكابر المحدثين واعلامهم في تاريخه: وقال ان اكثر الاحاديث الموضوعة في فضائل الصحابة افتعلت في ايام بني امية تقريبا إليهم بما يظنون انهم يرغمون به انوف بني؛[4]ابن عرفه در تاريخش» مىگويد: همانا اكثر روايات ساخته شده در فضائل صحابه در زمان بنى اميه براى تقرب
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 400، رقم 113.
[2]. شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 72 و 64.
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 550، رقم 182؛ الاعلام زركلى، ج 6، ص 221.
[4]. النصائح الكافية محمد بن عقيل شافعى، ص 99؛ فجر الاسلام احمد امين مصرى، ص 213.
به آنها راهاندازى شد، به اين گمان كه با اين عمل به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله مىتوانند بتازند و آزار دهند.
ابن عرفه، ابراهيم بن محمد نفطويه است كه سال 323 از دنيا رفته است. ذهبى در باره او مىگويد: امام وحافظ ونحوى علامه اخبارى، صاحب كتابها و از جمله كتابهايش كتاب «تاريخ خلفاء» در دو جلد است.[1]
5. ابن ابىالحديد مىگويد: بكريه در مورد صاحبشان، (ابوبكر) در مقابل فضائل على احاديث «اگر كسى را خليل بگيرم ابوبكر است» را، در مقابل حديث عهد برادرى ساختند و حديث «كاغذ و قلم بياوريد تا در مورد ابوبكر چيزى بنويسم تا دو نفر هم در مورد او اختلاف نكنند» را در مقابل حديث «كاغذ و قلم بياوريد چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد» وضع كردند و همچنين حديث «من از تو راضى هستم، آيا تو نيز از من راضى هستى؟» را در مورد ابوبكر وضع كردند.[2]
ذهبى در باره ابن ابىالحديد و برادرش مىگويد: از بزرگان فضلا و ارباب كلام ونظم ونثر وبلاغت بودند وموفق (برادرش) در عقيده بهتر از عزالدين (صاحب شرح نهج البلاغه) بود و عزالدين معتزلى بود. ولى ابن كثير مىگويد: عز الدين در فضيلت و ادب برتر از برادرش موفق الدين بود گرچه موفق الدين نيز فاضل بارع بود.[3]ولى ابن كثير به خاطر اينكه ابن ابىحديد برخى واقعيتها را
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 75، رقم شرح حال رقم 42.
[2]. شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 49.
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 23، ص 372، شرح رقم 265؛ البداية والنهاية ابن كثير، ج 13، ص 233.
بازگو كرده است، به دروغ او را متهم به شيعه و آن هم شيعه غالى بودن كرده است، ولى ذهبى چنين نسبت كذب را به او نداده است.
اين اعترافات از شخصيتهاى برجستهى اهل سنت ثابت مىكند كه با امر وتشويق معاويه در مقابل فضائل اهل بيت عليهم السلام براى خلفا احاديث وضع كردهاند. البته كسانى كه اين احاديث را جعل كردهاند هيچ توجه به سازگارى و عدم سازگارى احاديث جعلى خود، با سيره خلفا و مخالفت آن با احاديث و سخنان منقول از خود خلفا نداشتهاند، لذا اخبار جعلى آنها را سيره و سخنان خلفا تكذيب مىكند كه اكنون با نمونههايى از آن آشنا مىشويم:
1. ابوبكر هنگام مرگ گفت: كاش درب خانهى فاطمه را باز نكرده بودم! كاش در سقيفه خلافت را بر عهده عمر يا ابوعبيده گذاشته بودم! كاش فجائه را نسوزانده بودم و كاش از پيامبر صلى الله عليه وآله سؤال كرده بودم كه خلافت از آن كيست ...![1]در سند اين خبر علوان بن داود را به خاطر همين حديث منكر الحديث گفتهاند وكسى او را تضعيف نكرده و ابن حبان او را ثقه خوانده است و مواردى را كه خليفه اول در اين خبر ذكر كرده است، در اخبار ديگر نيز ثابت هستند.
2. خليفه دوم گفت: اگر پيامبر صلى الله عليه وآله براى ما بيان مىكرد كه خلافت از آن كيست برايم بهتر از همه دنيا و ما فيها بود.[2]اين خبر را مره بن شراحيل و محمد بن طلحه از عمر بن خطاب روايت كردهاند و سند هر دو رجالش رجال شيخين است؛
[1]. الاموال ابوعبيد، ج 1، ص 338، ح 318، با دو سند؛ معجم الكبير، ج 1، ص 62؛ معرفة الصحابه، ج 1، ص 117؛ تاريخ الاسلام ذهبى، ج 1، ص 385؛ و ديگران.
[2]. مسند طيالسى، ح 60؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 4، ص 448، ح 22002؛ مشكل الآثار طحاوى، ج 11، ص 372، ح 4543 و 4544؛ المستدرك على الصحيحين؛ ج 3، ص 136، ح 3186 و 3188.