لعن مىكرد و ذهبى داستان جالبى در مورد اهل شام از او نقل كرده است و بسيارى از كتابهاى او را نام برده و گفته است: كتابهاى او مفقود شدهاند.[1]
3. ابوجعفر اسكافى مىگويد: معاويه گروهى از صحابه و تابعين مانند ابوهريره، عمرو بن عاص، مغيره و عروه را گماشت تا در طعن بر على احاديث قبيح وضع كنند و در مقابل برايشان هدايا مىفرستاد و ترغيب مىكرد. معاويه بر سمره صد هزار درهم داد تا حديثى وضع كند كه آيهاى «... وهو الد الخصام واذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها» در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام و آيهاى «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله» در مورد ابن ملجم نازل شده است.[2]
اسكافى، محمد بن عبدالله، اهل سمرقند بوده است. ذهبى در مورد او مىگويد: علامهى متكلم و در زكاوت و هشيارى و وسعت معرفت شگفتانگيز بود. اينها همه همراه با دين دارى و خود دارى و پاكيزگى بود. او از متكلمين و يكى از ائمهاى معتزله است.[3]برخى او را متوفى 204 و برخى 220 و برخى 240 گفتهاند.
4. (روى) ابن عرفة المعروف بنفطويه وهو من اكابر المحدثين واعلامهم في تاريخه: وقال ان اكثر الاحاديث الموضوعة في فضائل الصحابة افتعلت في ايام بني امية تقريبا إليهم بما يظنون انهم يرغمون به انوف بني؛[4]ابن عرفه در تاريخش» مىگويد: همانا اكثر روايات ساخته شده در فضائل صحابه در زمان بنى اميه براى تقرب
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 400، رقم 113.
[2]. شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 72 و 64.
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 10، ص 550، رقم 182؛ الاعلام زركلى، ج 6، ص 221.
[4]. النصائح الكافية محمد بن عقيل شافعى، ص 99؛ فجر الاسلام احمد امين مصرى، ص 213.
به آنها راهاندازى شد، به اين گمان كه با اين عمل به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله مىتوانند بتازند و آزار دهند.
ابن عرفه، ابراهيم بن محمد نفطويه است كه سال 323 از دنيا رفته است. ذهبى در باره او مىگويد: امام وحافظ ونحوى علامه اخبارى، صاحب كتابها و از جمله كتابهايش كتاب «تاريخ خلفاء» در دو جلد است.[1]
5. ابن ابىالحديد مىگويد: بكريه در مورد صاحبشان، (ابوبكر) در مقابل فضائل على احاديث «اگر كسى را خليل بگيرم ابوبكر است» را، در مقابل حديث عهد برادرى ساختند و حديث «كاغذ و قلم بياوريد تا در مورد ابوبكر چيزى بنويسم تا دو نفر هم در مورد او اختلاف نكنند» را در مقابل حديث «كاغذ و قلم بياوريد چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد» وضع كردند و همچنين حديث «من از تو راضى هستم، آيا تو نيز از من راضى هستى؟» را در مورد ابوبكر وضع كردند.[2]
ذهبى در باره ابن ابىالحديد و برادرش مىگويد: از بزرگان فضلا و ارباب كلام ونظم ونثر وبلاغت بودند وموفق (برادرش) در عقيده بهتر از عزالدين (صاحب شرح نهج البلاغه) بود و عزالدين معتزلى بود. ولى ابن كثير مىگويد: عز الدين در فضيلت و ادب برتر از برادرش موفق الدين بود گرچه موفق الدين نيز فاضل بارع بود.[3]ولى ابن كثير به خاطر اينكه ابن ابىحديد برخى واقعيتها را
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 75، رقم شرح حال رقم 42.
[2]. شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 49.
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 23، ص 372، شرح رقم 265؛ البداية والنهاية ابن كثير، ج 13، ص 233.
بازگو كرده است، به دروغ او را متهم به شيعه و آن هم شيعه غالى بودن كرده است، ولى ذهبى چنين نسبت كذب را به او نداده است.
اين اعترافات از شخصيتهاى برجستهى اهل سنت ثابت مىكند كه با امر وتشويق معاويه در مقابل فضائل اهل بيت عليهم السلام براى خلفا احاديث وضع كردهاند. البته كسانى كه اين احاديث را جعل كردهاند هيچ توجه به سازگارى و عدم سازگارى احاديث جعلى خود، با سيره خلفا و مخالفت آن با احاديث و سخنان منقول از خود خلفا نداشتهاند، لذا اخبار جعلى آنها را سيره و سخنان خلفا تكذيب مىكند كه اكنون با نمونههايى از آن آشنا مىشويم:
1. ابوبكر هنگام مرگ گفت: كاش درب خانهى فاطمه را باز نكرده بودم! كاش در سقيفه خلافت را بر عهده عمر يا ابوعبيده گذاشته بودم! كاش فجائه را نسوزانده بودم و كاش از پيامبر صلى الله عليه وآله سؤال كرده بودم كه خلافت از آن كيست ...![1]در سند اين خبر علوان بن داود را به خاطر همين حديث منكر الحديث گفتهاند وكسى او را تضعيف نكرده و ابن حبان او را ثقه خوانده است و مواردى را كه خليفه اول در اين خبر ذكر كرده است، در اخبار ديگر نيز ثابت هستند.
2. خليفه دوم گفت: اگر پيامبر صلى الله عليه وآله براى ما بيان مىكرد كه خلافت از آن كيست برايم بهتر از همه دنيا و ما فيها بود.[2]اين خبر را مره بن شراحيل و محمد بن طلحه از عمر بن خطاب روايت كردهاند و سند هر دو رجالش رجال شيخين است؛
[1]. الاموال ابوعبيد، ج 1، ص 338، ح 318، با دو سند؛ معجم الكبير، ج 1، ص 62؛ معرفة الصحابه، ج 1، ص 117؛ تاريخ الاسلام ذهبى، ج 1، ص 385؛ و ديگران.
[2]. مسند طيالسى، ح 60؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 4، ص 448، ح 22002؛ مشكل الآثار طحاوى، ج 11، ص 372، ح 4543 و 4544؛ المستدرك على الصحيحين؛ ج 3، ص 136، ح 3186 و 3188.
چنانكه حاكم و ذهبى تصريح كردهاند و تنها در حديث محمد بن طلحه، او خليفه دوم را درك نكرده است.
3. به عمر بن خطاب گفته شد: براى پس از خود خليفه تعيين كن، گفت: اگر خليفه بگذارم كسى كه برتر از من است خليفه گذاشته و آن ابوبكر است و اگر خليفه نگذارم نيز كسى كه برتر از من است خليفه نگذاشته و آن پيامبر صلى الله عليه وآله است.[1]
4. ابن ابى مليكه مىگويد: شنيدم كه از عائشه سؤال شد: پيامبر صلى الله عليه وآله اگر كسى را خليفه قرار مىداد چه كسى بود؟ گفت: ابوبكر، بعد از او عمر و بعد از او ابوعبيده جراح.[2]
5.عبدالله بن شقيق مىگويد: به عائشه گفتم: كدام يك از اصحاب نزد پيامبر صلى الله عليه وآله محبوبتر بودند؟ گفت: ابوبكر، سپس عمر، سپس ابوعبيده و بعد سكوت نمود.[3]ترمذى، البانى و شعيب ارنؤوط سند اين خبر را صحيح دانستهاند. عين اين خبر از عمرو بن عاص نيز نقل شده است كه امام بخارىو امثال وى با حذف اسم ابوعبيده آن را روايت كردهاند.
6. عمر بن خطاب قبل از مرگ مىگفت: اگر ابوعبيده جراح را درك مىكردم، (اگر او زنده بود) حتما او را خليفه قرار مىدادم ... و اگر سالم غلام ابوحذيفه را درك مىكردم، حتما او را خليفه قرار مىدادم ... اگر معاذ بن جبل را درك مىكردم، حتما اورا خليفه قرار
[1]. صحيح بخارى، ج 6، ص 2638، ح 6792؛ صحيح مسلم، ج 6، ص 4، ح 4817؛ و ديگران.
[2]صحيح مسلم، ج 4، ص 1856، ح 2385؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 433، ح 37052؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 57، ح 8202.
[3]. سنن ترمذى، ج 5، ص 607، ح 3657؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 38، ح 102؛ مسند احمد، ج 6، ص 218، ح 25871؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 57، ح 8201.
مىدادم ....[1]در تاريخ المدينه ابن شبه كه با سند صحيح روايت شده به اين سه نفر اسم خالد بن وليد نيز ضميمه شده است.
اين خبر با سندهاى صحيح از عمرو بن ميمون، ابن عباس، ابن سهل، ثابت بن حجاج، ابوعجفاء شامى و شهر بن حوشب روايت شده است.
اين تنها برخى اخبار به علاوهاى عدم همخوانى اخبار خلافت خلفا ثلاثه با سيره آنها، همگى دلالت به اين مىكند كه اخبارى كه ابن تيميه و امثال او با تمسك به آن خلافت خلفا را منصوص جلوه دادهاند بىاساس وجعلى هستند.
اما احاديثى كه ابن تيميه به آن استدلال كرده است:
1. پيامبر صلى الله عليه وآله به خانمى فرمودند: اگر آمدى و من نبودم به ابوبكر مراجعه كن. اين حديث را در صحيحين و ديگران تنها با يك سند از محمد بن جبير و او از جبير بن مطعم روايت كردهاند. اين دو پدر و پسر متعلق به دستگاه خلافت معاويه بودند و مطعم از طلقا است، چنانكه ذهبى در «سير اعلام النبلاء» تصريح كرده است. مضافا شرح حال اين پدر وپسر را خيلى مختصر نقل كردهاند و ولادت محمد نيز معلوم نيست كه چه وقت بوده است. مضافا عين اين حديث در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده كه بعدا با آن آشنا خواهيم شد.
2. «پس از من به ابوبكر و عمر اقتدا كنيد ....» اين حديث را محدثين اهل سنت خود تضعيف كردهاند و تنها يك سند را حاكم و ذهبى صحيح خواندهاند كه آن نيز ضعيف است؛ زيرا عبدالملك بن عمير در سند آن تضعيف شده است، احمد و يحيى نيز او را تضعيف كردهاند. و او مدلس نيز است و اين حديث را به صورت «معنعن» نقل كرده است.
[1]. تاريخ ابن شبة، ج 3، ص 886 و 879 و 922؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 590 و 248؛ تاريخ طبرى، ج 5، ص 293؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 268؛ الاستيعاب، ج 2، ص 561.
ابن حزم و بزار گفتهاند: اين حديث صحيح نيست؛ زيرا ابن عمير آن را از ربعى نشنيده وربعى نيز از حذيفه نشنيده است.[1]
3. ابوهريره گفته است: از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه مىفرمود: در خواب ديدم كه در قليب دلوى است. پس هر قدر خواستم از آن آب برداشتم. سپس ابوبكر دو دلو برداشت واو ضعيف بود خدا او را مىآمورزد. سپس عمر گرفت و آن قدر درآورد كه مردم پراكنده شدند. ابن تيميه مىگويد: اين نص است بر امامت. اولا: اين حديث از ابوهريره و ابن عمر روايت شده كه در الفاظش اضطراب است و ثانيا: هيچ دلالتى بر امامت نمىكند و اگر دلالت داشته باشد با احاديث و سخنان خود خلفا معارض است.
4 و 5. ابوبكره و جابر (و در بعض كتبش از سفينه) حديث روايت كرده كه روزى پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: چه كسى خواب ديد. ابوبكره گفت: من، گويا ترازويى از آسمان آمد و تو بر ابوبكر در ترازو برترى يافتى و ابوبكر بر عمر و عمر بر عثمان برترى يافت و سپس ترازو برداشته شد. پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: (اين ترتيب) خلافت ونبوت است و سپس خداوند ملك را به هر كه خواست مىدهم. حديث سفينه نيز عباراتش مثل عبارات فوق در خلافت و نبوت در مورد سه خليفه است و در حديث جابر خواب را خود حضرت ديدهاند و صحابه پس از بيان خواب حدس زدند كه منظور از اين خواب خلافت اين سه نفر است.
اين حديث با حديث ديگر سفينه كه خلافت و نبوت را سى سال خوانده است معارض است. همچنين با احاديثى از جناب امالمؤمنين وخليفه دوم كه اشاره
[1]. فيض القدير، ج 2، ص 72، ح 1318؛ الاحكام ابن حزم، ج 6، ص 809؛ ضعفاء عقيلى، ج 4، ص 95؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 14 و 105 و 142؛ لسان الميزان؛ الدر النضيد، ص 48؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 53؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 53.
كرديم كه بنا بود خليفه ابوعبيده باشد، نه عثمان، و اهل سنت عملا آن را تكذيب كردهاند و ....
6. امالمؤمنين عائشه گفته است: پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: برادرت عبدالرحمن را صدا كن تا چيزى در مورد ابوبكر بنويسم كه كسى در مورد ابوبكر اختلاف نكند ....
اين حديث با وجود اينكه راوى آن تنها يك نفر است، در متنش اختلاف وتناقض زياد است:
1. برادرت را صدا كن. 2. پدرت و برادرت را صدا كن. 3. كسى را صدا كن، وجود ندارد 4. عبدالرحمن، كاغذ و لوحى بياور تا كتابى در مورد ابوبكر بنويسم تا كسى بر آن اختلاف نكند. چون عبدالرحمن براى آن رفت فرمودند: خدا و مؤمنين ابى دارند كه در بارهاى تو اختلاف شود اى ابوبكر (پس ابوبكر وعبدالرحمن از ابتدا حضور داشتند.) 5. پس از اينكه فرمودند: ابوبكر وعبدالرحمن را صدا كن ... فرمودند: ولش كن، پناه بر خدا از اينكه مؤمنين در بارهاى ابوبكر اختلاف كنند (ذس بدون اينكه آن دو بيايند و مطلع شوند كار تمام شى). 6. پيامبر صلى الله عليه وآله خود عبدالرحمن را صدا زدند و وقتى خواست برود و بياورد فرمودند: بنشين خدا ابى دارد كه بر روى ابوبكر اختلاف شود. (پس جناب ابوبكر حضور نداشت و حضرت اين سخن را به عبدالرحمن فرمودند.) 7. بدون اينكه ابوبكر و عبدالرحمن صدا شود، حضرت «ابى الله و المؤمنين» را به امالمؤمنين فرمودند. 8. حضرت به حضار خطاب كردند: چيزى بياوريد تا در مورد ابوبكر بنويسم كه دو نفر هم اختلاف نكنند. سپس فرمودند: ولش كنيد .... 9. حضرت صلى الله عليه وآله به امالمؤمنين فرمودند: ولش كن ... 10. خدا ومؤمنين ابى دارند. 11. خدا ومسلمين ابى دارند.
12. همانا من خواستم به ابوبكر وفرزندش كسى را بفرستم وعهد را به او بگذارم. 13. خداوند ابى دارد و مؤمنين دور مىكنند.[1]واختلافات ديگر نيز در متن حديث است.
سپس ابن تيميه مىگويد: واحاديث ديگر مانند تقديم ابوبكر بر نماز واحاديث ديگر را ذكر كرده كه من آنها را ذكر نمىكنم؛ زيرا آنها خلافت را ثابت نمىكند.[2]
دلائل ديگر باطل بودن احاديثى كه ابن تيميه براى خلافت خلفا ذكر كرده است:
1. اميرالمؤمنين عليه السلام و بنى هاشم و ... به ابوبكر بيعيت نكردند.[3]
نويسنده كتاب ابوبكر صديق مىگويد: على به خاطر قرابتش با پيامبر صلى الله عليه وآله، خود را سزاوارتر از ابوبكر براى خلافت مىدانست و به همين خاطر هم از بيعت خوددارى نمود.[4]در اين سخن تكذيب ابن تيميه است كه گفت: كسى چنين سخنى نگفته است. همين نويسنده مىگويد: عتبه بن ابىلهب، خالد بن سعيد، مقداد، سلمان، ابوذر، عمار، براء و ابى بن كعب از بيعت با ابوبكر تخلف كردند و به على مايل شدند و ابوسفيان نيز بيعت نكرد. (همان، ص 21.)
بايد دقت داشته باشيم كه اخبار بسيارى در اين موضوع حتى از زبان اميرالمؤمنين عليه السلام وضع كردهاند و توجيهات عجيب و غريب دارند كه حاجت به ذكر آنها نيست.
اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله ابوبكر را براى نماز، امام قرار داده بودند، اميرالمؤمنين عليه السلام بهتر از ديگران آگاه بودند و از بيعت با او خوددارى نمىكردند.
همچنين 1. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن زمان از حاضرين خواستند تا اميرالمؤمنين را صدا كنند، ولى آنها هر كدام پدر خود را صدا كردند و چون جمع شدند مورد بىتوجهى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قرار گرفتند و سپس اميرالمؤمنين عليه السلام را صدا كردند.[5]شعيب ارنؤوط سند اين خبر را صحيح دانسته است.
2. ابن عباس و امالمؤمنين گفتهاند: پيامبر صلى الله عليه وآله آمدند و جلوى ابوبكر نشستند وشخصا نماز را خواندند.[6]
3. ابوبكر در اين زمان به امر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در لشكر اسامه بود، چنانكه در اين كتاب اشاره شده است.
ودلائل ديگر كه همه ثابت مىكند پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله خليفه اول را مأمور به نماز نكرده بودند. (واين حديث واحاديث ديگرى كه ذكر شد، تناقضات عجيب فراوان دارد كه ما در كتاب «امام بخارى وجايگاه صحيحش» مفصل ذكر كردهييم). اگر
[1]. صحيح بخارى، ج 5، ص 2145، ح 5342 و 6791؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 110، ح 6332؛ مسند احمد، ج 6، ص 47، ح 24225؛ مسند طيالسى، ص 210، ح 1508؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 180.
[2]. منهاج السنه، ج 1، ص 489 الى 493.
[3]. صحيح بخارى، ج 4، ص 1549، ح 3998؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 153، ح 4679 و ديگران.
[4]. ابوبكر صديق، ص 12.
[5]. مسند احمد، ج 1، ص 356، ح 3355؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 391، ح 1235؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 439؛ كامل فى التاريخ، ج 1، ص 477؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 122.
[6]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 1، ص 242؛ صحيح بخارى، ج 1، ص 243، ح 655 و 680 و 633، 634، 647، 650، 651، 680، 681، 684، 2448، 2932، 3204، 4178، 4180، 5384، 6873؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 20، ح 963.