كرديم كه بنا بود خليفه ابوعبيده باشد، نه عثمان، و اهل سنت عملا آن را تكذيب كردهاند و ....
6. امالمؤمنين عائشه گفته است: پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: برادرت عبدالرحمن را صدا كن تا چيزى در مورد ابوبكر بنويسم كه كسى در مورد ابوبكر اختلاف نكند ....
اين حديث با وجود اينكه راوى آن تنها يك نفر است، در متنش اختلاف وتناقض زياد است:
1. برادرت را صدا كن. 2. پدرت و برادرت را صدا كن. 3. كسى را صدا كن، وجود ندارد 4. عبدالرحمن، كاغذ و لوحى بياور تا كتابى در مورد ابوبكر بنويسم تا كسى بر آن اختلاف نكند. چون عبدالرحمن براى آن رفت فرمودند: خدا و مؤمنين ابى دارند كه در بارهاى تو اختلاف شود اى ابوبكر (پس ابوبكر وعبدالرحمن از ابتدا حضور داشتند.) 5. پس از اينكه فرمودند: ابوبكر وعبدالرحمن را صدا كن ... فرمودند: ولش كن، پناه بر خدا از اينكه مؤمنين در بارهاى ابوبكر اختلاف كنند (ذس بدون اينكه آن دو بيايند و مطلع شوند كار تمام شى). 6. پيامبر صلى الله عليه وآله خود عبدالرحمن را صدا زدند و وقتى خواست برود و بياورد فرمودند: بنشين خدا ابى دارد كه بر روى ابوبكر اختلاف شود. (پس جناب ابوبكر حضور نداشت و حضرت اين سخن را به عبدالرحمن فرمودند.) 7. بدون اينكه ابوبكر و عبدالرحمن صدا شود، حضرت «ابى الله و المؤمنين» را به امالمؤمنين فرمودند. 8. حضرت به حضار خطاب كردند: چيزى بياوريد تا در مورد ابوبكر بنويسم كه دو نفر هم اختلاف نكنند. سپس فرمودند: ولش كنيد .... 9. حضرت صلى الله عليه وآله به امالمؤمنين فرمودند: ولش كن ... 10. خدا ومؤمنين ابى دارند. 11. خدا ومسلمين ابى دارند.
12. همانا من خواستم به ابوبكر وفرزندش كسى را بفرستم وعهد را به او بگذارم. 13. خداوند ابى دارد و مؤمنين دور مىكنند.[1]واختلافات ديگر نيز در متن حديث است.
سپس ابن تيميه مىگويد: واحاديث ديگر مانند تقديم ابوبكر بر نماز واحاديث ديگر را ذكر كرده كه من آنها را ذكر نمىكنم؛ زيرا آنها خلافت را ثابت نمىكند.[2]
دلائل ديگر باطل بودن احاديثى كه ابن تيميه براى خلافت خلفا ذكر كرده است:
1. اميرالمؤمنين عليه السلام و بنى هاشم و ... به ابوبكر بيعيت نكردند.[3]
نويسنده كتاب ابوبكر صديق مىگويد: على به خاطر قرابتش با پيامبر صلى الله عليه وآله، خود را سزاوارتر از ابوبكر براى خلافت مىدانست و به همين خاطر هم از بيعت خوددارى نمود.[4]در اين سخن تكذيب ابن تيميه است كه گفت: كسى چنين سخنى نگفته است. همين نويسنده مىگويد: عتبه بن ابىلهب، خالد بن سعيد، مقداد، سلمان، ابوذر، عمار، براء و ابى بن كعب از بيعت با ابوبكر تخلف كردند و به على مايل شدند و ابوسفيان نيز بيعت نكرد. (همان، ص 21.)
بايد دقت داشته باشيم كه اخبار بسيارى در اين موضوع حتى از زبان اميرالمؤمنين عليه السلام وضع كردهاند و توجيهات عجيب و غريب دارند كه حاجت به ذكر آنها نيست.
اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله ابوبكر را براى نماز، امام قرار داده بودند، اميرالمؤمنين عليه السلام بهتر از ديگران آگاه بودند و از بيعت با او خوددارى نمىكردند.
همچنين 1. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن زمان از حاضرين خواستند تا اميرالمؤمنين را صدا كنند، ولى آنها هر كدام پدر خود را صدا كردند و چون جمع شدند مورد بىتوجهى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قرار گرفتند و سپس اميرالمؤمنين عليه السلام را صدا كردند.[5]شعيب ارنؤوط سند اين خبر را صحيح دانسته است.
2. ابن عباس و امالمؤمنين گفتهاند: پيامبر صلى الله عليه وآله آمدند و جلوى ابوبكر نشستند وشخصا نماز را خواندند.[6]
3. ابوبكر در اين زمان به امر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در لشكر اسامه بود، چنانكه در اين كتاب اشاره شده است.
ودلائل ديگر كه همه ثابت مىكند پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله خليفه اول را مأمور به نماز نكرده بودند. (واين حديث واحاديث ديگرى كه ذكر شد، تناقضات عجيب فراوان دارد كه ما در كتاب «امام بخارى وجايگاه صحيحش» مفصل ذكر كردهييم). اگر
[1]. صحيح بخارى، ج 5، ص 2145، ح 5342 و 6791؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 110، ح 6332؛ مسند احمد، ج 6، ص 47، ح 24225؛ مسند طيالسى، ص 210، ح 1508؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 180.
[2]. منهاج السنه، ج 1، ص 489 الى 493.
[3]. صحيح بخارى، ج 4، ص 1549، ح 3998؛ صحيح مسلم، ج 5، ص 153، ح 4679 و ديگران.
[4]. ابوبكر صديق، ص 12.
[5]. مسند احمد، ج 1، ص 356، ح 3355؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 391، ح 1235؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 439؛ كامل فى التاريخ، ج 1، ص 477؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 122.
[6]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 1، ص 242؛ صحيح بخارى، ج 1، ص 243، ح 655 و 680 و 633، 634، 647، 650، 651، 680، 681، 684، 2448، 2932، 3204، 4178، 4180، 5384، 6873؛ صحيح مسلم، ج 2، ص 20، ح 963.
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله ابوبكر را مأمور نماز كرده بودند هرگز با آن حال ومريضى شديد، خود شخصا پس از آنكه متوجه شدند ابوبكر نماز را شروع كرده به نماز خارج نمىشدند. ابن ابىالحديد از استادش نقل كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودهاند: امالمؤمنين عائشه به ابوبكر گفت تا نماز بگزارد نه پيامبر صلى الله عليه وآله.[1]
عمر بن خطاب خليفهى عملى نه ابوبكر
از اخبار كتب اهل سنت استفاده مىشود كه خليفهى عملى در زمان ابوبكر عمر بن خطاب بود و ابوبكر تصريح مىكرد كه تو با اجبار خلافت را بر عهده من گذاشتى. به چند نمونه با اختصار اشاره مىكنيم:
1. عيينه بن حصن واقرع بن حابس به نزد ابوبكر آمدند وگفتند: نزد ما زمينى است كه زراعت نمىشود، اگر آن را در اختيار ما قرار دهى، شايد ما زراعت وكشت نموديم. ابوبكر كتبا زمين را در اختيار آنها قرار مىدهد ومردانى را شاهد مىگيرد كه عمر بن خطاب نيز از جملهى آنها بود ولى او حضور نداشت. آنها به نزد عمر رفتند وچون عمر آگاه شد دستور ابوبكر را گرفت وآب دهان بر آن نامه انداخت وآن را محو نمود ... آن دو به نزد ابوبكر آمدند وگفتند: به خدا ما ندانستيم كه تو خليفه هستى ويا عمر. ابوبكر گفت: بلكه او خليفه است اگر بخواهد. عمر غضبناك به نزد ابوبكر آمد وكار ابوبكر غير صحيح خواند ... ابوبكر گفت: من به
[1]. شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 197.
تو گفته بودم كه تو بر خلافت سزاوارتر وقوىتر از من هستى، ولى تو بر من غلبه كردى (با زور خلافت را در گردن من گذاشتى.)[1]
سند بخارى و محاملى هر دو، رجالش ثقه ورجال صحاح سته هستند جز حجاج بن دينار و او از رجال سنن وثقه است.
2. عمر بن يحيى زرقى مىگويد: ابوبكر زمينى را در اختيار طلحه قرار داد وكتبا آن را نوشت و گروهى را بر آن شاهد قرار داد كه عمر بن خطاب نيز از جمله آنها بود، پس طلحه نامه را به نزد عمر آورد و گفت: بر اين نامه مهر و يا امضا بكن. عمر گفت: انجام نمىدهم، اين همه براى تنها تو خواهد بود. پس طلحه غضبناك برگشت به نزد ابوبكر و گفت: به خدا سوگند نمىدانم تو خليفه هستى ويا عمر. ابوبكر گفت: بلكه عمر خليفه است، ولى او قبول نكرد.[2]اين سند حسن است.
3. نافع مىگويد: همانا ابوبكر زمينى را براى اقرع بن حابس وزبرقان جدا نمود وبراى آن دو ضمن دستور كتبى تحويل داد، پس عثمان گفت: عمر را نيز شاهد قرار دهيد تا او نيز در جريان كار شما باشد؛ زيرا او خليفهى پس از ابوبكر است. آنها به نزد عمر رفتند و او گفت: چه كسى اين نامه را براى شما نوشت؟ گفتند: ابوبكر، گفت: به خدا سوگند هيچ ارزشى ندارد ... در آن نامه آب دهان انداخت وآن را محو نمود، پس آن دو به نزد ابوبكر آمدند وگفتند: ما نمىدانيم كه خليفه تو هستى يا عمر! سپس داستان را بازگو كردند. ابوبكر گفت: ما اجازه نمىدهيم وجايز نمىدانيم جز
[1]. سنن الكبرى بيهقى، ج 7، ص 20؛ احكام القرآن جصاص، 3، ص 160؛ در المنثور، ج 3، ص 252 به نقل از ابن ابىحاتم؛ تاريخ ابن عساكر، ج 9، ص 295؛ الاصابه، ج 4، ص 640، رقم 6166 به نقل از تاريخ الصغير بخارى و امالى محاملى.
[2]. الاموال ابوعبيد، ج 2، ص 145، ح 590؛ كنز العمال، ج 12، ص 546، ح 35738.
آن چه را كه عمر جايز مىداند.[1]رجال احمد همگى ثقه واز رجال صحاح سته هستند.
4. عبد الرحمن بن يزيد بن جابر مىگويد: ابوبكر زمينى را براى عيينه بن حصن جدا نمود وبراى او آن را نوشت. طلحه يا غير طلحه به او گفت: ما مىبينيم كه عمر به زودى خليفه خواهد شد، خوب است كه اين نامه ودستور را براى او بخوانى. عيينه به نزد عمر رفت ونامه را خواناند، عمر آن نامه را پاره نمود. عيينه از ابوبكر خواست تا يك نامه ديگر بنويسد، ابوبكر گفت: به خدا سوگند چيزى را كه عمر رد كرده، دو باره انجام نخواهم داد.[2]رجال اين سند نيز ثقه وخبر منقطع است.
اينگونه اخبار ثابت مىكند كه هرگز ابوبكر اخبار واحاديثى را كه در باره خلافتش به راه انداختهاند نشنيده بوده واز آنها خبرى نداشته است؛ زيرا آن اخبار بعدها در زمان معاويه وبنى اميه وضع شدهاند وهمچنين از اين اخبار استفاده مىشود كه عمر بن خطاب خلافت را با اجبار برعهده ابوبكر قرار داده است وچنانكه در داستان سقيفه نيز ثابت است وقتى انصار گفتند: از ما يك نفر خليفه مىشود و از شما يك نفر، ابوبكر گفت: از ما امير و از شما وزير، پس به يكى از عمر يا ابوعبيده بيعت كنيد. عمر گفت: بلكه با تو بيعت مىكنيم تو سيد و بهترين ما ومحبوبترين فرد به پيامبر صلى الله عليه وآله هستى، پس از دست ابوبكر گرفت وبا او بيعت نمود.[3]
از اين خبر نيز واقعيت اين امر استفاده مىشود ودر برخى نقلها وارد شده كه عمر بن خطاب گفت: از ترس اينكه انصار به كسى بيعت كنند وما دوست نداشته باشيم با او بيعت كنيم، لذا مخالفت كنيم، پس فساد واختلاف پيش آيد، لذا (با شتاب وبدون مشورت) با ابوبكر بيعت كردم. لذا اگر بعد از اين با كسى بدون مشورت بيعت شود، نبايد از آن پيروى شود از خوف اينكه بيعتكننده و بيعتشونده كشته شوند.[4]طبق همين سخن خود خليفه دوم، پس نبايد مردم با ابوبكر بيعت مىكردند وخلافت خود خليفه دوم نيز طبق اين قاعدهى خود او نامشروع بوده است.
عن موسى بن إبراهيم عن رجل من آل ربيعة أنه بلغه أن أبا بكر حين استخلف قعد في بيته حزينا فدخل عليه عمر فأقبل عليه يلومه وقال: أنت كلفتني هذا الامر وشكا إليه الحكم بين الناس فقال له عمر: أو ما علمت أن رسول الله صلى الله عليه وآله قال: إن الوالي إذا اجتهد فأصاب الحق فله أجران وإن اجتهد فأخطأ الحق فله أجر واحد فكأنه سهل على أبي بكر. (ابن راهوية وخيثمة في فضائل الصحابة هب؛[5]موسى بن ابراهيم مىگويد: ابوبكر وقتى خلافت را بر عهده گرفت در منزلش غمگين نشست، پس عمر بر او داخل شد، ابوبكر به او روى كرد و او را مذمت نمود و گفت: تو اين امر را بر عهده من گذاشتى، واز قضاوت كردن بين مردم (وناتوانى خود در اين موضوع) به او شكايت نمود. عمر گفت: مگر نمىدانى كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: همانا حاكم وقتى بر ثواب حكم كند دو اجر خواهد گرفت و اگر اجتهاد كند وخطا كند يك اجر خواهد داشت. پس گويا امر براى ابوبكر آسان گشت.
[1]. فضائل الصحابه احمد، ج 1، ص 372، ح 363؛ تاريخ ابن عساكر، ج 9، ص 196؛ كنز العمال، ج 12، ص 583، ح 35813 به نقل از يعقوب بن سفيان.
[2]. الاموال، ج 2، ص 146، ح 591؛ كنز العمال، ج 12، ص 536، ح 35737.
[3]. صحيح بخارى، ح 3668، كتابالفضائل، باب فضائل ابوبكر، باب 34.
[4]. صحيح بخارى، ح 6830، كتاب الحدود، باب رَجْمِ الْحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ.
[5]. مصنف عبد الرزاق، ج 11، ص 328، ح 20674؛ شعب الايمان بيهقى، ج 16، ص 79، ح 7271؛ كنز العمال، ج 5، ص 630، ح 14110 به نقل از ابن راهويه وفضائل الصحابه خيثمه.
رجال سند اين خبر رجال صحاح سته هستند جز موسى بن ابراهيم و او ثقه است.
ابوجحاف وعيسى بن عطية مىگويند: ابوبكر فرداى روزى كه بيعت شد خطبه خواند وگفت (در نقل بلاذرى: سه روز متوالى مىگفت:) اى مردم من رأى شما را رها كردم همانا من بهترين شما نيستم، پس به بهترين خود بيعت كنيد....[1]
اقيلوني اقيلوني لست بخيركم؛[2]ابوبكر پس از بيعت مىگفت: مرا رها كنيد، مرا رها كنيد، من بهترين شما نيستم.
خطب أبوبكر حين بويع واستخلف فقال: ألا وإني قد وليتكم ولستُ بخيركم؛[3]ابوبكر پس از بيعت خطبه خواند وضمن آن گفت: آگاه باشيد كه همانا من سرپرستى شما را بر عهده گرفتم در حالى كه بهترين شما نيستم.
اين خبر را انس بن مالك، عروه، معمر از اهل مدينه، قيس بن ابىحازم و زهرى روايت كردهاند وابن كثير سند خود را صحيح دانسته است.
ابوبكر گفت: بيعت من ناگهانى و سنجده نشده بود وآن به اين جهت بود كه من از فتنه مىترسيدم.[4]
فلان شخص (زبير در مراسم حج) گفت: اگر عمر بميرد قطعا با فلانى (با اميرالمؤمنين عليه السلام) بيعت خواهم كرد، به خدا سوگند بيعت ابوبكر چيزى جز ناگهانى وناسنجيده نبود. عمر بن خطاب در پاسخ گفت: آرى، بيعت ابوبكر ناگهانى وناسنجيده بود وخداوند شرش را دفع نمود.[5]
عن طارق بن شهاب عن رافع بن أبي رافع قال: لما استخلف الناس أبابكر قلت: صاحبي الذي أمرني أن لا أتأمر على رجلين فارتحلت فانتهيت إلى المدينة فتعرضت لابيبكر فقلت له: يا أبابكر أتعرفني؟ قال: نعم. قلت: أتذكر شيئا قلته لي أن لا أتأمر على رجلين وقد وليت أمر الامة؟ فقال: إن رسول الله صلى الله عليه وآله قبض والناس حديث عهد بكفر فخفت عليهم أن يرتدوا وأن يختلفوا فدخلت فيها وأنا كاره ولم يزل بي أصحابي، فلم يزل يعتذر حتى عذرته؛[6]رافع بن ابىرافع در غزوه ذات السلاسل همراه ابوبكر بود واز او خواست كه اورا راهنمايى ونصيحت كند. ابوبكر ضمن چند مورد گفت: حتى بر دو نفر هم امير مشو. وقتى ابوبكر به خلافت رسيد رافع گفت: (ابوبكر) همان صاحب من است كه مرا امر نمود حتى بر دو نفر هم امير نشوم. پس به مدينه به نزد ابوبكر رفت وگفت: آيا مرا مىشناسى؟ ابوبكر گفت: آرى، گفت: آيا به ياد دارى كه به من گفتى: حتى بر دو نفر هم امير نشوم، ولى خود سرپرستى اين امت را بر عهده گرفتى؟ ابوبكر گفت: پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت در حالى كه مردم به
[1]. معجم الاوسط، ج 8، ص 267؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 255؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 183؛ كنز العمال، ج 5، ح 14112، رجال سند بلارى ثقه هستند، ولى هر دو خبر منقطع است.
[2]. السير الكبير محمد بن حسن شيبانى، ج 1، ص 36؛ فضائل الصحابه احمد، ج 1، ص 132، ح 125؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 253؛ شرح بخارى ابن بطال، ج 19، ص 478؛ الانصاف باقلانى، ج 1، ص 21؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 272 و ج 7، ص 152؛ تلخيص الحبير، ج 4، ص 44؛ تفسير آلوسى، ج 20، ص 327.
[3]. انساب الاشراف، ج 1، ص 255؛ طبقات الكبرى، ج 3، ص 182؛ الثقات ابن حبان، ج 2، ص 157؛ مصنف عبدالرزاق، ج 11، ص 336؛ سيره ابن هشام، ج 4، ص 1075؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 450؛ كنز العمال، ح 14062 و ح 14064 و ح 14073 وح 14118؛ تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 269.
[4]. انسابالاشراف بلاذرى، ج 1، ص 255؛ سبل الهدى والرشاد، ج 12، ص 315.
[5]. صحيح بخارى، ح 6830، كتاب الحدود، باب رَجْمِ الْحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ.
[6]. الاصابه ابن حجر، ج 2، ص 366، شرح حال رافع رقم 2544، به نقل از ابن خزيمه با اختصار؛ كنز العمال ج 5 ص 586، ح 14043 به نقل از ابن راهويه، عدنى، بغوى و ابن خزيمه؛ كبير طبرانى 5 ص 21 ح 4468.
زمان جاهليت وكفر نزديك بودند، من ترسيدم كه مرتد شوند واختلاف كنند لذا در حالى بر اين امر داخل شدم كه از آن كراهت داشتم، و پيوسته اصحابم مرا اجبار نمودند تا اينكه آن را قبول نمودم.
اين خبر را دو نفر از طارق بن شهاب نقل كرده ورجال ابن خزيمه كه ابن حجر ذكر كرده همه ثقه ورجال صحاح سته هستند وسند طبرانى حسن است. ظاهرا اين حديث را از كتابهاى ابن خزيمه وابن راهويه حذف كردهاند.
اين اخبار در مجموع اجبارى بودن خلافت ابوبكر را ثابت مىكند ودر نتيجه، اين اخبار نيز جعلى بودن تمام اخبارى را كه براى خلافت ابوبكر وضع كردهاند مانند امامت او براى نماز و ... را با شدت بيشتر تقويت مىكند.
اميرالمؤمنين عليه السلام سزاوارترين شخص بر خلافت
اما اينكه ابن تيميه گفت: كسى نگفته كه او سزاوارتر از ابوبكر بر خلافت است و ...: بايد دقت داشته باشيم كه اولا: پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قبل از هر كسى به اين حقيقت تصريح فرمودهاند وهمچنين اميرالمؤمنين عليه السلام مكررا چنين سخن را گفته وتأكيد فرمودهاند وابوبكر وعمر بن خطاب وعثمان بن عفان وخزيمه بن ثابت وابن زبير نيز به اين واقعيت اعتراف كرده و آن را به زبان آوردهاند كه در زير به برخى آن اشاره خواهيم كرد.
1. عن وهب إبن حمزة قال: صحبْتُ عليّاً من المدينة إلى مكّة فرأيتُ منه بعض ما أكره فقلْتُ لئِن رجعتُ إلى رسول الله صلى الله عليه وآله لأشكونكَ إليه. فلمّا لقيْتُ رسول الله صلى الله عليه وآله قلْتُ: رأيتُ من عليٍّ كذا وكذا. فقال: لا تقل هذا فهو أوْلى النّاس بكم بعدي؛وهب مىگويد: همراه على از مدينه به مكه رفتم و از او چيزى ديدم كه از آن
كراهت داشتم، پس گفتم: اگر به نزد پيامبر صلى الله عليه وآله برگردم از تو به آن حضرت شكايت خواهم كرد. پس وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله را ديدم گفتم: از على چنين و چنان چيزى ديدم. حضرت صلى الله عليه وآله فرمودند: چنين مگو، همانا على سزاوارترين مردم پس از من بر شما خواهد بود.[1]
چنانكه در گذشته اشاره شد، سند اين خبر صالح و صحيح است.
چنانكه گذشت خود نويسنده وهابى در كتاب (ابوبكر صديق) گفت: على چون خود را سزاوارتر بر خلافت مىدانست با ابوبكر بيعت نكرد.
اما اخبار ديگر در اين موضوع:
2. زبير بن بكار مىگويد:روى محمد بن إسحاق أن أبا بكر لما بويع افتخرت تيم بن مرة وقال: وكان عامة المهاجرين وجل الانصار لا يشكون أن عليا هو صاحب الامر بعد رسول الله صلى الله عليه وآله. فقال الفضل بن العباس: يا معشر قريش وخصوصا يا بنى تيم إنكم إنما أخذتم الخلافة بالنبوة ونحن أهلها دونكم ولو طلبنا هذا الامر الذى نحن أهله لكانت كراهة الناس لنا أعظم من كراهتهم لغيرنا حسدا منهم لنا وحقدا علينا وإنا لنعلم أن عند صاحبنا عهدا هو ينتهى إليه؛[2]ابن اسحاق روايت كرده كه چون با ابوبكر بيعت شد، قبيله تيم به آن افتخار نمود. ابن اسحاق مىگويد:
[1]. معجم الكبير، ج 22، ص 135، ح 360؛ معرفة الصحابه ابونعيم، ج 19، ص 55؛ اسد الغابه ابن اثير، ج 5، ص 94؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 199؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 381؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 109؛ كنز العمال، ج 11، ص 112، ح 32961.
[2]. اخبار الموفقيات زبير بن بكار، ص 580؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 21.