رجال سند اين خبر رجال صحاح سته هستند جز موسى بن ابراهيم و او ثقه است.
ابوجحاف وعيسى بن عطية مىگويند: ابوبكر فرداى روزى كه بيعت شد خطبه خواند وگفت (در نقل بلاذرى: سه روز متوالى مىگفت:) اى مردم من رأى شما را رها كردم همانا من بهترين شما نيستم، پس به بهترين خود بيعت كنيد....[1]
اقيلوني اقيلوني لست بخيركم؛[2]ابوبكر پس از بيعت مىگفت: مرا رها كنيد، مرا رها كنيد، من بهترين شما نيستم.
خطب أبوبكر حين بويع واستخلف فقال: ألا وإني قد وليتكم ولستُ بخيركم؛[3]ابوبكر پس از بيعت خطبه خواند وضمن آن گفت: آگاه باشيد كه همانا من سرپرستى شما را بر عهده گرفتم در حالى كه بهترين شما نيستم.
اين خبر را انس بن مالك، عروه، معمر از اهل مدينه، قيس بن ابىحازم و زهرى روايت كردهاند وابن كثير سند خود را صحيح دانسته است.
ابوبكر گفت: بيعت من ناگهانى و سنجده نشده بود وآن به اين جهت بود كه من از فتنه مىترسيدم.[4]
فلان شخص (زبير در مراسم حج) گفت: اگر عمر بميرد قطعا با فلانى (با اميرالمؤمنين عليه السلام) بيعت خواهم كرد، به خدا سوگند بيعت ابوبكر چيزى جز ناگهانى وناسنجيده نبود. عمر بن خطاب در پاسخ گفت: آرى، بيعت ابوبكر ناگهانى وناسنجيده بود وخداوند شرش را دفع نمود.[5]
عن طارق بن شهاب عن رافع بن أبي رافع قال: لما استخلف الناس أبابكر قلت: صاحبي الذي أمرني أن لا أتأمر على رجلين فارتحلت فانتهيت إلى المدينة فتعرضت لابيبكر فقلت له: يا أبابكر أتعرفني؟ قال: نعم. قلت: أتذكر شيئا قلته لي أن لا أتأمر على رجلين وقد وليت أمر الامة؟ فقال: إن رسول الله صلى الله عليه وآله قبض والناس حديث عهد بكفر فخفت عليهم أن يرتدوا وأن يختلفوا فدخلت فيها وأنا كاره ولم يزل بي أصحابي، فلم يزل يعتذر حتى عذرته؛[6]رافع بن ابىرافع در غزوه ذات السلاسل همراه ابوبكر بود واز او خواست كه اورا راهنمايى ونصيحت كند. ابوبكر ضمن چند مورد گفت: حتى بر دو نفر هم امير مشو. وقتى ابوبكر به خلافت رسيد رافع گفت: (ابوبكر) همان صاحب من است كه مرا امر نمود حتى بر دو نفر هم امير نشوم. پس به مدينه به نزد ابوبكر رفت وگفت: آيا مرا مىشناسى؟ ابوبكر گفت: آرى، گفت: آيا به ياد دارى كه به من گفتى: حتى بر دو نفر هم امير نشوم، ولى خود سرپرستى اين امت را بر عهده گرفتى؟ ابوبكر گفت: پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت در حالى كه مردم به
[1]. معجم الاوسط، ج 8، ص 267؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 255؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 183؛ كنز العمال، ج 5، ح 14112، رجال سند بلارى ثقه هستند، ولى هر دو خبر منقطع است.
[2]. السير الكبير محمد بن حسن شيبانى، ج 1، ص 36؛ فضائل الصحابه احمد، ج 1، ص 132، ح 125؛ انسابالاشراف، ج 1، ص 253؛ شرح بخارى ابن بطال، ج 19، ص 478؛ الانصاف باقلانى، ج 1، ص 21؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 272 و ج 7، ص 152؛ تلخيص الحبير، ج 4، ص 44؛ تفسير آلوسى، ج 20، ص 327.
[3]. انساب الاشراف، ج 1، ص 255؛ طبقات الكبرى، ج 3، ص 182؛ الثقات ابن حبان، ج 2، ص 157؛ مصنف عبدالرزاق، ج 11، ص 336؛ سيره ابن هشام، ج 4، ص 1075؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 450؛ كنز العمال، ح 14062 و ح 14064 و ح 14073 وح 14118؛ تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 269.
[4]. انسابالاشراف بلاذرى، ج 1، ص 255؛ سبل الهدى والرشاد، ج 12، ص 315.
[5]. صحيح بخارى، ح 6830، كتاب الحدود، باب رَجْمِ الْحُبْلَى مِنَ الزِّنَا إِذَا أَحْصَنَتْ.
[6]. الاصابه ابن حجر، ج 2، ص 366، شرح حال رافع رقم 2544، به نقل از ابن خزيمه با اختصار؛ كنز العمال ج 5 ص 586، ح 14043 به نقل از ابن راهويه، عدنى، بغوى و ابن خزيمه؛ كبير طبرانى 5 ص 21 ح 4468.
زمان جاهليت وكفر نزديك بودند، من ترسيدم كه مرتد شوند واختلاف كنند لذا در حالى بر اين امر داخل شدم كه از آن كراهت داشتم، و پيوسته اصحابم مرا اجبار نمودند تا اينكه آن را قبول نمودم.
اين خبر را دو نفر از طارق بن شهاب نقل كرده ورجال ابن خزيمه كه ابن حجر ذكر كرده همه ثقه ورجال صحاح سته هستند وسند طبرانى حسن است. ظاهرا اين حديث را از كتابهاى ابن خزيمه وابن راهويه حذف كردهاند.
اين اخبار در مجموع اجبارى بودن خلافت ابوبكر را ثابت مىكند ودر نتيجه، اين اخبار نيز جعلى بودن تمام اخبارى را كه براى خلافت ابوبكر وضع كردهاند مانند امامت او براى نماز و ... را با شدت بيشتر تقويت مىكند.
اميرالمؤمنين عليه السلام سزاوارترين شخص بر خلافت
اما اينكه ابن تيميه گفت: كسى نگفته كه او سزاوارتر از ابوبكر بر خلافت است و ...: بايد دقت داشته باشيم كه اولا: پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قبل از هر كسى به اين حقيقت تصريح فرمودهاند وهمچنين اميرالمؤمنين عليه السلام مكررا چنين سخن را گفته وتأكيد فرمودهاند وابوبكر وعمر بن خطاب وعثمان بن عفان وخزيمه بن ثابت وابن زبير نيز به اين واقعيت اعتراف كرده و آن را به زبان آوردهاند كه در زير به برخى آن اشاره خواهيم كرد.
1. عن وهب إبن حمزة قال: صحبْتُ عليّاً من المدينة إلى مكّة فرأيتُ منه بعض ما أكره فقلْتُ لئِن رجعتُ إلى رسول الله صلى الله عليه وآله لأشكونكَ إليه. فلمّا لقيْتُ رسول الله صلى الله عليه وآله قلْتُ: رأيتُ من عليٍّ كذا وكذا. فقال: لا تقل هذا فهو أوْلى النّاس بكم بعدي؛وهب مىگويد: همراه على از مدينه به مكه رفتم و از او چيزى ديدم كه از آن
كراهت داشتم، پس گفتم: اگر به نزد پيامبر صلى الله عليه وآله برگردم از تو به آن حضرت شكايت خواهم كرد. پس وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله را ديدم گفتم: از على چنين و چنان چيزى ديدم. حضرت صلى الله عليه وآله فرمودند: چنين مگو، همانا على سزاوارترين مردم پس از من بر شما خواهد بود.[1]
چنانكه در گذشته اشاره شد، سند اين خبر صالح و صحيح است.
چنانكه گذشت خود نويسنده وهابى در كتاب (ابوبكر صديق) گفت: على چون خود را سزاوارتر بر خلافت مىدانست با ابوبكر بيعت نكرد.
اما اخبار ديگر در اين موضوع:
2. زبير بن بكار مىگويد:روى محمد بن إسحاق أن أبا بكر لما بويع افتخرت تيم بن مرة وقال: وكان عامة المهاجرين وجل الانصار لا يشكون أن عليا هو صاحب الامر بعد رسول الله صلى الله عليه وآله. فقال الفضل بن العباس: يا معشر قريش وخصوصا يا بنى تيم إنكم إنما أخذتم الخلافة بالنبوة ونحن أهلها دونكم ولو طلبنا هذا الامر الذى نحن أهله لكانت كراهة الناس لنا أعظم من كراهتهم لغيرنا حسدا منهم لنا وحقدا علينا وإنا لنعلم أن عند صاحبنا عهدا هو ينتهى إليه؛[2]ابن اسحاق روايت كرده كه چون با ابوبكر بيعت شد، قبيله تيم به آن افتخار نمود. ابن اسحاق مىگويد:
[1]. معجم الكبير، ج 22، ص 135، ح 360؛ معرفة الصحابه ابونعيم، ج 19، ص 55؛ اسد الغابه ابن اثير، ج 5، ص 94؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 199؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 381؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 109؛ كنز العمال، ج 11، ص 112، ح 32961.
[2]. اخبار الموفقيات زبير بن بكار، ص 580؛ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 21.
عامهاى مهاجرين وبيشتر انصار شكى نداشتند بر اينكه على جانشين پيامبر صلى الله عليه وآله پس از آن حضرت است، پس فضل بن عباس گفت: اى اهل قريش وخصوصا اى بنى تيم، شما همانا خلافت را با استدلال بر اينكه پيامبر صلى الله عليه وآله از شماست، اخذ كرديد. حال آنكه ما اهل پيامبر صلى الله عليه وآله هستيم، نه شما واگر اين امر را كه ما اهلش هستيم طلب بكنيم كراهت مردم براى ما بزرگتر از كراهت آنها براى غير ما خواهد بود، به خاطر حسد وحقدشان بر ما. وما مىدانيم كه همانا نزد صاحب ما (اميرالمؤمنين عليه السلام) عهدى است كه او به آن عمل كرده است (و غصب شما را تحمل خواهد كرد).
بايد دقت داشته باشيم كه، از فضل بن عباس اخبار ديگر نيز در خلافت ووصايت اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شده است.
3. عبدالرحمن بن عوف در شورى به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: همانا تو مىگويى: من سزاوارترين شخص حاضر بر خلافت هستم به خاطر قرابت و سابقه واثر خوبت در دين وبعيد هم نيست.[1]
اين خبر در ضمن داستان شورى با چهار سند كه سه سند آن صحيح است روايت شده است.
4. اميرالمؤمنين عليه السلام در شورى فرمودند: مردم با ابوبكر بيعت كردند، در حالى كه والله من اولى وسزاوارتر بر خلافت از او بودم، ولى از ترس اينكه مردم مرتد شوند وگردن يكديگر را با شمشير بزنند، گوش دادم واطاعت كردم ....[2]
[1]. تاريخ ابن شبه، ج 3، ص 927؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 292.
[2]. الموضوعات ابن الجوزى، ج 1، ص 378؛ ضعفاء عقيلى، ج 1، ص 211 با سه سند؛ تاريخ كبير بخارى، ج 2، ص 382؛ الولاية ابن عقده، ص 176 ح 13، و با سندهاى ديگر، ح 9 و 10 و 11 و 12؛ الاستيعاب، ج 3، ص 100 و 98، رقم 1855؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 441، رقم 1643؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 431 و 434؛ مناقب خوارزمى، ص 314.
اين خبر را چندين نفر از ابوطفيل با بيش از پنج سند روايت كردهاند و از ابوذر نيز روايت شده است. ذهبى در مورد اين خبر زافر بن سليمان را متهم كرده است، حال آنكه زافر را احمد، يحيى و ابوداود توثيق كردهاند وابوحاتم صدوق خوانده وحاكم وخود ذهبى حديث او را صحيح دانستهاند.[1]
1. 5. عن عبد الرحمن بن أبي بكرة: ان عليا اتاهم عائدا فقال: ما لقي أحد من هذه الامة ما لقيت توفي رسول الله صلى الله عليه وآله و انا احق الناس بهذا الامر فبايع الناس ابابكر فاستخلف عمر فبايعت و رضيت و سلمت ثم بايع الناس عثمان فبايعت و سلمت و رضيت و هم الآن يميلون بيني وبين معاوية؛عبدالرحمن بن ابىبكره مىگويد: على براى عيادت آنها آمد وگفت: به كسى از اين امت آنچه كه به من رسيد (ظلمى كه به من شد) نرسيده است. پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفتند و من سزاوارترين شخص بر خلافت بودم. مردم با ابوبكر بيعت كردند و (سپس) عمر خلافت را گرفت و من نيز بيعت كردم و راضى و تسليم شدم. سپس مردم با عثمان بيعت كردند من نيز بيعت كردم و .... و مردم اكنون بين من و معاويه ميل دارند.[2]
سند اين خبر صحيح و رجالش رجال صحاح سته هستند جز روح بن عبدالمؤمن واو از رجال بخارى است.
[1]. تهذيب التهذيب، ج 3، ص 262 رقم 568؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 262، ح 7121.
[2]. انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، ص 402؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 475.
2. 5. طبرى اين خبر را از حبة عرنى با سند ديگر روايت كرده است كه حضرت آن را در جنگ جمل فرمودهاند.
3. 5. عين اين خبر را با سند ديگر از ابن ابىبكره عبدالله بن احمد روايت كرده كه در آن عمار نيز همراه اميرالمؤمنين عليه السلام حضور داشته و به جاى عبارت (كنت احق الناس بالخلافة) (فذكر شيئا) نوشته (يعنى تصرف و پنهانكارى در خبر انجام داده) و بقيه را مانند روايت بلاذرى نقل كرده است و محقق كتاب، رجال سند را ثقات دانسته است.[1]البته رجال اين سند نيز همه از رجال صحاح سته هستند.
4. 5. و در سند دوم عبدالله بن احمد، اميرالمؤمنين عليه السلام ابتدا فرمودند: والله همراه خداوند خواهم بود بر هر چه اراده او هست ....[2]و رجال آن را نيز محققش ثقات دانسته است. تمام رجال اين سند نيز رجال صحاح سته هستند جز ابراهيم بن حجاج كه او ثقه است.
5. 5. در سند سوم كه از طريق غير ابوعوانه است، عبدالرحمن بن ابىبكره تنها گفته است: پيوسته على آنچه (ظلمهايى را كه) بر سرش آمد را ياد مىكرد تا اينكه گريه نمود.[3]اين سند نيز صحيح است، ولى محقق كتاب گفته است: در سندش شريك است. و حال آنكه شريك از رجال صحاح سته جز بخارى و بدون شك ثقه است.
[1]. السنه عبدالله بن احمد، ج 2 ص 563، ح 1315.
[2]. السنه عبدالله بن احمد، ج 2 ص 563، ح 1316.
[3]. همان، ج 2 ص 562، ح 1314.
6. 5. ذهبى اين خبر را از كثير بن يحيى از ابوعوانه نقل كرده و گفته است: اين خبر بر ابوعوانه وضع شده است.[1]
حالا به اين تهمت بزرگ و ناجوانمردانه ذهبى توجه كنيد، يعنى او كثير بن يحيى را متهم كرده است كه اين خبر را ساخته وبر ابوعوانه نسبت داده است. حال آنكه اولا: خود ذهبى در دو مورد حديث كثير بن يحيى را در «تلخيص مستدرك» صحيح دانسته وابوحاتم وابوزرعه او را صدوق خواندهاند وابن حبان او را ثقه خوانده وحاكم نيز حديث او را صحيح دانسته وبخارى او را جرح نكرده است. ثانيا: روح بن عبدالمؤمن كه ثقه واز رجال بخارى است ويحيى بن حماد كه از رجال بخارى و مسلم وسه سنن ديگر و ثقه است وابراهيم بن حجاج بصرى نيز كه ثقه است همگى اين خبر را از ابوعوانه روايت كردهاند. با اين وجود پيروى از هوا وهوس در برخورد با رجال وراويان شيعه از جانب ذهبى وامثالش روشن مىشود؛ زيرا او به اين راحتى كثير بن يحيى را متهم كرده وبا پنهانكارى در باره او تنها گفته است: او شيعه است. و به ثقه بودن وى و همچنين به اينكه اين همه افراد اين خبر را از ابوعوانه نقل كردهاند، هيچ اشارهاى نكرده است. پس ملاحظه مىكنيد كه به مجرد اينكه يك راوى شيعى خبر حقى را روايت و بازگو كند، بدون دليل به او تهمت مىزنند و او را به وضاع وكذاب بودن متهم مىكنند. آيا انسانى كه به فكر حساب وكتاب آخرت است عمل وروشش اينگونه خواهد بود!؟ البته از اين نمونهها فراوان است كه مجال ذكر آنها نيست.
[1]. ميزان الاعتدال، ج 3، ص 410، رقم 4952.
پس چنانكه ملاحظه كرديد اين خبر تنها از ابن ابوبكره با پنج سند كه همگى صحيح هستند، روايت شده است، ولى سند طبرى ضعيف است.
6. عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر قال: كان إياس لي صديقاً، فدخلنا على عبد الرحمن بن القاسم بن محمد بن أبي بكر وعنده جماعة من قريش فتذاكروا السلف، ففضل قوم أبا بكر، و آخرون عمر، وآخرون علي بن أبي طالب، فقال إياس، إن عليا رحمه الله كان يرى أنه أحق الناس بالأمر، فلما بايع الناس أبا بكر ورأى اجتماعهم عليه وأن قد صلح العامة اشترى صلاح العامة بتقصية الخاصة، يعني بني هاشم، قال: ثم ولي عمر ففعل مثل ذلك، فلما قتل عثمان اختلف الناس، و فسدت العامة و الخاصة، و وجد أعواناً فقام بالحق و دعا إليه؛عبدالله بن معاويه مىگويد: اياس دوست من بود پس ما بر عبدالرحمن بن قاسم بن محمد وارد شديم، در حالى كه نزد او جماعتى از قريش بودند. پس در مورد سلف سخن گفتند. برخى ابوبكر را برتر دانستند وبرخى عمر را و برخى على را پس اياس گفت: همانا على، خدا رحمتش كند معتقد بود كه سزاوارترين مردم بر خلافت است. اجتماع مردم به ابوبكر را ديد وصلاح عموم را در برابر ضرر به بنى هاشم خريد. در ادامه گفت: سپس عمر خليفه شد و على باز همان كار را كرد و چون عثمان كشته شد مردم اختلاف كردند. عوام و خواص فاسد شدند و على ياورانىپيدا كرد و بر حق قيام نمود و به سوى آن دعوت نمود.[1]عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر را كه در سند اين خبر واقع شده است، ما نشناختيم و بقيه ثقه هستند و اين خبر در شواهد قطعا
[1]. انساب الاشراف، ج 4، ص 57؛ المحاسن والمساوى، ج 3، ص 475.