سزاوارترين مردم بر خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه وآله بود، ولى ما به خاطر دو چيز از آن ترسيديم .... سند اين خبر صحيح و رجالش ثقهاند جز جوهرى كه ابن ابىالحديد او را ثقه خوانده است.
12. قال عثمان للعباس ... ولقد علمت أن الأمر لكم ولكن قومكم دفعوكم عنه واختزلوه دونكم فوالله ما أدري أدفعوه عنكم أم دفعوكم عنه؛عثمان به عباس گفت: همانا دانستم كه خلافت مال شماست، ولى قومتان شما را از آن دور نمود وآن را از شما گرفتند. به خدا سوگند من نمىدانم كه خلافت را از شما دور كردند ويا شما را از خلافت. اين خبر را ابن ابىالحديد در «شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 90» به نقل از كتاب «الموفقيات، زبير بن بكار» و او از عمويش از عيسى بن داود عن رجالش از ابن عباس روايت كرده است.
13. ابن عباس ... فحمد الله عثمانُ وأثْنى عليه ثم قال: أما بعد فإني قد جئْتُك (عباس) أستَعْذِرُك من ابن أخيك علي سَبَّنِي وشهَر أمْرِي، وقَطَع رَحِمِي، وطَعَن في ديني، وإني أعوذ بالله منكم يا بني عبد المطلب إن كان لكم حقٌّ تَزْعُمُونَ أنَكُم غُلِبْتُم عليه، فقد تَرَكْتُمُوه في يَدَي مَنْ فَعَل ذلك بِكُم، وأنا أقْرَبُ إليكم رَحِماً مِنْه، وما لُمْتُ منكم أحداً إلا عَلياً، ولقدْ دُعيتُ أن أبْسُطَ عليه فتركْتُه لله والرَّحِم، وأنا أخافُ ألا يَتْرُكَني فلا أتْرُكه ...؛[1]زمانى كه به عثمان مردم به خاطر كارشكنىهايش اعتراض مىكردند او به نزد عباس عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آمد وگفت: به نزد تو آمدم تا از طرف پسر برادرت على كه مرا سب نمود و كار مرا به رسوايى كشانيد، صله رحم را قطع نمود، و در دينم طعنه زد
[1]. تاريخ المدينه عمر بن شبه، ج 3، ص 1042.
عذر خواهى كنى. همانا من به خدا پناه مىبرم از دست شما اى بنى عبدالمطلب. اگر (خلافت) حق شما باشد وشما مىگوييد كه با زور از شما گرفته شده، همانا خلافت را در دست كسانى (خليفه اول و دوم) كه آن را با زور از شما گرفتند، ترك كرديد ومن از جهت رحم به شما نزديكتر از آنها هستم ومن كسى از شما را جز على ملامت نمىكنم .... رجال سند اين خبر همه ثقه هستند جز پسر عموى عمرو بن دينار كه ابويوسف قاضى از او اين خبر را نقل كرده است وما او را نشناختيم.
14. قالوا: ... فكتب إليه علي بسم الله الرحمن الرحيم من عبد الله على أمير المؤمنين إلى معاوية بن أبى سفيان أما بعد ... وقد كان أبوك أتاني حين ولي الناس أبا بكر فقال لي يا على أنت أحق الناس بهذا الامر بعد رسول الله وهات يدك حتى أبايعك فلم أفعل مخافة الفرقة في الاسلام (بلاذرى: مخافة الفرقة لقرب عهد الناس بالكفر والجاهلية) فأبوك أعرف بحقى منك فان كنت تعرف من حقي ما كان يعرفه أبوك فقد قصدت رشدك وإن لم تفعل فسيغنى الله عنك والسلام؛[1]معاويه نامهاى به اميرالمؤمنين عليه السلام نوشت وحضرت ضمن پاسخ مفصل فرمودند: ... زمانى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند پدرت (ابوسفيان) به نزد من آمد وگفت: اى على، تو سزاوارترين شخص براى خلافت پس از پيامبر صلى الله عليه وآله هستى دستت را بده تا با تو بيعت كنم، ولى من از ترس تفرقه در اسلام (چون زمان مردم به كفر و زمان جاهليت نزديك بود)، پس پدرت نسبت به تو عارفتر بر حق من بود واگر تو نيز حق مرا به اندازه پدرت مىشناختى رشد وهدايتت را پيش مىگرفتى، وگرنه خداوند به زودى از تو بىنياز خواهد كرد.
[1]. الثقات ابن حبان، ج 2، ص 287؛ انساب الاشراف بلاذرى، ج 1، ص 319.
چنانكه ملاحظه كرديد بلاذرى اين خبر را به صورت يك خبر مسلمى كه اهل سيره روايت كردهاند، در كتابش نقل كرده وهمچنين ابن حبان.
از اين اخبار دو مطلب استفاده مىشود، اولا: تمام اين اخبار كه اكثر آنها صحيح هستند ابن تيميه را تكذيب مىكند. ثانيا: در اخبار قبلى ملاحظه كرديد كه خليفه اول به اهليت نداشتن خود وبا اجبار عمر بن خطاب به روى كار آمدنش تأكيد نمود وهمچنين اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در اخبار فوق تأكيد نمودهاند كه خلافت از آنِ آن حضرت بوده، وآن حضرت سزاوارتر از ابوبكر وعمر بن خطاب بودهاند، پس بنابر اين دو دسته از اخبار مسلم، خلافت را به ناحق گرفتهاند!!!
برخى دلائل خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلام
اما چند حديث در مورد نص صريح در حق اميرالمؤمنين عليه السلام:
1. ابن عباس مىگويد: پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به على عليه السلام فرمودند:
لا ينبغي أن أذهب الا وأنت خليفتي؛[1]سزاوار نيست كه من بروم مگر اينكه تو خليفهى من هستى.
حاكم، ذهبى وهيثمى سند اين حديث را صحيح دانستهاند و البانى در اولى حسن دانسته و در دومى تصحيح حاكم وذهبى را نقل كرده ورد نكرده است.
2. عن علي أن النبي صلى الله عليه وآله قال: خلفتك أن تكون خليفتي. قال: أتخلف عنك يا رسول الله؟ قال: أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من
[1]. مسند احمد، ج 1، ص 330، ح 3062؛ معجم الكبير، ج 12، ص 97؛ المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 229، ح 4652؛ ظلال الجنه البانى، ج 2، ص 337 و 338، ح 1188 و 1189؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 123.
موسى؟ إلا أنه لا نبي بعدي؛[1]اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: پيامبر صلى الله عليه وآله به من فرمودند: تو را گذاشتم تا خليفهاى من باشى .... هيثمى مىگويد: رجال اين سند رجال صحيح (بخارى ومسلم) هستند.
3. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمْ خَلِيفَتَيْنِ كِتَابُ اللَّهِ حَبْلٌ مَمْدُودٌ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَوْ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ وَعِتْرَتِي أَهْلُ بَيْتِي وَإِنَّهُمَا لَنْ يَتَفَرَّقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ؛[2]رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمودند: همانا در بين شما براى بعد از خود دو خليفه و جانشين گذاشتم. (و آن دو) كتاب خدا و عترتم، اهل بيتم هستند و آن دو قطعاً هرگز از هم جدا نمىشوند تا اينكه (قيامت) سر حوض بر من وارد شوند.
اين حديث را زيد بن ثابت، ابوذر، ابوسعيد خدرى، زيد بن ارقم و زيد بن اسلم با لفظ «دو خليفه» روايت كردهاند و هيثمى دو سند را و البانى نيز سند اين حديث را صحيح دانستهاند وشعيب ارنؤوط نيز در حاشيه مسند احمد اين حديث را با اين لفظ صحيح دانسته است. البته احاديث فراوان ديگر است كه در اين كتاب به مناسبت ذكر شده است. اين تنها برخى اخبار در اين موضوع است.
اما يكى از احاديثى كه ابن تيميه به عنوان نص در مورد ابوبكر ذكر نمود و ما اشاره كرديم كه عين آن در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام نيز وارد شده است، حديث ذيل است: چون رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نزديك شد، امالمؤمنين، صفيه به آن حضرت گفت: اى رسول خدا، تمام همسران شما خانواده دارند كه به آنها پناه مىبرند و تو اهل مرا از من جدا كردى واگر اتفاقى براى شما افتاد من به چه كسى پناه برم. حضرت صلى الله عليه وآله فرمودند: به على بن ابىطالب.[3]
اين حديث را مالك بن مالك صحابى و ذؤيب از صفيه روايت كردهاند وهيثمى رجال آن را رجال صحيح خوانده است. چنانكه در گذشته اشاره شد، با گواهى مدائنى معاويه از عمالش خواسته بود كه مردم را تشويق كنند تا هر حديثى كه در فضل على است، مانندش را در مورد صحابه و خلفا وضع كنند. بعيد نيست كه حديث قبلى كه به اين معنا در مورد ابوبكر روايت شده از اين دسته باشد.
از آنچه بيان شد روشن گشت كه ابن تيميه هم دروغ را پشت دروغ ادامه مىدهد وهم احاديث متواتر را بدون دليل رد و تكذيب مىكند، ولى در مورد ديگران به افسانههايى كه خود خلفا نيز از آن اخبار خبر نداشتهاند و عكسش را معتقد بودند، چنگ زده است.
[1]. معجم الاوسط طبرانى، ج 4، ص 296، ح 4399؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 110؛ كنز العمال، ج 13، ص 158، ح 36488.
[2]. مسند احمد، ج 5، ص 181 و 189، ح 21697 و 21618؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 603، ح 1032؛ المعرفة و التاريخ، ج 1، ص 121؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 6، ص 309، ح 31679؛ معجم الكبير، ج 5، ص 154، ح 4922؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 170 و ج 9، ص؛ احاديث الصحيحه، ج 3، ص 355، ح 2457.
[3]. معجم الكبير، ج 4، ص 230؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 112؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 234 شرح حال صفيه، رقم 26.
ابن تيميه و نبردهاى اميرالمؤمنين عليه السلام
ابن تيميه در مورد جنگهاى اميرالمؤمنين عليه السلام چه در زمان وجود مبارك پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وچه در زمان خلافت آن حضرت ادعاهايى مىكند كه دور از حقيقت است. ما هر يك از اين ادعاهايى او را با پاسخ آنها برايتان ذكر مىكنيم.
ابن تيميه هر چه در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگها نقل شده به نوعى مخدوش كرده تا در نظر خوانندهاش همه را باطل جلوه دهد كه تنها به برخى سخنانش اشاره مىكنيم:
مىگويد: اينكه جبرئيل روز احد گفته باشد: شمشيرىمانند ذوالفقار نيست وجوانى مانند على نيست، به اتفاق مردم كذب است.[1]
و حال آنكه اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام و ابوذر و ابن عباس و ابورافع وابن نجيح روايت كردهاند.[2]
در حديث ديگر آمده است: وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام نه نفر (يا يازده نفر؛ بنابر نقل «تاريخ الخميس ج 1، ص 427) از پرچمداران مشركين را روز احد يكى پس از ديگرى به قتل رسانيد، جبرئيل فرمود: اى رسول خدا، اين قطعا فداكارى و از خود گذشتگى است. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: همانا على از من است و من از على
[1]. منهاج السنه، ج 8، ص 102.
[2]. سيره ابن هشام، ج 3، ص 615، تاريخ طبرى، ج 2، ص 197؛ هواتف ابن ابىدنيا، ص 20؛ تاريخ ابن عساكر، ج 39، ص 201؛ نظم درر السمطين، ص 120؛ كنز العمال، ج 5، ص 723، ح 14242؛ تاريخ ابن كثير، ج 3، ص 54.
هستم. جبرئيل فرمود: و من از شما دو هستم اى رسول خدا.[1]در برخى اخبار مثل روايت طبرى، جبرئيل در ادامه گفت: (لا سيف الا ذوالفقار ولا فتى الا على.) اين خبر از جابر، ابورافع، ابن عباس ورافع بن خديج روايت شده است.
ابن تيميه همچنين در رد اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام افراد زيادى از مشركين را كشتهاند، مىگويد: حمزه عبيده را در كشتن عتبه يارى كرد.[2]وسپس اشاره مىكند كه به سيره ابن هشام در اين مورد مراجعه كرده است. حال آنكه ابن هشام مىگويد: حمزه و على هيچ مهلتى به شيبه و وليد ندادند و سپس در كشتن عتبه عبيده را كمك كرده، وعتبه را كشتند.[3]ولى ابن تيميه اين مقدار را نيز پنهان مىكند وخوشش نمىآيد كه از خوبىهاى امير المؤمنين عليه السلام ياد كند.
البته در جنگ خندق عمرو بن عبدود مسلمين را به مبارزه طلبيد، ولى كسى اجابت نمىكرد لذا مسلمين را به استهزا گرفته ومىگفت: كجا بهشتى كه معتقديد هركه از شما كشته شود وارد آن مىشود و ... واين اميرالمؤمنين عليه السلام بودند كه آبروى آنها را حفظ كردند وبا او مبارزه كرده واو رابه قتل رسانيدند.[4]
[1]. فضائل الصحابه احمد، ج 2، ص 656، ح 1119 و 1120؛ معجم الكبير طبرانى، ج 1، ص 318، ح 941؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 65 و 197؛ مروج الذهب، ص 344؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 76، و ج 60، ص 167؛ كامل فى التاريخ، ج 1، ص 295؛ سمط النجوم، ج 2، ص 15 و ....
[2]. سيره ابن هشام، ج 2، ص 456؛ سنن ابىداود، ج 1، ص 601، ح 2665؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 148.
[3]. منهاج السنه، ج 8، ص 19.
[4]. سنن الكبرى بيهقى، ج 9، ص 132؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 78؛ البداية والنهايه، ج 4، ص 121؛
تاريخ الطبرى، ج 9، ص 239؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 34، ح 4329 و 4330؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 33؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 479.
ابن تيميه و فرار شيخين از جنگها
ابن تيميه طبق عادتش مىگويد: ابوبكر هرگز از جنگ فرار نكرد، حتى روز احد نه او ونه عمر فرار نكردند و تنها عثمان فرار كرد كه خداوند او را بخشيد، ولى هرگز كسى نگفته است كه ابوبكر و عمر فرار كرده باشند، بلكه روز حنين نيز با پيامبر صلى الله عليه وآله ثابت ماندند، ولى برخى كذابين گفتهاند: ابوبكر وعمر روز حنين (صحيح روز خيبر است) پرچم را گرفتند و بدون فتح برگشتند واز اينها برخى در اين كذب اضافه كرده كه ابوبكر وعمر فرار كردند. تمام اين كذب است قبل از اينكه كذبش دانسته شود هر كه چنين ادعا در حق آن دو دارد بايد ثابت كند. كجاست نقل صادق كه ابوبكر از حتى يك جنگ فرار كرده باشد، چه رسد بر اينكه سه بار فرار كرده باشد. هر كه با سيره آشنايى دارد مىداند كه ابوبكر قوىترين جميع صحابه از جهت قلب بود و كسى در قوت قلب به او نزديك هم نمىشد وابوبكر از زمانى كه پيامبر صلى الله عليه وآله مبعوث شد تا زمان مرگش پيوسته مجاهد ثابت وشجاع بود و دانسته نشده كه او از جنگ با دشمن ترسيده باشد، بلكه چون پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت قلوب اكثر صحابه ضعيف گشت و او بود كه آنها را ثابت گردانيد تا جايى كه انس مىگويد: ابوبكر براى ما خطبه خواند در حالى كه ما مانند روباه شده بوديم، همواره ما را شجاع مىساخت تا جايى كه ما مثل شير
شديم.[1]ابن تيميه سخن آخر خود را كه از انس نقل كرد بارها در وصف شجاعت ابوبكر در كتابش تكرار كرده است.[2]
باز مىگويد: ابوبكر و عمر هرگز فرار نكردند و آنچه برخى كذابين از فرار آن دو در حنين نقل مىكنند، كذب است.[3]
باز همو مىگويد: اما اينكه على هرگز فرار نكرده پس على در فرار نكردن مانند ابوبكر و عمر و طلحه و زبير و ديگر صحابه است. اينها نيز هرگز فرار نكردند و دانسته نشده كه يكى از اينها فرار كرده باشند. اگر در باطن چيزى واقع شده و نقل نشده باشد، ممكن است در حق على چيزى واقع شده كه (در تاريخ) نقل نشده است. مسلمين در احد و حنين فرار داشتند و نقل نشده كه كسى از اينها فرار كرده باشند. هر كه نقل كرده كه ابوبكر و عمر با پرچم روز در حنين (در خيبر) فرار كردند از دروغهاى ساخته شده است كه مفتران افترا بستهاند.[4]
جواب:چنانكه روشن است ابن تيميه هيچ حقيقت تلخى را در حق خلفا نمىپذيرد و براى بالا جلوه دادن مقام آنها به دروغها پناه مىبرد و گاه هم از خود اكاذيبى مىسازد و در مقابل هيچ حقايق مسلم و متواترى را در حق اميرالمؤمنين عليه السلام حاضر نيست بپذيرد و شبهه مىاندازد كه شايد على فرار كرده باشد، ولى در
[1]. منهاج السنه، ج 8، ص 536.
[2]. منهاج السنه، ج 6، ص 139 و ج 8، ص 83؛( اولا اين سخنش دلالت به اوج بى حيايى او مىكند وثانيا: اين سخن را ما در هيچ كتابى پيدا نكرديم. همچنين ضعيف گشتن قلوب صحابه با رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از اكاذيب ذهن اوست.
[3]. منهاج السنه، ج 8، ص 119.
[4]. منهاج السنه، ج 8، ص 95.