مكه همراه زبير، تكذيب كرده است[1]وحال آنكه اولا: ابن اسحاق مىگويد: در احد سه پرچم بود.[2]ابن عباس در خبر صحيح ديگر وسعيد بن مسيب وابن اسحاق وابوالفتح گفتهاند: پيامبر صلى الله عليه وآله در احد پرچم مهاجرين را به على دادند.[3]ابن كثير با سند صحيح از ابن عباس نقل كرده كه گفته است: پرچم مهاجرين در تمام جنگها همراه على بود. سپس مىگويد: از سعيد بن مسيب وقتاده نيز چنين خبر نقل شده است.[4]اخبار ديگر نيز در اين موضوع است كه ما به همين مقدار اكتفا مىكنيم.
اخبار صحيح كتب اهل سنت تصريح دارد كه اميرالمؤمنين عليه السلام پيوسته در ميدان بودند.[5]وثعلبى نقل كرده كه آن روز اميرالمؤمنين عليه السلام حدود هفتاد جراحت برداشت[6]و ابن اثير مىگويد: در آن روز على شانزده ضربه خورد كه در هر ضربه به زمين مىافتاد و در هر بار جبرئيل او را بلند مىكرد.[7]در گذشته نيز اشاره شد كه تمام نه نفر از پرچمداران مشركان را كه يكى پس از ديگرى پرچم را به دست مىگرفتند، اميرالمؤمنين عليه السلام به قتل رسانيد.
[1]. منهاج السنه، ج 5، ص 64.
[2]. سبل الهدى والرشاد، ج 4، ص 24.
[3]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 66؛ الثقات ابن حبان، ج 1، ص 224؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 74؛ البداية والنهايه، ج 7، ص 251؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 114؛ سبل الهدى والرشاد، ج 4، ص 24.
[4]. البداية والنهايه، ج 7، ص 371؛ طبقات الكبرى، ج 3، ص 22 خبر قتاده.
[5]. مجمع الزوائد، ج 6، ص 112 و 114 هيثمى سند خبر اولى را صحيح دانسته و دومى را به خاطر يحيى بن عبدالحميد ضعيف خوانده حال آنكه يحيى بدون شك ثقه است.
[6]. تفسير ثعلبى، ذيل آيهاى 140 آل عمران.
[7]. اسد الغابه، ج 4، ص 120؛ تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 68.
ابن كثير كه تعصب او در مواجهه با اخبار مناقب اهل بيت عليهم السلام وانكار آن وصف نشدنى است با اين وجود مىگويد: على در احد نبرد شديدى داشت ومشركين فراوانى را به قتل رسانيد ودر خندق عمرو بن عبدود را كه قهرمان عرب ودر شجاعت شهرت داشت به قتل رسانيد.[1]
قوشچى مىگويد: در احد همه جز على فرار كردند و على بيشترين مشركين را در آن جنگ به قتل رسانيد. (شرح التجريد، ص 486).
اما حنين
حكم بن عتيبه مىگويد: در حنين جز چهار نفر على و عباس و ابوسفيان بن حارث و ابن مسعود همه فرار كردند.[2]
شبيه اين خبر از انس نيز روايت شده و در آن ابن مسعود را نام نبرده است وسندش صحيح است و رجال سند آن را صالحى شامى ثقات دانسته و حسين سليم در حاشيه مسند ابويعلى حسن دانسته و در آن انس گفته است: على در آن روز شديدترين آنها بود كه در پيش روى پيامبر صلى الله عليه وآله مىجنگيد.[3]سند ابن ابىشيبه نيز مرسل صحيح است و خبر انس آن را تقويت مىكند.
[1]. البداية والنهايه ابن كثير، ج 7، ص 251.
[2]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 8، ص 552؛ فتح البارى، ج 8، ص 23، سيره حلبى، ج 3، ص 123.
[3]. مسند ابويعلى، ج 6، ص 289، ح 3606؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 180؛ سبل الهدى والرشاد، ج 5، ص 324.
ابوقتاده مىگويد: ... مردم روز حنين فرار كردند و من نيز همراه آنها فرار كردم. به ناگاه در بين مردم عمر بن خطاب را ديدم و به او گفتم: به مردم چه شده است؟ گفت: كار خداست. سپس مردم به سوى پيامبر صلى الله عليه وآله برگشتند.[1]
بخارى در مصدر اولى كه ذكر كرديم خبر را كامل نقل كرده است و در بقيه او وابن كثير و بقيه نيز خبر را يك نوع با تصرف ناقص نقل كردهاند.
باز نقل كردهاند كه: مسلمين روز حنين فرار كردند و همراه پيامبر صلى الله عليه وآله جز ده نفر كسى باقى نماند و گفته شده كه نه نفر كه عبارتاند از: على، عباس، ابوسفيان بن حارث، نوفل، ربيعه بن حارث، عتبه، معتب بن ابىلهب، فضل بن عباس و ابن زبير و گفته شده كه ايمن بن امايمن نيز فرار نكرده است.[2]
اما خيبر
چنانكه اشاره شد ابن تيميه گفت: كذابين گفتهاند ابوبكر و عمر روز خيبر پرچم را گرفتند و بدون پيروزى برگشتند و سخنان ديگر كه گذشت. اما برخى سخنان ديگر او در مورد خيبر:
ابن تيميه مىگويد: «در روز خيبر پرچم قبل از على، نه به ابوبكر داده شده بود و نه به عمر. هيچ يك از آن دو به آن نزديك هم نشدند. اين از دروغهاست.[3]
[1]؛ صحيح بخارى، ج 4، ص 1570، ح 4067 و 4066، ج 3، ص 1144، ح 2973؛ سنن ابوداود، ج 2، ص 77، ح 2717؛ صحيح ابن حبان، ج 20، ص 126، ح 4892 و 4927؛ تاريخ ابن كثير، ج 4، ص 329.
[2]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 62؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 62؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 27؛ الاستيعاب، شرح حال عباس و همچنين شرح حال ايمد، ج 1، ص 62؛ تفسير فخر رازى، ج 16، ص 22.
[3]. منهاج السنة، ج 7، ص 365.
همچنين ابن تيميه در باره اين لفظ از حديث خيبر كه «ابو بكر و عمر فرار كردند» مىگويد: «لعنت خدا بر دروغگويان! چه كسى از علما اين حديث را روايت كرده است؟ سند صحيح براى اين حديث كجاست؟ اين دروغ و كذب است.»[1]
اينكه حضرات خليفه اول و دوم پرچم را گرفتند و براى فتح خيبر رفته، ولى ناكام برگشتند، از مسلماتى است كه در زير به آن اشاره مىشود:
عن على قال: سار النبى صلى الله عليه وآله إلى خيبر فلما أتاها بعث عمر و بعث معه الناس إلى مدينتهم أو قصرهم فقاتلوهم فلم يلبثوا أن هزم عمر و أصحابه فجاءوا يجبنونه ويجبنهم؛[2]«پيامبر صلى الله عليه وآله پرچم را در روز خيبر به دست عمر دادند. آنگاه او به طرف دشمن روانه شد. سپس از ميدان فرار كرده برگشت، در حالى كه يارانش عمر را ترسو مىخواندند و عمر يارانش را ترسو مىخواند. (و هركدام ديگرى را سبب فرار از جنگ مىدانستند.)
اين خبر را اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، جابر، سلمه بن اكوع و بريده نقل كردهاند.
حاكم و ذهبى سند اميرالمؤمنين عليه السلام را صحيح دانستهاند و متقى نيز آن را حسن دانسته و دو سند ثعلبى از سلمه بدون نزاع صحيح است.
[1]. منهاج السنة، ج 8، ص 123.
[2]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 8، ص 521، ح 36879 و 36894؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 136؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 40، ح 4340 و 4341 و 4342 با سه سند؛ تفسير ثعلبى، ج 9، ص 50 با سه سند؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 93 و 97؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 150، ج 9، ص 124؛ كنز العمال، ج 10، ص 462، ح 30119.
«عبد الرحمن بن ابىليلى مىگويد: «بارى چنين شده بود كه على در زمستان با لباس تابستانه و در تابستان با لباس زمستانه از خانه بيرون مىآمد. مردم از من پرسيدند: «از پدرت كه على را مدتى همراهى كرده بپرس كه سبب اين كار على چيست؟» (عبد الرحمن مىگويد:) «به پدرم گفتم كه مردم از على چيزى را ديدهاند كه مورد انكارشان است؟ پدرم گفت: «آن چيز چيست؟» گفتم: «اينكه على در گرماى شديد با لباس زمستانه بيرون مىآيد و در حالى كه در سرماى شديد با لباس تابستان بيرون مىآيد هيچ پروا از آن ندارد واز آن خوددارى هم نمىكند. آيا در اين باره چيزى شنيدهاى؟ مردم از من خواستند كه تو در باره اين كار از على بپرسى.» پدرم شبى كه على را همراهى مىكرد از او پرسيد: «اى امير المؤمنين، مردم از دو مطلبى جويا هستند.» اميرالمؤمنين فرمودند: «چه چيزى را؟» گفت: «اينكه تو در گرماى سخت با لباس زمستانه خارج مىشوى ودر حالى كه هوا سخت سرد است با لباس تابستانه خارج مىشوى.» اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «اى ابوليلى! مگر همراه ما در خيبر نبودى؟» گفت: «آرى، به خدا قسم كه همراه شما بودم.» فرمود: «همانا پيامبر صلى الله عليه وآله ابوبكر را براى جهاد و فتح خيبر فرستادند. ابوبكر همراه مردم حركت كرد، ولى پس از اندكى خود و همراهانش پا به گريز گذاشته از ميدان فرار كردند. پيامبر صلى الله عليه وآله عمر را فرستادند واو نيز پا به فرار گذاشت. سپس پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: «هم اينك پرچم را به دست مردى مىدهم كه خدا و پيامبرش او را دوست دارند و او نيز خدا و پيامبرش را دوست دارد. خداوند پيروزى را نصيب او مىگرداند و او فرار نمىكند. سپس كسى را به سوى من فرستاده ومرا خواستند. من آمدم در حالى كه چشمانم درد مىكردند و نمىتوانستم چيزى را ببينم. پيامبر صلى الله عليه وآله از آب دهان خود بر چشمانم ماليده و فرمودند: «خدايا، گرمى و سردى
را از او دور كن!» اميرالمؤمنين فرمودند: «بعد از آن هيچگاه گرمى و خنكى مرا اذيت نكرد.»
اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام (با دو سند)، ابن عباس، جابر، بريده، (با سه سند)، ابوليلى، ابوسعيد خدرى، سلمه و عمار روايت كردهاند.[1]
اين لفظ را ابن ابىشيبه و بزار و برخى ديگر روايت كردهاند و سندش صحيح است و متقى در بارهاى همين لفظ مىگويد: طبرى سند اين حديث را صحيح دانسته است. بقيه به صورت: «ابوبكر و عمر پرچم را گرفتند و بدون پيروزى برگشتند» اين داستان را نقل كردهاند. حاكم و ذهبى سه سند اين حديث را وهيثمى پنج سند اين حديث را صحيح دانستهاند و شعيب و البانى نيز سند اين حديث را صحيح دانستهاند.
ابن حجر مىگويد: «اين حديث را بخارى ومسلم مختصر وكوتاه نقل كردهاند (و هيچ اشارهاى به پرچمگيرى ابوبكر و عمر نكردهاند.) اصل قضيه اين بوده كه ابتدا پرچم را ابوبكر مىگيرد و بدون پيروزى بر مىگردد و بعد عمر مىگيرد ....»[2]
[1]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 6، ص 367، ح 32080؛ ج 7، ص 394، ح 36883؛ مسند احمد، ج 3، ص 16، ح 11138، ح 5، 353 و 358، ح 23043 و 23081؛ مسند بزار، ج 2، ح 496، ج 3، ص 22، ح 770؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 108 و 189، ح 8401 تا 8403 و 8601؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 39 و 40، ح 4337 تا 4339؛ مسند رويانى، ج 2، ص 261، ح 1172؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح 117؛ معجم الكبير، ج 7، ص 77 و 357، ح 5785 و 6303؛ معجم الصغير، ج 2، ص 65، ح 790؛ معجم الاوسط، ج 3، ص 152، ح 2307؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 136 و 137، ج 3، ص 11 و 12؛ سيره ابن هشام، ج 4، ص 305؛ مسند حارث، ج 2، ص 499، ح 1346؛ مسند ابو يعلى، ج 2، ص 708، ح 696؛ تاريخ بخارى، ج 7، ص 263، ح 6421؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 150 و 151، ج 9، ص 124؛ فتح البارى، ج 7، ص 183 و 184؛ كنز العمال، ج 13، ح 36388.
[2]. فتح البارى، ج 7، ص 384.
پس بنابر حكم ابن تيميه تمام اين محدثين وافرادى كه در سند آن هستند كذاب بودهاند. همچنين ثابت مىشود كه ابن تيميه اينجا نيز دروغ گفته واين همه محدثين را متهم به كذب كرده است. البته بايد دقت داشته باشيم اينكه ابوبكر وعمر از خيبر فرار كردهاند با در نظر گرفتن راويان آن بدون شك متواتر خواهد بود.
ابن تيميه وحافظ قرآن نبودن اميرالمؤمنين عليه السلام
ابن تيميه مىگويد: «عثمان بدون ترديد قرآن را جمع نموده است و گاهى هم آن را در نماز مىخواند، اما در باره على (ميان علما) اختلاف است كه آيا همهاى قرآن را حفظ كرده بود يا نه.»[1]
جواب:در حديث وارد شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:علي أقضى أمتي بكتاب الله؛على داناترين امتم به كتاب خداست.[2]
البانى حديثى را با اين لفظ كه الفاظ زياده دارد در كتاب ضعيفهاش وارد كرده و گفته است: اين حديث را به خاطر شطر دومش در اين كتاب وارد كردم و اما شطر اولش (يعنى داناترين امتم در امر قضاوت به وسيله كتاب خدا على است) داراى شاهد از ابن عمر است وآن را در كتاب (صحيحهام، حديث شماره 1224 وارد كردهام.) اين حديث به تنهايى ادعاى ابن تيميه را تكذيب مىكند.
در احاديث صحيح ثابت شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:
[1]. منهاج السنة، ج 8، ص 229.
[2]. سلسله احاديث ضعيفه البانى، ج 1، ح 4883.
سلوني و الله لا تسْألوني عن شيءٍ يكون إلى يومِ القيامة إلّا أخبرتُكم وسلوني عن كتاب الله فوالله ما من آيةٍ إلّا وأنا اعلم أبليل نزلتْ أم بنهار في سهل أم في جبل؛[1]
ابوطفيل از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه فرمودند: از من سؤال كنيد والله سؤال نمىكنيد از من از هر آنچه تا قيامت واقع خواهد شد، مگر اينكه شما را از آن خبر مىدهم. از كتاب خدا مرا سؤال كنيد والله هيچ آيهاى نيست مگر اينكه من مىدانم شب نازل شده يا روز، در زمين هموار يا در كوه.
قال عليٌّ: والله ما نَزَلَتْ آيةٌ إلّا وقد علمتُ فيما نزلتْ وأين نزلتْ و على من نزلتْ إنّ ربّي وهب لي قلباً عقولًا ولساناً ناطقاً؛[2]
سليمان الاحمسىاز پدرش يا از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه فرمودند: والله هيچ آيهاى نازل نشد مگر اينكه من مىدانم در مورد چه و كجا و در مورد كه نازل شده است. همانا پروردگارم براى من قلب ....
اين دو خبر صحيح هستند و از آن نيز مىتوان استفاده نمود كه اميرالمؤمنين عليه السلام حافظ قرآن، بلكه بالاتر از اين حرفها بوده و كسى كه حافظ كل قرآن نيست نمىتواند چنين احاطهاى داشته باشد.
در اخبار فراوان ديگر ثابت شده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تمام قرآن را همراه با شأن نزول و بيان ناسخ و منسوخ جمع كردهاند.
ابن سيرين مىگويد: من خيلى گشتم كه اين كتاب را پيدا كنم، ولى پيدا نكردم و اگر به دست مىآوردم علم در آن بود.[3]
ابن سيرين به عكرمه ناصبى گفت: آيا قرآن را (در زمان خلفا) همانگونهاى كه على جمع كرده بود با ترتيب نزول جمع كردند؟ عكرمه گفت: اگر انس وجن با هم جمع شوند تا كتابى مانند مصحف (قرآن) على را جمع كنند نخواهند توانست.[4]
وأخرج ابن أشته عن ابن سيرين أنه (علي) كتب فى مصحفه الناسخ والمنسوخ وأن ابن سيرين قال فطلبت ذلك الكتاب وكتبت فيه إلى المدينة فلم أقدر عليه؛[5]ابن سيرين گفته است: على در قرآنش ناسخ و منسوخ را نيز نوشته بود، من آن كتاب را طلب كردم وبراى پيدا كردن آن به مدينه نامه نوشتم، ولى به آن دسترسى پيدا نكردم.
عن على قال:
لما قبض رسول الله أقسمت أوحلفت أن لا أضع ردائى عن ظهرى حتى أجمع ما بين اللوحين فما وضعت ردائى حتى جمعت القرآن؛[6]
امير المؤمنين عليه السلام فرمودند: چون رسول خدا صلى الله عليه وآله از دنيا رفتند سوگند ياد كردم كه عبايم را بر پشتم
[1]. تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 241؛ الجرح والتعديل، 6، ص 291، رقم 1055؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 297، رقم 566؛ الاصابه، ج 4، ص 467، رقم 5704؛ فتح البارى، ج 8، ص 459 و 599 و ج 11، ص 249 و 291؛ مصنف ابن ابىشبه، ج 7، ص 528، ح 37734؛ انساب الاشراف، 2، ص 351؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 338.
[2]. حلية الوليا، ج 1، ص 67؛ طبقات ابن سعد، 2، ص 338؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 351؛ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 338؛ تاريخ الاسلام، ج 1، ص 486.
[3]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 197؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 587؛ الاستيعاب؛ ج 2؛ ص 974؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 338؛ الاتقان، ج 1، ص 161.
[4]. الاتقان سيوطى، ج 1، ص 161، ح 751؛ مناهل العرفان، ج 1، ص 177.
[5]. الاتقان سيوطى، ج 1، ص 162، ح 752؛ مناهل العرفان، ج 1، ص 177.
[6]. حلية الاولياء، ج 1، ص 67؛ سير اعلام النبلاء، ج 14، ص 22، رقم 11؛ كنز العمال، ج 13، ص 151، 36473.