همچنين ابن تيميه در باره اين لفظ از حديث خيبر كه «ابو بكر و عمر فرار كردند» مىگويد: «لعنت خدا بر دروغگويان! چه كسى از علما اين حديث را روايت كرده است؟ سند صحيح براى اين حديث كجاست؟ اين دروغ و كذب است.»[1]
اينكه حضرات خليفه اول و دوم پرچم را گرفتند و براى فتح خيبر رفته، ولى ناكام برگشتند، از مسلماتى است كه در زير به آن اشاره مىشود:
عن على قال: سار النبى صلى الله عليه وآله إلى خيبر فلما أتاها بعث عمر و بعث معه الناس إلى مدينتهم أو قصرهم فقاتلوهم فلم يلبثوا أن هزم عمر و أصحابه فجاءوا يجبنونه ويجبنهم؛[2]«پيامبر صلى الله عليه وآله پرچم را در روز خيبر به دست عمر دادند. آنگاه او به طرف دشمن روانه شد. سپس از ميدان فرار كرده برگشت، در حالى كه يارانش عمر را ترسو مىخواندند و عمر يارانش را ترسو مىخواند. (و هركدام ديگرى را سبب فرار از جنگ مىدانستند.)
اين خبر را اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، جابر، سلمه بن اكوع و بريده نقل كردهاند.
حاكم و ذهبى سند اميرالمؤمنين عليه السلام را صحيح دانستهاند و متقى نيز آن را حسن دانسته و دو سند ثعلبى از سلمه بدون نزاع صحيح است.
[1]. منهاج السنة، ج 8، ص 123.
[2]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 8، ص 521، ح 36879 و 36894؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 136؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 40، ح 4340 و 4341 و 4342 با سه سند؛ تفسير ثعلبى، ج 9، ص 50 با سه سند؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 93 و 97؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 150، ج 9، ص 124؛ كنز العمال، ج 10، ص 462، ح 30119.
«عبد الرحمن بن ابىليلى مىگويد: «بارى چنين شده بود كه على در زمستان با لباس تابستانه و در تابستان با لباس زمستانه از خانه بيرون مىآمد. مردم از من پرسيدند: «از پدرت كه على را مدتى همراهى كرده بپرس كه سبب اين كار على چيست؟» (عبد الرحمن مىگويد:) «به پدرم گفتم كه مردم از على چيزى را ديدهاند كه مورد انكارشان است؟ پدرم گفت: «آن چيز چيست؟» گفتم: «اينكه على در گرماى شديد با لباس زمستانه بيرون مىآيد و در حالى كه در سرماى شديد با لباس تابستان بيرون مىآيد هيچ پروا از آن ندارد واز آن خوددارى هم نمىكند. آيا در اين باره چيزى شنيدهاى؟ مردم از من خواستند كه تو در باره اين كار از على بپرسى.» پدرم شبى كه على را همراهى مىكرد از او پرسيد: «اى امير المؤمنين، مردم از دو مطلبى جويا هستند.» اميرالمؤمنين فرمودند: «چه چيزى را؟» گفت: «اينكه تو در گرماى سخت با لباس زمستانه خارج مىشوى ودر حالى كه هوا سخت سرد است با لباس تابستانه خارج مىشوى.» اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «اى ابوليلى! مگر همراه ما در خيبر نبودى؟» گفت: «آرى، به خدا قسم كه همراه شما بودم.» فرمود: «همانا پيامبر صلى الله عليه وآله ابوبكر را براى جهاد و فتح خيبر فرستادند. ابوبكر همراه مردم حركت كرد، ولى پس از اندكى خود و همراهانش پا به گريز گذاشته از ميدان فرار كردند. پيامبر صلى الله عليه وآله عمر را فرستادند واو نيز پا به فرار گذاشت. سپس پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: «هم اينك پرچم را به دست مردى مىدهم كه خدا و پيامبرش او را دوست دارند و او نيز خدا و پيامبرش را دوست دارد. خداوند پيروزى را نصيب او مىگرداند و او فرار نمىكند. سپس كسى را به سوى من فرستاده ومرا خواستند. من آمدم در حالى كه چشمانم درد مىكردند و نمىتوانستم چيزى را ببينم. پيامبر صلى الله عليه وآله از آب دهان خود بر چشمانم ماليده و فرمودند: «خدايا، گرمى و سردى
را از او دور كن!» اميرالمؤمنين فرمودند: «بعد از آن هيچگاه گرمى و خنكى مرا اذيت نكرد.»
اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام (با دو سند)، ابن عباس، جابر، بريده، (با سه سند)، ابوليلى، ابوسعيد خدرى، سلمه و عمار روايت كردهاند.[1]
اين لفظ را ابن ابىشيبه و بزار و برخى ديگر روايت كردهاند و سندش صحيح است و متقى در بارهاى همين لفظ مىگويد: طبرى سند اين حديث را صحيح دانسته است. بقيه به صورت: «ابوبكر و عمر پرچم را گرفتند و بدون پيروزى برگشتند» اين داستان را نقل كردهاند. حاكم و ذهبى سه سند اين حديث را وهيثمى پنج سند اين حديث را صحيح دانستهاند و شعيب و البانى نيز سند اين حديث را صحيح دانستهاند.
ابن حجر مىگويد: «اين حديث را بخارى ومسلم مختصر وكوتاه نقل كردهاند (و هيچ اشارهاى به پرچمگيرى ابوبكر و عمر نكردهاند.) اصل قضيه اين بوده كه ابتدا پرچم را ابوبكر مىگيرد و بدون پيروزى بر مىگردد و بعد عمر مىگيرد ....»[2]
[1]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 6، ص 367، ح 32080؛ ج 7، ص 394، ح 36883؛ مسند احمد، ج 3، ص 16، ح 11138، ح 5، 353 و 358، ح 23043 و 23081؛ مسند بزار، ج 2، ح 496، ج 3، ص 22، ح 770؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 108 و 189، ح 8401 تا 8403 و 8601؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 39 و 40، ح 4337 تا 4339؛ مسند رويانى، ج 2، ص 261، ح 1172؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح 117؛ معجم الكبير، ج 7، ص 77 و 357، ح 5785 و 6303؛ معجم الصغير، ج 2، ص 65، ح 790؛ معجم الاوسط، ج 3، ص 152، ح 2307؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 136 و 137، ج 3، ص 11 و 12؛ سيره ابن هشام، ج 4، ص 305؛ مسند حارث، ج 2، ص 499، ح 1346؛ مسند ابو يعلى، ج 2، ص 708، ح 696؛ تاريخ بخارى، ج 7، ص 263، ح 6421؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 150 و 151، ج 9، ص 124؛ فتح البارى، ج 7، ص 183 و 184؛ كنز العمال، ج 13، ح 36388.
[2]. فتح البارى، ج 7، ص 384.
پس بنابر حكم ابن تيميه تمام اين محدثين وافرادى كه در سند آن هستند كذاب بودهاند. همچنين ثابت مىشود كه ابن تيميه اينجا نيز دروغ گفته واين همه محدثين را متهم به كذب كرده است. البته بايد دقت داشته باشيم اينكه ابوبكر وعمر از خيبر فرار كردهاند با در نظر گرفتن راويان آن بدون شك متواتر خواهد بود.
ابن تيميه وحافظ قرآن نبودن اميرالمؤمنين عليه السلام
ابن تيميه مىگويد: «عثمان بدون ترديد قرآن را جمع نموده است و گاهى هم آن را در نماز مىخواند، اما در باره على (ميان علما) اختلاف است كه آيا همهاى قرآن را حفظ كرده بود يا نه.»[1]
جواب:در حديث وارد شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:علي أقضى أمتي بكتاب الله؛على داناترين امتم به كتاب خداست.[2]
البانى حديثى را با اين لفظ كه الفاظ زياده دارد در كتاب ضعيفهاش وارد كرده و گفته است: اين حديث را به خاطر شطر دومش در اين كتاب وارد كردم و اما شطر اولش (يعنى داناترين امتم در امر قضاوت به وسيله كتاب خدا على است) داراى شاهد از ابن عمر است وآن را در كتاب (صحيحهام، حديث شماره 1224 وارد كردهام.) اين حديث به تنهايى ادعاى ابن تيميه را تكذيب مىكند.
در احاديث صحيح ثابت شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:
[1]. منهاج السنة، ج 8، ص 229.
[2]. سلسله احاديث ضعيفه البانى، ج 1، ح 4883.
سلوني و الله لا تسْألوني عن شيءٍ يكون إلى يومِ القيامة إلّا أخبرتُكم وسلوني عن كتاب الله فوالله ما من آيةٍ إلّا وأنا اعلم أبليل نزلتْ أم بنهار في سهل أم في جبل؛[1]
ابوطفيل از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه فرمودند: از من سؤال كنيد والله سؤال نمىكنيد از من از هر آنچه تا قيامت واقع خواهد شد، مگر اينكه شما را از آن خبر مىدهم. از كتاب خدا مرا سؤال كنيد والله هيچ آيهاى نيست مگر اينكه من مىدانم شب نازل شده يا روز، در زمين هموار يا در كوه.
قال عليٌّ: والله ما نَزَلَتْ آيةٌ إلّا وقد علمتُ فيما نزلتْ وأين نزلتْ و على من نزلتْ إنّ ربّي وهب لي قلباً عقولًا ولساناً ناطقاً؛[2]
سليمان الاحمسىاز پدرش يا از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل كرده كه فرمودند: والله هيچ آيهاى نازل نشد مگر اينكه من مىدانم در مورد چه و كجا و در مورد كه نازل شده است. همانا پروردگارم براى من قلب ....
اين دو خبر صحيح هستند و از آن نيز مىتوان استفاده نمود كه اميرالمؤمنين عليه السلام حافظ قرآن، بلكه بالاتر از اين حرفها بوده و كسى كه حافظ كل قرآن نيست نمىتواند چنين احاطهاى داشته باشد.
در اخبار فراوان ديگر ثابت شده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تمام قرآن را همراه با شأن نزول و بيان ناسخ و منسوخ جمع كردهاند.
ابن سيرين مىگويد: من خيلى گشتم كه اين كتاب را پيدا كنم، ولى پيدا نكردم و اگر به دست مىآوردم علم در آن بود.[3]
ابن سيرين به عكرمه ناصبى گفت: آيا قرآن را (در زمان خلفا) همانگونهاى كه على جمع كرده بود با ترتيب نزول جمع كردند؟ عكرمه گفت: اگر انس وجن با هم جمع شوند تا كتابى مانند مصحف (قرآن) على را جمع كنند نخواهند توانست.[4]
وأخرج ابن أشته عن ابن سيرين أنه (علي) كتب فى مصحفه الناسخ والمنسوخ وأن ابن سيرين قال فطلبت ذلك الكتاب وكتبت فيه إلى المدينة فلم أقدر عليه؛[5]ابن سيرين گفته است: على در قرآنش ناسخ و منسوخ را نيز نوشته بود، من آن كتاب را طلب كردم وبراى پيدا كردن آن به مدينه نامه نوشتم، ولى به آن دسترسى پيدا نكردم.
عن على قال:
لما قبض رسول الله أقسمت أوحلفت أن لا أضع ردائى عن ظهرى حتى أجمع ما بين اللوحين فما وضعت ردائى حتى جمعت القرآن؛[6]
امير المؤمنين عليه السلام فرمودند: چون رسول خدا صلى الله عليه وآله از دنيا رفتند سوگند ياد كردم كه عبايم را بر پشتم
[1]. تفسير عبدالرزاق، ج 3، ص 241؛ الجرح والتعديل، 6، ص 291، رقم 1055؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 297، رقم 566؛ الاصابه، ج 4، ص 467، رقم 5704؛ فتح البارى، ج 8، ص 459 و 599 و ج 11، ص 249 و 291؛ مصنف ابن ابىشبه، ج 7، ص 528، ح 37734؛ انساب الاشراف، 2، ص 351؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 338.
[2]. حلية الوليا، ج 1، ص 67؛ طبقات ابن سعد، 2، ص 338؛ انساب الاشراف، ج 2، ص 351؛ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 338؛ تاريخ الاسلام، ج 1، ص 486.
[3]. مصنف ابن ابىشيبه، ج 7، ص 197؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 587؛ الاستيعاب؛ ج 2؛ ص 974؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 338؛ الاتقان، ج 1، ص 161.
[4]. الاتقان سيوطى، ج 1، ص 161، ح 751؛ مناهل العرفان، ج 1، ص 177.
[5]. الاتقان سيوطى، ج 1، ص 162، ح 752؛ مناهل العرفان، ج 1، ص 177.
[6]. حلية الاولياء، ج 1، ص 67؛ سير اعلام النبلاء، ج 14، ص 22، رقم 11؛ كنز العمال، ج 13، ص 151، 36473.
نگذارم تا اينكه قرآن را بين دو لوح جمع كنم و عبايم را بر پشتم نگذاشتم تا اينكه قرآن را جمع كردم.
اين خبر از مسلمات است، ولى در كتابهاى ديگر برخى براى تأييد عقيدهاى خود مطالبى را اضافه كردهاند كه اخبار مسلم ديگر آن را تكذيب مىكند.
قال ابن حجر: وقد ورد عن على أنه جمع القرآن على ترتيب النزول عقب موت النبى أخرجه ابن أبى داود؛[1]
ابن حجر مىگويد: از على روايت شده كه او پس از رحلت پيامبر قرآن را تا ترتيب نزولش جمع كرد.
امت اسلامى بايد از خود سؤال كند كه اين قرآن كجاست! و چه سبب شد كه از اين قرآن محروم گشت!
البته بايد توجه داشته باشيم؛ قرآنى كه اميرالمؤمنين عليه السلام جمع كردند هيچ فرقى با قرآن حاضر از جهت شمار آيات و سور ندارد و تنها فرقش در اين است كه «شأن نزول» و «ترتيب نزول» و «ناسخ و منسوخ» در مورد تمام آيات بيان شده است. اگر آن در دسترس مردم بود ديگر كسى نمىتوانست به دلخواه خويش قرآن را معنا و تفسير كند و نزول آيات را در مورد هر كه دوست دارد تطبيق سازد.
ملاحظه مىكنيد كه به كورى چشم ابن تيميه اميرالمؤمنين عليه السلام قبل از همه قرآن را به تنهايى جمع كردهاند. اگر آن حضرت حافظ نبودند، چگونه آنها را همراه با شأن نزول جمع كردهاند.
همچنين هر كه در اين موضوع سخن گفته است، اميرالمؤمنين عليه السلام را در رأس همهاى حافظان قرآن اسم برده است.[2]
[1]. فتح البارى، ج 9، ص 34 و 42؛ الاتقان، ج 1، ص 195، ح 183؛ سبل الهدى والرشاد، ج 11، ص 335.
[2]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 169؛ فتح البارى، ج 9، ص 56؛ مناهل العرفان، ج 1، ص 169.
قابل يادآورى است كه هيچ كسى جز ابن تيميه چنين ادعايى نكرده است. ابن تيميه از كجا دانست كه اميرالمؤمنين عليه السلام حافظ قرآن نبودهاند! توجه كنيد چگونه ابن تيميه براى بدبين كردن مسلمين نسبت نفس و جان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله سعى و تلاش كرده است.
ابن تيميه و آيين اميرالمؤمنين عليه السلام در كودكى
ابن تيميه مىگويد:قبل أن يبعث الله محمدا لم يكن أحد مؤمنا من قريش لا رجل ولا صبى ولا امرأة ولا الثلاثة ولا على. وإذا قيل عن الرجال: إنهم كانوا يعبدون الأصنام فالصبيان كذلك: على وغيره. وإن قيل: كفر الصبى ليس مثل كفر البالغ. قيل: ولا إيمان الصبى مثل إيمان البالغ. فأولئك يثبت لهم حكم الإيمان والكفر وهم بالغون وعلى يثبت له حكم الكفر والإيمان وهو دون البلوغ والصبى المولود بين أبوين كافرين يجرى عليه حكم الكفر فى الدنيا باتفاق المسلمين؛[1]پيش از اينكه خدا پيامبر صلى الله عليه وآله را برگزيند كسى از قريش ايمان نداشت، نه مرد ونه كودك، نه زن، نه سه نفر ونه على. اگر در باره مردان گويند كه (قبل از اسلام) بت مىپرستيدند، (بايد بگويم كه) كودكان نيز بت مىپرستيدند: چه على وچه غير على. واگر كسى بگويد كه كفر كودك مثل كفر بزرگسال نيست، به او مىگويم كه ايمان كودك هم مثل ايمان بزرگسال نمىباشد. همان طورى كه به بزرگسالان (كه بالغ هستند) حكم كفر وايمان صدق مىكند، به على نيز حكم كفر وايمان ثابت مىشود، گرچه نابالغ باشد. كودكى كه
[1]. منهاج السنة، ج 8، 285.
از پدر ومادر كافر به دنيا آمده است به اتفاق مسلمانان حكم كفر به او جارى ست.»
جواب:حاكم در «مستدرك» و ديگران نيز گفتهاند:
تواترت الأخبار انّ فاطمة بنت أسد ولدتْ أميرألمؤمنين على إبن أبيطالب فى جوف الكعبة؛[1]به تواتر ثابت شده كه فاطمه بنت اسد على را در داخل خانه خدا به دنيا آورده است.»
نقل شده است كه هنگام ولادت اميرالمؤمنين عليه السلام ديوار كعبه براى حضرت فاطمه بنت اسد شكافته شد و او سه روز در داخل كعبه بود و اميرالمؤمنين عليه السلام را در آنجا به دنيا آورد.
حالا به ابن تيميه وپيروانش كه سخنان اورا مثل وحى تكرار مىكنند، مىگوييم: مادر حضرت على چگونه «كافر» و «مشرك» بوده كه خداوند برايش چنين كرامتى عطا فرمود؟
هرچند بعضى از علماى اهل سنت بر آناند كه پدر ومادر اميرالمؤمنين عليه السلام، قبل از اسلام در دين بت پرستى بودند وحتى در مورد پدر ومادر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز متأسفانه چنين اعتقادى دارند، ولى حقيقت خلاف آن است.
بررسىهاى تاريخى و كاوشهاى به دور از هر گونه تعصب در احاديث چنين نتيجه را مىرساند كه نه تنها پدر و مادر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مؤمن و يكتاپرست بودند، بلكه از اجداد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله افراد زيادى مؤمن، يكتاپرست و در دين حضرت ابراهيم خليل عليه السلام بودند كه از جمله آنها جدّ اعلاى حضرت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله عبد
[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 550، ح 6044؛ ازالة الخفاء دهلوى و ديگران.