از پدر ومادر كافر به دنيا آمده است به اتفاق مسلمانان حكم كفر به او جارى ست.»
جواب:حاكم در «مستدرك» و ديگران نيز گفتهاند:
تواترت الأخبار انّ فاطمة بنت أسد ولدتْ أميرألمؤمنين على إبن أبيطالب فى جوف الكعبة؛[1]به تواتر ثابت شده كه فاطمه بنت اسد على را در داخل خانه خدا به دنيا آورده است.»
نقل شده است كه هنگام ولادت اميرالمؤمنين عليه السلام ديوار كعبه براى حضرت فاطمه بنت اسد شكافته شد و او سه روز در داخل كعبه بود و اميرالمؤمنين عليه السلام را در آنجا به دنيا آورد.
حالا به ابن تيميه وپيروانش كه سخنان اورا مثل وحى تكرار مىكنند، مىگوييم: مادر حضرت على چگونه «كافر» و «مشرك» بوده كه خداوند برايش چنين كرامتى عطا فرمود؟
هرچند بعضى از علماى اهل سنت بر آناند كه پدر ومادر اميرالمؤمنين عليه السلام، قبل از اسلام در دين بت پرستى بودند وحتى در مورد پدر ومادر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز متأسفانه چنين اعتقادى دارند، ولى حقيقت خلاف آن است.
بررسىهاى تاريخى و كاوشهاى به دور از هر گونه تعصب در احاديث چنين نتيجه را مىرساند كه نه تنها پدر و مادر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله مؤمن و يكتاپرست بودند، بلكه از اجداد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله افراد زيادى مؤمن، يكتاپرست و در دين حضرت ابراهيم خليل عليه السلام بودند كه از جمله آنها جدّ اعلاى حضرت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله عبد
[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 550، ح 6044؛ ازالة الخفاء دهلوى و ديگران.
المطلب مىباشد. حتى بررسىها اين را مىرساند كه عموى آن حضرت ابوطالب (پدر حضرت على عليه السلام) نيز چه قبل از بعثت حضرت پيامبر صلى الله عليه وآله و چه بعد از آن لحظهاى بت نپرستيده، بلكه از مؤمنان كامل به شمار مىرفته است.
در مورد ايمان حضرت ابوطالب كتابهايى نوشته شده كه از جمله آنهاست كتابى از محمد بن رسول برزنجى مدنى كه در باره ايمان والدين پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وابوطالب نوشته است.
همچنين كتانى در كتابى كه در مورد احاديث متواتر نوشته است، ايمان پدران پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را از اخبار متواتر برشمرده و مىنويسد:
تمام پدران و مادران پيامبر صلى الله عليه وآله موحد بودند وبر آنها كفر و عيب وپليدى داخل نشد و نه هيچ چيزى كه اهل جاهليت بر آن بودند، باجورى در حاشيهاش بر «جوهرة التوحيد» ذكر كرده كه موحد بودن آنها به حد تواتر معنوى مىرسد.[1]
كتانى محبت به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و اهل نجات بودن ابوطالب را نيز از اخبار متواتر خوانده ونوشته است:
همانا ابوطالب پيامبر صلى الله عليه وآله را دوست داشت و آن حضرت را حمايت و يارى مىكرد. شيخ جليل القدر علامه سيد محمد بن رسول برزنجى مدنى در كتابى كه در نجات والدين پيامبر صلى الله عليه وآله تأليف كرده است، آخر كتابش را به دلائل نجات ابوطالب واينكه اهل نجات بودن ابوطالب متواتر است، اختصاص داده است وگفته است: «اخبار به تواتر رسيده كه ابوطالب پيامبر صلى الله عليه وآله را دوست داشت وآن
[1]. نظم المتناثر من الحديث المتواتر كتانى، ص 196، ح 225.
حضرت را در تبليغ دينش يارى مىكرد ودر هر چه مىفرمودند تصديقش مىنمود وپسرانش جعفر وعلى را به پيروى ويارى آن حضرت امر مىكرد.» سپس مىگويد: «اين اخبار به روشنى دلالت بر اين مىكند كه قلب ابوطالب پر از ايمان به پيامبر صلى الله عليه وآله بود.» همانا اين مطلب را در كتاب «اسنى المطالب فى نجات ابىطالب» نقل كرده است.[1]
علاوه بر آنچه ذكر شد، يادآور مىشويم كه ابن قتيبه در كتاب «معارف» يا «تأويل المختلف الحديث» بابى گذاشته و در آن بيش از پنج نفر را نام برده كه پيرو دين آن زمان بوده و از بتپرستى كناره گيرى كردهاند و ابوذر نيز بنابر روايت «صحيح مسلم» قبل از بعثت موحد بوده وبراى خداوند متعال نماز مىگزاشته است.[2]و اين مطلب نيز دروغگويى ابن تيميه را ثابت مىكند.
همچنين اهل سنت به اميرالمؤمنين عليه السلام لقب «كرم الله وجه» را دادهاند واين به اين خاطر است كه اميرالمؤمنين عليه السلام يك لحظه هم بت نپرستيده است، ولى ابن تيميه مىگويد: «على نيز مانند ديگران بت مىپرستيد. با اين وجود وهابىها به چنين فرد ورهبر دروغباف فخر مىكنند واز او پيروى مىكنند وبه مانند او به اميرالمؤمنين واهل بيت عليهم السلام تهمت زده و سخنان رهبر دروغباف خود را در مورد اهل بيت عليهم السلام تكرار مىكنند.
ابن تيميه در مهمترين كتابهايش مانند «الفتاوى الكبرى» و «جامع الفتاوى» و «منهاج السنه» ودر بسيارى كتب ديگرش در مورد امير المؤمنين عليه السلام لقب (كرم الله وجهه) را ذكر نكرده وتنها دو يا سه مورد در برخى كتب ديگرش آن حضرت
[1]. نظم المتناثر من الحديث المتواتر، ص 196، ح 226 و ديگران.
[2]. صحيح مسلم، ج 4، ص 1918، ح 2473، كتاب الفضائل، باب من فضائل ابىذر.
را به اين لقت خوانده است كه اين هم دلالت به تناقض گفتارش مىكند وهم به دروغگويىاش.
ابن تيميه وشاگردى ابن عباس
ابن تيميه مى گويد:وقوله: ابن عباس تلميذ على كلام باطل؛[1]اينكه ابن عباس شاگرد على است، سخنى است بىاساس و باطل.»
اين در حالى است كه شاگرد اميرالمؤمنين عليه السلام بودن ابن عباس از جمله اخبار مشهور و از مسلمات نزد مسلمين است و مناوى در شرح حديث «على همراه قرآن و قرآن همراه اوست» مىگويد:
ولذا كان أعلم الناس بتفسير إلى أن قال: حتى قال ابن عباس: ما أخذت من تفسير فعن علي؛[2]بنابر اين، على داناترين مردم به تفسير بود ... حتى ابن عباس گفته است: «هر چه از تفسير دريافتهام از على است.»
باز هم ابن تيميه مىگويد:
ليس فى الأئمة الأربعة ولا غيرهم من أئمة الفقهاء من يرجع إلى على فى فقهه. .. فمالك أخذ علمه عن أهل المدينة وأهل المدينة لا يكادون يأخذون عن على! .. وأبو حنيفة الشافعى وأحمد تنتهى طرقهم إلى ابن عباس وابن عباس مجتهد مستقل ولا يقول بقول على![3]در بين هيچ يك از امامان چهار مذهب و غير آنها از امامان فقيه يك نفر هم پيدا نمىشود كه در فقه خود به على
[1]. منهاج السنة، ج 7، ص 536.
[2]. فيض القدير مناوى، ج 4، ص 357.
[3]. منهاج السنة، ج 4، ص 142 و 143.
مراجعه كرده باشد .... مالك علمش را از اهل مدينه گرفته و اهل مدينه از على علم نمىگرفتند. ابو حنيفه، شافعى و احمد علمشان به ابن عباس مىرسد و ابن عباس مجتهد مستقل است و پايبند به قول على نبود.
البته خيلى روشن است كه چنين سخن ابن تيميه دروغى بيش نيست. اگر ابن تيميه اين نسبت را تنها به مالك بن انس مىداد، شايد درست و صحيح بود. چون مالك بنابر سخن محدثين نه در فضل اميرالمؤمنين عليه السلام حديثى روايت كرده و نه در «موطأ» اش از آن حضرت حديثى روايت كرده است. اما شافعى (در كتاب «ام» و نيز ديگر كتبش) و احمد در «مسند» احاديث فراوان از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده و به سخنان آن حضرت استدلال كردهاند. و همچنين ابوحنيفه نيز با سندش از آن حضرت احاديث روايت كرده كه مىتوان به كتاب «مسند ابو حنيفه» على قارى مراجعه كرد. و اگر در واقع اين سخن ابن تيميه حق باشد كه هرگز حقيقت ندارد، اين طعنى بر رهبران فقه اهل سنت خواهد بود، نه به اميرالمؤمنين عليه السلام!
اما ابن عباس خودش مىگويد:
كنا إذا اتانا الثبت عن على لم نعدل به؛[1]«روش هميشهگى ما اين است كه هرگاه شخص ثقه بر ما حديثى از على روايت مىكرد، هرگز از سخن او به سخن ديگرى نمىگرويم.»
همو مىگويد:
اذا حدثنا ثقة عن على بفتيا لا نعدوها؛[2]«هرگاه شخصى ثقه فتوايى را از على براى ما نقل كند از عمل بر آن تجاوز نمىكرديم.» سند اين خبر صحيح است.
[1]. تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 407؛ تهذيب التهذيب، ج 7، ص 297؛ الاصابه، ج 4، ص 467، ح 5704.
[2]. طبقات ابن سعد، ج 2، ص 338؛ كنز العمال، ج 13، ص 167، ح 36506؛ تاريخ ذهبى.
مضافا بر اينها ابن عباس همان كسى است كه به صورت فراوان هم از اميرالمؤمنين عليه السلام حديث روايت كرده و هم خيلى از فضائل آن حضرت از او با اسانيد صحيح روايت شده است، مانند: «من شهر علمم و على دروازه آن» «على خليفه من پس از من است» و ... كه اشاره شد.
ابن تيميه و مستجاب الدعوه بودن اميرالمؤمنين عليه السلام
در مورد مستجاب الدعوه بودن اميرالمؤمنين عليه السلام مىگويد: «در ميان صحابگان اينگونه دعاها را بيشتر از على سراغ داريم.»
سپس نمونههاى از سعد بن ابى وقاص، براء بن مالك، سعيد بن زيد، عمر بن خطاب و علاء بن حضرمى ذكر كرده مىگويد: «مثل اين دعاها خيلى زياد است. ابن ابىدنياء در اين موضوع كتابى نوشته با اينكه براى اين قصههاى ياد شده از على سندى ذكر نكرده تا براى شناخت صحت آن سندش بررسى شود. علاوه بر آن در آن چيزهاى است كه بدون ترديد كذب و دروغ مىباشد مانند دعاى على بر انس كه پيس گرديد و دعايش بر زيد بن ارقم كه نابينا شد ....»[1]
جواب:اينك متن آنچه ابن تيميه انكار كرده:
عن زيد بن أرقم قال: نشد على النّاس فقال: أنشد الله رجلًا سمع من النَّبى صلّى الله عليه و آله يقول: من كنتُ مولاه فعلى مولاه اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه. فقام إثنا عشر رجلًا بدريّاً فشهدوا بذلك و كنْتُ
[1]. منهاج السنة، ج 8، ص 154 و 157.
فيمَن كتم فذهب بصري؛[1]زيد ابن ارقم مى گويد: «على مردم را سوگند داد و فرمود: «هر كه از پيامبر صلى الله عليه وآله اين سخن را شنيده باشد كه «هر كه من مولاى او هستم پس على مولاى اوست. خدايا! دوست بدار كسى را كه على را دوست دارد و دشمن بدار كسى را كه با على دشمنى مىكند.» از جا برخاسته گواهى دهد.» آنگاه دوازده نفر از كسانى كه در جنگ بدر شركت كرده بودند، برخاسته و به اين سخن رسول خدا صلى الله عليه وآله گواهى دادند و من از جمله كسانى بودم كه (اين حقيقت را) پنهان كردند (و آنگاه با دعا و نفرين اميرالمؤمنين) بصيرتم از بين رفت و كور شدم.»
هيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته است.
پس خود زيد بن ارقم به واقعيت داشتن اين موضوع شهادت مىدهد،، ولى ابن تيميه آن را انكار و تكذيب مىكند.
روايت ديگر:
إنَّ عليّاً نشد النّاس فى الرّحبة: «من سمع قول رسول الله صلى الله عليه وآله: من كنْتُ مولاه فعلى مولاه اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» فقام نفر فشهدوا أنَّهم سمعوا ذلك من رسول الله صلى الله عليه وآله وكتم قومٌ فما خرجوا من الدُّنيا حتّى عموا وأصابتْهم آفةٌ منهم: يزيد بن وديعة و عبد الرّحمن بن مدلج؛[2]
همانا
[1]. معجم الكبير، ج 5، ص 171 و 175، ح 4985 و 4996؛ سيرة النبوية، ج 3، ص 236؛ محمع الزوايد، ج 9، ص 106؛ مناقب ابن مغازلى، ص 23.
[2]. مسند احمد، ج 1، ص 119، ح 964؛ الاصابه، ج 2، ص 421؛ اسد الغابه، ج 3، ص 321؛ تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 231؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 208؛ احاديث المختاره، ج 2، ص 274، ح 654؛ كنز العمال، ج 13، ص 131، ح 36417، سند اين حديث صحيح است.
على در رحبه كوفه با سوگند دادن مردم از آنان چنين خواست: «هر كه اين سخن پيامبر صلى الله عليه وآله را كه فرمودند: «هر كه من مولاى او هستم، پس على نيز مولاى اوست. خدايا، دوست بدار كسى را كه على را دوست دارد و دشمن بدار كسى را كه با على دشمنى مىكند» (هر كه اين را) شنيده باشد برخاسته وگواهى دهد.» گروهى برخاستند و گواهى دادند كه اين سخن را از پيامبر صلى الله عليه وآله شنيدهاند، ولى گروهى نيز اين مطلب را پنهان داشتند و از دنيا نرفتند مگر اينكه (با دعا و نفرين اميرالمؤمنين) نابينا شدند و يا به آفت و بلاى ديگرى گفتار شدند كه از جمله آنان زيد بن وديعه و عبد الرحمان بن مدلج هستند.»
اين حديث از سعيد بن وهب، هانى بن هانى و عبد الرحمان روايت شده است. و سندش صحيح است.
باز روايت ديگر در همين موضوع:
قال على على المنبر: أنشد الله رجلًا سمع رسول الله صلى الله عليه وآله يقول يوم غدير خمّ: «اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه» إلَّا قام و شهد. وتحت منبر أنس إبن مالك و براء إبن عازب و جرير إبن عبد الله البجلى فأعادها فلم يجبه أحدٌ فقال: أللّهمّ من كتم هذه الشَّهادة و هو يعرفه فلا تخرجه من الدّنيا حتّى تجعل به آيةً يُعْرَفُ بها. قال (أبووائل) فبرص أنس و عمى البراء و رجع جرير أعرابيّاً بعد حجرته؛[1]
على در منبر ايستاده فرمود: «به
[1]. انساب الاشراف، ص 156 و 169؛ شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 19، ص 317، اين خبر را نيز چنان كه مىبينيد بلاذرى از علماى بزرگ اهل سنت كه در سال 288 هجرى وفات يافته است، با سندش روايت كرده است.