است كه مطلب براى مخاطب به صورت مبهم عرضه گردد تا او را وادار به جست و جو نمايد. و اين چنين عرضه كردن مطلب از ديدگاه علم بلاغت به مراتب بهتر از آن است كه از اوّل اسم و رسم تعيين گردد.
براى ابن تيميه بهتر بود مسأله را اول از ديدگاه علم بلاغت مورد بررسى قرار مىداد.
يكى ديگر از دورغهاى ابن تيميه در مورد اين حديث آن است كه او اين حديث را از نظر آگاهان به حقايق حديث دروغ معرفى كرده است. و اين در حالى است كه چنانى كه ملاحظه نموديد حديث مذكور را حديث شناسان معروفى چون احمد بن حنبل، ترمذى، نسائى، بزار، ابن حبان، حاكم، مقدسى، هيثمى و ديگران روايت كردهاند وچندين نفر از محدثان بزرگ مانند ابن عقده، طبرى، ابو نعيم، حاكم و ذهبى كتب مستقل در مورد آن حديث نوشتهاند.
ذهبى در شرح حال حاكم مىگويد:
وأما حديث الطير فله طرق كثيرة جدا قد افردتها بمصنف ومجموعها هو يوجب ان يكون الحديث له اصل ....[1]حديث طير واقعاً سندهاى زيادى دارد ومن كتاب مستقلى در بارهى آن نوشتم ومجموع آن دلالت مىكند كه حديث اصل دارد» يعنى يقيناً آن را پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودهاند.
با اين وجود بايد دقت داشته باشيم كه ذهبى با پيروى از هوا وهوس در «ميزان الاعتدال» راويان زيادى را بدون هيچ دليل وبه مجرد روايت حديث طير متهم كرده است.[2]
[1]. تذكرة الحفاظ ذهبى، ج 3، ص 1042.
[2]. ميزان الاعتدال، شرح حال رقم 47 و 59 و 390 و 891 و 2007 و 2270 و 5048 و 7644 و ....
ابن تيميه و تكذيب حديث غدير
در داستان غدير خم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اميرالمؤمنين عليه السلام را به امر خداوند متعال رسما به جانشينى خويش منصوب كرده و آن را به امت اسلامى اعلام فرمودند. ابن تيميه در مورد قسمت اول حديث غدير كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه من مولاى او هستم پس على نيز مولاى اوست» مىگويد:
وأما قوله من كنت مولاه فعلي مولاه فليس هو في الصحاح لكن هو مما رواه العلماء و تنازع الناس في صحته فنقل عن البخاري وإبراهيم الحربي وطائفة من أهل العلم بالحديث انهم طعنوا فيه و ضعفوه و نقل عن احمد بن حنبل انه حسنه كما حسنه الترمذي ... و قال ابن حزم ... وأما «من كنت مولاه فعلى مولاه» فلا يصح من طريق الثقات أصلا .... نحن نجيب بالجواب المركب فنقول: أن لم يكن النبي صلى الله عليه وآله قاله فلا كلام وإن كان قاله فلم يرد به قطعا الخلافة بعده إذ ليس في اللفظ ما يدل عليه و مثل هذا الأمر العظيم يجب أن يبلغ بلاغا مبينا؛[1]اين حديث در صحاح نيامده است، ولى آن از چيزهايى است كه علما روايت كردهاند (پس بخارى و مسلم فوق علما هستند!.) مردم در صحتش نزاع دارند و از بخارى، ابراهيم حربى وطائفهى از اهل علم به حديث نقل شده كه آنها بر اين حديث طعنه زده وآن را تضعيف كردهاند. از احمد نقل شده كه او اين حديث را حسن دانسته چنانكه ترمذى نيز حسن دانسته است. ابن حزم گفته است: اين حديث از طرق ثقات اصلا صحيح نيست .... ما (ابن تيميه) پاسخ مركب مىدهيم و مىگوييم:
[1]. منهاج السنه، ج 7، ص 120 و 121.
پيامبر صلى الله عليه وآله اين سخن را نگفت پس حرف ديگرى نيست. اگر هم گفته باشد قطعا از آن، خلافت پس از خود را اراده نكرد؛ زيرا در لفظ حديث چيزى كه دلالت بر خلافت كند نيست و در مانند اين امر عظيم لازم است كه به صورت آشكار ابلاغ كند.
پاسخ:حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» حديثى است كه هيچ حديثى در مكتب اهل سنت به درجهاى آن نمىرسد؛ زيرا حدود 130 نفر از صحابه آنرا روايت كردهاند و برخى از محدثين اهل سنت و وهابى بر خلاف ميلشان اعتراف بر تواتر آن كردهاند. براى روشن شدن دروغگويى ابن تيميه و عظمت اين حديث به بعضى موارد اشاره مىكنيم.
ذهبى پس از نقل اين حديث مىگويد: متن اين حديث متواتر است.[1]
در جاى ديگر مىگويد: صدر حديث متواتر است.[2]ابن كثير نيز اين سخن ذهبى را نقل كرده و با سكوت به تواتر اين حديث اعتراف كرده است.
البانى وهابى مىگويد: قسمت اول حديث از پيامبر صلى الله عليه وآله متواتر است.[3]
شعيب ارنؤوط نيز كه از محدثين وهابى است مىگويد: براى اين حديث شواهد فراوانى است كه به حد تواتر مىرسد.[4]
كتانى اين حديث را در كتاب احاديث متواترهاش وارد كرده و از سيوطى ومناوى نيز نقل كرده است كه آن را متواتر دانستهاند.[5]
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 8، ص 335، ذيل شرح حال رقم 86.
[2]. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 426؛ البدايه و النهايه ابن كثير، ج 5، ص 233.
[3]. احاديث صحيحه البانى، ج 4، ص 344، ح 1750.
[4]. حاشيهاى مسند احمد، ج 1، ص 300 ذيل حديث شماره 3062.
[5]. نظم المتناثر من الحديث المتواتر، ح 232.
جزرى حنفى نيز اين حديث را متواتر دانسته است.[1]
ذهبى مىگويد:
جمع (الطبرى) طرق حديث غدير خم في أربعة أجزاء رأيت شطره فبهرني سعة رواياته وجزمت بوقوع ذلك؛[2]طبرى طرق حديث غدير خم را در چهار جزء جمع كرده، من مقدارى از آن را ديدم و فراوانىآن مرا حيرت زده كرد و يقين كردم كه اين داستان اتفاق افتاده است.
ابن حجر مىگويد:
واما حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه» فقد أخرجه الترمذي والنسائي وهو كثير الطرق جدا وقد استوعبها بن عقدة في كتاب مفرد وكثير من اسانيدها صحاح وحسان؛[3]اما حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» در واقع داراى اسانيد بسيارى است ... و بسيارى از سندهاى آن صحيح وحسن هستند.
همين مقدار براى شناخت عظمت اين حديث شريف كفايت مىكند و الا تصريح محدثين به تصحيح آن فراوان است. احمد بن حنبل كه ابن تيميه به دروغ مىگويد كه اين حديث را حسن دانسته تنها در مسندش اين حديث را از نه نفر از شيوخش با يازده سند روايت كرده است و عبدالله در مسند جمعا با پانزده سند اين حديث را نقل كرده و نسائى با چهارده سند آنرا در سنن الكبرى و خصائصش روايت كرده و هيثمى در كتابش بيش از بيست سند اين حديث را صحيح و حسن
[1]. اسنى المطالب، ص 3.
[2]. سير اعلام النبلاء، ج 14، ص 277.
[3]. فتح البارى، ج 7، ص 61.
و يا رجالش را ثقات معرفى كرده است.[1]ابن عساكر در جزء 42 تاريخش با بيش صد سند اين حديث را روايت كرده است. با اين حال چه كسى و چرا حديث با اين عظمت را از اصل انكار مىكند! چه حديثى در اسلام وجود دارد كه محدثين و آن هم در قرن سوم اسانيد آنرا در چهار جلد جمع كرده باشد!.
جالب است بدانيم تنها كسانى حديث شريف غدير را تضعيف و انكار كردهاند كه از جانب علماى اهل سنت متهم به نصب و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام هستند؛ مانند:
1. ابوبكر بن ابى داود كه از نواصب خوانده شده است[2]و او اين حديث را انكار كرده وهمين امر سبب شده تا طبرى در رد بر او اسانيد اين حديث را جمع كند.
2. ابن حزم: ابن حبان در مورد او مىگويد: از چيزهايى كه بر زشتى او مىافزايد پيروى او از امراء سلف وخلف بنى اميه واعتقادش بر صحت خلافت آنها بود تا جايى كه به ناصبى بودن نسبت داده شد.[3]
3. ابن تيميه كه علماى اهل سنت بر ناصبى بودن او تصريح دارند كه در جاى خود در اين كتاب ملاحظه خواهيد كرد. همچنين امروزه برخى از وهابىها با پيروى از ابن تيميه حتى اصل وقوع غدير را انكار مىكنند.
4. بخارى در تاريخش به نقل از عثمان بن عاصم گفته است: حديث «من كنت مولاه» را تا زمانى كه ابواسحاق سبيعى از خراسان آمد نشنيديم و مردم در آن از او پيروى كردند (يعنى حديث را از او گرفتند و نقل كردند.)[4]
[1]. مجمع الزوائد، ج 9، ص 103 الى 108.
[2]. كامل ابن عدى، ج 4، ص 266؛ سير اعلام النبلاء، ج 13، ص 228 شرح حال ابن ابىداود؛ البته از حالات او در سير ذهبى ظاهر مىشود كه او توبه كرده است.
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 201، شرح حال ابن حزم، رقم 99؛ تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 1152.
[4]. تاريخ الكبير بخارى، ج 6، ص 240، رقم 2277؛ سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 415، رقم 182.
بخارى با سكوت اين سخن دروغ و تهمت محض را نقل كرده است، ولى ذهبى پس از نقل اين سخن مىگويد: بدون شك اين حديث ثابت است، ولى ابوحصين (عثمان بن عاصم) عثمانى است و اين در رجال كوفه نادر است.
گرچه در مورد ابوحصين تصريح به ناصبى بودنش نشده است، ولى به دو دليل او نيز ناصبى است:
1. اكثر كسانى را كه گفتهاند كه او عثمانى است تصريح كردهاند كه ناصبى است. 2. ذهبى در شرح حال معاويه بن حديج صحابى دو خبر نقل كرده كه معاويه بن حديج به خاطر جلب رضايت معاويه در سب ودشنام اميرالمؤمنين عليه السلام افراط مىكرده است. سپس ذهبى بلافاصله در باره او مىگويد: اين (معاويه بن حديج) عثمانى بود.[1]با اين بيان روشن مىشود كه اهل سنت به ناصبىها گاهى شايد به خاطر احترام آنها عثمانى اسم گذاشتهاند؛ چون تعبير ناصبى در باره آنها شايد برايشان خوشآيند نباشد. پس ناصبى بودن ابوحصين نيز با در نظر گرفتن سخن ذهبى روشن مىشود و اين دروغگويى و به راحتى تهمت زدنش به ابواسحاق ومشكوك قرار دادن اين حديث متواتر نيز خود دليل بر نصب اوست.
همچنين معناى سخن ابوحصين اين است كه ابواسحاق اين حديث را جعل كرده است و بخارى با سكوت و رضايت اين سخن را از او نقل كرده و با اين وجود از ابواسحاق سبيعى حدود 180 حديث در صحيحش روايت كرده است. اين سخن از بزرگترين سخنان كذب است و رد ذهبى به تنهايى كفايت مىكند، ولى با اين حال ما براى روشنتر شدن اين كذب بزرگ و جايگاه بخارى تنها به افرادى
[1]. سير اعلام النبلاء ذهبى، ج 3، ص 39، شرح حال رقم 10.
كه در «مسند احمد» از آنها اين حديث روايت شده و آنها قبل از ابواسحاق اين حديث را در كوفه روايت كردهاند ذكر مىكنيم:زَاذَانَ أَبِى عُمَرَ، عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِى لَيْلَى، أَبُو مَرْيَمَ وَ رَجُلٌ، عَمْرُو بْنُ مَيْمُونٍ، عَدِىِّ بْنِ ثَابِتٍ، مَيْمُونٍ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ، سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، ابْنِ بُرَيْدَةَ، أَبِو سَلْمَانَ، رِيَاحِ بْنِ الْحَارِثِ، عطية العوفي.[1]اين دوازده نفر تنها برخى راويانى هستند كه اين حديث را قبل از ابواسحاق در كوفه روايت كردهاند و در هيچ يك از اين اسانيد ابواسحاق وجود ندارد. البته اگر كل كتب بررسى شود شايد بيش از صد نفر پيدا شوند كه اين حديث را قبل از ابواسحاق روايت كردهاند.
اما اينكه ابن تيميه مىگويد: حربى و طائفه ديگرى از اهل علم به حديث، اين حديث را تضعيف كردهاند. اين كذب ديگر ابن تيميه است و غير از كسانى كه ذكر شد كسى را ما سراغ نداريم كه اين حديث را تضعيف و انكار كرده باشد ومنكرين اين حديث نيز چنانكه ملاحظه شد همه هم از نواصب هستند و هم دروغهاى آشكار گفتهاند و انكار اينها قطعا در اسلام جرح و طعنى خواهد بود در حق اين افراد نه بر اين حديث؛ زيرا اين حديث متواتر است و برخىاز علماى اهل سنت حتىتصريح دارند كه انكار حديث متواتر خارج كننده از اسلام و كفر است.[2]
اما اينكه مىگويد: در حديث لفظى وجود ندارد كه دلالت بر خلافت كند و ....
[1]. مسند احمد، ح 641 و 961 و 1310 و 3062 و 18502 و 19298 و 19321 و 19344 و 22995 و 23192 و 23609.
[2]. بحر الرائق ابن نجيم مصرى حنفى.
اولا: همينكه نواصب مذكور مانند ابوحصين، ابوبكر بن ابىداود، ابن حزم، ابن تيميه و امروزه برخى وهابىها كه به دروغ وتقيه خود را سنى مىخوانند، اين حديث وداستان غدير را از اصل انكار مىكنند وهمچنين بخارى ومسلم آنرا در صحاح خود روايت نكردهاند، خود روشنترين دليل بر اين است كه اين حديث دلالتش بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام خيلى روشن است و اين افراد نيز از آن خلافت را فهميدهاند و الا هرگز با اين حديث چنين بازى نمىكردند. بخارى بسيارى از احاديث را در صحيحش بيش از ده و بيست بار با تكرار نقل كرده است، ولى به اين حديث متواتر و داستان غدير هيچ اشارهاى نكرده و اگر دلالت اين حديث بر خلافت نزد بخارىو مسلم خيلى روشن نبود، آن را در صحاح خود نقل مىكردند به خصوص كه افراد فراوانى از شيوخى اينها اين حديث شريف را روايت كردهاند كه ما به برخى آنها در كتاب «امام بخارى وجايگاه صحيحش» اشاره كرديم. به خصوص مسلم كه حديث متواتر «ثقلين» را كه در ضمن آن حديث غدير نيز است در صحيحش روايت كرده، ولى حديث غدير را از آن حذف كرده و آن را ناقص روايت نموده است.
همچنين صحابه نيز از اين حديث شريف جانشينىو خلافت را برداشت كردهاند. دقت داشته باشيم كه در اسلام و بين امت اسلامىاستعمال لفظ مولى به معناى خلافت و رهبرى رائج بوده است و در روز غدير نيز اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از حديث و سخنان آن حضرت و كلمه مولى خلافت و رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام را فهميدند و به آن حضرت بيعت و تبريك گفتند. دلائل و قرائن بسيارى در داستان غدير و اين حديث شريف است كه همگى دلالت مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن روز اميرالمؤمنين عليه السلام را رسما جانشين خود اعلام كردهاند. و ما تنها به دو دليل آن اشاره مىكنيم.