بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 212

پشيمانى متخلفين از يارى نكردن اميرالمؤمنين عليه السلام‌

پشيمانى امالمؤمنين عايشه‌

«عن هشام وقيس عن عائشة قالت: وددت أنى كنت ثكلت عشرة مثل الحارث بن هشام وأنى لم أسر مسيرى مع ابن الزبير؛[1]ام‌المؤمنين عائشه گفته است: دوست داشتم من ده نفر مانند حارث بن هشام را از دست داده بودم، ولى همراه ابن زبير به اين راهم (به جنگ جمل) نمى‌رفتم.»

حاكم و ذهبى سند اين خبر را به شرط شيخين صحيح داسته‌اند.

«على بن عمرو الثقفى قال: قالت عائشة: لأن أكون جلست عن مسيرى كان أحب إلى من أن يكون لى عشرة من رسول الله صلى الله عليه وآله مثل ولد الحارث بن هشام؛[2]عايشه گفت: «اگر به جنگ جمل نمى‌رفتم برايم محبوب‌تر از اين بود كه ده فرزند مانند فرزندان حارث از رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌داشتم.»

«عن عبد الله بن عبيد بن عمير قال: قالت عائشة: وددت أنى كنت غصنا رطبا ولم أسر مسيرى هذا؛[3]عايشه گفت: «دوست داشتم شاخ درخت وخرما بودم و به اين جنگ نمى‌رفتم.» سند اين خبر صحيح است.

ذهبى روايت مى‌كند:

[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 119، ح 4609.

[2]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 7، ص 542، ح 37811؛ انساب الاشراف.

[3]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 7، ص 542، ح 37818.


صفحه 213

«عن ابن أبى عتيق قال: قالت عائشة: إذا مر ابن عمر فارونيه فلما مر ابن عمر قالوا: هذا ابن عمر فقالت: يا أبا عبد الرحمن ما منعك أن تنهانى عن مسيرى قال: رأيت رجلا قد غلب عليك وظننت أنك لا تخالفينه يعنى ابن الزبير. قالت: أما إنك لو نهيتنى ما خرجت؛[1]«عايشه گفت: «هرگاه ابن عمر گذشت، او را به من نشان دهيد.» وقتى گذشت گفتند: «اين است ابن عمر.» عايشه به او گفت: «اى ابوعبد الرحمن، چرا مرا از حركت به سوى جنگ جمل منع نكردى؟» ابن عمر گفت: «چون ديدم كه مردى (يعنى ابن زبير) بر افكار و حركات تو سيطره پيدا كرده، بنابر اين گمان كردم تو با وى مخالفت نخواهى كرد.» عايشه گفت: «اگر تو مرا منع مى‌كردى، من به اين جنگ نمى‌رفتم.»

سند اين خبر كاملًا صحيح است. ذهبى مى‌گويد: «منظورش همان فتنه جمل است.»

پشيمانى عبد الله بن عمر:

«از حمزه، پسر عبد الله بن عمر روايت شده كه آن هنگام او (حمزه) همراه پدرش نشسته بود مردى از اهل عراق آمد و به ابن عمر گفت: «اى ابو عبد الرحمن! به خدا قسم من با حارث خواهان اين بودم كه در مورد تفريقه مردم به مانند تو سكوت را اختيار كرده و تو را الگوى خويش قرار بدهم و به قدر امكان از اين بدى دورى گزينم،، ولى نتوانستم؛ زيرا

آيه‌اى محكمى از كتاب خدا سخت دل مرا به خود مشغول كرده است. در باره‌اى اين آيه برايم چيزى بگو. و آن آيه اين است كه: «هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم بجنگند پس شما بين آن‌ها صلح دهيد، ولى اگر يكى بر ديگرى تجاوز كند با تجاوزگر بجنگيد تا به امر خدا برگردد. آن‌گاه اگر برگشت بين آن دو با عدالت صلح كنيد و عدالت را رعايت كنيد كه خداوند عادلان را دوست دارد.»[2]در باره اين آيه برايم چيزى بگو. عبد الله به من گفت: «تو چه كارى با اين آيه دارى؟ از نزد من دور شو.» آن مرد رفت واز چشمان ما دور وپنهان شد. آن‌گاه عبد لله رو به ما كرده گفت: «من چيزى بر ضد خود از اين آيه نيافتم، جز اينكه با اين گروه تجاوزگر (معاويه و لشكرش) نجنگيدم؛ زيرا خداوند است كه مرا به آن امر مى‌كند.»[3]

حاكم مى‌گويد: اين را (يعنى پشيمانى ابن عمر را) جماعتى از تابعين از وى روايت كرده‌اند و من تنها اين سند را نقل و به آن بسنده كردم به خاطر اينكه اين سند به شرط شيخين صحيح است. ذهبى نيز بر صحت آن اقرار كرده است. ابن عبد البر نيز سخنى به مانند سخن حاكم را گفته است.

ابن اثير مى‌گويد: «ابن عمر هنگام مرگش گفت: «من از اين دنيا چيزى بر ضرر خود نيافتم به جز آن‌كه با گروه طغيانگر (لشكر معاويه) نجنگيدم.»

ابن عبد البر مى‌گويد: «با سندهاى گوناگون از حبيب بن ابى‌ثابت و ابن عمر روايت شده كه او گفته است: «از چيزى نگرانى ندارم به جز آن كه من همراه على با گروه ظالم (لشكر معاويه) نجنگيدم.»[4]

[1]. الاستيعاب، ج 1، ص 275؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 193، ج 3، ص 211؛ تاريخ اسلام، ج 1، ص 535 و 662.

[2]. حجرات، آيه 8.

[3]. انساب الاشراف، ج 2، ص 404؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 463، ج 3، ص 115؛ الاستيعاب، ج 1، ص 437؛ فتح البارى، ج 13، ص 62؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، 229.

[4]. اسد الغابه، ج 4، ص 33؛ تاريخ ابن عساكر، ج 31، ص 197.


صفحه 214

پشيمانى سعد بن ابيوقاص:

أن معاوية لما أفضى إليه الامر عاتب سعدا على ما فعل وقال له: لم تكن ممن أصلح بين الفئتين حين اقتتلا ولا ممن قاتل الفئة الباغية. فقال له سعد: ندمت على تركى قتال الفئة الباغية؛[1]معاويه وقتى به خلافت رسيد سعد بن ابى‌وقاص را به خاطر رفتارش سرزنش كرده گفت: «تو نه از آن كسانى بودى كه بين دو گروه وقتى با هم جنگيدند اصلاح نمايند و نه از كسانى بودى كه عليه گروه طغيانگر بجنگند.» سعد گفت: «از اينكه جنگ با گروه طغيان گر را ترك كردم پشيمان هستم.»

خيثمه بن عبدالرحمن مى‌گويد: «شنيدم كه مردى به سعد بن ابى‌وقاص گفت: «همانا على تو را مذمت كرد. سعد گفت: من در رأيم خطا كردم. على سه فضيلت دارد كه اگر من يكى از آن‌ها را مى‌داشتم از دنيا و آنچه در آن است برايم بهتر بود ...» (بعد آن سه فضيلت را نام مى‌برد)[2]

همچنان در باره‌اى مسروق بن اجدع كه از بزرگان تابعين و از جمله كسانى است كه زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله را درك كرده است گفته‌اند:

«شعبى مى‌گويد: مسروق از دنيا نرفت مگر اينكه به خاطر تخلف و خوددارى از جنگ همراه على توبه نمود.»[3]

[1]. تفسير قرطبى، ج 16، ص 319.

[2]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 116، ح 4601.

[3]. الاستيعاب، ج 1، ص 344؛ اسد الغابه، ج 4، ص 33؛ تاريخ ابن عساكر، ج 57، ص 434؛ سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 67؛ شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 98، با سند ديگر.


صفحه 215

آرى، ابن تيميه به جاى اين‌كه به اين واقعيت‌ها اشاره كند، جهت گمراه نمودن مردم ناآگاه، واقعيت‌ها را وارونه نموده است.

آيا جنگ اميرالمؤمنين عليه السلام براى تصرف بر جان ومال مردم بود؟

اينكه ابن تيميه ادعا مى‌كند: «على براى اين جنگيد كه مردم از او فرمان كنند و او بر آن‌ها و اموالشان تصرف داشته باشد. پس چگونه مى‌شود اين جنگ را جنگ براى دين ناميد»[1]از تهمت‌هاى بزرگ اوست كه هيچ كسى جز ناصبى چنين جرعتى را نكرده است.

قبل از پاسخ به چنين ادعا لازم است يادآورى نمايم كه ابن تيميه اين‌جا در واقع صفت مولايش معاويه را به امير المؤمنين عليه السلام نسبت مى‌دهد. هر شخص با انصاف اگر اين سخن را بشنود حتماً صدها لعنت خداوند متعال و مخلوقاتش را نثار ابن تيميه مى‌كند. چنين سخنى بدون ترديد يكى از روشن‌ترين دلائل ناصبى بودن ابن تيميه است. چنان كه در آينده خواهد آمد ابن حجر در «فتح البارى» كسانى را كه گمان مى‌كنند على در جنگ‌هايش به راه درست نبود ناصبى ناميده است، چه رسد به اين سخن ابن تيميه.

اما اين‌كه اين صفت در واقع صفت معاويه است، حقيقتى است كه با سند صحيح روايت شده. سعيد بن سويد مى‌گويد:

ابومعاوية عن الاعمش عن عمرو بن مرة عن سعيد بن سويد قال: صلى بنا معاوية فى النخيلة الجمعة فى الضحى ثم خطب وقال: ما قتلنا (ما قاتلتكم) لتصوموا ولا لتصلوا ولا لتحجوا أو تزكوا قد عرفت أنكم تفعلون ذلك ولكن‌

[1]. منهاج السنة، ج 8، ص 329.


صفحه 216

إنما قاتلناكم لاتأمر عليكم فقد أعطانى الله ذلك وأنتم كارهون؛[1]در نخيله معاويه براى ما نماز ظهر خواند سپس خطبه‌اى خواند و گفت: «من با شما نجنگيدم كه نماز بخوانيد يا روزه بگيريد يا حج انجام دهيد و يا زكات بپردازيد. مى‌دانم كه شما آن‌ها را انجام مى‌دهيد، ولى من تنها به اين خاطر با شما جنگيدم كه بر شما امر و حكومت كنم و خدا نيز اين را به من داد، هرچند شما اين را دوست ندآريد.»

سند اين حدث كاملًا صحيح است و به همين خاطر ذهبى و ابن كثير نيز با سكوت اين خبر را نقل كرده‌اند؛ زيرا تمام رجال اين خبر رجال شيخين هستند جز سعيد بن سويد و البانى سند اين خبر را خيلى خوب دانسته است. اين حديث از سعيد بن سويد با دو سند روايت شده است.

اما اين‌كه ابن تيميه چنين صفتى را به اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت داد، با احاديث پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله كه آن حضرت را براى جنگ با ناكثين و قاسطين امر فرموده‌اند و با ده‌ها آيات و رواياتى كه جايگاه رفيع اميرالمؤمنين عليه السلام را بيان كرده و در اين كتاب بسيارى از آن‌ها به مناسبت در جاى خود ذكر شده است، مخالف است كه بر چنين ياوه‌گويى او نياز به پاسخ بيش‌تر از اين نيست.

آيا اميرالمؤمنين عليه السلام در نبردهايش نص ودليل شرعى نداشت؟

ما با ذكر احاديث ونصوص فراوانى كه در باره جنگ جمل و صفين وارد شده است، پاسخ چنين ادعاى بى اساس ابن تيميه را مى‌دهيم:

[1]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 7، ص 251؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 289؛ تاريخ الكبير بخارى، شرح حال سعيد بن سويد؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 146؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 140؛ مقاتل الطالبين، ص 45؛ ارواء الغليل البانى، ج 3، ص 63، ح 596.


صفحه 217

1. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «همانا تو (بعد از من) با گروه «ناكثين»، «مارقين» و «قاسطين» خواهى جنگيد.»

2. ابوايوب انصارى مى‌گويد: «پيامبر صلى الله عليه وآله به من دستور دادند كه همراه على با گروه «ناكثين»، «مارقين» و «قاسطين» بجنگم.»

3. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند كه با «ناكثين»، «مارقين» و «قاسطين» بجنگم»[1]

اين حديث شريف را ده نفر از اميرالمؤمنين عليه السلام با بيش از پانزده سند روايت كرده‌اند و همچنين اين حديث از ابن عباس، ابوايوب انصارى (با شش سند)، ابوسعيد خدرى، ام سلمه (با دو سند)، عمار (با چهار سند)، ابو رافع، سعد بن عباده، ابن مسعود (با چهار سند) و جابر بن عبد الله روايت شده است.

هيثمى با هفت سند اين حديث را روايت كرده كه سه سند آن صحيح است وخود او راويان سند حديثى را كه از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده است رجال صحيح و يكى را ثقه دانسته است.

[1]. انساب الاشراف، ج 1، ص 286 و 323؛ معجم الكبير، ج 4، ص 165، ح 9434؛ مسند بزار، ج 213، ح 8433، ج 9، ص 91 و 92، ح 10053 و 10054؛ معجم الاوسط، ج 8، ص 172، ح 4049، ج 10، ص 26، ح 774؛ مسند ابو يعلى، ج 1، ص 398، ح 519، ج 3، ص 194، ح 1623؛ مسند شاشى؛ ج 1، ص 342 و 215، ح 604؛ ج 3، ص 2،؛ الاستيعاب، ج 1، ص 344؛ السنة ابن ابى‌عاصم، ص 425، ح 907؛ علل دار قطنى، ج 5، ص 148؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 150، ح 4674 و 4675؛ اسد الغابه، ج 2، ص 301؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 186، ج 6، ص 235، ج 7، ص 234 و 238 و 239؛ تاريخ ابن عساكر، ص 42، و 468 تا 482( با بيش از 15 سند)؛ كنز العمال، ج 11، ص 292، ح 31542 و 31543، ج 12، ص 113، ح 36368؛ ميزان الاعتدال، ج 1، ص 584، ح 2215؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 410، ح 83؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 338( با بيش از 10 سند)؛ در المنثور، ج 9، ص 98.


صفحه 218

البانى در كتاب (ظلال الجنة، ج 2، ص 144، ح 907) و همچنين در ذيل «السنه» ابن ابى‌عاصم اين حديث را در تأييد جنگ اميرالمؤمنين عليه السلام با خوارج ذكر كرده است.

ابن حجر مى‌گويد: «ثابت شده كه اهل جمل، صفين و نهروان بغات و ظالم بودند. و دليل آن حديث على است كه مى‌فرمايد: «به جنگ با ناكثين، قاسطين ومارقين امر شده‌ام.» و اين حديث را نسائى در «خصائص» و بزار و طبرانى روايت كرده‌اند ....»[1]

پس اين حديث چنان‌كه مشاهده مى‌كنيد نه اينكه صحيح است، بلكه متواتر است؛ زيرا ده نفر از صحابه با بيش از سى سند آن را روايت كرده‌اند.

4. على بن ربيعه مى‌گويد:

سمعت عليا على المنبر وأتاه رجل فقال: يا أمير المؤمنين! ما لى أراك تستحل الناس استحالة الرجل إبله؟ أبعهد من رسول الله صلى الله عليه وآله أو شيئا رأيته؟ قال: والله! ما كذبت ولا كذبت ولا ضللت ولا ضل بى بل عهد من رسول الله صلى الله عليه وآله عهده إلى وقد خاب من افترى عهد إلى النبى صلى الله عليه وآله أن أقاتل الناكثين والقاسطين والمارقين؛[2]على در منبر بود كه مردى به نزد او آمد و گفت: «اى امير المؤمنين، چه شده كه تو را مى‌بينم (خون) مردم را بر خود حلال كرده‌اى مانند حلال كردن انسان براى خود شتر را؟ آيا اين (كار تو) با عهد و دستور پيامبر صلى الله عليه وآله است، يا با رأى خودت؟» اميرالمؤمنين عليه السلام‌

[1]. تلخيص الحبير ابن حجر، ج 4، ص 44.

[2]. مسند بزار، ج 3، ص 26، ح 774؛ مسند ابويعلى، ج 1، ص 397، ح 518؛ كنز العمال، ح 31649.


صفحه 219

فرمودند: «به خدا سوگند، نه دروغ گفتم و نه كسى بر من دروغ رسانده. نه گمراه شدم و نه كسى به وسيله من گمراه شده است. (اين كارى كه كردم) به عهد و پيمانى است از جانب رسول خدا صلى الله عليه وآله. همانا زيان كرده است هر آن كسى كه (در اين باره بهتان بست.) رسول خدا صلى الله عليه وآله با من پيمان بست كه با ناكثين، قاسطين و مارقين بجنگم.»

اين حديث با دو سند روايت شده و سند بزار كاملًا صحيح است. در سند ابويعلى، ربيع بن سهل است كه برخى او را غير قوى خوانده‌اند و ابن حبان او را ثقه دانسته است.

پس سند اين حديث كاملًا صحيح است. علاوه بر اين، سند ديگرى را نيز كه از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده است، چنان كه اشاره شد و هيثمى صحيح دانسته است.

اين حديث علاوه بر اينكه ثابت مى‌كند اميرالمؤمنين عليه السلام نص و دليل شرعى بر نبردهاى خود داشته است، همچنين اين مطلب را هم ثابت مى‌نمايد كه بر خلاف پندار بى‌اساس ابن تيميه صحابه‌اى نيز بوده‌اند كه چنين نصى را روايت نموده‌اند. چون ابن تبيمه مى‌گفت كه در باره‌اى جنگ جمل و صفين هيچ صحابه‌اى نصى روايت نكرده است.

علاوه بر رواياتى كه ذكر گرديد احاديث فراوان ديگرى هم هست كه به بى اساس بودن ادعاى ابن تيميه بر اينكه على در اين دو جنگ نص و دليل شرعى نداشت دلالت دارند و ما به برخى از آن‌ها اشاره مى‌كنيم.

1. عن الثوري ومعمر عن أبي إسحاق عن عاصم بن ضمرة عن عمار بن ياسر قال: سمعت النبي يقول: ستقتلك الفئة الباغية وأنت على الحق فمن لم‌