بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 230

وسالم است؟» فرمودند: «آرى، دينت سالم خواهد بود.»[1]اين حديث با دو سند روايت شده است. حاكم و ذهبى سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند.

6. ابورافع مى‌گويد: «پيامبر صلى الله عليه وآله سپاهى را به رهبرى على به يمن فرستاد ومردى از اسلم به نام عمرو بن شاس على را در اين سپاه همراهى كرد. بعد از برگشت از سفر عمرو از على (به مردم) شكايت مى‌كرد. پيامبر صلى الله عليه وآله او را طلبيده فرمود: «خاموش باش، آيا ظلمى از على در حكمش و يا بى‌اعدالتى در تقسيمش ديدى؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس چرا در باره‌اى او چيزهايى را مى‌گويى كه من هم از آن باخبر شدم.» پيامبر صلى الله عليه وآله به حدى غضبناك شدند كه نشانه‌هاى غضب از چهره مبارك آن حضرت هويدا بود. سپس فرمودند: «هر كه على را غضبناك كند، مرا غضبناك كرده است و هر كه مرا غضبناك كرد، خداى متعال را به غضب آورده است. هر كه او را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر كه مرا دوست بدارد خداى متعال را دوست داشته است.»[2]

7. ابوسعيد مى‌گويد: «مردم در باره‌اى على شكايت مى‌كردند. پيامبر صلى الله عليه وآله براى خطبه خواندن بر ما برامده فرمودند: «در باره‌اى على شكايت نكنيد. به خدا سوگند كه او در راه خدا سختگير (و عدالت پيشه است.)»[3]

[1]. مصنف ابن أبى‌شيبه، ج 7، ص 503، ح 32117؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 140.

[2]. معجم الكبير، ج 1، ص 86، ح 947؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 129 و 131، سند اين حديث صحيح است.

[3]. مسند احمد، ج 3، ص 86، ح 11735؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 679، ح 1161؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 205؛ سيره ابن هشام، ج 8، ص 6؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 144، ح 4654؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 129 و ديگران. سند اين حديث صحيح است.


صفحه 231

8. عمرو بن شاس مى گويد: «همراه على به يمن رفتم و در آن سفر او به من جفا كرد تا حدى كه از او ناراحت شدم. پس وقتى به مدينه برگشتم شكايت خود را از او در مسجد آشكار كردم تا اينكه پيامبر صلى الله عليه وآله آن را شنيد. صبح روز بعد داخل مسجد شدم و ديدم پيامبر صلى الله عليه وآله ميان اصحاب نشسته است. وقتى مرا ديد چشمش دگرگون شده و با نگاه تند بر من نگاه مى‌كرد تا اينكه من نشستم. حضرت فرمود: اى عمرو! به خدا قسم به درستى كه مرا آزار دادى.» گفتم: «به خدا پناه مى‌برم از آزار شما اى رسول خدا!» فرمودند: «آرى، هر كه على را آزار دهد، حتماً مرا آزار داده است.»[1]حاكم، ذهبى، و هيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند.

9. سعد بن ابى‌وقاص مى‌گويد: «همراه دو نفر در مسجد نشسته بودم. پس در باره على با هم گفت وگو مى‌كرديم واز او به بدى ياد كرديم. آن‌گاه پيامبر صلى الله عليه وآله در حالى كه غضبناك شده بود بر ما رو كرد كه نشانه‌هاى غضب از چهره آن حضرت پيدا بود. من گفتم: «پناه مى‌برم به خدا از غضب رسول خدا!» پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: «مرا به شما چه كار. بدانيد كه هر كسى كه على را آزار دهد، حتما مرا آزار داده است.» اين سخن را سه مرتبه تكرار نمودند. سعد پس از آن مى‌گفت:

[1]. مسند احمد، ج 3، ص 483؛ مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 6، ص 371، ح 32108؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 365، ح 6923؛ الثقات ابن حبان، ج 3، ص 273، ح 885؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 579، ح 981؛ مسند رويانى، ج 2، ص 451، ح 1470؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 131، ح 4619؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 129؛ الاصابه، ج 4، ص 646.


صفحه 232

«پناه مى‌برم بر خدا كه پيامبر را در مورد على آزار دهم.»[1]هيثمى ومقدسى سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند.

10. بريده مى‌گويد: «پيامبر صلى الله عليه وآله سپاه را به رهبرى على به سوى يمن و سپاه ديگرى را به رهبرى خالد به طرف جبل فرستاد وفرمود: هرگاه هر دو سپاه يك جا با هم جمع شديد على رهبر همه خواهد بود.» وچنين شد كه هر دو با هم يك جا جمع شدند وبعد از نبرد (با دشمنان خدا و رسول) غنايمى به دست آوردند كه تا آن وقت مثل آن را به دست نياورده بودند. على كنيزى را از خمس غنايم براى خود برداشت. خالد بن وليد بريده را به سوى خود خواند وبه او گفت: اين كار على را غنيمت شمرده آن را به پيامبر صلى الله عليه وآله برسان. آن‌گاه من در مدينه داخل مسجد شدم كه پيامبر صلى الله عليه وآله در خانه و مردم دم در آن حضرت ايستاده بودند. مردم از من پرسيدند كه چه خبر شده است اى بريده!» گفتم: «خير است. خداوند پيروزى را نصيب مسلمانان كرده.» گفتند: چه چيزى تو را به اين‌جا آورد. گفتم: «كنيزى را على از خمس غنايم براى خود برداشت ومن آمدم كه خبر آن را به پيامبر صلى الله عليه وآله برسانم.» آن‌ها گفتند: آن را حتماً به پيامبر صلى الله عليه وآله برسان وحتماً على از چشمان آن حضرت ساقط مى‌شود.» پيامبر صلى الله عليه وآله اين سخنان را مى‌شنيدند. آن‌گاه در حالى كه غضبناك شده بودند بيرون آمده و فرمودند: «چه شده است كه گروهى پيوسته از على بدگويى وعيبجويى مى‌كنند؟ هركه از على عيبجويى كند، حتماً از من عيب‌جويى كرده است وهر كه از على جدا شود، حتماً از من جدا شده است. به درستى‌

[1]. مسند ابو يعلى، ج 2، ص 109، ح 770؛ مسند بزار، ج 2، ص 109، ج 3، ص 366، ح 1166؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 633، ح 1078، احاديث المختاره، ج 3، ص 267 و 268، ح 1070 و 1071؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 129.


صفحه 233

كه على از من است و من از او هستم ... اى بريده! بدان كه على بعد از من، ولى وسرپرست شماست.» گفتم: «اى رسول خدا! آيا دستتان را باز مى‌كنيد تا كه از نو براى اسلام با شما بيعت كنم.» و من از آن حضرت جدا نشدم تا اينكه با آن حضرت دوباره بيعت كردم.»[1]قابل ذكر است كه اين خبر با الفاظ ديگر نيز وارد شده و اسنادش صحيح است. خواننده عزيز دقت داشته باشند كه اين حديث همچنين دليلى خواهد بود بر ساخته و پرداخته بودن داستان خواستگارى اميرالمؤمنين عليه السلام از دختر ابوجهل كه در گذشته با آن آشنا شديم.

11. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «خداوند دشمن دارد هر كسى را كه با على دشمن است.»[2]

12. عوف بن ابوعثمان مى‌گويد: «شخصى به سلمان گفت: «چرا تو اين قدر على را دوست دارى؟» سلمان گفت: «چون از پيامبر صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‌فرمودند: «هر كه على را دوست بدارد، حتماً مرا دوست داشته است و هر كه على را دشمن بدارد، حتماً مرا دشمن داشته است.»[3]حاكم و ذهبى سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند.

دقت داشته باشيد كه ابن تيميه حديث فوق را تكذيب كرده است، حال آن‌كه اولا محدثين آن را صحيح دانسته‌اند و ثانيا معناى آن از مسلمات است و با اسانيد مختلف از ديگر صحابه نيز وارد شده است؛ چنان‌كه در ذيل ملاحظه خواهيد كرد.

[1]. سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 132، ح 8482؛ مسند احمد، ص 5، ص 350، ح 23017؛ فضائل الصحابه، ص 2890، ح 1177 و 1179 و 1180؛ معجم الاوسط، ج 5، ص 117، ح 4842، ج 6، ص 162، ح 6085؛ فتح البارى، ج 8، ص 67؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 227 و 128 و 129.

[2]. الاصابه، ج 2، ص 373، ح 2556؛ اسد الغابه، ج 2، ص 154؛ جامع الصغير، ج 2، ص 145، ح 5362؛ كنز العمال، ج 11، ص 601، ح 32899.

[3]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 141، ح 4648، و ديگران.


صفحه 234

13. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «هر كه تو را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كه با تو دشمنى كند، با من دشمنى كرده است.»[1]

14. ام سلمه مى‌گويد: «من شهادت مى‌دهم كه شنيدم پيامبر صلى الله عليه وآله مى‌فرمودند: «هر كه على را دوست بدارد، حتماً مرا دوست داشته است و هر كه مرا دوست بدارد، حتماً خدا را دوست داشته است. هر كه على را دشمن بدارد، حتماً مرا دشمن داشته و هر كه مرا دشمن بدارد، حتماً خداى بزرگ را دشمن داشته است.»[2]هيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته است.

15. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه على را آزار دهد، حتماً مرا آزار داده است.»[3]

اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام، امام حسين عليه السلام، عمر بن خطاب، ام سلمه، جابر، سعد بن ابى‌وقاص، عمرو بن شاس، ابن عمر، ابوهريره و مسور روايت كرده‌اند. هيثمى، حاكم و ذهبى، سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند.

[1]. معجم الكبير، ج 6، ص 239، ح 6068؛ مسند بزار، ج 6، ص 448، ح 2521؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 130؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 269 و 291( با سه سند)؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 132؛ كنز العمال، ج 11، ص 622، ح 33023.

[2]. معجم الكبير، ج 23، ص 380، ح 901؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 132، تاريخ ابن عساكر، ج 62، ص 271.

[3]. مسند احمد، ج 3، ص 483؛ فضائل الصحابه، ج 2، ص 363، ح 1078؛ الثقات ابن حبّان، ج 3، ص 275، ح 885؛ صحيح ابن حبّان، ج 15، ص 365، ح 6923؛ مسند بزار، ج 3، ص 366، ح 1166؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 122؛ الاصابه، ج 4، ص 534؛ تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 121، ج 7، ص 383؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 129.


صفحه 235

16. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه على را دوست بدارد، در واقع مرا دوست داشته است و هر كه با على دشمنى كند، در واقع با من دشمنى كرده است.»[1]حاكم، ذهبى و هيثمى سند اين حديث را صحيح گفته‌اند.

قابل يادآورى است كه با تواتر ثابت شده است كه معاويه امير المؤمنين عليه السلام را لعن مى‌كرد و مردم را نيز امر مى‌نمود كه آن حضرت را لعن نمايند، حتى خود ابن تيميه نيز به اين حقيقت اعتراف كرده است. و اين در حالى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه على را دشنام دهد، حتماً مرا دشنام داده و هر كه مرا دشنام دهد، حتما خداى متعال را دشنام داده است.»[2]

اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام، ابن عباس، ام سلمه و بريده روايت كرده‌اند. حاكم، ذهبى و هيثمى سند آن را صحيح دانسته‌اند.

اين احاديث صراحتاً بيان مى‌كند كه مخالفان حضرت على عليه السلام امثال ابن تيميه و وهابى‌ها با اشكال گرفتن از حضرت على عليه السلام قطعاً خداى متعال و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را به غضب آورده و مى‌آورند!.

آيا جنگ اميرالمؤمنين عليه السلام از نوع جهاد واجب نبود؟

در رد بر اين ادعاى ابن تيميه كافى است به روايات زير دقت نماييم:

[1]. معجم الكبير، ج 23، ص 380، ح 901؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 141؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 132؛ كنز العمال، ج 11، ص 601 و 622، ح 32902 و 33024.

[2]. مسند، ج 6، ص 424، ح 26791؛ فضائل الصحابه احمد، ج 2، ص 594، ح 1011؛ خصائص نسائى، ح 90؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 133، ح 8475؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 121، ح 4615 و 4616؛ تاريخ اسلام، ج 2، ص 191؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 130.


صفحه 236

قيس مى‌گويد:

1. سمعت عليا يقول: انفروا إلى كذا انفروا إلى بقية الأحزاب إلى من يقول كذب الله ورسوله ونحن نقول صدق الله ورسوله؛[1]«على (در روز صفين به ياران خود) فرمود: «حركت كنيد (براى جهاد) به طرف باقيمانده‌اى احزاب (يعنى باقيمانده لشكر مشركان بدر) به سوى همان كسانى كه مى‌گويند: «خدا و رسولش دروغ گفته‌اند» و ما مى‌گوييم: خدا و رسولش راست گفته‌اند.»

اين حديث از قيس بن ابى‌حازم و ابووائل با بيش از پنج سند روايت شده است. دارقطنى براى اين حديث سه سند ذكر كرده است كه يك سند آن صحيح است. يكى از اسناد بزار و هر سه سند عبد الله بن احمد نيز صحيح هستند.

2. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «ما و حزب ما، حزب خدا هستيم و حزب لشكر طغيانگر و ظالم (لشكر معاويه،) حذب شيطان‌اند. پس هر آن كسى كه ما در پيش چشمانش با دشمنانمان يكسان باشيم او از ما نخواهد بود.»[2]

از اين دو حديث و حديث ديگرى كه به زودى به آن اشاره خواهد شد، بى پايگى اين پندار ابن تيميه كه گفت: «اين دو جنگ نه واجب بود و نه مستحب» ثابت مى‌شود.

[1]. مسند بزّار، ج 2، ص 191، ح 571 و 572؛ السنه عبد الله، ج 2، ص 565، ح 1322 تا 1324؛ علل دار قطنى، ج 4، ص 103، ح 455؛ تصفيحاة المحدثين حسن ابن عبد الله، ج 2، ص 551؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 239؛ كامل بن عدى، ج 5، 113، ح 1295.

[2]. فضائل الصحابه احمد، ج 2، ص 679؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 459؛ كنز العمال، ج 11، ص 356، ح 31728. اين حديث داراى دو سند است.


صفحه 237

حديث زير نيز بر واجب بودن اين جنگ دلالت مى‌كند.

3. عمرو بن طارق، يحيى ابن هانى، مرقس عابدى و اصبغ بن نباته روايت كرده‌اند:

قال الحسن بن على لعلى بالربذة و قد ركب راحلته وعليها رحل له رث: إنى لاخشى أن تقتل بمضيعة فقال: إليك عنى فوالله ما وجدت إلا قتال القوم أو الكفر بما جاء به محمد؛[1](هنگام حركت اميرالمؤمنين عليه السلام به سوى جنگ جمل) وقتى در ربذه بر مركب خويش نشست، امام حسن عليه السلام عرض كردند: «من مى‌ترسم كه شما كشته شويد.» اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «كنار برو. به خدا قسم (راهى به جز اين دو در پيش خود نديدم:) يا بايد با اين قوم بجنگم و يا شاهد كفر به دين پيامبر صلى الله عليه وآله باشم.»

4. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «اى ابورافع! به زودى پس از من گروهى از مردم عليه على مى‌جنگند. در آن هنگام بر مردم لازم است كه با آن گروه جهاد كنند و هر كه توان جهاد با دستش را نداشته باشد، با زبانش جهاد كند و هر كه با زبانش هم نتواند، بايد با قلبش جهاد كند و غير از اين سه راه راه ديگرى نخواهد بود.»[2]

اين حديث و همچنين احاديث گذشته به علاوه حديث: «هر گاه بر دو خليفه بيعت شد، دومى را بكشيد» دلالت بر واجب بودن جنگ در كنار اميرالمؤمنين با دشمنانش مى‌كند.

[1]. انساب الاشراف، ج 3، ص 33؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 115، ح 4597؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 432 و 473.

[2]. معجم الكبير، ج 1، ص 320، ح 955؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 134؛ كنز العمال، ح 2589. سند اين حديث صحيح است.