جزرى حنفى نيز اين حديث را متواتر دانسته است.[1]
ذهبى مىگويد:
جمع (الطبرى) طرق حديث غدير خم في أربعة أجزاء رأيت شطره فبهرني سعة رواياته وجزمت بوقوع ذلك؛[2]طبرى طرق حديث غدير خم را در چهار جزء جمع كرده، من مقدارى از آن را ديدم و فراوانىآن مرا حيرت زده كرد و يقين كردم كه اين داستان اتفاق افتاده است.
ابن حجر مىگويد:
واما حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه» فقد أخرجه الترمذي والنسائي وهو كثير الطرق جدا وقد استوعبها بن عقدة في كتاب مفرد وكثير من اسانيدها صحاح وحسان؛[3]اما حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» در واقع داراى اسانيد بسيارى است ... و بسيارى از سندهاى آن صحيح وحسن هستند.
همين مقدار براى شناخت عظمت اين حديث شريف كفايت مىكند و الا تصريح محدثين به تصحيح آن فراوان است. احمد بن حنبل كه ابن تيميه به دروغ مىگويد كه اين حديث را حسن دانسته تنها در مسندش اين حديث را از نه نفر از شيوخش با يازده سند روايت كرده است و عبدالله در مسند جمعا با پانزده سند اين حديث را نقل كرده و نسائى با چهارده سند آنرا در سنن الكبرى و خصائصش روايت كرده و هيثمى در كتابش بيش از بيست سند اين حديث را صحيح و حسن
[1]. اسنى المطالب، ص 3.
[2]. سير اعلام النبلاء، ج 14، ص 277.
[3]. فتح البارى، ج 7، ص 61.
و يا رجالش را ثقات معرفى كرده است.[1]ابن عساكر در جزء 42 تاريخش با بيش صد سند اين حديث را روايت كرده است. با اين حال چه كسى و چرا حديث با اين عظمت را از اصل انكار مىكند! چه حديثى در اسلام وجود دارد كه محدثين و آن هم در قرن سوم اسانيد آنرا در چهار جلد جمع كرده باشد!.
جالب است بدانيم تنها كسانى حديث شريف غدير را تضعيف و انكار كردهاند كه از جانب علماى اهل سنت متهم به نصب و دشمنى با اهل بيت عليهم السلام هستند؛ مانند:
1. ابوبكر بن ابى داود كه از نواصب خوانده شده است[2]و او اين حديث را انكار كرده وهمين امر سبب شده تا طبرى در رد بر او اسانيد اين حديث را جمع كند.
2. ابن حزم: ابن حبان در مورد او مىگويد: از چيزهايى كه بر زشتى او مىافزايد پيروى او از امراء سلف وخلف بنى اميه واعتقادش بر صحت خلافت آنها بود تا جايى كه به ناصبى بودن نسبت داده شد.[3]
3. ابن تيميه كه علماى اهل سنت بر ناصبى بودن او تصريح دارند كه در جاى خود در اين كتاب ملاحظه خواهيد كرد. همچنين امروزه برخى از وهابىها با پيروى از ابن تيميه حتى اصل وقوع غدير را انكار مىكنند.
4. بخارى در تاريخش به نقل از عثمان بن عاصم گفته است: حديث «من كنت مولاه» را تا زمانى كه ابواسحاق سبيعى از خراسان آمد نشنيديم و مردم در آن از او پيروى كردند (يعنى حديث را از او گرفتند و نقل كردند.)[4]
[1]. مجمع الزوائد، ج 9، ص 103 الى 108.
[2]. كامل ابن عدى، ج 4، ص 266؛ سير اعلام النبلاء، ج 13، ص 228 شرح حال ابن ابىداود؛ البته از حالات او در سير ذهبى ظاهر مىشود كه او توبه كرده است.
[3]. سير اعلام النبلاء، ج 18، ص 201، شرح حال ابن حزم، رقم 99؛ تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 1152.
[4]. تاريخ الكبير بخارى، ج 6، ص 240، رقم 2277؛ سير اعلام النبلاء، ج 5، ص 415، رقم 182.
بخارى با سكوت اين سخن دروغ و تهمت محض را نقل كرده است، ولى ذهبى پس از نقل اين سخن مىگويد: بدون شك اين حديث ثابت است، ولى ابوحصين (عثمان بن عاصم) عثمانى است و اين در رجال كوفه نادر است.
گرچه در مورد ابوحصين تصريح به ناصبى بودنش نشده است، ولى به دو دليل او نيز ناصبى است:
1. اكثر كسانى را كه گفتهاند كه او عثمانى است تصريح كردهاند كه ناصبى است. 2. ذهبى در شرح حال معاويه بن حديج صحابى دو خبر نقل كرده كه معاويه بن حديج به خاطر جلب رضايت معاويه در سب ودشنام اميرالمؤمنين عليه السلام افراط مىكرده است. سپس ذهبى بلافاصله در باره او مىگويد: اين (معاويه بن حديج) عثمانى بود.[1]با اين بيان روشن مىشود كه اهل سنت به ناصبىها گاهى شايد به خاطر احترام آنها عثمانى اسم گذاشتهاند؛ چون تعبير ناصبى در باره آنها شايد برايشان خوشآيند نباشد. پس ناصبى بودن ابوحصين نيز با در نظر گرفتن سخن ذهبى روشن مىشود و اين دروغگويى و به راحتى تهمت زدنش به ابواسحاق ومشكوك قرار دادن اين حديث متواتر نيز خود دليل بر نصب اوست.
همچنين معناى سخن ابوحصين اين است كه ابواسحاق اين حديث را جعل كرده است و بخارى با سكوت و رضايت اين سخن را از او نقل كرده و با اين وجود از ابواسحاق سبيعى حدود 180 حديث در صحيحش روايت كرده است. اين سخن از بزرگترين سخنان كذب است و رد ذهبى به تنهايى كفايت مىكند، ولى با اين حال ما براى روشنتر شدن اين كذب بزرگ و جايگاه بخارى تنها به افرادى
[1]. سير اعلام النبلاء ذهبى، ج 3، ص 39، شرح حال رقم 10.
كه در «مسند احمد» از آنها اين حديث روايت شده و آنها قبل از ابواسحاق اين حديث را در كوفه روايت كردهاند ذكر مىكنيم:زَاذَانَ أَبِى عُمَرَ، عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِى لَيْلَى، أَبُو مَرْيَمَ وَ رَجُلٌ، عَمْرُو بْنُ مَيْمُونٍ، عَدِىِّ بْنِ ثَابِتٍ، مَيْمُونٍ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ، سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، ابْنِ بُرَيْدَةَ، أَبِو سَلْمَانَ، رِيَاحِ بْنِ الْحَارِثِ، عطية العوفي.[1]اين دوازده نفر تنها برخى راويانى هستند كه اين حديث را قبل از ابواسحاق در كوفه روايت كردهاند و در هيچ يك از اين اسانيد ابواسحاق وجود ندارد. البته اگر كل كتب بررسى شود شايد بيش از صد نفر پيدا شوند كه اين حديث را قبل از ابواسحاق روايت كردهاند.
اما اينكه ابن تيميه مىگويد: حربى و طائفه ديگرى از اهل علم به حديث، اين حديث را تضعيف كردهاند. اين كذب ديگر ابن تيميه است و غير از كسانى كه ذكر شد كسى را ما سراغ نداريم كه اين حديث را تضعيف و انكار كرده باشد ومنكرين اين حديث نيز چنانكه ملاحظه شد همه هم از نواصب هستند و هم دروغهاى آشكار گفتهاند و انكار اينها قطعا در اسلام جرح و طعنى خواهد بود در حق اين افراد نه بر اين حديث؛ زيرا اين حديث متواتر است و برخىاز علماى اهل سنت حتىتصريح دارند كه انكار حديث متواتر خارج كننده از اسلام و كفر است.[2]
اما اينكه مىگويد: در حديث لفظى وجود ندارد كه دلالت بر خلافت كند و ....
[1]. مسند احمد، ح 641 و 961 و 1310 و 3062 و 18502 و 19298 و 19321 و 19344 و 22995 و 23192 و 23609.
[2]. بحر الرائق ابن نجيم مصرى حنفى.
اولا: همينكه نواصب مذكور مانند ابوحصين، ابوبكر بن ابىداود، ابن حزم، ابن تيميه و امروزه برخى وهابىها كه به دروغ وتقيه خود را سنى مىخوانند، اين حديث وداستان غدير را از اصل انكار مىكنند وهمچنين بخارى ومسلم آنرا در صحاح خود روايت نكردهاند، خود روشنترين دليل بر اين است كه اين حديث دلالتش بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام خيلى روشن است و اين افراد نيز از آن خلافت را فهميدهاند و الا هرگز با اين حديث چنين بازى نمىكردند. بخارى بسيارى از احاديث را در صحيحش بيش از ده و بيست بار با تكرار نقل كرده است، ولى به اين حديث متواتر و داستان غدير هيچ اشارهاى نكرده و اگر دلالت اين حديث بر خلافت نزد بخارىو مسلم خيلى روشن نبود، آن را در صحاح خود نقل مىكردند به خصوص كه افراد فراوانى از شيوخى اينها اين حديث شريف را روايت كردهاند كه ما به برخى آنها در كتاب «امام بخارى وجايگاه صحيحش» اشاره كرديم. به خصوص مسلم كه حديث متواتر «ثقلين» را كه در ضمن آن حديث غدير نيز است در صحيحش روايت كرده، ولى حديث غدير را از آن حذف كرده و آن را ناقص روايت نموده است.
همچنين صحابه نيز از اين حديث شريف جانشينىو خلافت را برداشت كردهاند. دقت داشته باشيم كه در اسلام و بين امت اسلامىاستعمال لفظ مولى به معناى خلافت و رهبرى رائج بوده است و در روز غدير نيز اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از حديث و سخنان آن حضرت و كلمه مولى خلافت و رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام را فهميدند و به آن حضرت بيعت و تبريك گفتند. دلائل و قرائن بسيارى در داستان غدير و اين حديث شريف است كه همگى دلالت مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن روز اميرالمؤمنين عليه السلام را رسما جانشين خود اعلام كردهاند. و ما تنها به دو دليل آن اشاره مىكنيم.
1. بيعت مردم در غدير با اميرالمؤمنين عليه السلام
عن أبي هريرة قال: من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا و هو يوم غدير خم لما أخذ النبي بيد علي بن أبي طالب فقال ألست ولي المؤمنين قالوا بلى يا رسول الله قال من كنت مولاه فعلي مولاه فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لك يا بن أبي طالب أصبحت مولاي و مولى كل مسلم فأنزل الله" اليوم أكملت لكم دينكم ومن صام يوم سبعة و عشرين من رجب كتب له صيام ستين شهرا و هو أول يوم نزل جبريل عليه السلام على محمد بالرسالة؛[1]خلاصهاى اين حديث اين است كه وقتى در غدير خم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه من مولاى او هستم پس اين على نيز مولاىاوست ...» عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: به، به، تبريك مىگويم اى على تو مولاى من و مولاى هر زن و مرد مسلمان شدى.
خطيب اين حديث را در مصدر مذكور با دو سند صحيح از ابوهريره روايت كرده است.
براء بن عازب نيز مىگويد:
كنّا مع رسول الله في سفرٍ فنزلنا بغدير خم و نودي الصّلاة جامعة و كُسِحَ لِرسول الله تحتَ شجرة فصلّى الظّهر و دعا عليّاً و أخذ بيده فأقامه عن يمينه فقال: ألستُ أولى بكلِّ إمرئٍ من نفسه؟ قالوا: بلى. قال. اللّهمّ من كنْتُ مولاه فعليٌّ مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه. فلقيه عمر إبن الخطّاب فقال
هنيئاً لك يا إبن أبيطالب أصبحتَ وأمسيتَ مولى كلّ مؤمن ومؤمنة؛[2]...وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله در غدير خم فرمود: هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست ... عمر بن خطلب خود را به على رسانيد و گفت: خوش به حالت اى على، مولاى هر زن ومرد مؤمن شدى.»
سند اين حديث حسن است و سبط بن جوزى آن را در (تذكرة الخواص) صحيح دانسته است و شعيب ارنؤوط وهابى در حاشيه مسند احمد اين حديث را با ضميمهاى اسانيد ديگر صحيح دانسته است.
ابن حجر و ديگران گفتهاند:
أخرج الدارقطني بإسناده حديث الغدير و فيه عن سعد بن ابي وقاص: إن أبا بكر و عمر لما سمعا قالا له: أمسيت يا بن أبي طالب؟ مولى كل مؤمن و مؤمنة؛[3]دارقطنى در ضمن حديث غدير از سعد بن ابىوقاص نقل كرده كه گفته است: وقتى ابوبكر وعمر اين حديث را شنيدند به علىگفتند: اى على، مولاىهر مرد و زن مؤمن شدى.
فخر رازى مىگويد:
العاشر: نزلت الآية في فضل علي ولما نزلت هذه الاية أخذ بيده وقال: من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فلقيه عمر فقال: هنيئا لك يا ابن أبي طالب أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن
[1]. تاريخ بغداد، ج 8، ص 284 و 289؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 233 با سه سند.
[2]. مسند احمد، ج 4، ص 281، ح 18502؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 2، ص 372 و ديگران.
[3]. صواعق المحرقه، ص 110؛ شرح مواهد اللدنيه، ج 7، ص 13؛ فيض القدير، ج 6، ص 282؛ الولايه ابن عقده، ص 256، ح 1؛ جواهر العقدين، ص 246.
ومؤمنة. وهو قول ابن عباس والبراء بن عازب ومحمد بن علي؛[1]اين آيه (آيهاى تبليغ) در فضيلت على نازل شد. چون اين آيه نازل شد پيامبر از دست على گرفت و فرمود: «هر كه من مولاى او هستم پس اين على نيز مولاىاوست ...» عمر خود را به على رساند و گفت: خوش به حالت اى على! مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى. فخر رازى سپس مىگويد: اين سخن و نظر از ابن عباس، براء بن عازب و محمد بن على (امام باقر عليه السلام) نقل شده و نظريه آنها اين است.
عن سعيد بن المسيب قال: قلت لسعد بن أبي وقاص: إني أريد أن أسألك عن شئ وإني أتقيك. قال: سل عما بدا لك فإنما أنا عمك. قال: قلت: مقام رسول الله صلى الله عليه وآله فيكم يوم غدير خم قال: نعم قام فينا بالظهيرة فأخذ بيد علي فقال: من كنت مولاه فعلي مولاه أللهم؟ وال من والاه وعاد من عاداه. قال فقال أبو بكر وعمر: أمسيت يا بن أبي طالب؟ مولى كل مؤمن ومؤمنة؛[2]سعيد بن مسيب (سيد تابعين نزد اهل سنت) به سعد بن ابىوقاص گفت: مىخواهم چيزى از تو سؤال كنم، ولى مىترسم. سعد گفت: هر چه مىخواهى بپرس، زيرا من عموى تو هستم. سعيد گفت: مقام پيامبر صلى الله عليه وآله در بين شما روز غدير خم، سعد گفت: آرى نزديك ظهر پيامبر صلى الله عليه وآله بين ما بلد شد و دست على را گرفت و فرمود:
[1]. تفسير فخر رازى، ج 6، ص 113.
[2]. الولايه ابن عقده، ص 156، ح 1؛ طرق الحديث من كنت مولاه فعلى مولاه ذهبى، ص 11؛ صواعق المحرقه، ص 110 به نقل از دارقطنى.
«هر كه من مولاى او هستم پس اين علىنيز مولاىاوست ...» ابوبكر و عمر گفتند: اى على، مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى.
خركوشى (متوفاى 407 ه) كه ذهبى او را «امام پيشوا و شيخ الاسلام» معرفىكرده است[1]و زركلى او را از فقهاى شافعى و كتاب (شرف المصطفى) را از جمله كتب او برشمرده است[2]از ابوسعيد خدرى چنين روايت كرده است:
ثم قال النبي صلى الله عليه وآله هنئوني هنئوني إن الله تعالى خصني بالنبوة وخص أهل بيتي بالإمامة فلقي عمر بن الخطاب أمير المؤمنين فقال: طوبى لك يا أبا الحسن أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة؛[3]سپس پيامبر صلى الله عليه وآله (پس از بيان حديث غدير و نزول آيهاى اكمال) فرمود: به من تبريك بگوييد، به من تبريك بگوييد، همانا خداوند متعال پيامبرى را مخصوص من گردانيد و امامت را مخصوص اهل بيتم. پس عمر بن خطاب خود را به على رسانيد و گفت: خوش به حالت اى على، مولاىمن ومولاى هر مرد و زن مؤمن شدى.
خركوشى را واعظ، محدث، حافظ، مفسر، عالم، فاضل، زاهد نيز گفته وخيلى مدح كردهاند.[4]
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 17، ص 356، رقم 153؛ ذهبى مىگويد: فقرا در مجلس او مانند امراء بودند.
[2]. الاعلام، زركلى، ج 4، ص 163.
[3]. شرف المصطفى خركوشى، ص 274.
[4]. الانساب سمعانى، ج 2، ص 350؛ معجم البلدان، ج 2، ص 361؛ معجم المؤلفين، ج 6، ص 188.