بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 257

قال الشعبي: إن أعرابيا شرب من شراب عمر فجلده عمر الحد فقال الأعرابي: إنما شربت من شرابك. فدعا عمر شرابه فكسره بالماء ثم شرب منه وقال: من رابه شرابه شئ فليكسره بالماء؛شعبى مى‌گويد: اعرابى از شراب عمر نوشيد و عمر او را حد زد. اعرابى گفت: من از شراب تو نوشيدم. عمر شرابش را طلبيد و با آب شدتش را شكست سپس از آن نوشيد و گفت: شراب خود را اين‌گونه با آب شدتش را بشكنيد و بنوشيد.[1]جصاص مى‌گويد: اين خبر از ابراهيم نخعى نيز نقل شده است.

عن اسماعيل: إن رجلا شرب في شراب نبذ لعمر بن الخطاب بطريق المدينة فسكر فتركه عمر حتى أفاق فحده ثم أوجعه عمر بالماء فشرب منه؛اسماعيل مى‌گويد: مردى از نبيذى كه براى عمر آماده شده بود در راه مدينه نوشيد و مست شد. سپس وقتى آن مرد به خود آمد عمر او را حد زد و با آن آب مخلوط كرد و خود از آن نوشيد.[2]سند اين خبر صحيح است.

وعن أبي رافع: إن عمر بن الخطاب قال: إذا خشيتم من نبيذ شدته فاكسروه بالماء؛ابورافع از عمر بن خطاب نقل كرده كه گفته است: اگر از شدت نبيذ ترسيديد با آب آن را بشكنيد (و بنوشيد).[3]

وإنما أحل عمر الطلاء حين طبخ وذهب ثلثاه ولما قدم الشام شكوا له وباء الأرض إلى أن قالوا: هل لك أن تجعل لك من هذا الشراب شيئا لا يسكر؟ قال: نعم فطبخوه‌

[1]. احكام القرآن، ج 2، ص 581؛ عقد الفريد، ج 3، ص 416.

[2]. مصنف عبدالرزاق، ج 9، ص 224، ح 17015؛ كنز العمال، ج 5، ص 517، ح 13779.

[3]. سنن الكبرى النسائى، ج 8، ص 326.


صفحه 258

حتى ذهب منه الثلثان وبقي الثلث فأمرهم عمر أن يشربوه وكتب إلى عماله أن يرزقوا الناس الطلاء ما ذهب ثلثاه وبقي ثلثه؛عمر، طلاء را وقتى دو سومش برود، حلال قرار داد ... و چون به شام نيز رفت، به مردم آن امر كرد كه از اين نبيذ بنوشند.[1]

وقال محمود بن لبيد الأنصاري: إن عمر بن الخطاب حين قدم الشام شكا إليه أهل الشام وباء الأرض وثقلها وقالوا: لا يصلحنا إلا هذا الشراب فقال عمر: اشربوا هذا العسل قالوا: لا يصلحنا العسل فقال رجل من أهل الأرض: هل لك أن نجعل لك من هذا الشراب شيئا لا يسكر؟ قال: نعم فطبخوه حتى ذهب منه الثلثان وبقي الثلث فأتوا به عمر فأدخل فيه عمر إصبعه ثم رفع يده فتبعها يتمطط فقال: هذا الطلاء هذا مثل طلاء الإبل فأمرهم عمر أن يشربوه فقال له عبادة بن الصامت: أحللتها والله فقال عمر: كلا والله: أللهم! إني لا أحل لهم شيئا حرمته عليهم ولا أحرم عليهم شيئا أحللته لهم؛[2]محمود بن لبيد مى‌گويد: ... وقتى در سفر شام عمر مردم را به نوشيدن نبيذ امر كرد عباده بن صامت گفت: به خدا سوگند آن (بنيذ) را حلال كردى. عمر گفت: هرگز والله، خدايا من حلال نمى‌كنم براى آن‌ها چيزى را كه حرام كردى و نه حرام نيز نمى‌كنم چيزى را كه حلال قرار دادى.

حج أبو مسلم الخولاني فدخل على عائشة زوج النبي فجعلت تسأله عن الشام وعن بردها فجعل يخبرها فقالت: كيف تصبرون على بردها؟ فقال: يا أم المؤمنين إنهم يشربون شرابا لهم يقال له: الطلاء فقالت: صدق الله وبلغ حبي سمعت حبي‌

[1]. سنن الكبرى نسائى، ج 8، ص 329؛ سنن الكبرى بيهقى، ج 8، ص 300؛ كنز العمال، ج 3، ص 109 وديگران.

[2]. الام شافعى، ج 6، ص 194؛ الموطأ مالك، ج 2، ص 847؛ سنن الكبرى بيهقى، ج 8، ص 301.


صفحه 259

رسول الله صلى الله عليه وآله يقول: إن أناسا من أمتي يشربون الخمر يسمونها بغير اسمها؛ابومسلم خولانى به ام‌المؤمنين عائشه داخل شد و عائشه شروع كرد از او در مورد شام سؤال كردن وگفت: به سردى آن چگونه صبر مى‌كنيد؟ گفت: مردم شام شرابى مى‌نوشند كه به آن طلاء مى‌گويند. ام‌المؤمنين گفت: راست گفت حبيبم رسول خدا صلى الله عليه وآله كه فرمود: گروهى از امتم به خمر اسم ديگر مى‌گزارند و آن را مى‌نوشند.[1]حاكم و ذهبى سند اين حديث را به شرط شيخين صحيح دانسته‌اند. و اين حديث را از پيامبر صلى الله عليه وآله ابن عباس، ابومالك، ابوامامه، عباده بن صامت روايت كرده‌اند،[2]هيثمى، البانى در كتاب‌هاى متعددش و شعيب ارنؤوط وديگران سند آن را صحيح دانسته‌اند.

قال النبي صلى الله عليه وآله ما أسكر كثيره فقليله حرام؛[3]همچنين پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرموده‌اند: هر چه مقدار زياد آن مست بكند، كمش نيز حرام است. اين حديث از جابر، سعد، عائشه، زيد بن ثابت، خواب بن جبير، ابن عمر، ابن عمرو و انس روايت شده است.

اين تنها برخى نمونه از سيره حضرات ابوبكر و عمر و تأكيد و اصرار آن‌ها به استفاده از شراب پس از نزول آيات تحريم و حتى تا زمان مرگ است. خيلى‌

[1]. مسند ابويعلى، ج 7، ص 352، ح 4390؛ المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 147، فتح البارى، ج 10، ص 44.

[2]. مجمع الزوائد، ج 5، 57؛ مسند احمد، ج 4، ص 237، ح 18098، و ج 5، ص 342، ح 22951؛ سنن الكبرى نسائى، ج 3، ص 227، ح 5168؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 160؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1123، ح 3384؛ فتح البارى، ج 10، ص 44.

[3]. سنن ابى‌داود، ج 2، ص 129؛ مسند احمد، ج 2، ص 167، و ج 3، ص 343؛ سنن ترمذى، ج 3، ص 194، ح 1927؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1123، ح 3392 الى 3394؛ سنن الكبرى نسائى، ج 8، ص 300.


صفحه 260

روشن است چنان‌كه در همه موضوعات شبيه احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام را با امر معاويه در مورد خلفا جعل كرده‌اند همان‌گونه كه به تصريح علماى اهل سنت به اين واقعيت اشاره شد، در اين‌گونه موضوعات نيز شبيه اين اعمال خلفا را در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام نيز جعل كرده‌اند تا بگويند كه على نيز چنين كارها را كرده است!

ابن تيميه و دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام‌

ابن تيميه نه تنها در باره آنچه در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام و فضائل آن حضرت وارد شده است موضع منفى دارد، بلكه چنين موضع‌گيرى را در برابر دوستان وهواداران آن حضرت نيز دارد. مثلًا در حديثى وارد شده كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در باره ابوذر كه از هواداران و دوستان اميرالمؤمنين عليه السلام به شمار مى‌رود فرمودند: «آسمان سايه نيفكنده و زمين به خود جاى نداده است كسى را كه راست‌گوتر از ابوذر باشد.»

اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام، ابوذر، ابودردا، جابر، انس، عمرو، ابوهريره، ابوسعيد، ابن عمر، ابن عمرو، مالك بن دينار، ابن قيس و ابن سيرين روايت شده است.[1]

[1]. تاريخ الكبير بخارى، ج 9، ص 23، ح 181؛ مسند احمد، ج 2، ص 163 و 175 و 223، ح 6519 و 6630 و 7078 و ج 5، ص 197، ح 21772، ج 6، ص 442، ح 27533؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 55، ح 156؛ صحيح ابن حبان، ج 16، ص 76؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 334، ح 3889 و 3890؛ طبقات ابن سعد، ج 4، ص 228؛ مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 7، ص 76؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 383، ح 5460 الى 5462 و ح 5467 و ج 4، ص 526، ح 8487؛ تاريخ ابن عساكر، ج 66، ص 190؛ الاصابه، ج 7، ص 108؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 329؛ كنز العمال، ج 11، ح 33221 و 33225 تا 33229.


صفحه 261

اما ابن تيميه در باره‌ى اين حديث مى‌گويد: «چنين حديثى نه در صحيحين آمده است ونه در سنن.» (منهاج السنة، ج 4، ص 264.) باز همو مى‌گويد: «اين حديث ضعيف، بلكه موضوع و ساخته شده است و سندى كه آن را به پا نگاه دارد نيز ندارد.» (منهاج السنة، ج 6، ص 276.) و اين در حالى است كه اين حديث متواتر است و صاحبان دو سنن (ترمذى و ابن ماجه) آن را روايت كرده‌اند. ترمذى، حاكم، ذهبى، ابن حجر، البانى، شعيب و ديگران نيز چندين سند آن را صحيح دانسته‌اند. همچنين به اين سخن احمقانه اوتوجه كنيد كه مى‌گويد: اين حديث در صحيحين نيامده است. اگر اين حديث را بخارى ومسلم روايت نكرده‌اند ممكن است طعنى بر آن‌ها باشد، ولى هرگز نزد عقلا طعن بر حديث وحتى به خبر واحدى نخواهد بود چه رسد به حديثى با اين عظمت!

ابن تيميه و دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام‌

تا اين‌جا با جايگاه و موضعگيرى‌هاى ابن تيميه با اميرالمؤمنين عليه السلام وبرخى ياران آن حضرت آشنا شديم. هم‌اينك مى‌خواهيم خواننده عزيز را با جايگاه و موضع او با دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام آشنا سازيم؛ زيرا ابن تيميه نه تنها در باره اميرالمؤمنين و دوستان آن حضرت موضع منفى مى‌گيرد، بلكه در مقابل از دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام جانبدارى كرده و احياناً از آن‌ها تمجيد مى‌نمايد. اينك با پاره‌اى از چنين موضع‌گيرى‌هاى ابن تيميه آشنا مى‌شويم:


صفحه 262

ابن تيميه ودفاع از قاتل اميرالمؤمنين عليه السلام وخوارج‌

1. ابن تيميه در باره‌اى قاتل اميرالمؤمنين عليه السلام ابن ملجم ملعون كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله او را بدبخت‌ترين اين امت معرفى كرده‌اند، مى‌گويد: «كسى كه على را كشت نماز مى‌خواند، روزه مى‌داشت و قرآن مى‌خواند. او على را با اين عقيده كشت كه خدا و رسولش كشتن على را دوست دارند. و اين كار را به گمان خودش به خاطر محبتى كه به خدا و رسولش داشت انجام داد، گرچه در عقيده‌اش گمراه بود.»[1]

2. باز همو مى‌گويد: «ابن ملجم از عابدترين مردم و اهل علم بود.»[2]

اين در حالى است كه در روايتى آمده است كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله به اميرالمؤمنين فرمودند: « (آيا مى‌دانى) شقى‌ترين شخص در ميان قوم ثمود چه كسى بود؟» اميرالمؤمنين عليه السلام گفتند: «قاتل ناقه ثمود.» آن‌گاه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: « (آيا مى‌دانى) شقى‌ترين فرد در ميان اين امت چه كسى است؟» اميرالمؤمنين عليه السلام گفتند: «خداوند و رسولش داناتراند.» پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «شقى‌ترين شخص در ميان اين امت آن كسى است كه تورا به قتل مى‌رساند.»[3]

[1]. منهاج السنة، ج 7، ص 153.

[2]. منهاج السنة، ج 5، ص 47.

[3]. مسند احمد، ج 1، ص 130، ح 1078 ج 4، ص 263، ح 18347؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 153، ح 8538؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 122، ح 4590 و 4679؛ مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 7، ص 444، ح 37098 و 37100؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 376؛ سير ابن هشام، ج 2، ص 434؛ مجمع الزؤائد، ج 7، ص 14 و 299 و ج 9، ص 136- 137 با 7 سند؛ مصنف عبدرزاق، ج 10، ص 154، ح 18670؛ طبقات الكبرى، ج 3، ص 33 و 35؛ مسند بزار، ج 4، ص 254، ح 1424؛ مسند ابى‌يعلى، ج 1، ص 431، ح 485 و 569؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 124؛ فتح البارى، ج 7، ص 60؛ الاصابه، ج 5، ص 85، رقم 6396؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 541 الى 549؛ الاستيعاب، ج 1، ص 346؛ صحيحه البانى، ج 3، ص 162، ح 1088.


صفحه 263

اين حديث به اين معنا از اميرالمؤمنين عليه السلام، عمار، ابن عباس، ابن عمر، ابن عمرو، جابر بن سمرة، ابوهريره، صهيب و عبيدالله روايت شده است. همچنين اين حديث را از اميرالمؤمنين عليه السلام ابوطفيل، سعيد بن مسيب، ابوسنان يزيد بن امية، عبدالله بن سبع، صهيب، عبيده، ثعلبه بن يزيد، سالم بن ابى‌الجعد، عمير بن عبدالملك روايت كرده‌اند. ابن حجر در فتح البارى يك سند را خيلى خوب خوانده و در «الاصابه» اين حديث را ثابت دانسته، حاكم يك سند را به شرط بخارى و ديگرى را به شرط مسلم صحيح دانسته وذهبى در يكى سكوت و در ديگرى موافقت كرده و هيثمى چهار سند را برخى را حسن وبرخى را رجالش را ثقه دانسته و شعيب ارنؤوط نيز آن را حسن و البانى صحيح دانسته است، و سند عبدالرزاق از عبيده و يك سند ابن سعد از ابوطفين غير از سند دييگران بوده ورجال هر دو هم ثقه و هم رجال صحاح سته هستند.

3. ابن تيميه در رد بر اين سخن: «چون مردم از على معجزات زيادى ديدند، بنابر اين برخى از مردم (جاهل) اورا خدا خواندند وعلى آن‌ها را به قتل رسانيد» مى‌گويد: اگر روا باشد گفته شود كه همانا در مورد على ادعاى خدايى شده است به خاطر وجود شبهه (چون معجزات زياد از او ديدند بنابر اين چنين شبهه قوت گرفته كه مبادا او خدا باشد.) در اين صورد روا خواهد بود كه گفته شود: به جهت شبهه بوده است كه در مورد على ادعاى كفر شده. (يعنى اگر ادعاى اولى درست باشد اين ادعا هم) كه چون از على گناهان زياد صادر شده است، بنابر آن خوارج اورا كافر دانسته‌اند نيز درست خواهد بود. خوارج از آن كسانى كه در مورد على ادعاى خدايى نموده‌اند هم بيشتر وهم عاقل‌تر وداناتر بودند .... خوارج از بزرگ‌


صفحه 264

ترين مردم در نماز خواندن، روزه گرفتن و در قرائت قرآن بودند. آن‌ها داراى لشكر و ديندار به دين اسلام بودند، هم باطناً و هم ظاهراً.»[1](به مانند سلفى وهابيت امروز.)

4. باز همو مى‌گويد: خوارج از جهت ديندارى دينشان كامل‌تر بوده و آن‌ها راستگو بوده و دروغ نمى‌گفتند.»[2]

5. باز مى‌گويد: «خوارج از رافضه راستگوتر و ديندارتر و پرهيزگارتر هستند. حتى از خوارج سراغ نداريم كه آن‌ها با آگاهى دروغ گفته باشند، بلكه خوارج راستگوترين مردم هستند.»[3]

6. باز مى‌گويد: خوارج عاقل‌تر و راستگوتر و پيروى آن‌ها از حق بيشتر از رافضه است. بسيارى از امامان و مردم عادى رافضى‌ها منكر خدا و كافر هستند.»[4]

همه اين سخنان ابن تيميه در حالى است كه خوارج را رسول اكرم صلى الله عليه وآله از بدترين وشقى‌ترين مردم روى عالم و سگان جهنم‌[5]معرفى نموده‌اند كه به مناسبت برخى از اخبار مربوط به خوارج را در گذشته ذكر كرديم.

ابن تيميه و تكذيب حديث ذليل گشتن مخالفان اميرالمؤمنين عليه السلام‌

ابن تيميه از كسانى كه با اميرالمؤمنين عليه السلام جنگيده‌اند دفاع نموده ومى‌گويد: «شكى نيست كه گروهى از سابقين مثل عمار و سهل در جنگ در كنار على ايستاده وجنگيدند، اما آن كسانى كه او را همراهى نكردند، بهتر از آن‌ها بودند. بدون ترديد كسانى كه عليه على جنگيدند خار و ذليل نشدند، بلكه برعكس يارى نصيبشان گرديد. آن‌ها شهرهايى را فتح كردند و با كفار جنگيدند. لشكرى كه همراه معاويه جنگيدند هرگز خار و ذليل نشدند .... پس چگونه ممكن است كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرموده باشد: «خدايا، ذليل كن، هر كسى را كه على را خوار كرده، او را تنها بگزارد و يارى كن، هر كسى را كه على را يارى كند.» كسانى كه همراه على جنگيدند يارى نشدند. پس كجاست يارى خدا از كسانى كه على را يارى كردند؟ اين مطلب و امثال آن دليل بر كذب اين حديث است.»[6]

باز همو مى‌گويد: اين سخن بر خلاف واقع است. چون پيامبر صلى الله عليه وآله جز حق چيزى نمى‌گويد. پيامبر صلى الله عليه وآله دعايش مقبول است، در حالى كه اين دعا عملى نشده است. پس پيامبر صلى الله عليه وآله آن را نگفته است.»[7]

جواب:در پاسخ به اين ادعاى ابن تبيمه بايد گفت:

اولًا: اين ادعا كه مى‌گويد: «كسانى كه على را همراهى نكردند بهتر از شركت كنندگان بودند» چنان كه در گذشته هم گفته بود، مشهورترين كسانى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را يارى نكردند سعد بن ابى‌وقاص وابن عمر هستند كه اين دو اگر تنها با عمار مورد بررسى قرار گيرند فاصله‌هاى زيادى براى نزديك شدن به او خواهند داشت چه‌

[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 37 و 38.

[2]. همان، ج 6، ص 344.

[3]. منهاج السنه، ج 7، ص 36.

[4]. همان، ج 7، ص 260.

[5]. مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 8، ص 731.

[6]. منهاج السنة، ج 7، ص 59.

[7]. همان، ج 7، ص 21 و 55.