كه در «مسند احمد» از آنها اين حديث روايت شده و آنها قبل از ابواسحاق اين حديث را در كوفه روايت كردهاند ذكر مىكنيم:زَاذَانَ أَبِى عُمَرَ، عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِى لَيْلَى، أَبُو مَرْيَمَ وَ رَجُلٌ، عَمْرُو بْنُ مَيْمُونٍ، عَدِىِّ بْنِ ثَابِتٍ، مَيْمُونٍ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ، سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ، ابْنِ بُرَيْدَةَ، أَبِو سَلْمَانَ، رِيَاحِ بْنِ الْحَارِثِ، عطية العوفي.[1]اين دوازده نفر تنها برخى راويانى هستند كه اين حديث را قبل از ابواسحاق در كوفه روايت كردهاند و در هيچ يك از اين اسانيد ابواسحاق وجود ندارد. البته اگر كل كتب بررسى شود شايد بيش از صد نفر پيدا شوند كه اين حديث را قبل از ابواسحاق روايت كردهاند.
اما اينكه ابن تيميه مىگويد: حربى و طائفه ديگرى از اهل علم به حديث، اين حديث را تضعيف كردهاند. اين كذب ديگر ابن تيميه است و غير از كسانى كه ذكر شد كسى را ما سراغ نداريم كه اين حديث را تضعيف و انكار كرده باشد ومنكرين اين حديث نيز چنانكه ملاحظه شد همه هم از نواصب هستند و هم دروغهاى آشكار گفتهاند و انكار اينها قطعا در اسلام جرح و طعنى خواهد بود در حق اين افراد نه بر اين حديث؛ زيرا اين حديث متواتر است و برخىاز علماى اهل سنت حتىتصريح دارند كه انكار حديث متواتر خارج كننده از اسلام و كفر است.[2]
اما اينكه مىگويد: در حديث لفظى وجود ندارد كه دلالت بر خلافت كند و ....
[1]. مسند احمد، ح 641 و 961 و 1310 و 3062 و 18502 و 19298 و 19321 و 19344 و 22995 و 23192 و 23609.
[2]. بحر الرائق ابن نجيم مصرى حنفى.
اولا: همينكه نواصب مذكور مانند ابوحصين، ابوبكر بن ابىداود، ابن حزم، ابن تيميه و امروزه برخى وهابىها كه به دروغ وتقيه خود را سنى مىخوانند، اين حديث وداستان غدير را از اصل انكار مىكنند وهمچنين بخارى ومسلم آنرا در صحاح خود روايت نكردهاند، خود روشنترين دليل بر اين است كه اين حديث دلالتش بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام خيلى روشن است و اين افراد نيز از آن خلافت را فهميدهاند و الا هرگز با اين حديث چنين بازى نمىكردند. بخارى بسيارى از احاديث را در صحيحش بيش از ده و بيست بار با تكرار نقل كرده است، ولى به اين حديث متواتر و داستان غدير هيچ اشارهاى نكرده و اگر دلالت اين حديث بر خلافت نزد بخارىو مسلم خيلى روشن نبود، آن را در صحاح خود نقل مىكردند به خصوص كه افراد فراوانى از شيوخى اينها اين حديث شريف را روايت كردهاند كه ما به برخى آنها در كتاب «امام بخارى وجايگاه صحيحش» اشاره كرديم. به خصوص مسلم كه حديث متواتر «ثقلين» را كه در ضمن آن حديث غدير نيز است در صحيحش روايت كرده، ولى حديث غدير را از آن حذف كرده و آن را ناقص روايت نموده است.
همچنين صحابه نيز از اين حديث شريف جانشينىو خلافت را برداشت كردهاند. دقت داشته باشيم كه در اسلام و بين امت اسلامىاستعمال لفظ مولى به معناى خلافت و رهبرى رائج بوده است و در روز غدير نيز اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از حديث و سخنان آن حضرت و كلمه مولى خلافت و رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام را فهميدند و به آن حضرت بيعت و تبريك گفتند. دلائل و قرائن بسيارى در داستان غدير و اين حديث شريف است كه همگى دلالت مىكند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن روز اميرالمؤمنين عليه السلام را رسما جانشين خود اعلام كردهاند. و ما تنها به دو دليل آن اشاره مىكنيم.
1. بيعت مردم در غدير با اميرالمؤمنين عليه السلام
عن أبي هريرة قال: من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا و هو يوم غدير خم لما أخذ النبي بيد علي بن أبي طالب فقال ألست ولي المؤمنين قالوا بلى يا رسول الله قال من كنت مولاه فعلي مولاه فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لك يا بن أبي طالب أصبحت مولاي و مولى كل مسلم فأنزل الله" اليوم أكملت لكم دينكم ومن صام يوم سبعة و عشرين من رجب كتب له صيام ستين شهرا و هو أول يوم نزل جبريل عليه السلام على محمد بالرسالة؛[1]خلاصهاى اين حديث اين است كه وقتى در غدير خم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه من مولاى او هستم پس اين على نيز مولاىاوست ...» عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: به، به، تبريك مىگويم اى على تو مولاى من و مولاى هر زن و مرد مسلمان شدى.
خطيب اين حديث را در مصدر مذكور با دو سند صحيح از ابوهريره روايت كرده است.
براء بن عازب نيز مىگويد:
كنّا مع رسول الله في سفرٍ فنزلنا بغدير خم و نودي الصّلاة جامعة و كُسِحَ لِرسول الله تحتَ شجرة فصلّى الظّهر و دعا عليّاً و أخذ بيده فأقامه عن يمينه فقال: ألستُ أولى بكلِّ إمرئٍ من نفسه؟ قالوا: بلى. قال. اللّهمّ من كنْتُ مولاه فعليٌّ مولاه اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه. فلقيه عمر إبن الخطّاب فقال
هنيئاً لك يا إبن أبيطالب أصبحتَ وأمسيتَ مولى كلّ مؤمن ومؤمنة؛[2]...وقتى پيامبر صلى الله عليه وآله در غدير خم فرمود: هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست ... عمر بن خطلب خود را به على رسانيد و گفت: خوش به حالت اى على، مولاى هر زن ومرد مؤمن شدى.»
سند اين حديث حسن است و سبط بن جوزى آن را در (تذكرة الخواص) صحيح دانسته است و شعيب ارنؤوط وهابى در حاشيه مسند احمد اين حديث را با ضميمهاى اسانيد ديگر صحيح دانسته است.
ابن حجر و ديگران گفتهاند:
أخرج الدارقطني بإسناده حديث الغدير و فيه عن سعد بن ابي وقاص: إن أبا بكر و عمر لما سمعا قالا له: أمسيت يا بن أبي طالب؟ مولى كل مؤمن و مؤمنة؛[3]دارقطنى در ضمن حديث غدير از سعد بن ابىوقاص نقل كرده كه گفته است: وقتى ابوبكر وعمر اين حديث را شنيدند به علىگفتند: اى على، مولاىهر مرد و زن مؤمن شدى.
فخر رازى مىگويد:
العاشر: نزلت الآية في فضل علي ولما نزلت هذه الاية أخذ بيده وقال: من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه فلقيه عمر فقال: هنيئا لك يا ابن أبي طالب أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن
[1]. تاريخ بغداد، ج 8، ص 284 و 289؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 233 با سه سند.
[2]. مسند احمد، ج 4، ص 281، ح 18502؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 2، ص 372 و ديگران.
[3]. صواعق المحرقه، ص 110؛ شرح مواهد اللدنيه، ج 7، ص 13؛ فيض القدير، ج 6، ص 282؛ الولايه ابن عقده، ص 256، ح 1؛ جواهر العقدين، ص 246.
ومؤمنة. وهو قول ابن عباس والبراء بن عازب ومحمد بن علي؛[1]اين آيه (آيهاى تبليغ) در فضيلت على نازل شد. چون اين آيه نازل شد پيامبر از دست على گرفت و فرمود: «هر كه من مولاى او هستم پس اين على نيز مولاىاوست ...» عمر خود را به على رساند و گفت: خوش به حالت اى على! مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى. فخر رازى سپس مىگويد: اين سخن و نظر از ابن عباس، براء بن عازب و محمد بن على (امام باقر عليه السلام) نقل شده و نظريه آنها اين است.
عن سعيد بن المسيب قال: قلت لسعد بن أبي وقاص: إني أريد أن أسألك عن شئ وإني أتقيك. قال: سل عما بدا لك فإنما أنا عمك. قال: قلت: مقام رسول الله صلى الله عليه وآله فيكم يوم غدير خم قال: نعم قام فينا بالظهيرة فأخذ بيد علي فقال: من كنت مولاه فعلي مولاه أللهم؟ وال من والاه وعاد من عاداه. قال فقال أبو بكر وعمر: أمسيت يا بن أبي طالب؟ مولى كل مؤمن ومؤمنة؛[2]سعيد بن مسيب (سيد تابعين نزد اهل سنت) به سعد بن ابىوقاص گفت: مىخواهم چيزى از تو سؤال كنم، ولى مىترسم. سعد گفت: هر چه مىخواهى بپرس، زيرا من عموى تو هستم. سعيد گفت: مقام پيامبر صلى الله عليه وآله در بين شما روز غدير خم، سعد گفت: آرى نزديك ظهر پيامبر صلى الله عليه وآله بين ما بلد شد و دست على را گرفت و فرمود:
[1]. تفسير فخر رازى، ج 6، ص 113.
[2]. الولايه ابن عقده، ص 156، ح 1؛ طرق الحديث من كنت مولاه فعلى مولاه ذهبى، ص 11؛ صواعق المحرقه، ص 110 به نقل از دارقطنى.
«هر كه من مولاى او هستم پس اين علىنيز مولاىاوست ...» ابوبكر و عمر گفتند: اى على، مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى.
خركوشى (متوفاى 407 ه) كه ذهبى او را «امام پيشوا و شيخ الاسلام» معرفىكرده است[1]و زركلى او را از فقهاى شافعى و كتاب (شرف المصطفى) را از جمله كتب او برشمرده است[2]از ابوسعيد خدرى چنين روايت كرده است:
ثم قال النبي صلى الله عليه وآله هنئوني هنئوني إن الله تعالى خصني بالنبوة وخص أهل بيتي بالإمامة فلقي عمر بن الخطاب أمير المؤمنين فقال: طوبى لك يا أبا الحسن أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة؛[3]سپس پيامبر صلى الله عليه وآله (پس از بيان حديث غدير و نزول آيهاى اكمال) فرمود: به من تبريك بگوييد، به من تبريك بگوييد، همانا خداوند متعال پيامبرى را مخصوص من گردانيد و امامت را مخصوص اهل بيتم. پس عمر بن خطاب خود را به على رسانيد و گفت: خوش به حالت اى على، مولاىمن ومولاى هر مرد و زن مؤمن شدى.
خركوشى را واعظ، محدث، حافظ، مفسر، عالم، فاضل، زاهد نيز گفته وخيلى مدح كردهاند.[4]
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 17، ص 356، رقم 153؛ ذهبى مىگويد: فقرا در مجلس او مانند امراء بودند.
[2]. الاعلام، زركلى، ج 4، ص 163.
[3]. شرف المصطفى خركوشى، ص 274.
[4]. الانساب سمعانى، ج 2، ص 350؛ معجم البلدان، ج 2، ص 361؛ معجم المؤلفين، ج 6، ص 188.
اينكه اهل بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله امامان اين امت هستند از مسلمات است و در روز غدير نيز با بيان حديث غدير و ثقلين رسما به اين دو تأكيد فرمودند و حديث ثقلين نيز از احاديث متواتر است كه تنها از زيد بن ارقم با 44 سند روايت شده است.
تبريك و تهنيت گفتن مردم در روز غدير با الفاظ مختلف از ابن عباس، زيد بن ارقم، انس، امام باقر و امام صادق عليها السلام نيز روايت شده است. از اين احاديث استفاده مىشود كه اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از حديث غدير خلافت و رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام را فهميدند وآنان اين حقيقت را آن زمان پذيرفتهاند.
2. مولى به معناى خلافت
مولى نيز در اسلام و قرآن و لغت به معناى امامت و خلافت به كار رفته است. اكنون ما در اين بررسى، تنها به رائج بودن آن در احاديث و بين صحابه و مسلمين به طور مختصر اشاره خواهيم نمود:
1. وعن جابر بن سمرة قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول: لا يزال أمر الناس ماضيا ما وليهم اثنا عشر رجلا كلهم من قريش؛[1]جابر مىگويد: شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه وآله مىفرمود: پيوسته امر مردم رو به راه خواهد بود مادامىكه دوازده نفر رهبرى امت را بر عهده داشته باشند كه همهاى آنها از قريش هستند.
البانى در ذيل «مشكاة المصابيح» مىگويد: بخارى و مسلم اين حديث را روايت كردهاند.
چنانكه ملاحظه مىكنيد در اين حديث شريف، مولى به معناى اداره امور امت اسلامى و خلافت به كار رفته است و مسلم نيز از آن اين معنا را برداشت كرده است.
[1]. صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب النَّاسُ تَبَعٌ لِقُرَيْشٍ وَالْخِلَافَةُ فِى قُرَيْشٍ، ج 6، ص 3، ح 4810؛ مشكاة المصابيح، ج 3، ص 302، ح 5974.
2. لما ولي أبوبكر، ولي أبا عبيدة بيت المال و ولي عمر القضاء؛[1]چون ابوبكر امور خلافت را بر عهده گرفت ابوعبيده مسؤول بيت المال شد و عمر امر قضاوت را بر عهده گرفت.
ابن حجر سند اين خبر را قوى معرفىكرده است. اينجا نيز «ولى» به معناى خلافت و رهبرى استعمال شده است.
3. ولي أبو بكر، قال له أبو عبيدة: أنا أكفيك المال وقال عمر: أنا أكفيك القضاء؛[2]ابوبكر خليفه شد، ابوعبيده به او گفت: من بيت المال را برايت كفايت مىكنم و عمر گفت: من امر قضاوت را برايت كفايت مىكنم.
در دو خبر فوق همچنين تصريح است بر دروغ بودن اين ادعا كه مىگويند: على عليه السلام قاضى ابوبكر و عمر بوده و ....
4. أبي ظبيان قال: سمعت عليا يقول: قال لي رسول الله صلى الله عليه وآله: إن وليت الامر بعدي فأخرج أهل نجران من جزيرة العرب؛[3]ابوظبيان مىگويد: از على شنيدم كه مىگفت: پيامبر صلى الله عليه وآله به من فرمودند: اگر خلافت را پس از من به دست گرفتى اهل نجران را از جزيرة العرب بيرون كن.
اين حديث با دو سند روايت شده و سندش حسن است.
5. قال (عمر) فلما توفي رسول الله صلى الله عليه وآله قال أبو بكر أنا ولي رسول الله صلى الله عليه وآله فجئتما تطلب ميراثك من ابن أخيك ويطلب هذا ميراث امرأته من
[1]. علل احمد، ج 3، ص 491، رقم 6104؛ فتح البارى، ج 13، ص 108.
[2]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 617.
[3]. مسند احمد، ج 1، ص 78، ح 2302؛ مصنف عبدالرزاق، ج 6، ص 58، ح 9996 و 19373.
أبيها فقال أبو بكر قال رسول الله صلى الله عليه وآله (ما نورث ما تركنا صدقة) فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم إنه لصادق بار راشد تابع للحق ثم توفي أبو بكر وأنا ولي رسول الله صلى الله عليه وآله وولي أبا بكر فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم إني بار راشد تابع للحق فوليتها ثم جئتني أنت وهذا وأنتما جميع وأمركما واحد فقلتما ادفعها إلينا فقلت إن شئتم؛[1]
عمر بن خطاب مىگويد: چون پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت ابوبكر گفت: من ولى (خليفه) پيامبر هستم ... سپس ابوبكر از دنيا رفت و من گفتم: من ولى (خليفهاى) پيامبر صلى الله عليه وآله و ابوبكر هستم ....
6. عبد الله بن عمر قال: أتى النبي صلى الله عليه وآله كتاب رجل فقال لعبد الله بن الأرقم: أجب عني فكتب جوابه ثم قرأه عليه فقال: أصبت وأحسنت اللهم وفقه فلما ولي عمر كان يشاوره؛[2]...
زمانى كه عمر بن خطاب خلافت را بر عهده گرفت با عبدالله بن ارقم مشورت مىكرد. حاكم و ذهبى سند اين حديث را صحيح دانستهاند.
7. عن الزهري قال سأل طلحة والزبير عليا أن يوليهما البصرة والكوفة فقال تكونان عندي فأتجمل بكما فإني أستوحش لفراقكما؛[3]
زهرى مىگويد: طلحه
[1]. صحيح مسلم، ج 3، ص 1376، ح 1757؛ صحيح بخارى، ج 3، ص 1126 و ج 4، ص 1479، و ج 5، ص 2038 و ج 6، ص 3474 و 2663، و ديگران.
[2]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 378، ح 5441
[3]. انساب الاشراف، ج 3، ص 18؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 452؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 253.