«كتاب المنهاج فى الرد على الروافض في غاية الحسن لولا أنه بالغ في الدفع حتى وقعت له عبارات والفاظ فيها بعض التحامل وقد نسبه بعضهم الى طلب الملك لأنه كان يلهج بذكر ابن تومرت ونظرائه فكان ذلك مولدا لطول سجنه؛[1]كتاب «منهاج» ابن تيميه در رد بر شيعه در نهايت خوبى است، مگر اينكه او در هنگام رد مبانى شيعه زيادروى كرده است و زيادروى او منجر به جسارت (نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام) گرديده است. و همانا برخىاز علما گفتهاند كه او سوداى سلطنت در سر داشت؛ زيرا همواره از ابن تومرت و امثالش ياد مىكرد واين سبب طولانىشدن مدت حبس او در زندان شد.»
ابن حجر نيز مىگويد: گروهى از علما گفتهاند كه او در فكر رسيدن و در طلب امامت كبرى بود و او همواره ابن تومرت را ياد مىكرد و اين سبب طولانى شدن مدت حبس او در زندان شد. (الدرر الكامنة ابن حجر، ج 1، ص 50.)
ابن تومرت از علماى بزرگ بوده و مردم اطرافش جمع شدند. او براى رسيدن به رياست و سلطنت ادعاى مهدويت نمود. ذهبى در مورد او مىگويد:
شيخ امام، فقيه اصولى زاهد، ابوعبدالله محمد بن عبدالله بن تومرت البربري. در مغرب خروج نمود و ادعا كرد كه او امام معصوم مهدى (موعود) است. او طالب رياست بود. خيلى اهل امر به معروف و نهى از منكر بود. اتباع خود را موحدين ومخالفانش را مجسمه ناميد و كشتن مخالفانش را جائز دانست. او زندگى ساده داشت و فقير و قانع بود. در خوردن و نكاح و مال هيچ لذتى نداشت (اهل لذت بردن از اين چيزها نبود) و نه در چيزهاى ديگر جز رياست تا اينكه خدا را
[1]. بدر الطالع شوكانى، ج 1، ص 64، شرح حال ابن تيميه.
ملاقات كرد. لكن او والله براى رسيدن به رياست به كشتار و خونريزى داخل شد و به اينكارها دست زد.[1]
اين مختصرى از شرح حال ابن تومرت است و قطعا حال دو رهبر وهابيت ابن تيميه و ابن عبدالوهاب بهتر از ابن تومرت نخواهند بود. و اين هم حال ابن تيميه است كه امروزه وهابيت به علم و حافظهاى قوى او مىبالند. افرادى كه علم بدون عمل و تزكيه نفس داشتهاند احوالشان اينگونه بوده و هست. شما توجه داريد كه ابن حجر و به خصوص شوكانى كه خود از وهابيت است هم اين نسبت را رد وانكار نكردهاند و هم سبب طولانى شدن ماندگارى او در زندان را همين رياست طلبى ابن تيميه دانستهاند. پس اين مطلب از نظر ابن حجر و شوكانى عين واقعيت بوده و ابن حجر در ادامه اين سخن مطالبى ذكر كرده كه از آن نيز تصريح او به اين مطلب استفاده مىشود.
علامه كوثرى حنفى مىگويد: «در سخنان ابن تيميه نشانهاى بغض و دشمنىاش با على آشكار است.»[2]
عبد الله غمارى شافعى مىگويد: «علماى زمانش ابن تيميه را به خاطر گمراهىاش از على منافق خواندهاند.»[3]
احمد بن محمد بن صديق غمارى مىگويد: «دشمنى ابن تيميه او را به جايى رسانده كه به جرعت از روى نادانى وذلت ونفاق خيلى آشكار گفته است: «در فضيلت على هيچ حديث صحيح نيست وآنچه در صحيحين روايت شده براى على هيچ گونه فضل وبرترى
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 19، شرح رقم 318.
[2]. الحاوى فى سيرة الطحاوى، ص 26.
[3]. الرسائل الغمارية، ص 120 و 121.
اى را بر ديگران ثابت نمىكند. ابن تيميه در بارهاى على وخاندانش سخنانى گفته كه دلالت مىكند او بر اساس حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله كه فرمود: «على را كسى غير از مؤمن دوست نمىدارد و كسى غير از منافق او را دشمن نمىدارد» رأس ورهبر منافقان در زمانش بوده و به اين خاطر علماى زمانش نيز به منافق بودن او حكم كردهاند .... چگونه او منافق نباشد؟ او كسى است كه سخنان زشت در حق سرور زنان اهل بهشت فاطمه وشوهرش برادر رسول خدا صلى الله عليه وآله گفته است. او در بارهاى آنها گفته: «همانا در فاطمه نشانههاى از صفات منافقان است كه خدا در بارهاى آنها فرموده: «اگر (مال دنيا) به آنها داده شود راضى مىشوند واگر داده نشود غضبناك مىشوند.» ابن تيميه كه خدا او را لعنت كند گفته است: «فاطمه همين گونه كرد، وقتى كه ابو بكر ميراث پدرش را به او نداد.»[1]اما در بارهاى على گفته است: «او در كودكى مسلمان شد و اسلام كودك قبول نيست. على در هفده مسأله با قرآن مخالفت كرده. به هر جا رو كرده آن جا را خوار كرده. او رياست را دوست داشت و به خاطر رياست مىجنگيد، نه به خاطر دين. چهارمين خليفه بودن او مورد اتفاق اهل سنت نيست.» ابن تيميه رهبر گمراهان و كتابهايش كتابهاى گمراه كننده است.»[2](البته تك تك اين سخنان غمارى در كتاب «منهاج السنه» موجود است.)
غمارى از علماى شافعى و تحصيل كردهاى الازهر مصر است كه شرح حالش در كتاب (الاعلام زركلى، ج 1، ص 253) موجود است.
[1]. ابن تيميه عين اين سخن را كه غمارى و سقاف به آن اشاره كردهاند و خيلى از سخنان زشت ونارواى ديگر را در حق حضرت فاطمه زهرا و همچنين حضرت على عليها السلام در كتاب« منهاج السنة» اش، ج 4، ص 244 تا 258، به زبان آورده است. حصنى دمشقى نيز اين سخن را از ابن تيميه نقل كرده است كه در آينده خواهد آمد.
[2]. البرهان الجلى احمد غمارى، ص 35.
حسن بن على سقاف شافعى (كه از علماى معاصر است) مىگويد: «ابن تيميه كسى است كه پيروانش او را شيخ الاسلام مىنامند و گروهى نيز به سخنانش استدلال مىكنند، در حالى كه وى ناصبى و دشمن على است و به فاطمه نسبت نفاق داده است.»[1]
حسن بن فرحان از علماى وهابى معاصر عربستان مىگويد: ابن تيميه كسى است كه دشمنى اهل بيت و ناصبى گرى در او به حدى است كه جوينده با انصاف نمىتواند آن را انكار كند. ناصبىگرى در او شهرت يافت و كتابهايش نيز به اين حقيقت گواهى مىدهند.»[2]
باز هم ابن فرحان مىگويد: «در زمانهاى اول (زمان بنى اميه و بنى عباس) دشمنى با اهل بيت در اوج قرار داشت. سپس در زمان تابعى تابعين با وجود قتل نسائى تا حدى كمرنگ شد و حتى نزديك بود ناصبىگرى و دشمنى با اهل بيت در شام نيز به پايان برسد كه به ناگاه از جاى ابن تيميه پيدا شد. ابن تيميه در اول قرن هشتم در بسيارى از سخنان ونوشتارش دو باره ناصبىگرى را زنده كرد كه آخرين اين نوشتههايش كتاب «منهاج السنة» است كه آن را با فكرهاى شامى با حمله به على و حمايتهاى باطل از معاويه پر كرده و با دهان پر مىگويد: «اين است عقيده اهل سنت و جماعت.»[3]
باز ابن فرحان مىگويد: «ابن تيميه در زمان خودش به دشمنى على معروف شد. مخالفان او از علماى معاصرش او را متهم به نفاق كردند كه (به نظر من) در اين حكمشان خطا كردند. و به ناصبى بودن نيز متهم كردند كه در بسيارى از آن درست و صحيح حكم كردند. و اين هم به خاطر چنين سخنان ابن تيميه كه در باره على گفته است: «همانا على به خاطر رياست جنگيد، نه به خاطر دين. اسلام على به خاطر خردسالىاش مورد شك است.
[1]. التنبيه و الرد، ص 7.
[2]. قرائة فى كتب العقايد، ص 64.
[3]. قرائة فى كتاب العقايد، ص 65.
همانا اسلام معاويه و يزيد نيز به تواترِ بزرگتر از اسلامِ على ثابت شده است. على خوار شد.» و به مانند اين از سخنان زشتى كه از او در كتاب «منهاج السنة» اش باقى مانده است. و اگر اين سخنان نشانهاى نصب و ناصبىگرى نباشد، پس در دنيا ناصبىاى نخواهد بود.»[1]
باز ابن فرحان مىگويد: « (در مورد) ابن تيميه با وجود فضل و علمش بايد دانست كه او اهل شام است و اهل شام دشمن على و دوست معاويه بودند. و اين روش تا زمانهاى بعد باقى ماند .... ما به جايگاه علم و حمايتهاى ابن تيميه از اسلام (با زبان و وجودش) جاهل نيستيم، ولى كاملًا مىدانيم كه او در همين حال منحرف از على و خاندانش بود. او با تمام توانش تلاش كرده بر ضد على و اصحابش استدلال كند و با سختى احاديثى را كه در فضائل على خيلى قوى است تضعيف كند، با اينكه به احاديث ضعيف در فضائل سه خليفه اول، بلكه در فضيلت معاويه استدلال و آنها را قبول كرده است. و اين دليل پيروى او از هوا و هوس است.»[2]
اين برخى از اعترافات و تصريح علماى اهل سنت بر دشمنى ابن تيميه با اهل بيت عليه السلام و ناصبى بودن اوست. در آينده نيز ضمن آشنايى با سخنان علماى معاصر ابن تيميه بيشتر با جايگاه او آشنا خواهيم شد.
[1]. قرائة فى كتب العقايد، ص 176.
[2]. الصحبة و الصحابه ابن فرحان، ص 242.
فصل دوّم: ابن تيميه واهل بيت عليهم السلام
ابن تيميه چنانكه در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام سخنان تند وزشت گفته، در باره ما بقى اهل بيت عليهم السلام نيز سخنان تند فراوان دارد وحتى براى بىاساس جلوه دادن جايگاه والاى اهل بيت عليهم السلام به خود اجازه داده تا به خداوند متعال وپيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز اهانت كند. اكنون در اين بخش ما تنها برخى از سخنان و نظرات او را ذكر كرده و با واقعيت آن آشنا خواهيم شد.
ابن تيميه وتوهين به خداوند متعال وپيامبر اكرم صلى الله عليه وآله
خداوند متعال در آيات قرآن كريم به مانند آيات تطهير، مودت وآيات ديگر براى اهل بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله خصوصياتى را بر مىشمارد كه از آن برترى اهل بيت عليهم السلام بر ديگران به روشنى استفاده مىشود. اما متأسفانه ابن تيميه برتر دانستن اهل بيت عليهم السلام را كه ريشه در قرآن وسنت دارد از آثار زمان جاهليت مىداند ومىگويد:
«إن فكرة تقديم آل الرسول هى من أثر الجاهلية فى تقديم أهل بيت الرؤساء؛[1]تفكر مقدم وبرتر داشتن خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله از آثار زمان جاهليت است كه خاندان رؤساى خود را مقدم مىداشتند.»
[1]. منهاج السنة، ج 3، ص 269.
امت اسلامى ووهابيت در نمازهاى خود بر اهل بيت عليهم السلام صلوات مىفرستند ودوستى آنها را واجب مىدانند، آيا اين را از مردم زمان جاهليت اخذ كردهاند!؟
روشن است كه در هر زمانى مردم هوسران به خاطر چاپلوسى چنين كارى را انجام مىدادند، يعنى خاندان بزرگان خود را بزرگ شمرده، تعظيم مىكردند، ولى آن هيچ ربطى به برتر دانستن اهل بيت عليهم السلام ندارد. يعنى چنين نيست كه هر جا مسألهاى برتر قرار دادن ويا برگزيدن خاندان پيامبرى پيش آيد اين كار سرچشمه در همان روش نادرست داشته باشد. مثلًا مىدانيم كه يكى از عادات و روشها در قديم (و امروز در بعضى از جامعه) اين بوده است كه حاكم ويا پادشاه وقتى وفات مىكرد، فرزندانش نسل به نسل تخت پادشاهى را از او به ارث مىبردند (چنانكه امروز حكومت عربستان سعودى كه پيرو ابن تيميه كذاب هستند، چنين است.) واين يك روش نادرست است. و از سوى ديگر براى كسى پوشيده نيست كه سلسله پيامبران نيز از يك نسل بوده وغالباً پيامبر بعدى فرزند پيامبر پيشين بوده است. والبته اين كار بدون علت و حكمت نبوده است.
آيا در اينجا هم منطق ابن تيميه و امثال او چنين است؟ آيا مىتوانند بگويند كه برگزيدن فرزند پيامبر پيشين براى پيامبرى، از آثار زمان جاهليت وبه مانند به ارث بردن تخت پادشاهى (امروز در عربستان) از پدر است؟
ابن تيميه ومسأله برترى اهل بيت عليهم السلام
بايد توجه داشت كه بزرگ داشتن اهل بيت پيامبر عليهم السلام بدون ترديد به اين خاطر است كه اسلام وقرآن آنها را برتر معرفى كرده وقرآن و احاديث فراوان بر
امت اسلامى دوستى آنها را واجب گردانده است نه اينكه فقط به اين خاطر باشد كه از خاندان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله هستند.
اينكه امت اسلامى با اتفاق در نمازهاى خود بر خاندان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله صلوات مىفرستند آيا اين برگرفته از آثار جاهليت است! آيا ممكن است در اين امت افرادى برتر از اهل بيت عليهم السلام باشند، ولى قرآن صلوات بر غير آنها را فرض كرده باشد! همچنين قرآن در آيهاى مودت كه خواهد آمد، محبت اهل بيت عليهم السلام را واجب قرار داده است. اگر افرادى از اين امت برتر از اهل بيت عليهم السلام بودند، قطعا قرآن محبت آنها را واجب قرار مىداد، نه اهل بيت عليهم السلام را. آيا در اينكه خاندان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله برترين اين امت هستند، به چيزى روشنتر از اين آيات نياز است! همچنين آيات تطهير ومباهله نيز بيانگر اين واقعيت است، ولى اين تيميه حاضر است به خاطر رد وانكار احاديث فضائل اهل بيت به خداوند متعال وپيامبر اكرم صلى الله عليه وآله توهين كند، اما به هيچ فضلى از فضائل اهل بيت عليهم السلام اعتراف نكند.
اكاذيب ابن تيميه در مسأله برترين امت
ابن تيميه سعى كرده است تا حضرات ابوبكر و عمر را برترين اين امت معرفى كند و به اين خاطر دروغهاى گوناگون از خود به جاى گذاشته است.
او مىگويد:
«فإن أهل العلم متفقون على أن أبا بكر وعمر أعلم من سائر الصحابة وأعظم طاعة لله ورسوله من سائرهم وأولى بمعرفة الحق واتباعه منهم؛[1]اهل
[1]الفتاوى الكبرى، ج 3، ص 487.