«هر كه من مولاى او هستم پس اين علىنيز مولاىاوست ...» ابوبكر و عمر گفتند: اى على، مولاى هر مرد و زن مؤمن شدى.
خركوشى (متوفاى 407 ه) كه ذهبى او را «امام پيشوا و شيخ الاسلام» معرفىكرده است[1]و زركلى او را از فقهاى شافعى و كتاب (شرف المصطفى) را از جمله كتب او برشمرده است[2]از ابوسعيد خدرى چنين روايت كرده است:
ثم قال النبي صلى الله عليه وآله هنئوني هنئوني إن الله تعالى خصني بالنبوة وخص أهل بيتي بالإمامة فلقي عمر بن الخطاب أمير المؤمنين فقال: طوبى لك يا أبا الحسن أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة؛[3]سپس پيامبر صلى الله عليه وآله (پس از بيان حديث غدير و نزول آيهاى اكمال) فرمود: به من تبريك بگوييد، به من تبريك بگوييد، همانا خداوند متعال پيامبرى را مخصوص من گردانيد و امامت را مخصوص اهل بيتم. پس عمر بن خطاب خود را به على رسانيد و گفت: خوش به حالت اى على، مولاىمن ومولاى هر مرد و زن مؤمن شدى.
خركوشى را واعظ، محدث، حافظ، مفسر، عالم، فاضل، زاهد نيز گفته وخيلى مدح كردهاند.[4]
[1]. سير اعلام النبلاء، ج 17، ص 356، رقم 153؛ ذهبى مىگويد: فقرا در مجلس او مانند امراء بودند.
[2]. الاعلام، زركلى، ج 4، ص 163.
[3]. شرف المصطفى خركوشى، ص 274.
[4]. الانساب سمعانى، ج 2، ص 350؛ معجم البلدان، ج 2، ص 361؛ معجم المؤلفين، ج 6، ص 188.
اينكه اهل بيت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله امامان اين امت هستند از مسلمات است و در روز غدير نيز با بيان حديث غدير و ثقلين رسما به اين دو تأكيد فرمودند و حديث ثقلين نيز از احاديث متواتر است كه تنها از زيد بن ارقم با 44 سند روايت شده است.
تبريك و تهنيت گفتن مردم در روز غدير با الفاظ مختلف از ابن عباس، زيد بن ارقم، انس، امام باقر و امام صادق عليها السلام نيز روايت شده است. از اين احاديث استفاده مىشود كه اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از حديث غدير خلافت و رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام را فهميدند وآنان اين حقيقت را آن زمان پذيرفتهاند.
2. مولى به معناى خلافت
مولى نيز در اسلام و قرآن و لغت به معناى امامت و خلافت به كار رفته است. اكنون ما در اين بررسى، تنها به رائج بودن آن در احاديث و بين صحابه و مسلمين به طور مختصر اشاره خواهيم نمود:
1. وعن جابر بن سمرة قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله يقول: لا يزال أمر الناس ماضيا ما وليهم اثنا عشر رجلا كلهم من قريش؛[1]جابر مىگويد: شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه وآله مىفرمود: پيوسته امر مردم رو به راه خواهد بود مادامىكه دوازده نفر رهبرى امت را بر عهده داشته باشند كه همهاى آنها از قريش هستند.
البانى در ذيل «مشكاة المصابيح» مىگويد: بخارى و مسلم اين حديث را روايت كردهاند.
چنانكه ملاحظه مىكنيد در اين حديث شريف، مولى به معناى اداره امور امت اسلامى و خلافت به كار رفته است و مسلم نيز از آن اين معنا را برداشت كرده است.
[1]. صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب النَّاسُ تَبَعٌ لِقُرَيْشٍ وَالْخِلَافَةُ فِى قُرَيْشٍ، ج 6، ص 3، ح 4810؛ مشكاة المصابيح، ج 3، ص 302، ح 5974.
2. لما ولي أبوبكر، ولي أبا عبيدة بيت المال و ولي عمر القضاء؛[1]چون ابوبكر امور خلافت را بر عهده گرفت ابوعبيده مسؤول بيت المال شد و عمر امر قضاوت را بر عهده گرفت.
ابن حجر سند اين خبر را قوى معرفىكرده است. اينجا نيز «ولى» به معناى خلافت و رهبرى استعمال شده است.
3. ولي أبو بكر، قال له أبو عبيدة: أنا أكفيك المال وقال عمر: أنا أكفيك القضاء؛[2]ابوبكر خليفه شد، ابوعبيده به او گفت: من بيت المال را برايت كفايت مىكنم و عمر گفت: من امر قضاوت را برايت كفايت مىكنم.
در دو خبر فوق همچنين تصريح است بر دروغ بودن اين ادعا كه مىگويند: على عليه السلام قاضى ابوبكر و عمر بوده و ....
4. أبي ظبيان قال: سمعت عليا يقول: قال لي رسول الله صلى الله عليه وآله: إن وليت الامر بعدي فأخرج أهل نجران من جزيرة العرب؛[3]ابوظبيان مىگويد: از على شنيدم كه مىگفت: پيامبر صلى الله عليه وآله به من فرمودند: اگر خلافت را پس از من به دست گرفتى اهل نجران را از جزيرة العرب بيرون كن.
اين حديث با دو سند روايت شده و سندش حسن است.
5. قال (عمر) فلما توفي رسول الله صلى الله عليه وآله قال أبو بكر أنا ولي رسول الله صلى الله عليه وآله فجئتما تطلب ميراثك من ابن أخيك ويطلب هذا ميراث امرأته من
[1]. علل احمد، ج 3، ص 491، رقم 6104؛ فتح البارى، ج 13، ص 108.
[2]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 617.
[3]. مسند احمد، ج 1، ص 78، ح 2302؛ مصنف عبدالرزاق، ج 6، ص 58، ح 9996 و 19373.
أبيها فقال أبو بكر قال رسول الله صلى الله عليه وآله (ما نورث ما تركنا صدقة) فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم إنه لصادق بار راشد تابع للحق ثم توفي أبو بكر وأنا ولي رسول الله صلى الله عليه وآله وولي أبا بكر فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا والله يعلم إني بار راشد تابع للحق فوليتها ثم جئتني أنت وهذا وأنتما جميع وأمركما واحد فقلتما ادفعها إلينا فقلت إن شئتم؛[1]
عمر بن خطاب مىگويد: چون پيامبر صلى الله عليه وآله از دنيا رفت ابوبكر گفت: من ولى (خليفه) پيامبر هستم ... سپس ابوبكر از دنيا رفت و من گفتم: من ولى (خليفهاى) پيامبر صلى الله عليه وآله و ابوبكر هستم ....
6. عبد الله بن عمر قال: أتى النبي صلى الله عليه وآله كتاب رجل فقال لعبد الله بن الأرقم: أجب عني فكتب جوابه ثم قرأه عليه فقال: أصبت وأحسنت اللهم وفقه فلما ولي عمر كان يشاوره؛[2]...
زمانى كه عمر بن خطاب خلافت را بر عهده گرفت با عبدالله بن ارقم مشورت مىكرد. حاكم و ذهبى سند اين حديث را صحيح دانستهاند.
7. عن الزهري قال سأل طلحة والزبير عليا أن يوليهما البصرة والكوفة فقال تكونان عندي فأتجمل بكما فإني أستوحش لفراقكما؛[3]
زهرى مىگويد: طلحه
[1]. صحيح مسلم، ج 3، ص 1376، ح 1757؛ صحيح بخارى، ج 3، ص 1126 و ج 4، ص 1479، و ج 5، ص 2038 و ج 6، ص 3474 و 2663، و ديگران.
[2]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 378، ح 5441
[3]. انساب الاشراف، ج 3، ص 18؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 452؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 253.
وزبير از على خواستند تا ايشان را بر كوفه و بصره حاكم قرار دهد، و على گفت: نزد من مىمانيد .... سند اين خبر صحيح است.
8. حدثني محمود ثنا وهب ثنا أبي قال سمعت قتادة ولي أبوبكر سنتين وستة أشهر وولي عمر عشر سنين وستة أشهر وثمانية عشر يوما وولي عثمان ثنتي عشرة سنة غير اثنتي عشر يوما وكانت الفتنة خمس سنين وولى معاوية عشرين سنة وولى يزيد بن معاوة ثلاث سنين وأشهر سماه قتادة وكانت فتنه بن الزبير ثمان سنين وولى الوليد تسع سنين؛[1]
بخارى از قتاده چنين نقل كرده است: ابوبكر دو سال و شش ماه و عمر ده سال و شش ماه و عثمان دوازده سال خلافت كردند و پنج سال زمان فتنه بود سپس معاويه بيست سال و يزيد سه سال و چند ماه خلافت كردند و سپس هفت سال فتنه ابن زبير بود و بعد نه سال وليد خلافت كرد.
اين تنها برخىنمونههايى است كه در آن پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله، صحابه، تابعين و علما واژه «ولى» را براى خليفه و حاكم و سرپرست استفاده كردهاند و از اين نمونهها در كتب اسلامى فراوان است. اين اخبار به روشنىمىرساند كه استعمال واژهاى «ولى» به معناى خلافت در اسلام و بين امت اسلامى رائج بوده و در حال حاضر نيز در بين عرب معمول است و دلائل وقرائن فراوان ديگر نيز است كه همگى تصريح دارند، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با مطرح كردن اين حديث شريف در روز غدير خم خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را خواسته و آنرا رسما اعلام فرمودهاند.
ابن تيميه و حديث: «خدايا، دوست بدار هر كسى را كه على را دوست دارد»
ابن تيميه مىگويد: همانا اين لفظ (در حديث): «خدايا، دوست بدار هر كسى را كه او را دوست مى دارد و دشمن بدار هر كسى را كه با او دشمنى مىكند، يارى كن هر كسى را كه او را يارى مىكند و خوار كن هر كسى را كه او را تنها مىگذارد» به اتفاق آگاهان به حديث دروغ است.[2]
وى در «مجمع الفتاوى» مىگويد: «اين حديث خلاف واقع است؛ زيرا گروههايى با على در صفين جنگيدند، ولى خوار نشدند؛ به مانند سعد بن ابىوقاص وهمچنين اصحاب معاويه و بنى اميه كه با او جنگيدند و بسيارى از سرزمينهاى كفّار را فتح كردند و خدا آنها را يارى نمود.»[3]
باز همو مىگويد: حديث «خدايا، دوست بدار هر كسى را كه على را دوست دارد و دشمن بدار هر كسى را كه على را دشمن دارد.» با اصل اسلام مخالف است. چون قرآن مىگويد: «مؤمنان برادر يكديگرند هرچند با هم بجنگند و يا بعضى به بعضى ديگر ظلم كنند.»
جواب:اين حديث دنباله حديث «غدير خم» است و راويان خود اين لفظ نيز فراوان هستند و آن نيز از اخبار متواتر است كه ما بعد از نقل عبارت عربى آن اينجا به برخى از راويان اين حديث اشاره مىكنيم:
[1]. تاريخ الصغير بخارى، ج 1، ص 58 و 118.
[2]. منهاج السنة، ج 7، ص 55.
[3]. مجمع الفتاوى، ج 4، ص 418.
«اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ.»راويان حديث غدير همراه با عبارات فوق عبارتاند از
امير المؤمنين، امام حسن و امام حسين عليهم السلام، فاطمه زهرا عليها السلام، ابن عباس، عمار، جابر بن عبد الله، عمر بن خطاب، ابوايوب انصارى، ابوهريره، برّاء بن عازب، زيد بن ارقم، سعد بن ابىوقاص، ابوسعيد خدرى، حذيفه بن اسيد، عامر بن واثله، عامر بن ليلى، ابن عمر، يعلى بن مرّه، عمار خزرجى، جرير بن عبد الله، ابو جنيد، حبّة بن جوين و حبشى بن جناده.[1]
همچنين در روز مناشده امير المؤمنين عليه السلام در رحبه نيز خيلى از صحابه گواهى دادند كه اين حديث را با همين لفظ از زبان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله شنيدهاند كه ما به آنها نيز اشاره مىكنيم. چنين روايت شده است:
على بن ابى طالب در رحبه كوفه با سوگند دادن از اصحاب خواست هر كه در روز غدير خم سخن پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله را شنيده است برخيزد و گواهى دهد. آنگاه از طرف سعد شش نفر و از طرف زيد شش نفر برخاستند
وگواهى دادند كه آنها در روز غدير خم از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله شنيدند كه آن حضرت فرمود: «آيا من بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم؟» همه گفتند: «آرى، هستيد.» حضرت فرمودند: «هر كه من مولاى او هستم پس على مولاى است؛ خدايا، دوست بدار هر كسى را كه على را دوست دارد و دشمن بدار هر كسى را كه با على دشمنى مىكند.»
راويان اين حديث عبارتاند از: امام حسين عليه السلام، ابن عباس، عامر بن واثله، زيد بن ارقم، حارثه، سعيد بن وهب، عمر بن سعد، زيد بن يثيع، ابن نباته، يعلى بن مرّه، عبدالرحان بن ابو ليلى، شقيق بن سلمه، عمير بن سعد و عمرو بن ضميره.[2]
چنان كه مشاهده مىكنيد اين عبارت حديث نيز قطعا متواتر و صدورش از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قطعى است، ولى چون در فضل امير المؤمنين عليه السلام است و مورد پسند ابن تيميه نيست، بايد آن را مخالف با اصل اسلام به شمار آورد.
چنانكه ملاحظه شد ابن تيميه مىگويد: «اين حديث به اتفاق آگاهان به حديث كذب ودروغ است.» معلوم نيست كه ابن تيميه اين اتفاق را از كجا آورده است؟
امروزه اكثر وهابىها با پيروى از امام كذابشان اين قسمت حديث را تكذيب ويا غير صحيح معرفى مىكنند، ولى البانى در كتاب «احاديث صحيحه» آن را صحيح دانسته وابن تيميه را به خاطر رد آن مذمت كرده است.
[1]. مسند احمد، ج 1، ص 118 و 152 و 199، ح 950 و 951 و 952 و 961 و 964 و 1310، ج 4، ص 281 و 368 و 370 و 372 و 374، ج 5، ص 370، ح 23192؛ مصنف ابن ابىشيبه، ج 12، ص 59 و 60 و 61 و 67 و 78 و 84؛ سنن الكبرى نسائى، ح 5، ص 45 و 130 و 132 و 134، ح 8145 و 8464 و 8473 و 8478 و 8479 و 8480 و 8481 و 8483 و 8483 و 8484 و 8542؛ مسند بزار، ج 2، ص 133 و 235، ج 3، ص 35؛ مسند ابو يعلى، ج 1، ص 428، ج 11، ص 307؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح 116؛ معجم الكبير، ج 2، ص 357، ج 3، ص 180، ج 4، ص 117 و 174، ج 5، ص 166 و 167 و 170 و 192 و 194 و 204، ج 12، ص 95؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 43، ح 116؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 376، ح 6931؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 109 و 116 و 371؛ مجمع الزوائد، ج 7، ص 17، ج 9، ص 104 تا 108 و ديگران.
[2]. مسند احمد، ج 1، ص 118 و 119 و 135 و 189 و 191 و 142 و 263، ج 4، ص 370، ج 5، ص 366 و 370 و 498؛ سنن نسائى، ج 5، ص 131 و 132 و 154، ح 8472 و 8473 و 8483؛ معجم الكبير، ج 5، ص 171 و 175 و 191، ح 4970 و 4985 و 4996 و 5058؛ مسند بزار، ج 3، ص 190، ح 786 و 2538 و 2539 و 2541؛ مصنف، ابن ابو شيبه، ج 12، ص 68، ح 12141؛ سلسله احاديث صحيحه البانى، ج 4، ص 331 و 333؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 105 و 107؛ المختاره مقدسى، ح 497 و 480 و 481 و غيره.
اما جواب او در مورد قسمت آخر حديث كه گويى دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام يارى شده و خوار نشده باشند، بعدا بحث خواهيم نمود.
ابن تيميه و تكذيب حديث «يوم الدار»
ابن تيميه در باره واقعه «يوم الدار» كه به زودى با متنش آشنا خواهيم شد مىگويد:
ان هذا الحديث ليس فى شيء من كتب المسلمين التى يستفيدون منها علم النقل لا فى الصحاح و لا فى المساند و السنن و المغازى و التفسير التى يذكر فيها الإسناد الذى يحتج به ... أن هذا الحديث كذب عند أهل المعرفة بالحديث فما من عالم يعرف الحديث إلا وهو يعلم انه كذب موضوع ولهذا لم يروه أحد منهم فى الكتب التى يرجع إليها فى المنقولات لان أدنى من له معرفة بالحديث يعلم أن هذا كذب؛[1]«همانا اين حديث در هيچ يك كتبى كه مورد استفادهاى مسلمين است وجود ندارد نه در صحاح و نه در مسانيدو و سنن و مغازى و تفسيرى كه سند اخبار در آن نقل مىشود وبه آن احتجاج مىشود ... همانا اين حديث در نزد اهل معرفت به حديث كذب است. هيچ عالمى نيست كه اين حديث را بشناسد مگر اينكه مىداند كه اين حديث كذب و ساخته شده است و به همين خاطر هيچ يك از آنها در كتبى كه به آن رجوع مىشود اين حديث را روايت نكردهاند، زيرا كسى كه كمترين ميزان معرفت از حديث را داشته باشد مىداند كه اين حديث كذب است.»
[1]. منهاج السنة، ج 7، ص 297 و 299.
جواب:مىبينيد كه ابن تيميه چگونه بر دروغ بودن اين حديث تأكيد مىكند و مىگويد: در هيچ كتاب مرجع اين حديث وارد نشده است و اين در حالى است كه امام مذهبش احمد بن حنبل در «مسند» اش با دو سند اين حديث شريف را روايت كرده است. حتماً ابن تيميه از اين واقعيت آگاهى داشته، ولى شيطان دشمنى با اميرالمؤمنين عليه السلام و انكار و تكذيب فضائل آن حضرت را در نظرش زيبا جلوه داده است، لذا اينگونه دروغ گفته وشيطان را از خود راضى كرده است. زيرا خود او چند صحفه بعد اعتراف مىكند كه احمد بن حنبل اين حديث را در «مسند» روايت كرده است، در ادامه به ثعلبى و واحدى و ... طعنه زده و آنها را دور از معرفت حديث صحيح و سقيم معرفى كرده و محدثانى را بر شمرده و آنها را اهل معرفت حديث صحيح و سقيم دانسته و از جمله احمد بن حنبل و نسائى را نيز نام برده است، حال آنكه احمد و نسائى از جمله راويان اين حديث با سندهاى مختلف و صحيح هستند.
اينك متن حديث: وقتى آيه: « (اى محمد) نزديكان و خويشاوندان خود را بيم ده» در سال سوّم بعثت نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله خويشاوندان خود را به خانهاى عمويش ابوطالب دعوت نمودند. و بعد از ميل طعام به آنها فرمودند: «كدام يك از شما حاضر است در اين راه (در تبليغ دين) با من همكارى كند و پشتبانم شود تا برادر، وارث، وصى و خليفه من در بين شما باشد؟» همه از آن حضرت روى گرداندند به جز على كه از جا بلند شد و گفت: «من اى رسول خدا، در اين كار شما را پشتبانى مىكنم.» سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «اين على برادر، وصى وخليفه من در بين شماست. پس به او گوش بدهيد و از او اطاعت كنيد.» حاضرين
با شنيدن اين سخن در حالى كه مىخنديدند با مسخره به ابوطالب گفتند: «تو را امر كرد كه به فرزندت گوش دهى و از او اطاعت كنى.» آنگاه بلند شدند و رفتند.
اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام (با پنج سند)، ابوبكر، ابن عباس، برّاء بن عازب و ابورافع در كتابهاى زير روايت شده ست:[1]
طبرى، اسكافى، مقدسى، هيثمى در دو مورد و خفّاجى سند اين حديث را صحيح دانستهاند. احمد بن حنبل در «مسند» با دو سند و در «فضائل» با سه سند، حديث مذكور را روايت كرده است كه همه اسنادش صحيح است و البانى در مورد يكى از سندهاى نسائى مىگويد: سندش خيلى خوب است اگر جهالت ربيعه بن ناجذ (ناجد) نبود.[2]ولى اين خيانت و خدعه از جانب البانى است؛ زيرا ربيعه را ابن حبان، عجلى وابن حجر در «تقريب» توثيق كردهاند.[3]
[1]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 542 و 543، ج 2، ص 216 و 319 و تفسيرش؛ تفسير بغوى، ج 6، ص 131؛ تفسير ابن ابىحاتم، ج 11، ص 37، ح 16778؛ تفسير ثعلبى، ج 8، ص 448؛ مسند احمد، ج 1، ص 111 و 159 و 330، ح 883 و 1381 و 3072؛ سنن الكبرى نسائى، ج 5، ص 125، ح 8409 و 8451 و 8602 و« خصائص» ح 24 و 25؛ فضائل الصحابه احمد، ج 2، ص 650 و 700 و 712، ح 1108 و 1168 و 1196 و 1220؛ مسند بزار، ج 1، ص 300 و 448، ح 455 و 766؛ شرح معانى الآثار، ج 3، ص 284، ح 4980؛ تهذيب الآثار طبرى، ج 4، ص 56، ح 1500 يا 1367؛ سيره ابن اسحاق، ج 1، ص 47؛ تاريخ الكبير بخارى، ج 6، ص 32، رقم 1594؛ علل داقطنى، ج 3، ص 75، ح 293؛ احاديث المختاره، ج 2، ص 216 و 319، ح 448 و 500؛ مجمع الزوائد، ج 8، ص 533، و ج 9، ص 146؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 47 تا 50 با پنج سند؛ احاديث ضعيفه البانى، ج 1، ح 4932.
[2]. احاديث ضعيفه البانى، ج 1، ح 4932.
[3]. تهذيب التهذيب، ج 3، ص 227، رقم 498؛ تقريب، ج 1، ص 298.