بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 364

كرده است، ما در كتاب «امام بخارى و جايگاه صحيحش» با ذكر اخبار اسلامى بيان كرديم.)

اما ابن عباس: گرچه از ابن عباس چنين مطلبى ذكر شده است، ولى اولا: ابن عباس نابينا شده بود لذا در همراهى نكردنش با امام حسين عليه السلام معذور بود. ثانيا: روايت شده كه ابن عباس گفته است: بين ما اهل بيت مسلم بود كه حسين در كربلا كشته خواهد شد.[1]لذا چون ابن عباس با نگاه عادى به رخدادها نظر مى‌كند به اراده خداوند متعال واين‌كه از بندگان برگزيده‌اش چه خواسته است، غافل است لذا به نظر خودش از روى دلسوزى چنين سعى را كرده است. واين خيلى با سخن و برخورد ابن عمر فرق دارد. براى آشناى به سخن او به تاريخ ابن عساكر مراجعه كرده وآن را با اخبار اسلامى در مورد قيام وشهادت امام حسين عليه السلام مقايسه نماييد.

ابن تيميه كه در برابر امام حسين عليه السلام و خروج و قيام آن حضرت اين‌گونه مخالفت مى‌كند، در مقابل از قاتل آن حضرت يعنى يزيد شراب‌خوار دفاع كرده وهمه جناياتش را توجيه مى‌كند. بحث بعدى ما راجع به جايگاه ابن تيميه در مورد يزيد خواهد بود.

دفاع از يزيد وتوجيه اهانتهاى او

ابن تيميه مى‌گويد: «يزيد به كشتن حسين امر نكره است.» ابن تيميه چنين سخنى را بارها تكرار كرده است.[2]

[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 197، ح 4826؛ الخصائص الكبرى سيوطى، ج 2، ص 192.

[2]. منهاج السنة، ج 4، ص 472 و 515 و 557.


صفحه 365

باز مى‌گويد: «هيچ يك از پادشاهان مسلمان از بنى اميه وبنى العباس ونمايندگانشان قصد اهانت به كعبه را نداشتند (همان‌گونه كه چنين رواج دارد.) منجنق را هم به ابن زبير زدند نه بر كعبه. به اتفاق مسلمانان يزيد قصد ويران كردن و آتش زدن كعبه را نداشت. نه خودش و نه نماينده‌اش.»[1]

در باره‌اى واقعه «حرّه» از يزيد دفاع كرده و مى‌گويد: «يزيد همه بزرگان مدينه را نكشت. شمار كشتگان به ده هزار نرسيد و خون كشته شدگان هم نه به قبر پيامبر صلى الله عليه وآله رسيد و نه به ضريح آن حضرت. و كشتار نيز در مسجد واقع نگرديد ....[2]

جواب:ملاحظه مى‌كنيد كه ابن تيميه كه آن همه سخنان اهانت آميز در باره اميرالمؤمنين عليه السلام راجع به جنگ‌هاى آن حضرت به زبان جارى كرده و آن حضرت را متهم به رياست طلبى و غيره مى‌نمود، چگونه از يزيد و جناياتش دفاع مى‌كند و به دروغ نسبت اتفاق مسلمانان مى‌دهد به اينكه يزيد قصد آتش زدن وويران كردن خانه كعبه را نداشته است.

او در جاى ديگر مى‌گويد: «در صحيح بخارى از ابن عمر ثابت شده است كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: «اولين لشكرى كه براى جهاد به قسطنطينيه لشكر كشى مى‌كند (گناهانش) بخشيده شده است.» و اولين لشكرى كه لشكر كشى نمود، اميرش يزيد بود. گفته شده است كه يزيد فقط به خاطر اين حديث به قسطنطينيه لشكر كشى كرده است.»[3]

[1]. منهاج السنة، ج 4، ص 577.

[2]. منهاج السنة، ج 4، ص 575.

[3]. منهاج السنة، ج 4، ص 571 و 572.


صفحه 366

اولا: اين حديثى كه ابن تيميه براى امام مورد افتخارش نقل كرده، تنها با يك سند روايت شده ودر سند آن سه نفر از اهل شام هستند ودر روايات ديگر كه ام‌حرام راوى اصلى اين داستان است، هيچ خبرى از اين زياده‌اى كه اهل شام نقل كرده‌اند نيست وما در كتاب «امام بخارى وجايگاه صحيحش» مفصل دلائل بى اساسى اين خبر را ذكر كرده‌ايم.

همچنين آيا اين جنگى كه ابن تيميه براى يزيد درست كرده است، قبل از واقعه‌هاى ياد شده (مثل فاجعه كربلا و واقعه حرّه) بوده است يا بعد از آن؟ به هر حال پس چرا احمد بن حنبل، ابن جوزى، تفتازانى و ديگران لعنت كردن و بزارى از يزيد را لازم دانسته‌اند؟

سپس ابن تيميه سخنى مى‌گويد كه لازمه‌اش جايز نبودن لعن يزيد است. او مى‌گويد: «اينكه نقل شده است كه به احمد گفتند كه آيا يزيد را لعن نمى‌كنى واحمد گفت: چگونه لعن نكنم كسى را كه خداوند او را در قرآن لعن كرده است. اين حديث منقطع و از احمد ثابت نشده است.»[1]

ابن تيميه چنين نقل مى‌كند: «به احمد گفتند: آيا حديث يزيد را مى‌نويسى؟ گفت: نه هيچ كرامتى ندارد. آيا او همان كسى نيست كه با اهل حره آنچه كرد كه كرد؟ به او گفتند: گروهى مى‌گويند: ما يزيد را دوست داريم. احمد گفت: آيا ممكن است كسى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارد يزيد را دوست داشته باشد؟ فرزندش به او گفت: چرا يزيد را لعنت نمى‌كنى؟ احمد گفت: كى پدرت را ديدى كه كسى را لعنت كرده باشد؟.»[2]

[1]. همان، ج 4، ص 571 و 572.

[2]. رأس الحسين ابن تيميه، ص 205.


صفحه 367

اما حق اين است كه سخن امام احمد ادامه دارد، ولى ابن تيميه آن را براى حفظ جايگاه امامش يزيد ذكر نكرده است. و آن اينكه وقتى به احمد گفتند كه چرا يزيد را لعنت نمى‌كنى؟ او گفت: چرا لعنت نكنم كسى را كه خداوند در قرآن او را لعنت كرده است؟ از او پرسيدند: در كجاى قرآن خدا يزيد را لعنت كرده است؟ احمد اين آيه را خواند:

" فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى‌ أَبْصارَهُمْ؛[1]اگر (از اين دستورات) روى گردانيد، انتظار غير از اين نمى‌رود كه در زمين فساد و قطع پيوند خويشاوندى كنيد؟ آن‌ها كسانى هستد كه خداوند لعنتشان كرده و گوش‌هايشان را كر وچشم‌هايشان را كور ستخته است.»

سپس گفت: «آيا فسادى بزرگ‌تر از قتل است؟»[2]

خوب است مقدارى با شخصيت يزيد آشنا شويم. ابن تيميه مى‌گويد: «لعنت كردن شخص معين جايز نيست.» و اين در حالى است كه روايت شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله معاويه و پدر و برادرش و ... را، ابن عباس معاويه را، عايشه عمرو بن عاص را لعنت كرده‌اند. البته نمونه‌هاى فراوان ديگر وجود دارد.

ثانيا: در مورد يزيد همين قدر كافى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله لعنت خدا وملائكه و همه مردم را نثار او فرمودند؛ آن‌جا كه فرمودند:

[1]. سوره محمد صلى الله عليه و آله، آيه 22 و 23.

[2]. الرد على متعصب عنيد ابن جوزى، ص 16؛ الاتحاف بحب اشراف شبراوى، ص 63 و 64.


صفحه 368

من أخاف أهل المدينة ظلما أخافه الله وعليه لعنة الله والملائكة والناس أجمعين لا يقبل الله منه يوم القيامة صرفا ولا عدلا؛[1]هر كه با ظلم اهل مدينه را بترساند خدا او را خواهد ترسانيد و لعنت خدا و ملائكه و همه‌اى مردم بر او باد و در روز قيامت خداوند هيچ عملى را از او نخواهد پذيرفت.

اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام جابر، عباده بن صامت، ابوامامه، سائب بن خلاد، عبدالله بن عمرو، خلاد و صفيه روايت كرده‌اند.

باز هم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «هر كه بخواهد بر اهل اين شهر (مدينه) بدى برساند خداوند او را در آتش جهنم آب خواهد كرد، همان گونه كه نمك در آب، آب شده و از بين مى‌رود.»[2]

(البته بايد توجه داشته باشيم كه وهابى‌ها نيز در زمان محمد بن عبدالوهاب و بعد از وى چنين اعمال را با اهل مدينه انجام داده‌اند.)

در حديث صحيح پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «امر امتم پيوسته پابرجا خواهد بود تا اينكه مردى از بنى اميه به نام يزيد بر آن صدمه وارد كند.»[3]

با وجود اين گونه روايات، ابن تيميه مى‌گويد: «يزيد از اهل بهشت است.»

[1]. مسند احمد، ج 1، ح 1297، ج 3، ح 14860 و 15262 و ج 4، ص 55، ح 16606 و 16608 و 16611 و 16614؛ سنن الكبرى نسائى، ح 4265 و 4266؛ مجمع الزوائد، ج 3، ص 658 و ج 4، ص 3631؛ احاديث صحيحه البانى، ج 5، ح 2304.

[2]. صحيح مسلم، ج 4، ص 121 و 122،( با 4 سند)؛ مصنف عبدالرزاق، ج 9، ص 263، ح 17154 و 17156؛ مسند احمد، ج 1، ص 180 و 184، و ديگران.

[3]. سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 39.


صفحه 369

ابن تيميه و تكذيب بردن سر مبارك امام حسين عليه السلام براى يزيد

همچنين ابن تيميه در دفاع از يزيد مى‌گويد:

«إن نقل رأس الحسين إلى الشام لا أصل له فى زمن يزيد؛[1]همانا بردن سر حسين به شام در زمان يزيد هيچ اصلى ندارد.»

باز همو مى‌گويد:

«إن القصة التى يذكرون فيها حمل الرأس يزيد ونكته فى القضيب كذبوا فيها؛[2]همانا قصه‌اى كه نقل مى‌كنند كه در آن يزيد سر را برداشت و با چوب آن را زد دروغ گفته‌اند.»

جواب:ابن كثير شاگرد و حامى ابن تيميه مى‌گويد:

«فالمشهور عند أهل التاريخ و أهل السير أنه بعث به ابن زياد إلى يزيد بن معاوية، و من الناس من أنكر ذلك. و عندى أن الاول أشهر فالله أعلم؛[3]مشهور نزد مؤرخين و سيره نويسان اين است كه ابن زياد سر امام حسين را به نزد يزيد فرستاد، ولى برخى اين واقعيت را انكار كرده‌اند. و نزد من همان اولى مشهور است (يعنى نزد من همين كه ابن زياد سر مبارك امام حسين را به نزد يزيد فرستاده مشهورتر است).»

[1]. رأس الحسين، ص 207؛ وصية الكبرى، ص 53.

[2]. رأس الحسين، ص 206.

[3]. تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 222؛ الاصابه ابن حجر، ج 6، ص 225، ح 8410؛ الاعلام زركلى، ج 3، ص 305.


صفحه 370

البته آن شخصى كه منكر اين واقعيت شده است ابن تيميه كذاب است كه ابن كثير نام نبرده است.

ابن سعد مى‌گويد:

«أن يزيد بعث برأس الحسين إلى عمرو بن سعيد نائب المدينة فدفنه عند أمه بالبقيع؛[1]يزيد سر امام حسين را به نماينده‌اش در مدينه عمرو بن سعيد فرستاد. آنگاه او آن سر مبارك را نزد مادرش در بقيع دفن نمود.»

ابن كثير با سه سند از قاسم بن بخيت و حسن بصرى و امام صادق عليه السلام وذهبى از يزيد بن ابى‌زياد چنين روايت كرده‌اند: «وقتى سر امام حسين به پيش يزيد گذاشته شد، و نزد او ابوبرزه بود، يزيد با چوبى كه در دست داشت شروع به زدن بر سر (بر دندان) آن حضرت كرد. ابوبرزه به او گفت: چوبت را بردار. همانا من پيامبر صلى الله عليه وآله را ديدم كه آن لب و دهان را مى‌بوسيد.»[2]

ابن عساكر مى‌گويد:

أن يزيد حين وضع رأس الحسين بين يديه تمثل بشعر ابن الزبعرى يعنى قوله: ليت أشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل قال: ثم نصبه بدمشق ثلاثة أيام ثم وضع فى خزائن السلاح، حتى كان من زمن سليمان بن عبد الملك جئ به إليه، وقد بقى عظما أبيض، فكفنه وطيبه وصلى عليه ودفنه فى مقبرة المسلمين، فلما جاءت المسودة. يعنى بنى العباس. نبشوه‌

وأخذوه معهم؛[3]«وقتى سر امام حسين عليه السلام پيش يزيد گذاشته شد يزيد اين شعر ابن زبعرى را خواند: «كاش اجدادم كه در بدر (به دست مسلمين) كشته شدند اكنون حاضر بودند و مى‌ديدند كه من انتقام آن‌ها را گرفتم.» سپس سه روز سر مبارك آن حضرت را به دروازه شام آويخت و بعد در خزانه گذاشتند ....»

برخى گفته‌اند كه يزيد پس از آن كه شنيد لشكريانش مردم مدينه را از دم تيغ شمشير (در واقعه حرّه) گذرانيدند نيز به همين شعر بالا مثل زد. ودر هر دو صورت اجداد مشركش را كه در جنگ بدر كشته شده بودند مورد خطاب قرار داده وآرزو نمود كه اى كاش آن‌ها بودند واين كشتار اورا مى‌ديدند وخوشحال مى‌شند. چون او انتقام خون آن‌ها را از اهل بيت عليهم السلام گرفته است.

ذهبى از يونس بن حبيب چنين نقل كرده: وقتى سر مبارك امام حسين عليه السلام را ابن زياد به نزد يزيد فرستاد يزيد خيلى خوش حال شد، ولى (چون ديد مردم نسبت به او نفرت پيدا كردند) پشيمان شد و ابن زياد را لعنت نمود كه چرا امام حسين را كشت و مردم را با من دشمن قرار داد ....[4]

أحمد بن محمد بن يحيى بن حمزة: حدثني أبي، عن أبيه، قال: أخبرني أبي حمزة بن يزيد الحضرمي قال: رأيت امرأة من أجمل النساء وأعقلهن، يقال لها: ريا، حاضنة يزيد، يقال: بلغت مئة سنة. قالت: دخل رجل على يزيد، فقال: أبشر، فقد أمكنك الله من الحسين، وجئ برأسه،

[1]. طبقات الكبرى ابن سعد، ج 5، ص 238.

[2]. سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 315 و 320، ح 48؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 209.

[3]. اخبار الطوال، ص 267؛ تاريخ ابن عساكر، ج 69، ص 160؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 319، رقم 48؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 209 و 222 و 245؛ مقاتل الطالبيين، ص 80.

[4]. سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 317.


صفحه 371

قال: فوضع في طست، فأمر الغلام، فكشف، فحين رآه، خمر وجهه كأنه شم منه. فقلت لها: أقرع ثناياه بقضيب؟ قالت: إي والله. ثم قال حمزة: وقد حدثني بعض أهلنا أنه رأى رأس الحسين مصلوبا بدمشق ثلاثة أيام؛[1]به يزيد بشارت دادند كه بر (امام) حسين دست پيدا كرده و سر آن حضرت را به حضورش آورده‌اند. او سر مبارك را در طشتى گذاشت و به غلامش امر كرد تا آن را باز نمود و از سر مبارك بوى (خوش) استشمام نمود. حمزه از ريا كه ناقل خبر است پرسيد: آيا يزيد با چوب بر لب و دندانهاى امام حسين زد؟ گفت: آرى. سپس حمزه گفت: برخى از اهل شام به من خبر دادند كه او ديده است كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را سه روز در شام به دار كشيده‌اند.

ضحاك بن عثمان مى‌گويد: عبيدالله بن زياد با امر يزيد (امام) حسين را به قتل رسانيد و سر مبارك آن حضرت را به يزيد فرستاد.[2]هيثمى مى‌گويد: رجال سند اين خبر ثقات هستند، ولى ضحاك داستان كربلا را درك نكرده است.

بردن سر امام حسين عليه السلام به نزد يزيد در كتابه‌هايى كه در پاورقى خواهيم آورد نيز ذكر شده است.[3]

پس اين‌جا نيز ثابت شد كه ابن تيميه براى دفاع از امام محبوبش يزيد، دروغ گفته است. شما توجه داريد كه بن تيميه وپيروانش از چنين فردى حمايت مى‌كنند و از اهل بيت پيامبر عليهم السلام عيبجويى كرده و به آن‌ها طعنه مى‌زنند.

برخى از جنايات يزيد بر مردم مدينه‌

از مسلمات تاريخ كه خود ابن تيميه نيز بر آن اعتراف كرده است‌[4]اين است كه يزيد نه تنها اهل مدينه را ترسانيد، بلكه بزرگان آن را به فجيع‌ترين جنايات به قتل رسانيد و سه روز براى لشكريانش مدينه و اهلش را مباح قرار داد.

يزيد در باره‌اى مردم مدينه به مسلم بن عقبه چنين دستور داد:

دع القوم ثلاثاً، فإن أجابوك وإلا فقاتلهم، فإذا ظهرت عليهم فانهبها ثلاثاً، فكل ما فيها من مال أو دابة أو سلاح أو طعام فهو للجند، فإذا مضت الثلاث فاكفف عن الناس ... دعا مسلم الناس إلى البيعة ليزيد على أنهم خول (عبيد) له يحكم في دمائهم وأموالهم وأهليهم من شاء، فمن امتنع من ذلك قتله، ... فقال القرشيان: نبايعك على كتاب الله وسنة رسوله. فضرب أعناقهما؛[5]«مردم مدينه را سه بار دعوت كن. اگر اجابت كردند چه بهتر وگرنه در صورتى كه بر آن‌ها پيروز شدى سه روز آن‌ها را قتل عام كن (يعنى هر كسى را كه ديدى وخواستى بكش) وهر چه در آن‌

[1]. تاريخ ابن عساكر، ج 69، ص 160؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 319 شرح حال امام حسين عليه السلام؛ تهذيب التهذيب ابن حجر، ج 2، ص 308، رقم 615.

[2]. معجم الكبير، ج 3، ص 115، ح 2846؛ مجمع الزوائد هيثمى، ج 9، ص 192؛ تاريخ ابن عساكر، ج 14 ص 214؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 305.

[3]. تاريخ ابن عساكر، ج 15 ص 243، شرح حال 1779؛ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 319؛ تهذيب التهذيب، ج 2، ص 308 شرح حال امام حسين رقم 615.

[4]. منهاج السنة، ج 4، ص 575.

[5]. انساب الاشراف، ج 2، ص 197؛ اخبار الطوال ابو حنيفه، ص 245 متوفاى سال 282 ه- ق؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 372؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 190 و 191؛ تاريخ ابن كثير، ج 8، ص 243؛ الفتوح، ج 3، ص 180.