كتبى كه وهابيها در فضل يزيد وبنى اميه نوشتهاند
1. يكى از دانشمندان وهابى به نام هزاع الشمرى كتابى را تحت عنوان «حقائق امير المؤمنين يزيد ابن معاويه» در فضائل يزيد بن معاويه نوشته است. معلوم نيست اگر عمر بن عبد العزيز امروز زنده بود با آنها چه مىكرد؟!
2. محاضرات عن الدولة اموية. نوشته شيخ الخضرى بك. اين كتابى است كه در آن از يزيد بن معاويه تمجيد شده و به امام حسين عليه السلام طعن وارد كرده است.
3. بنو امية. نوشته دكتر عبدالحليم عويس. اين كتاب در دفاع از بنى اميه نوشته شده است.
4. العهد الاموى. نوشته محمود شاكر شيخ وهابىها كه آن را در دفاع از بنى اميه نوشته است.
5. هند بنت عتبه. نوشته منير محمد الغضبان. در اين كتاب از هند همسر ابوسفيان كه در جنگ احد جگر حمزه عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را درآورد و آن را با دندانهايش پاره پاره نمود، تمجيد نموده و به اهل بيت عليهم السلام طعن وارد كرده است.
6. الخليفة المفترى عليه. نوشته محمد صادق عرجون. در اين كتاب براى بنى اميه مقام و منزلتهاى بالايى جلوه داده و بر اميرالمؤمنين عليه السلام طعن وارد كرده است.
بايد توجه داشته باشيم كه طبق قانون اسلام قطعا ابن تيميه و وهابىها در تمام جنايات معاويه و يزيد شريك خواهند بود. و البته خود وهابىها نيز متأسفانه برخى از اين جنايات را امروزه نيز مرتكب مىشوند و هر كه امروزه از اخبار جهان آگاه باشد مىداند كه چگونه مسلمين از دست اينها در گرفتارى و درد سر به سر مىبرند.
فصل سوم: نگاهى به برخى عقايد ابن تيميه
ابن تيميه وتشبيه
يكى از بالاترين و ارجمند ترين معارف راجع به خداوند متعال معارفى است كه اسلام آن را پيشكش كرده است. ما در هيچ دين و آيينى معارف الهى را آنگونه كه قرآن پيشكش مىكند سراغ نداريم. مثلًا در قرآن آمده است:«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ؛هيچ چيز مانند خدا نيست» و يا مثلًا اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام در خطبه معروف خود راجع به معارف الهى مىفرمايد:
«أول الدين معرفته، وكمال معرفته التصديق به، وكمال التصديق به توحيده، وكمال توحيده الإخلاص له، وكمال الإخلاص له نفى الصفات عنه، لشهادة كلّ صفة أنها غير الموصوف، وشهادة كلّ موصوف أنه غير الصفة، فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، ومن قرنه فقد ثنّاه، ومن ثنّاه فقد جزّأه، ومن جزّأه فقد جهله، ومن جهله فقد أشار إليه، ومن أشار إليه فقد حدّه، ومن حدّه فقد عدّه؛[1]اول دين شناخت خداست و كمال شناخت خدا تصديق اوست و كمال تصديق او توحيد است و كمال توحيد او اخلاص
به اوست و كمال اخلاص به او نفى صفات از خداست.[2]چون هر صفتى گواهى مىدهد كه وى غير موصوف است و نيز هر موصوفى شهادت مىدهد كه او غير از صفت است (و در نتيجه دو چيز هستند.) پس اگر كسى خدا را (چنين) وصف نمايد، به درستى او را همراه (چيزى) قرار داده است. و اگر كسى خدا را همراه (چيزى) قرار دهد، او را دو تا دانسته است. و هر كسى خدا را دو تا داند، اورا تجزيه (به اقسام متعددى) نموده است. و هر كسى او را تجزيه نمايد، او را نشناخته است. و هر كسى خدا را نشناسد، (او را در مكانى قرارا داده) و به او اشاره نموده است. و هر كسى به او اشاره نمود، او را محدود نموده است. و هر كسى اورا محدود نمايد، او را شمرده است.»
البته اين تنها قطرهاى از آن بحر بىكرانى است كه اسلام در مورد معارف وتوحيد الهى به ارمغان آورده است و طالبين مىتوانند به كتابهاى مخصوص كه در اين زمينه نگاشته شده مراجعه نمايند.
نكته جالب اين است كه ابن تيميه و امروزه وهابيت با صراحت مىگويند: خداوند متعال بالاى عرش نشسته است. خيلى روشن است لازمه چنين اعتقاد جسمانيت است، ولى با اين وجود وهابىها ديگران را متهم مىكنند كه قائل به
[1]. نهج البلاغه، خطبه 1.
[2]. يعنى اين كه از ذات خداوند متعال بايد صفات را نفى نماييم به اين معنا كه خدا را چنين وصف ننماييم كه لازمهاش تركيب خداوند متعال ز ذاب و صفات باشد. مثلًا اگر ما شخصى را به صفت« عالم» بودن وصف نماييم، حتماً صفت« علم» غير از ذات آن شخص است و در نتيجه او و صفتش دو چيز مىشوند و اين مركب بودن است. در مورد انسانها چنين وصف نمودن اشكالى ندارد، ولى در مورد خداوند متعال چنين نيست. ذات خداوند متعال و صفاتش عين يكديگر هستند. مثلًا ذات الهى و عالم بودنش عين هم هستند. چنين نيست كه ذات خدا( موصوف) چيزى باشد و« عالم» بودنش( صفت) چيز ديگر.
جسم بودن خداوند متعال هستند. واين بيانگر آن است كه وهابيت نيز قائل به گمراه بودن كسانى هستند كه خداوند متعال را جسم مىدانند. با اين وجود در باره خداوند متعال با صراحت سخنانى مىگويند كه لازمه آن صد در صد جسم بودن است.
از همان روزهاى اول طلوع فجر اسلام، مسلمانان (به ويژه اهل بيت عليهم السلام) با هر گونه معارفى كه خدا را به گونه ديگر معرفى مىكرد، به مبارزه برخاستند. مثلًا مبارزه اسلام با مسيحيت در اين بود كه اسلام از مسحيان براى اينكه خدا را سه تا (پدر، پسر و روح القدس) معرفى مىنمودند انتقاد مىنمود. و يا با يهود اين بود كه آنان خدا را به گونهاى نشان مىدادند كه لازمهاش جسم بودن خدا و تشبيه او به مخلوقات بود. اصلًا توحيدى كه اسلام مردم را به سوى آن مىخواند اين است كه خدا را از هر گونه مظاهر تشبيه و مانند دانستن به مخلوقاتش پاك نمايند.
در همان قرون نخستين گروهى در ميان مسلمانان پديد آمدند كه با نادرست فهميدن برخى از آيات قرآنى و احاديث پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله قائل به عقايدى شدند كه لازمهاش تشبيه خدا به مخلوقات و جسم بودن خداوند متعال بود. و اين گروه در اسلام به گروه «مجسمه» (قائل به جسم بودن خدا) معروف بودند. علما و خصوصاً امامان اهل بيت عليهم السلام به شدت در همان روزها با چنين اعتقاد برخورد كردند.
بعدها ابن تيميه عقايدى را ابراز داشت كه نزديك به عقايد مجسمه بود. حتى او براى اثبات چنين عقايدى كتابهايى نگاشته است، به مانند: كتاب «اثبات الصفات و العلو و الاستوى»، «شرح حديث نزول»، «عرش الرحمن» و بعضى كتب ديگر. اينك به برخى سخنان ابن تيميه در اين موضوع اشاره مىكنيم تا با اعتقاد او در اين با بيشتر آشنا شويم:
1. ابن تيميه مىگويد:
«وإن أراد نفى ما ثبت بالنصوص وحقيقة العقل أيضا مما وصف الله ورسوله منه وله فهذا حق وإن سميذلك تجسيما أو قيل أن هذه الصفات لا تكون إلا لجسم فما ثبت بالكتاب والسنة وأجمع عليه سلف الأمة هو حق وإذا لزم من ذلك أن يكون هو الذى يعنيه بعض المتكلمين بلفظ الجسم فلازم الحق حق كيف والمثبتة تقول أن ثبوت هذا معلوم بضرورة العقل ونظره وهكذا مثبت لفظ الجسم أن أراد بإثابته ما جاءت به النصوص صوبنا معناه ومنعناه عن الألفاظ المبتدعة المجملة وإن أراد بلفظ الجسم ما يجب تنزيه الرب عنه من مماثلة المخلوقات رددنا ذلك عليه وبينا ضلاله وإفكه وأما قول نقلنا الكلام معه إلى إبطال التجسيم فقد ذكرنا أدلة النافين والمثبتين مستوفاة فى بيان تلبيس الجهمية فى تأسيس بدعهم الكلامية وتبين لكل من أدنى فهم أن ما ذكره هؤلاء من أدلة النفى كلها حجج داحضة وأن جانب المثبتة أقوى وقد بسطنا الكلام فى ذلك فى غير هذا الموضع»؛[1]واگر مراد (مخالف ما) نفى صفاتى است كه خدا ورسولش خدا را آن چنان وصف كردهاند وآن صفات به واسطه نصوص وحقيقت عقل ثابت شده است (ما چنين نفى را براى او رد كرده و به او مىگوييم كه همه آن (اوصاف) حق هستند هرچند اثبات آن لازمهاش جسم داشتن ناميده شود يا بگويند كه اين صفات تنها در كسى كه جسم است خواهد بود. آنچه در قرآن و سنت ثابت شده است و پيشنيان امت بر آن اجماع
كردهاند، حق است، هر چند لازمه آن به گفته مسلمان اين باشد كه خداوند به جسم بودن وصف شود. چون لازمهاى حق، حق است. چگونه چنين نباشد حال آن كه اثبات كنندگان (يعنى كسانى كه معتقد به اثبات اوصاف به خدا هستند) مىگويند: ثبوت اين اوصاف (هر چند آنها را جسم هم ناميد) به ضرورت و نظر عقل دانسته شده است؟ بنابر اين اگر مراد كسى كه قائل به جسمانيت خداست همان چيزى است كه نصوص شرعى آن را ثابت كرده است ما نظرش را درست خواهيم خواند، ولى او را از به كارگيرى الفاظ بدعتكاران در اين زمينه منع خواهيم نمود. اما اگر مرادش به لفظ «جسم» آن چيزى است كه بايد خداوند را از آن منزه و پاك دانست، سخنش را رد نموده، گمراهىاش را برايش بيان خواهيم كرد ....»
ابن تيميه در اين سخن خود مىخواهد بگويد كه اوصافى كه در قرآن و سنت براى خدا وارد شده است به همان صورت ظاهرش به آنها ايمان آورده و خدا را همانگونه وصف مىكنيم هرچند لازمهاش جسم دانستن خدا باشد. مثلًا در قرآن آمده است كه «دست خدا بر بالاى دستهاى آنان است». ما در اين جا بايد ايمان داشته باشيم كه خدا دست دارد. چون اين نص قرآن است. و كارى هم نداريم كه لازمهاى اين سخن جسم داشتن خداوند را ثابت مىكند و مىرساند. و ابن تيميه با صراحت مىگويد: لازمهاى حق، حق است. يعنى وقتى لازمهاى دست داشتن خداوند متعال جسم بودن او است، پس خداوند متعال جسم است.
2. باز همو مىگويد:
إن الله تعالى فى جهة واحدة هى جهة الفوق وهو فى السماء مستو على العرش وقد امتلأ به العرش فما يفضل منه أربعة أصابع وإنه ينزل إلى
[1]. الفتاوى الكبرى، ج 6، ص 546.
السماء الدنيا ثم يعود وإن له أعضاء وجوارح من أعين وأيدى وأرجل وغاية ما فى الأمر أنها لا تشبه جوارح البشر وسائر المخلوقات؛[1]بدون ترديد خدا در يك سمت و مكانى قرار دارد كه آن سمت بالاست خدا در آسمان بر عرش قرار گرفته و عرش با او پر شده است و خدا به آسمان دنيا نازل مىشود و سپس بر مىگردد و او اعضا و جوارح، از قبيل چشم و دست وپا دارد، ولى آنچه هست اين است كه چشم و دست و پاى خدا به اعضاى بشر و ديگر مخلوقات مانند نمىباشد.»
3. باز همو مىگويد:
«رفع اليدين فى الدعاء دليل على أن الله تعالى فى جهة العلو؛[2]برداشتن دستها هنگام دعا، دليل بر اين است كه خدا در بالاست.»
حال آنكه برداشتن دستان براى گدايى است و نشانهاى آن است و انسان وقتى از غير خداوند نيز چيزى طلب مىكند دستش را رو به بالا دراز مىكند. آيا اين به اين جهت است كه آن شخص در بالا قرار گرفته است!؟ هرگز چنين نيست، ولى ابن تيميه سعى دارد به اين راحتى با اينگونه سخنان كودكانه و مردم فريبانهاش خداوند متعال را جسم معرفى كند.
4. باز همو مىگويد:
[1]. حموية الكبرى، ص 15؛ تفسير كبير، ج 2، ص 249؛ منهاج السنة، ج 1، ص 250 و 260.
[2]. حموية الكبرى، ص 94؛ شرح حديث نزول، ص 59.
«والذين يؤولون المعنى أولئك ما قدروا الله حق قدره وما عرفوه حق معرفته؛[1]كسانى كه قرآن را تأويل مىكنند خدا را آن چنان كه هست نشناختهاند.»
5. باز همو مىگويد:
«قد طالعت التفاسير المنقولة عن الصحابة وما رووه من الحديث ووقفت على ما شاء الله تعالى من الكتب الكبار والصغار أكثر من مئة تفسير فلم أجد إلى ساعتى هذه عن أحد من الصحابة أنه تأول شيئا من آيات الصفات أو أحاديث الصفات بخلاف مقتضاها المفهوم المعروف؛[2]تفاسير نقل شده از صحابه كه از آنها رسيده و بيش از صد تفسير بزرگان را ديدم و تا به حال هيچ يك از صحابه را نيافتم كه او آيات و روايات صفات را بر خلاف معناى ظاهرش تأويل كرده باشد.»
و اين در حالى است كه تفسير پيشوايان پر از اينگونه تأويلهاست. مثلًا طبرى در باره«وسع كرسيه السماوات و الارض؛و كرسى خداوند آسمانها و زمين را گنجانيده است»[3]از ابن عباس نقل مىكند كه گفته است: «مقصود از «كرسى» علم خداوند است».
بغوى آن را نقل كرده است و شوكانى و قرطبى هم آن را از ابن اطيه نقل كردهاند. مفسران در باره«كل شيئ هالك الّا وجه؛همه چيز به جز وجه خدا
[1]. تفسير كبير ابن تيميه، ج 1، ص 170.
[2]. تفسير نور، ص 178.
[3]. بقره، آيت الكرسى.
هلاك خواهد شد» گفتهاند: يعنى بغير از ذات خدا. بخارى در صحيحش مىگويد: «يعنى به غير از ملكش.[1]
آيات فراوان ديگرى هم هست كه مفسران آن را تأويل كرده و تأويل آن را از صحابه نقل كردهاند.
كسى از صحابه و مفسران در مورد اين آيه قرآن كه«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا؛و همگى به ريسمان خدا چنگ زده و متفرق نشويد» نگفته است كه حبل همان ريسمانى است كه مىشناسيم، بلكه آن را به قرآن، اسلام واهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله تفسير و تأويل كردهاند.
مخالفتهاى البانى با ابن تيميه
اعتقاد ابن تيميه (كه معتقد به جسم بودن خداست، البته نه به مانند اجسام ديگر) مورد اعتراض البانى كه يكى از دانشمندان وهابى معاصر و از هواداران ابن تيميه به شمار مىرود قرار گفته است.
1. اينك نص سخن ابن تيميه و جواب البانى بر او:
وإذا كان كذلك فاسم المشبهة ليس له ذكر بذم فى الكتاب و السنة ولا كلام أحد من الصحابة والتابعين ....) وقال قبل ذلك ص (100- 101) ناقلا مقرا: (والموصوف بهذه الصفات لا يكون إلا جسما فالله تعالى جسم لا كالأجسام.) وقال ص (101): (وليس فى كتاب الله ولا سنة رسوله ولا قول أحد من سلف الأمة وأئمتها أنه ليس بجسم، وأن صفاته
[1]. صحيح بخارى، تفسير سوره قصص.
ليست أجساما وأعراضا فنفى المعانى الثابتة بالشرع بنفى ألفاظ لم ينف معناها شرع ولا عقل جهل وضلال) خالف الألبانى ابن تيمية فى هذه العقيدة فقال فى شرحه وتعليقه! على العقيدة الطحاوية ذاما المشبهة والمجسمة ما نصه: (والمشبهة إنما زلوا لغلوهم فى إثبات الصفات وتشبيه الخالق بالمخلوق سبحانه وتعالى والحق بين هؤلاء وهؤلاء إثبات بدون تشبيه وتنزيه بدون تعطيل. وما أحسن ما قيل: المعطل يعبد عدما والمجسم يعبد صنما)؛[1]ابن تيميه مىگويد: اگر چنين باشد (يعنى اگر چنين باشد كه مشبهه را[2]به خاطر همين چيزهايى كه ما مىگوييم مذمت كرده و به آنها چنين اسمى گذاشته باشند) اين هيچ مشكلى ندارد، چون اسم «مشبهه» با هيچ مذمت و نكوهشى نه در قرآن و نه در سنت و نه در كلام هيچ صحابى و نه تابعينى ياد نشده است ....» و همچنين پيش از اين، در صفحه 100 و 101 كتابش مىگويد: «كسى كه با اين صفت ها (دست، پا، چهره و ...) وصف مىشود حتماً جسم خواهد بود. پس خداى متعال (هم كه با چنين اوصاف وصف شده است) جسم است، البته نه به مانند جسمهاى ديگر.» باز همو در صفحه 101 مىگويد: «در قرآن، سنت و سخن هيچ يك از سلف امت و امامان وجود ندارد كه كسى خدا را غير جسم گفته باشد ....»
[1]. البشارة و الاتحاف حسن سقاف، ص 43؛ بيان التلبيس الجهميه ابن تيميه، ص 109؛ نقض اساس التقديس ابن تيميه، ج 1، ص 100 و 101.
[2]. كسانى كه خدا را به صفات مخلوقاتش تشبيه مىكنند.