بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 385

4. باز هم ابن تيميه مى‌گويد: «مذهب امامان اهل سنت و اهل حديث از متقدمين و متأخرين اين است كه خداوند حركت مى‌كند». آنگاه ابن تيميه از عثمان بن سعيد چنين نقل مى‌كند كه گفته است: «هر كه حركت كردن خدا را انكار كند او از بدعتگذاران و جهمى است.»[1]

البانى در «مختصر العلو» صحفه 16، اين سخن كوثرى را (با اقرار به آن) نقل مى‌كند كه گفته است: «در مورد خداوند چيزهايى مى‌گويند كه نه اسلام گفته است و نه عقل آن را قبول دارد، مانند اثبات حركت و منتقل شدن و حد داشتن وداراى جهت بودن و در بالا بودن و نشستن.»

5. ابن تيميه مى‌گويد: «همه اين و آنچه مانند اين‌هاست شواهد و دلايلى است بر «حد» داشتن خدا و هر كه به آن اعتراف نكند، به قرآن كفر ورزيده و با آيات قرآن مخالفت كرده است.»[2]

ذهبى گفته است: «خدا برتر و والاتر از اين است كه او را داراى «حد» دانسته وبه چيزى جز آنچه كه خودش وصف كرده است وصف شود. حال آن‌كه خودش مى‌فرمايد:«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ؛چيزى مانند خدا نيست.»[3]

حسن سقاف مى‌گويد: «آنچه از شاگردان البانى به ما رسيده است اين است كه او نيز در اين مسأله مانند ذهبى منكر «حد» داشتن خداوند بوده است.»[4]

[1]. موافقة صحيح المنقول لصريح المعقول در حاشيه« منهاج السنة» ج 2 ص 4.

[2]. موافقة صحيح الصريح المعقول در حاشيه« منهاج السنة» ج 2، ص 29.

[3]. سير اعلام النبلاء، ج 16، ص 97.

[4]. البشارة و الاتحاف، ص 49.


صفحه 386

لازم به يادآورى است كه «حد» داشتن يعنى قد و قامت داشتن است و هر كه داراى حد است حتماً جسم است، حال آن‌كه امت اسلامى به اتفاق جسم بودن خداوند را رد كرده و حتى آن‌را شرك مى‌دانند. پس ابن تيميه با اين سخن خود هم سعى دارد خداوند را جسم معرفى كند و هم امت اسلامى را به كفر ورزيدن به قرآن متهم كرده است.

ابن تيميه و مسأله قديم بودن عالم‌

ابن تيميه معتقد است عالم قديم است. حسن سقاف اين مطلب را از چندين كتاب ابن تيميه نقل كرده است‌[1]و ابن حجر نيز به آن اشاره كرده و مى‌گويد: «اين از زشت‌ترين مسأله‌اى است كه به ابن تيميه نسبت داده شده است.»[2]

ابن تيميه به خاطر اثبات چنين عقيده‌اى باطلش خواسته است حديث صحيح را تضعيف كند كه در آن پيامبر صلى الله عليه وآله فرموده‌اند: «خداوند موجود بود آن موقعى كه هيچ چيزى همراه او موجود نبود» (يا چيزى غير از او نبود.)[3]

البانى در دو كتاب خود: «احاديث صحيحه» جلد 1، ص 208 و «شرح عقيده طحاويه» ص 35، بر ابن تيميه رد نوشته و آرزو كرده است كه كاش ابن تيميه وارد اين بحث نمى‌شد و اين سخن را نمى‌گفت؛ زيرا اين از جنس كلام فلاسفه است.

[1]. از جمله از كتاب« حاشيه منهاج السنة»، ج 1، ص 109 و شرح حديث عمران، ص 193.

[2]. فتح البارى، ج 13، ص 34.

[3]. صحيح بخارى، ج 4، 73؛ صحيح ابن حبان، ج 14، ص 11؛ سنن الكبرى نسائى، ج 6، ص 363، ح 11240؛ تفسير طبرى، ج 12، ص 8؛ اين حديث را بريده و عمران روايت كرده‌اند.


صفحه 387

بسيارى از علماى ديگر اهل سنت نيز به اين سخن و عقيده ابن تيميه اشاره كرده‌اند كه در آينده ذكر خواهد شد.

على قارى حنفى مى‌گويد:

«فمن قال بقدم العالم فهو كافر؛[1]هر كه عالم را قديم بداند كافر است.»

ابن حزم گفته است:

«اجماع امت بر اين است كه هر كه بگويدچيزى همراه خدا از ازل وجود داشته است كافر است.»[2]

قاضى عياض مالكى مى‌گويد:

«وكذلك نقطع على كفر من قال بقدم العالم أو بقائه أو شك فى ذلك على مذهب بعض الفلاسفة والدهرية و كذلك النووى يكفر معتقد قدم العالم؛[3]همچنين به كفر كسى كه به مانند عقيده بعضى فلاسفه و دهريه عالم را قديم مى‌داند يقين داريم.»

نووى شافعى نيز كسى را كه عالم را قديم مى‌داند، كافر دانسته است.[4]

حسن سقاف مى‌گويد: «سپس ابن تيميه دو بدعت را به آغوش گرفت كه قبيح‌تر از آن دو چيزى وجود ندارد: اولى اينكه عالم را قديم دانست و اين بدعت آلوده به كفر است. و دومى گمراهى و دشمنى او با على است.»[5]

[1]. شرح فقه اكبر، ص 12.

[2]. مراتب الاجماع، ص 167.

[3]. الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 2، ص 606؛ فتح البارى، ج 12، ص 178.

[4]. الروضه، ج 10، ص 64.

[5]. ارغام المبتدع الغبى، ص 21.


صفحه 388

ابن تيميه و فناپذيرى جهنم‌

ابن تيميه معتقد است كه آتش جهنم فنا مى‌پذيرد. (يعنى عذاب جهنميان دائمى نيست و همه اهل جهنم از آن بيرون خواهند آمد.)

البانى مى‌گويد: «امام صنعانى رد خيلى خوبى بر ابن تيميه و ابن قييم در اين مسأله نوشته و من نيز در كتاب «سلسله احاديث ضعيفه‌ام، ج 2، ص 71 و 75» بر آن دو در اين مسأله رد نوشتم.» (البانى در كتاب «احاديث صحيحه» ج 4، ص 125، ح 1551؛ نيز به اين عقيده سلفش و بر ردى كه بر آن‌ها نوشته نيز اشاره كرده است.

ولى جالب اين‌جاست كه سقاف مى‌گويد: «از چيزهاى عجيب و غريب اينكه شخصى به نام عبد الكريم صالح حميد از علماى وهابى معاصر. ردى بر البانى در دفاع از ابن تيميه و ابن قييم نوشته به نام «القول المختار لبيان فناء النار» كه در رياض چاپ شده است. او در آن گفته است: البانى سخنى در مورد ابن تيميه و ابن قييم گفته است كه نمى‌توان صبر كرد .... اين نويسنده گفته است: سخن آن دو صحيح است و آن‌ها با اين سخن از اسلام دفاع كرده‌اند ....»

پس از او، يك عالم وهابى ديگر كه استاد ام القراى مكه است كتابى به نام «كشف الاستار لابطال ادعاء فناء النار» را بر رد او و در اثبات نظر البانى نوشته است، ولى سعى كرده است ثابت كند كه ابن تيميه نيز اين سخن را نگفته است.

اين‌كه عين متن عبد الكريم صالح حميد در صفحه 12 و 13 از كتاب «القول المختار لبيان فناء النار»:

... حتى وصلت إلى نسخة (رفع الأستار) للصنعانى وفيها مقدمة الألبانى وتعليقه فلما قرأت المقدمة عرفت السر الذى من أجله تكلم من تكلم بكتب‌


صفحه 389

ابن القيم فقد رأيت تهجما عنيفا من الألبانى على الشيخ وتلميذه لا صبر عليه حيث قال:- سقطا بما سقط به أهل البدع والأهواء من الغلو فى التأويل وإن ابن القيم انتصر لشيخه فى ذلك .. وإن ابن تيمية يحتج لهذا القول بكل دليل يتوهمه ويتكلف فى الرد على الأدلة المخالفة له تكلفا ظاهرا. وقال:- حتى بلغ بهما الأمر إلى تحكيم العقل فيما لا مجال له فيه كما يفعل المعتزلة تماما. حتى زعم أن تأويل المعتزلة والأشاعرة لآيات وأحاديث الصفات كاستواء الله على عرشه ونزوله إلى السماء ومجيئه يوم القيامة وغير ذلك من التأويل أيسر من تأويل ابن القيم النصوص من أجل القول بفناء النار. وقال: فهذا شيخ الإسلام ابن تيمية زلت به القدم فقال قولا لم يسبق إليه ولا قام الدليل عليه. وغير ذلك من طعن الألبانى وقدحه على الشيخ وتلميذه فى مقدمة (رفع الأستار.) فلذلك كتبت فى المسألة دفاعا عنهما وبيانا بأن الحق معهما وأنا على بصيرة من ذلك حيث دعوت للمباهلة من أول المسألة. ولو غلط الشيخ وتلميذه فى هذه المسألة لم يوجب ذلك ولا بعض ما قاله الألبانى كيف والحق والصواب معهما فى ذلك، وقد تكلما فيه دفاعا عن الإسلام كما تقدم فرضى الله عنهما وجزاهما خير الجزاء؛[1]«... تا اينكه نسخه‌اى از كتاب «رفع الاستار» صنعانى كه در آن البانى مقدمه و حاشيه نوشته است، به دستم رسيد .... در اين مقدمه حمله شديد و سرسختانه البانى را بر ضد ابن تيميه و شاگردش ابن قيم ديدم كه نمى‌توان بر آن صبر كرد؛ آن‌جا كه (البانى) مى‌گويد: «اين تيميه و ابن‌

[1]. البشارة و الاتحاف حسن سقاف، ص 16( به نقل از« القول المختار لبيان فناء النار». ص 12 و 13 در چاپ اول، در رياض عربستان، در سال 1412 ه- ق.)


صفحه 390

قييم به همان راهى از غلو كه بدعتگذاران و هوا پرستان رفته‌اند گرفتار شدند. ابن قيم استادش را در اين موضوع يارى كرده است. و ابن تيميه به دلائل خيالى و دور از حقيقت براى باطل كردن سخنان مخالفانش در اين موضوع چنگ زده است.» البانى گمان كرده تأويل‌هايى كه ابن قيم به خاطر ثابت كردن مسأله به آخر رسيدن آتش جهنم كرده است، تأويل‌هاى معتزله و اشاعره سبك‌تر از تأويل اوست. ابن تيميه قدمش لغزيده و سخنى گفته كه قبل از او كسى آن را نگفته است و دليل هم براى آن نياورده است .... و غير از اين‌ها از طعن‌هاى ديگر البانى بر ابن تيميه وشاگردش كه در مقدمه «رفع الاستار» است. به همين خاطر در اين موضوع براى دفاع از ابن تيميه و شاگردش و بيان اين مطلب كه حق با آن دو است (يعنى او نيز معتقد است كه جهنم به پايان مى‌رسد) اين كتاب را نوشتم و من با آگاهى و بينايى اين عقيده را دارم .... اگر ابن تيميه و شاگردش در اين مسأله اشتباه هم كرده بودند، باز سزاوار اين سخنان البانى نبودند، چه رسد بر اينكه حق و ثواب در اين مسأله با آن‌هاست و آن‌ها اين سخن را به خاطر دفاع از اسلام گفته اند ...»

و اين در حالى است كه خداوند متعال در قرآن كريم فراوان به كفار، منافقين و مشركين وعده جاويد ماندن در جهنم را داده است كه براى آشنايى به سوره‌هاى زير مراجعه فرماييد: بقره 60، آل عمران 88، نساء 14 و 93 و 169، انعام 128، توبه 63 و 68، هود 107، نحل 29، احزاب 65، زمر 72، غافر 76، حشر 17، تغابون 10، جن 23 و بيينه 6.

البته اين‌ها تنها بعضى از آيات در اين موضوع هستند و آيات فراوان ديگر نيز در هميشگى بودن عذاب بعضى از كفار و منافقان وجود دارد، ولى با اين وجود ابن تيميه و شاگردش همه اين آيات را نديده گرفته و در عمل آن را انكار مى‌كنند


صفحه 391

و پيروانشان نيز با بى‌حيايى از او حمايت كرده، نظر آن‌ها را حق و در راه دفاع از اسلام معرفى مى‌كنند.

قابل يادآورى است كه مسأله‌اى به آخر رسيدن عذاب جهنم را پيش از ابن تيميه جهم بن صفوان رهبر جهمى‌ها. نيز مطرح كرده بود.[1]بخارى جهمى‌ها را بدتر از يهود و نصارى دانسته و گفته است: «در سخن يهود، نصارا و مجسوس نظر كردم و كسى را گمراه‌تر در كفرشان از جهمى‌ها نيافتم و هر كه آن‌ها را كافر نداند، من او را جاهل و نادان مى‌دانم».[2]

پس ابن تيميه عقيده جهمى‌ها را زنده كرده و در اين موضوع از آن‌ها پيروى كرده است.

يادآور مى‌شويم كه ابن تيميه چنان كه البانى نيز گفته است با استدلال بر احاديث ضعيف كه مخالف ده‌ها آيات و روايت مسلم هستند سعى كرده است فنا پذيرى جهنم را ثابت كند كه مى‌توانيد به كتاب «رفع الاستار فى ابطال ادلّة فناء النار» صنعانى مراجعه كنيد.

ابن تيميه وشرك (توسل واستغاثه)

از مسائلى كه كسى تا زمان ابن تيميه در آن هيچ اختلافى نبوده است، مسأله توسل به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و يا اولياء الله است؛ چه آن كه شخصى كه به او توسل مى‌شود در قيد حيات باشد يا از دنيا رفته باشد. و همچنين است مسأله استغاثه (طلب يارى نمودن) چه از شخص حاضر و چه از غائب و مرده. و كسى چه شيعه

[1]. لسان الميزان، ج 2، ص 334.

[2]. خلق افعال العباد بخارى، ص 71؛ سير اعلام النبلاء، ج 12، ص 171.


صفحه 392

باشد و سنى اين مسأله را شرك به خدا و يا حتى حرام معرفى نكرده و حتى حرام نيز ندانسته است. البته اگر شخصى به كسى توسل نموده چنين پندارد كه آن شخص به طور مستقيل و بدون اذن خدا در براوردن حاجت تأثير گذار است، بدون شك اين شرك خواهد بود و در شرك بودن چنين اعتقادى كسى شك ندارد. قائلين به جواز توسل و استغاثه نگفته‌اند كه شخص متوسل شونده مستقيل در تأثير است، بلكه مى‌گويند: چون او از مقربان به درگاه الهى است با اذن خدا مى‌تواند در براوردن حاجت مورد واسطه قرار بگيرد.

ما در اين زمينه كتابى مستقل نگاشتيم كه مى‌توان به آن مراجعه نمود. ولى ابن تيميه وپيروانش توسل واستغاثه به شخص غايب ومرده را شرك مى‌دانند.

البته در برخى از نوشتار ابن تيميه، چنين آمده است كه او توسل وطلب شفاعت از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را جايز مى‌داند. وقتى ابن تيميه را براى مناظره وبازخواهى از گفته‌هايش به حضور قاضى شافعى آوردند ودر آن نشست كه علما و قضات حضور داشتند گفت: «نمى‌شود به غير خدا استعاثه كرد. استغاثه به معناى عبادت به پيامبر صلى الله عليه وآله جايز نيست، ولى توسل وطلب شفاعت از پيامبر جايز است.»[1]

باز همو مى‌گويد:

«التوسل به فى الدعاء كما فى الحديث الذى رواه الترمذى وصححه أن النبى علم شخصا أن يقول اللهم إنى أسألك وأتوسل إليك بنبيك محمد نبى الرحمة يا محمد يا رسول الله إنى أتوسل بك إلى ربى فى حاجتى ليقضيها اللهم فشفعه في.

[1]. البداية و النهاية ابن كثير، ج 14، ص 51.