ذهبى در وصف او مىگويد: «علامه يگانه ... داراى اعتقاد خوب به مذهب سلف.»[1]
9. محمد بن عمر مكى معروف به ابن وكيل شافعى (متوفاى سال 716 ه. ق.)
سبكى مىگويد: «او با ابن تيميه مناظرههاى خوبى داشت ....»[2]
ابن حجر مىگويد: «ابن وكيل با ابن تيميه هميشه مناظره مىكرد و در يكى از مناظرهها ابن تيميه از ديگران كمك خواست. ابن وكيل گفت: كمك خواستن تو از برادرانت عجيب است.»[3]
ابن كثير، ابن تيميه و پيروانشان خيلى بر او تهمت زدهاند.[4]
10. زين الدين على بن مخلوف مالكى (متوفاى 717 ه. ق.)
ابن حجر او را جزء علمايى كه با ابن تيميه مخالفت كردهاند نام برده است.[5]
ابن كثير اورا قاضى قضات و حاكم مصر خوانده است.[6]ولى شوكانىدر (بدر الطالع، ج 1، ص 59) او را از شياطين خوانده و تهمتهاى ديگر بر او وارد كرده وگفته است: او صلاحيت اين را هم ندارد كه حتىبند كفش ابن تيميه شود.
[1]. ذيل تاريخ اسلام، ص 137.
[2]. طبقات الشافعيه سبكى، ج 5، ص 141.
[3]. درر الكامنه، ج 2، ص 56.
[4]. تاريخ ابن كثير، ج 14، ص 92.
[5]. درر الكامنة، ج 1، ص 147.
[6]. تاريخ ابن كثير، ج 14، ص 103.
11. نصر بن سليمان بن عمر منبجى (متوفاى 719 ه. ق.) ابن حجر مىنويسد: او ابن تيميه را مذمت مىكرد.[1]ابن تيميه و اصحابش او را به ملحد و كافر بودن متهم كردهاند.
ذهبى در وصف او مىگويد: «شيخ، امام، محدث، نحوى، زاهد، عابد، قناعت پيشه، فقيه سلف ....»[2]
12. نجم الدين احمد بن محمد ابن سالم (متوفاى سال 723 ه. ق.)
او از مخالفان سرسخت ابن تيميه بود و مزى را كه از شاگرد و دوستان ابن تيميه بود زندانى كرد و با ابن تيميه در اين باره سخت مشاجره داشت.[3]
ذهبى در وصف او مىگويد: «امام، عالم، قاضى قاضات، بزرگ پيشواها ....»[4]
13. على بن يعقوب بكرى شافعى (متوفاى سال 724 ه. ق.)
او بر اساس گفته خيلى از علما با ابن تيميه مخالفتها داشته است.[5]ابن حجر وذهبى نيز گفتهاند: او شديدا با ابن تيميه مخالفت مىكرد. ذهبى مىگويد: او ديگران را خيلى از منكر نهى مىكرد و يك مرتبه بر سر ابن تيميه پريد و او مذمت نمود.[6]
[1]. درر الكامنه، ج 2، ص 155.
[2]. ذيل تاريخ اسلام، ص 167.
[3]. درر الكامنه، ج 1، ص 146؛ تاريخ ابن كثير، ج 14، ص 79.
[4]. ذيل تاريخ اسلام، ص 204.
[5]. مرآة الجنان يافعى، ج 4، ص 104 ذيل تاريخ اسلام، ص 216؛ تاريخ ابن كثير، ج 14، ص 80.
[6]. درر الكامنه، ج 1، ص 390.
ذهبى ويافعى در كتابهاى خود بكرى را «امام جليل القدر وزاهد و با هوش» وصف كردهاند. اما ابن كثير به او طعن زده است، چون مخالف استادش بوده است.
14. فخر ابن معلم شافعى (متوفاى سال 725 ه. ق.)
او كتابى به نام «نجم المهتدى و رجم المعتدى» را بر رد ابن تيميه نوشته است.[1]
15. قاضى القضات محمد ابن على زملكانى شافعى (متوفاى سال 727 ه. ق.)
او شفته ابن تيميه بود، ولى بعداً از او دورى كرد و دو كتاب بر رد وى نوشت.[2]
ابن كثير مىگويد: «از نيتهاى خبيث زملكانى اين بود كه مىخواست برگردد به شام و ابن تيميه را آزار دهد كه خدا به آرزويش نرسانيد و پيش از رسيدن به آنجا با دعا و نفرين ابن تيميه از دنيا رفت.»[3]حال آنكه ابن حجر مىگويد: او مسموم از دنيا رفت (وشايد هواداران ابن تيميه مانند ابن كثير او را مسموم كردهاند.) و ذهبى در مورد او گفته است: عالم عصر و امير شوافع. ابن حجر نيز خيلى او را ستوده است.[4]ولى ابن كثير او را به راحتى متهم مىكند؛ زيرا مخالف استاد كذابش بوده است.
16. ابراهيم بن عبد الرحمن فزارى شافعى (متوفاى سال 729 ه. ق.)
[1]. سيف الصقيل سبكى، ص 152؛ السلفية الوهابية افكاره الاساسية حسن سقاف، ص 135.
[2]. درر الكامنة، ج 4، ص 75.
[3]. تاريخ ابن كثير، ج 14، ص 152.
[4]. درر الكامنه، ج 1، ص 34.
ابن حجر او را از مخالفان ابن تيميه خوانده است.[1]
17. على اسماعيل قونوى شافعى (متوفاى سال 729 ه. ق.)
حصنى دمشقى در بارهاى او مىگويد: «او امام، علامه و شيخ الاسلام در زمانش بود.»[2]
قونوى در باره ابن تيميه مىگويد: «او از جاهلانى است كه نمىفهمد چه مىگويد. او اين مثال تفرقهاندازى را از استاد يهودى پست و ذليلش كه به ظاهر مسلمان شده بود گرفته است ....»[3]
18. عماد الدين ابو الفدا اسماعيل بن على بن محمود (متوفاى يال 732 ه. ق)
او در كتاب «المختص فى اخبار البشر» ج 2، ص 392، مىگويد: «ابن تيميه در سال 705 ه- به دمشق احضار شده و به خاطر عقيدهاش كه خدا را جسم معرفى مىكرد مؤاخذه و تنبيه شد.»
19. مفتى و محدث شهاب الدين احمد بن يحيى بن اسماعيل حلبى (متوفاى 733 ه. ق.)
شمسالدين ذهبى در مورد او مىگويد: «علامه، مفتى مسلمين.»[4]
سبكى در كتاب «طبقات الشافعيه» كتابى را نام برده كه در آن مفتى شهاب الدين در موضوع «جهت» به ابن تيميه رد نوشته است.
20. شهاب الدين بن احمد بن عبد الوهاب بكرى (متوفاى 733 ه. ق.)
او در كتاب «نهاية العرب»، صفحه 160، گفته است: «ابن تيميه فتوا داده است كه نه زيارت قبر پيامبر جايز است و نه قبر ابراهيم و ديگر انبيا و اوليا. و شاگردش
[1]. درر الكامنه، ج 2، ص 41.
[2]. زركلى وهابى مىگويد:« قونوى فقيه شافعى و قاضى شام بود».( الاعلام، ج 4، ص 264).
[3]. دفع الشبه من شبه و تمرد، ص 88.
[4]. ذيل« تاريخ اسلام»، ص 307.
ابن قيم نيز در بيت المقدس چنين سخنانى را در منبر گفت و مردم برخاستند تا او را بكشند، ولى سرپرست حرم نگذاشت. علما پس از مشورت در باره گفتهاى ابن تيميه به كفر او فتوا دادند. قاضى سيف الدين تكيز قضات و علما را جمع كرد وآنگاه قاضى بدر الدين محمد بن جماعت شافعى گفت كه اورا بايد بازداشته و از فتوا دادن منع كرد و زندانى نمود. پس چنين حكمى صادر شد .... قاضى القضات شاگردان ابن تيميه را در دمشق فراخواند كه ابن كثير نيز بين آنها بود. از آنها در باره اين سخن ابن تيميه كه گفته است: «تورات و انجيل تحريف نشده است،» سؤال كرد. ابن كثير آن را انكار نمود. اما ديگران شهادت دادند كه او اين سخن را گفته است. سپس به خاطر اين سخنش شلاق زدند و بعد آزادش كردند. همچنين ديگر شاگران او مانند ابن قييم را نيز شلاق زد ....» زركلى اين كتاب بكرى را ستوده است.[1]
21. محمد بن ابواليمنى لخمى فاكهى مالكى (متوفاى سال 734 ه. ق.)
او كتابى به نام «التحفة المختارة فى الرد على منكر الزيارة» بر رد ابن تيميه نوشته است.[2]
22. امام قاضى و فقيه ابو المحاسن جمال الدين يوسف بن ابراهيم بن جمله شافعى، (متوفاى 738 ه. ق.)
ذهبى و ابن حجر در شرح حالش مىگويند: «او در آزار و اذيت ابن تيميه زيادروى مىكرد .... اما او خدا و پيامبر را دوست داشت و بدعت گذاران را آزار مىداد. او شخص ديندار و داراى اعتقاد خوب بود ....»[3]
[1]. الاعلام الزركلى، ج 1، ص 165.
[2]. السلفية الوهابية حسن سقاف، ص 136.
[3]. درر الكامنه، ج 2، ص 173؛ ذيل« تاريخ اسلام» ص، 342.
ذركلى مىگويد: «او اولين حنبلى بود كه به مذهب شافعى گرويد و قاضى بود و به حديث توجه داشت.»[1]
لازم به يادآورى است كه در اين جا ذهبى و ابن حجر به بدعتگزار بودن ابن تيميه تصريح كردهاند.
23. شهاب الدين ابن مصرى.
او از علما مصر است در درسش به اين تيميه حمله مىكرد واو را محكوم مىنمود. وقتى اين خبر به ولى الدين مرداوى حنبلى كه از پيروان ابن تيميه است رسيد، به نزد ابن مصرى رفت و او را كتك زد.»[2]
24. عيسى بن مسعود حميرىمالكى، (متوفاى 732 ه. ق.) او كتابى بر رد بر ابن تيميه نوشته است.[3]
25. احمد ابن عثمان تركمانى حنفى (متوفاى 744 ه. ق.)
او كتابى به نام «الابحاث الجليل فى رد على ابن تيميه» بر رد ابن تيميه نوشته است.[4]
26. ابوحيان محمد ابن يوسف ابن حيان اندلسى (متوفاى 745 ه. ق.)
او از دوستان ابن تيميه بوده و پس از آگاهى از برخى اعتقاداتش از او دورى جسته است. او در تفسير «النهر» ذيل آيه «كرسى» مىگويد:
[1]. الاعلام زركلى، ج 8، ص 212.
[2]. شذرات الذهب ابن عماد حنبلى، ج 6، ص 282.
[3]. درر الكامنه، ج 1، ص 414.
[4]. السلفية الوهابيه سقاف، ص 136.
«قال فى قوله تعالى:وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَما صورته: وقد قرأت فى كتاب لأحمد ابن تيمية هذا الذى عاصرناه وهو بخطه سماه (كتاب العرش): إن الله يجلس على الكرسى وقد أخلى مكانا يقعد معه فيه رسول الله صلى الله عليه وآله؛[1]در كتاب همان ابن تيميهاى كه همعصر ماست خواندم كه نوشته است: «همانا خدا بر كرسى مىنشيند وجايى را هم خالى گذاشته كه در آن پيامبر مىنشيند.»
ابن حجر مىگويد: «در ابتدا ابن حيان ابن تيميه را خيلى بزرگ مىشمارد و در شعرى او را مدح نمود. ولى سپس از او منحرف شده و در تفسيرش اورا با كل بدى ياد كرده و او را به مجسمه بودن نسبت داد. گفته شده كه او كتاب «عرش» ابن تيميه را خواند و متوجه شد كه ابن تيميه خدا را جسم مىداند.»[2]
زبيدى مىگويد: سبكى گفته است: «كتاب «عرش» ابن تيميه از قبيحترين كتب اوست .... وقتى ابن حيان اين كتاب را ديد و خواند هميشه ابن تيميه را لعن مىكرد تا اينكه از دينا رفت. و اين واقعه پس از آن بود كه او ابن تيميه را تعظيم واحترام مىكرد.»[3]بايد دقت داشته باشيم كه ابن حجر ابن حيان را در شرح حالش خيلى ستوده است.
27. شمس الدين ذهبى (متوفاى 748 ه. ق.)
ذهبى نيز در ابتدا از دلباختگان به ابن تيميه بود. بنابر اين، سبكى مىنويسد: «ابن تيميه به ذهبى، مزى، برزالى وخيلى ديگر از پيروانشان ضرر آشكارى وارد كرده ....»[4]
امّا ذهبى پس از آگاهى به مخالفت با ابن تيميه برخاسته است. او مىگويد: «من با ابن تيميه در مسأله اصلى و فرعى مخالف هستم.»[5]
ذهبى در نامه طولانى به ابن تيميه كه مشهور به «نصيحت ذهبيه» است، به پارهى از اين اختلافات اشاره كرده كه ما ترجمه بعضى از فقرات مهم آن را مىآوريم:
سبكى مىنويسد: «نامهايى كه ذهبى به ابن تيميه نوشته و من (سبكى) آن را از خط قاضى قضات برهان الدين بن جماعت نوشتم و او اين نامه را از خط حافظ ابوسعيد بن علاء نوشته و او اين نامه را از خط ذهبى نوشته است: ستايش خدا را بر ذلت و خوارىام! خدايا به من رحم نما و لغزشم را كم كن و ايمانم را حفظ فرما .... و شوقم بر برادران مؤمنى كه مرا در گريه كردن يارى مىكنند .... خوشا به حالى كسى كه عيب خودش او را از عيب ديگران باز داشته است. تا كى ذرهاى را كه در چشم ديگران است مىبينى، ولى شاخ چشم خودت را فراموش مىكنى!. تا كى خودت و سخنانت را مدح و ستايش و علما را مذمت مىكنى و دنبال عيب مردم مىگردى .... آرى، مىدانم كه تو به من براى يارى خودت مىگويى: «سرزنش آنها كه بوى اسلام را نچشيدهاند و اسلام را نشناختهاند جهاد است». اى مرد تو را به خدا از ما جدا شو همانا تو ستيزگر و داراى زبان دانا و برا هستى. پيامبر صلى الله عليه وآله از مسائلى كراهت داشت و از زياد سؤال كردن منع كرد وفرمود: «بيش
[1]. تفسير النهر، ج 1، ص 254؛ دفع الشبه عن الرسول، ص 100.
[2]. درر الكامنة، ج 2، ص 123.
[3]. اتحاف السادة المتقين، ج 1، ص 106؛ سيف الصقيل، ص 93.
[4]. طبقات الشافعية، ج 10، ص 400.
[5]. درر الكامنة، ج 1، ص 151.
ترين چيزى كه براى امتم از آن مىترسم منافقان برا و دانا زبان است.» زياد سخن گفتن بدون لغزش، اگر از حلال و حرام باشد، قلب را مىميراند و كور مىكند .... تا كى كفريات فلسفه را جست وجو مىكنى تا به عقلهاى ما برگردانى. اى مرد، همانا فيلسوفان و كتب آنها را بلعيدى .... يا به زيان و ناكامى كسى كه از تو پيروى كند، حتماً چنين كسى در معرض زنديق (كافر) شدن و نابودى قرار خواهد گرفت، به خصوص كه اگر كم علم و دين و شهوتران باشد. ولى او براى تو فايده دارد، نزد تو با دست و زبانش جهاد مىكند و در حقيقت دشمن توست. غير اين است كه اكثر پيروانت همنشينان وابسته، كم عقل يا جاهل و كذاب و بىفهم يا ماهر در فريب و حيله گرى هستند. اگر مرا تصديق نمىكنى، خودت آنها را بسنج و عادلانه امتحانشان كن. اى مسلمان خر شهوت را براى ستايش خودت پيش نينداز. تا كى خودت را تصديق مىكنى و خوبان را دشمن مىدارى. تا كى خودت را بزرگ مىشمارى و ديگران را كوچك. تا كى سخن خودت را مدح مىكنى به طورى كه به خدا قسم احاديث صحيحين را آن گونه مدح نمىكنى .... آيا وقت آن نرسيده كه توبه كنى؟ تو در هفتادسالگى به سر مىبرى و مرگ نزديك شده است. به خدا قسم فكر نمىكنم كه تو مرگ را به يادت بياورى، بلكه كسى را كه ياد مرگ مىكند تحقير مىكنى. گمان نمىكنم كه سخنم را قبول كنى و ميلى هم به موعظه من نخواهى داشت و تو همت بزرگى دارى بر نوشتن چندين جلد كتاب براى باطل كردن اين نوشته من .... و اگر حال تو نزد من كه دوست دار و مشفق هستم اين باشد پس نزد دشمنانت چه حال داشته باشى. به خدا قسم بين دشمنان تو شخصيتهاى صالح، عاقل و فاضل وجود دارند، چنان كه بين دوستانت دروغگويان و فاجران، جاهلان و كوران و گاوها وجود دارند. من از تو راضى