استدلال بر اين كند كه خدا بر بالاى عرش قرار دارد، چنين استدلال او به خاطر نادانى و بدفهمى وى است.»[1]
باز هم حصنى دمشقى مىگويد: در «صحيح بخارى» و «مسلم» از على چنين روايتى نقل شده است كه مىگويد: از پيامبر صلى الله عليه وآله شنيدم كه مىفرمود: به زودى در آخر الزمان قومى خارج مىشوند كه احمق وكم عقلاند. آنها هر چند حديث مىگويند وقرآن هم مىخوانند، ولى ايمان از حلقومشان پايينتر نمىرود. از دين به مانند بيرون آمدن تير از كمان خارج مىشوند. در «صحيح مسلم» از على روايت شده كه مىگويد: از پيامبر صلى الله عليه وآله شنيدم كه مىفرمود: «قومى از امتم خارج مىشوند كه قرآن ونماز مىخوانند و گمان مىكنند به نفعشان است، ولى آن قرآن خواندن نيز بر ضررشان است. نمازشان از سينهشان پايينتر نمىرود و چنان كه تير از كمان بيرون مىآيد آنها از اسلام خارج مىشوند». و نيز در «صحيح بخارى» و «مسلم» از ابن عمر روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه وآله در منبر فرمودند: آگاه باشيد كه حتماً فتنه از اين جا برپا مىخيزد- اشاره نمود به مشرق. از همان جاى كه شاخ شيطان از آنجا بيرون مىآيد.»[2]
سپس حصنى مىگويد: «اين بدعتگزار (ابن تيميه) از حرّان است. شرق سرزمينى است كه هميشه اهل بدعت از آن بيرون مىآيند، مانند جعد و غيره». در حديث ديگرى آمده است: «به زودى در امتم اختلاف برپا مىشود. (آن اختلاف برنگيزان) سخن خوب به زبان مىآرند، ولى عمل بد انجام مىدهند. قرآن مىخوانند، ولى از سينههايشان پايين نمىرود. از دين خارج مىشوند ... آنها بدترين
[1]. دفع شبهة التشبيه ابن جوزى، ص 275 و 277؛ دفع الشبه من شبه و تمرّر، ص 48.
[2]. دفع الشبه من شبه و تمرّد، ص 81.
خلق هستند .... آنها براى عمل به قرآن دعوت مىكنند، ولى خود اهل قرآن نيستند .... پرسيدند كه آنها چه نشانهاى دارند؟ فرمودند: نشانه آنها تراشيدن سر است ....»
احاديث در اين باره زياد است. در شناخت وهابىها يك حديث هم كفايت مىكند، جز براى كسى كه خداوند اراده گمراهى او را كرده باشد.»[1]
باز هم حصنى مىگويد: «بدان كه من در سخن اين خبيث كه در قلبش مرض گمراهى است نگاه كردم كه از آيات وروايات متشابه براى فتنهاندازى پيروى مىكند و در اين راه مردم عوام و غيره نيز از او پيروى مىنمايند. در آن چيزهايى يافتم كه نمىتوانم بر زبان آورم؛ چون در آن تكذيب پروردگار و همچنين اهانت به پيامبران و خلفاى راشدين و پيروان موفق آنهاست. من از ذكر آنها گذشتم و تنها چيزى را ذكر مىكنم كه امامان متقين آن را ذكر كردهاند.»[2]
باز هم مىگويد: شنيديم كه ابن تيميه و پيروانش در باره خداوند مىگويند: خداوند جسم است و با حرف و آواز سخن مىگويد و .... آنگاه ما در مصر و شام به پا خاستيم وهر انسان با فهمى سخن ابن تيميه را مىشنيد اين آيه را مىخواند:«لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً؛همان مطلب منكر آوردى.» پس او سخن رانده موعظه كرد و آيه «استوى» را به زبان آورده گفت: «قرار گرفتن خدا بر عرشش مانند اين قرار گرفتن من است». مردم او را از منبر پايين آوردند و با مشت و كفش وچيزهاى ديگر شروع به زدنش نمودند تا اينكه او را به نزد بعضى از حاكمان بردند .... در
[1]. همان، ص 81.
[2]. همان، ص 83.
باره اين آيه: «همانا خدا همراه ماست.» مىگويد: «خدا همراه ماست و او بالاى عرشش است به معناى حقيقى (نه مجازى) ....»[1]
فتوايى كه با خط قضات هر چهار مذهب در قاهره صادر شد در مقابل سخنانى بود كه ابن تيميه در باره زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه وآله گفته است، كه زيارت انبيا وصالحين بدعت است .... اين سخنان ابن تيميه باطل ومردود است. جماعتى از عالمان نقل كردهاند: «زيارت پيامبر حتماً فضيلت و سنتى است و مورد اتفاق همگان مىباشد. لازم است اين مفتى مذكور (ابن تيميه) به خاطر چنين فتوا كه نزد امامان و علما باطل است عذاب شود و از فتواهاى غريب و بيگانه بازداشته شود و اگر از آن خوددارى نكرد حبس و زندانى شود». اين فتوا را محمد بن ابراهيم بن سعد الله بن جماعت شافعى نوشت. و قاضى محمد بن جرير حنفى نيز آن را تأييد نمود و اضافه كرد: «بايد از هم اكنون زندانى شود». و همچنين محمد بن ابىبكر مالكى نيز آن را تأييد كرد و گفت: «در زجر و عذابش زيادهروى شود تا با اين عمل فساد رفتار او از جامعه دور كرده شود». و احمد بن عمر مقدسى حنبلى نيز آن را تأييد كرد.»[2]
در فتواى ديگرى ابن تيميه گفته است: «زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه وآله و ديگر پيامبران به اجماع قطعى گناه و حرام است.» به جهت چنين فتوا غيرت قاضى جمالالدين محمد بن عبد الرحان قزوينى جوشيد .... و آنگاه به بدعتگزارى و ذليلى وگمراهى ابن تيميه اتفاق كردند و او را زندانى نمودند. ذهبى پس از نقل داستان ابن تيميه مىگويد: «سپس در دمشق ندا دادند كه هر كه در عقيده ابن تيميه باشد مال وخونش حلال است». (دفع الشبه من شبه و تمرّرد، ص 96).
[1]. دفع الشبه من شبه و تمرّد، ص 88.
[2]. دفع الشبه من شبه و تمرّد، ص 96.
همچنين حصنى به اين سخن ابن تيميه كه گفته است: «عذاب جهنم به آخر مىرسد» و «عالم خود از اول بوده، نه اينكه خدا عالم را خلق كرده باشد» نيز اشاره كرده مىگويد: «همانا ابن تيميه كه به درياى علم وصف شده است، نبايد به آن مغرور شد. اين سخن بعضى از امامان در باره او غريب نيست كه گفتهاند: او مطلقاً زنديق است». چنين سخنى را به اين خاطر گفتهاند كه او به پيامبر و ابو بكر و عمر اهانت كرده و ابن عباس را تكفير كرده و ابن عمر را مجرم و گمراه و بدعتگزار خوانده است و اين را در كتاب «صراط المستقم» و «الرد على اهل الجحيم» اش گفته است. من سخنانى را از او خواندم كه در آن امامان چهار مذهب را كافر خوانده است. (ابن فرحان وهابى نيز سخنانى مانند اين را از او و وهابىها نقل كرده است كه در آينده خواهد آمد.)[1]
باز همو مىگويد: «به من خبر رسيد كه مردى بعد از دفن ابن تيميه گفت: «در باره اين مرد سخنان مختلفى گفته شده است. به خدا سوگند اكنون خود ببينم كه خداوند با او چه كرد؟» پس قبرش را شكافت و ديد كه بر سينهاش مار بزرگى است. از آن منظره ترسيد. اين مرد مردم را از اعتقاد ابن تيميه برحذر مىداشت واين داستانى را كه خود ديده بود به آنها بازگو مىكرد.»[2]
حصنى پس از اينكه ابن تيميه توسل و استغاثه را انكار كرده (و گفته كه به اتفاق مسلمانان نمىشود از مرده طلب يارى كرد) نمونههاى زيادى از استغاثه وطلب يارى بزرگان اهل سنت از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله را ذكر كرده و مىگويد: «وتو (اى خواننده) اگر با بعضى از آنچه گذشت آشنا شده و آنها را با سخن اين
[1]. دفع الشبه من شبه و تمرّد، ص 116 و 118.
[2]. همان، ص 159.
شخص پست و ذليل بررسى كنى (كه مىگويد: «مسلمانان اتفاق دارند بر اينكه از مرده سؤال و طلب يارى نمىشود چه آن مرده پيامبر باشد و چه شيخ و غيره») به فجور، دروغ و بهتانگويى و به خبيثترين مردم بودنش و به اينكه او هيچ اعتقادى ندارد يقين خواهى كرد. و اين عادت اوست كه (به دروغ) ادعاهاى اتفاق و اجماع يقينى مىكند (و مىسازد) ....»[1]
44. قاضى القضات نجم الدين عمر بن حجاج بن احمد سعدى شافعى (متوفاى 830 ه. ق.)
او در پاسخ به سؤالى كه در باره ابن تيميه بوده گفت: وى يك عالم ديندارى بوده، ولى در مسائل گوناگونى از راه حق خارج شد و با حكم شرع زندانى شد. عُجب و خودباورىاش او را به تجسيم (جسم دانستن خداوند) كشانيد؛ تجسيمى كه يهود آن را پايهريزى كردند و به خداى يگانه (با جسم دانستن او) شريك قائل شدند. پيروانش در حق او غلو كرده و او را از همه امامان و علماى امت اسلامى مقدمتر دانستند. حاكمان اسلامى او را زندانى كردند. در دمشق ندا داده شد كه به سخن وكتب او نگاه نكنيد. سپس پيروان او و هر كه هم رأى و عقيده او بود فرار كرد. خيلى جاى تعجب است از جاهلان حنبلى اين زمان كه اگر به آنها گفته شود: «ابن تيميه خطا كرد» غضبناك مىشوند، ولى اگر گفته شود: «شافعى، ابو حنيفه، مالك و احمد» خطا كردند غضبناك نمىشوند. خدايا، شاهد باش كه من از تمام كسانى كه تو را جسم مىدانند و تشبيه مىكنند و از حلولى، اتحادى، زنديق وملحد بيزارى مىجويم! و من بيزارم از هر كسى كه از زيارت قبر سرورمان پيامبر
[1]. دفع الشبه من شبه و تمرّد، ص 164.
صلى الله عليه وآله واز بار سفر بستن براى زيارت آن حضرت و زيارت قبور انبيا و اوليا وصالحين منع مىكند!.»[1]
45. علاء الدين ابن محمد بخارى حنفى (متوفاى سال 841 ه. ق.)
شوكانى مىگويد: «علاء الدين حنفى ابن تيميه را كافر و بدعتگزار خوانده ودر مجالسش مىگفت: «هر كه ابن تيميه را شيخ الاسلام گويد با اين سخنش كافر مىشود».[2]ابن حجر مىگويد: «او شديدا با ابن تيميه مخالفت مىكرد.»[3]
46. احمد ابن حجر عسقلانى (متوفاى سال 852 ه. ق.)
ابن حجر مىنويسد:
وافترق الناس فيه (فى ابن تيمية) شيعا فمنهم من نسبه إلى التجسيم لما ذكر فى العقيدة الحموية والواسطية وغيرهما من ذلك كقوله: إن اليد والقدم والساق والوجه صفات حقيقية لله وأنه مستو على العرش بذاته ... ومنهم من ينسبه إلى الزندقة لقوله: النبى لا يستغاث به وأن فى ذلك تنقيصا ومنعا من تعظيم النبى ... ومنهم من ينسبه إلى النفاق لقوله فى على ما تقدم- أى قضية أنه أخطأ فى سبعة عشر شيئا. ولقوله: إنه كان مخذولا حيثما توجه وأنه حاول الخلافة مرارا فلم ينلها وإنما قاتل للرئاسة لا للديانة ولقوله: إنه كان يحب الرئاسة ولقوله: أسلم أبو بكر شيخا يدرى ما يقول وعلى أسلم صبيا والصبى لا يصح إسلامه على قول وبكلامه فى قصة خطبة بنت أبى جهل
[1]. الفتوى السهميه، گروهى از علما، ص 45.
[2]. بدر الطالع شوكانى، ج 2، ص 260.
[3]. درر الكامنه، ج 1، ص 153.
وأن عليا مات وما نسيها. فإنه شنع فى ذلك فألزموه بالنفاق لقوله: و لا يبغضك إلا منافق؛[1]مردم در باره ابن تيميه چند دسته شدهاند: گروهى او را به تجسيم نسبت دادهاند، به دليل آنچه او در كتابهاى «عقيدة الحمويه و واسطية» وغيره ذكر نموده است. از جمله او گفته است: همانا دست، قدم، ساق و صورت صفات حقيقى براى خداوند هستند و خداوند ذاتاً بالاى عرش قرار دارد. گروهى او را زنديق (منكر خدا) خواندهاند به خاطر اين سخنش كه گفته: به پيامبر نمىشود استغاثه نمود. در اين گفتارش نقض و منع از تعظيم پيامبر صلى الله عليه وآله است. گروهى او را منافق خواندهاند به خاطر اين سخنش كه گفته است: على در هفده چيز خطا كرد. على به هر جا كه رو آورد آنجا را خوار نمود. على بارها سعى كرد كه خلافت را صاحب شود، ولى به آن نرسيد. او تنها به خاطر رياست طلبى جنگيد نه براى دين. على رياست را دوست داشت. ابوبكر در بزرگسالى ايمان آورده و مىدانست چه مىگويد، ولى على در كودكى اسلام آورد واسلام كودك بنابر قولى صحيح نيست.» و نيز به خاطر سخنش در باره خاستگارى على از دختر ابوجهل و اينكه على از دنيا رفت، ولى آن دختر از يادش نرفت. او را منافق دانستند به دليل اين حديث نبوى كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودهاند: «كسى غير از منافق على را دشمن نمىدارد.»
اين است سخن عالم بزرگ اهل سنت و اعتراف او بر دشمنى ابن تيميه با اميرالمؤمنين عليه السلام.
اما اينكه مىگويد: اسلام كودك مقبول نيست. به نادرستى اين سخن همين كافى است كه شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اميرالمؤمنين عليه السلام را در كودكى پذيرفت.
[1]. درر الكامنه ابن حجر، ج 1، ص 154.
باز هم ابن حجر مىگويد: ابن تيميه از منبر دو پله پايين آمد و گفت: «خدا اينگونه، يعنى به مانند پايين آمدن من پايين مىآيد».[1]در 15 ربيع الاول سال 707 ه. ق در حضور قاضى از ابن تيميه خواستند كه از اين سخنش كه خدا را جسم معرفى كرده توبه كند.»
باز همو مىگويد: «ابن تيميه در كتاب «منهاج السنة» اش بسيارى از احاديث خوب را رد كرده و چقدر در زيادروى خود در رد سخنان نويسنده مخالفش به على اهانت كرده است كه اينجا جاى ذكر آنها نيست.»[2]
47. حميد الدين محمد بن احمد فرغانى حنفى (متوفاى سال 867 ه. ق.)
او كتابى در اعتقادات بر رد ابن تيميه نوشته است.[3]
48. احمد بن عمر بن عثمان شافعى (متوافاى 868 ه. ق.)
سخاوى مىگويد: «او عالم ديندار و صالح بود و پيروان ابن تيميه را به سختى سرزنش مىكرد.»[4]
49. احمد زروق شافعى متوفاى سال 899 ه. ق.
او مىگويد: «ابن تيميه شخص مسلمان و داراى حفظ و اتقان بود. اما در ايمان وعقيده مورد طعن قرار گرفت. او عقلش نارسا بود، چه رسد به عرفان ومعرفتش.»[5]
[1]. درر الكامنه ابن حجر، ج 1، ص 154؛ رحلة ابن بطوطه، ص 95.
[2]. لسان الميزان، ج 6، ص 319.
[3]. الضوء اللامع سخاوى، ج 8، ص 87.
[4]. الضوء اللامع سخاوى، ج 7، ص 47.
[5]. شواهد الحق فى استغاثة بسيد الخلق يوسف نبهانى، ص 453.