وهابىها از اين گونه غارتها وكشتار مسلمين زياد كردهاند كه فقط به يك نمونه آن اشاره مىكنيم.
جميل صدقى زهاوى در مورد حملهاى وهابىها به طائف مىنويسد: «از زشتترين كارهاى وهابيان در سال 1217 ه. ق قتل عام مردم طائف است كه بر كوچك و بزرك رحم نكردند كودك شيرخوار را در روى سينه مادرش سر بريدند. جمعيتى را كه مشغول تعليم قرآن بودند كشتند وحتى گروهى را كه در مسجد مشغول خواندن نماز بودند نيز كشتند. كتابها را كه در بين آنها مقدارى از نسخههاى قرآن وصحيح بخارى ومسلم و ديگر كتابهاى حديث وفقه بود در كوچه بازار پايمال كردند.»[1]
زهاوى از بزرگانى است كه كتابهاى زيادى تأليف كرده وزركلى آن كتابها را نام برده است.[2]
اين سيره و روشى بود كه وهابىها با پيروى از محمد بن عبدالوهاب در همه سرزمينهاى اسلامى كه با عقيدهاى آنها مخالفت مىكرد عملى مىنمودند. امروزه نيز اگر شما اخبار جهان را پيگرى كنيد مىبينيد كه چگونه وهابىها در كشورهاى مختلف، مسلمانان را حتى در ماه مبارك رمضان در مسجد و در حال نماز مىكشند. و اخيرا كه اسرائيل به مردم غزه فلسطين حمله نمود، با درخواست مستقيم پادشاه عربستان ملك عبدالله بود وپرداخت تمام حزينه اين جنگ را به اسرائيل اين پادشاه خائن عربستان بر عهده گرفته بود و از اسرائيل خواسته بود كه
[1]. الفجر الصادق، ص 22.
[2]. الاعلام زركلى، ج 2، ص 137؛ معجم المؤلفين، ج 3، ص 159.
حماس را از بين ببرد، ولى به كورى چشم اين نوكران يهود و امريكا، حماس پيروز گشت.
ابن عبدالوهاب وپيروانش قتل وخون اهل سنت را مباح مىدانستند
ابن عابدين كه از بزرگان علما حنفى است در حاشيه «رد المحتار» ج 4، ص 449، تحت عنوان «مطلبى در مورد خوارج زمان ما پيروان (ابن) عبد الوهاب» مىنويسد:
.كما وقع فى زماننا فى اتباع (ابن) عبد الوهاب الذين خرجوا من نجد وتغلبوا على الحرمين وكانوا ينتحلون مذهب الحنابلة، لكنهم اعتقدوا أنهم هم المسلمون وأن من خالف اعتقادهم مشركون، واستباحوا بذلك قتل أهل السنة وقتل علمائهم، حتى كسر الله تعالى شوكتهم وخرب بلادهم وظفر بهم عساكر المسلمين عام ثلاث وثلاثين ومائتين وألف؛[1]چنانى كه واقع گرديد (چنين امرى) در زمان ما در مورد پيروان (ابن) عبد الوهاب آنهايى كه از نجد خارج شده و بر حرمين (مكه و مدينه) سيطره پيدا نمودند. آنها هر چند خود را پيرو مذهب حنبلى مىنامند، ولى معتقدند كه تنها آنها مسلمان بوده و هر كه مخالف اعتقاداتشان باشد مشرك است. وبا چنين اعتقادى كشتن اهل سنت وعلما اهل سنت را مباح و جايز نمودند تا اينكه خداوند شوكت وقدرت آنها را شكست وشهرهاى آنها را ويران نمود ولشكر مسلمانان بر آنها پيروز گشت. و اين حادثه در سال 1233 ه. ق اتفاق افتاد.»
[1]. رد المحتار ابن عابدين، ج 4، ص 449.
نظر سليمان بن عبدالوهاب در باره برادرش
سليمان بن عبدالوهاب در باره برادرش محمد بن عبدالوهاب در كتاب خود مىگويد:
فإن اليوم ابتلى الناس بمن ينتسب إلى الكتاب والسنة، ويستنبط من علومهما، ولا يبالي بمن خالفه. وإذا طلبت منه أن يعرض كلامه على أهل العلم لم يفعل. بل يوجب على الناس الأخذ بقوله، وبمفهومه، و من خالفه فهو عنده كافر. هذا، و هو لم يكن فيه خصلة واحدة من خصال أهل الاجتهاد، ولا والله عشر واحدة. ومع، هذا فراج كلامه على كثير من الجهال. فإنا لله وإنا إليه راجعون. الأمة كلها تصيح بلسان واحد، و مع هذا لا يرد لهم في كلمة، بل كلهم كفار أو جهال، اللهم اهد الضال ورده إلى الحق؛[1]امروزه مردم گرفتار كسى شدهاند كه به قرآن وسنت نسبت داده مىشود وعلوم قرآن وسنت را استنباط مىكند و از مخالفان خود باكى ندارد. اگر به او گفته شود: سخن و نظريه خودت را بر علما عرضه بكن، نخواهد كرد بلكه (معتقد است كه) بر مسلمين واجب است از سخن و برداشت او تبعيت كنند و هر كه با او مخالفت كند، پس او نزد وى كافر است.[2]اين در حالى است كه او حتى يكى از شرايط اهل اجتهاد را هم ندارد. به خدا سوگند كه او حتى يك دهم از شرايط اجتهاد را هم ندارد. و با اين حال سخن او در ميان بسيارى از جاهلان رواج يافته است.إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.با اين وجود كل امت اسلام (علما اسلام) يك صدا نارضايتى خود را اعلام مىكنند، ولى او بر آنها رد علمى نمىدهد، بلكه همه آنها نزد او كافر ويا جاهل هستند. خدايا شخص گمراه را هدايت فرما و او را به سوى حق برگردان.
پيروى از ابن عبدالوهاب ركن ششم اسلام است
بين سليمان و برادرش محمد چنين گفت وگويى پيش آمده است: سليمان به برادرش محمد گفت: اى محمد، اركان اسلام چند تاست؟ رهبر وهابىها مىگويد: پنج تا. سليمان مىگويد: تو آن را شش تا كردى و ششمِ آن اينكه: «هر كه از تو پيروى نكند مسلمان نيست و اين نزد تو ركن ششم از اركان اسلام است.»[3]
ابن فرحان بعد از نقل اين خبر مىگويد: «سخن سليمان اينجا لازمهاى عمل واعتقاد ابن عبدالوهاب است، نه اينكه او چنين سخنى را گفته باشد.[4]
2. عثمان بن منصور حنبلى نيز مىگويد: ولى اين مرد اطاعت وپيروى از خودش را ركن ششم اسلام قرار داد.[5]
باز سليمان در كتاب خود خطاب به برادرش و پيروانش مىگويد:
[1]. فصل الخطاب فى الرد على محمد بن عبدالوهاب، نوشته سليمان بن عبدالوهاب برادر رهبر وهابيت، ص 25.
[2]. در حاشيه كتاب در مورد اين سخن محققان كتابش كه گروهى از علما هستند، مىگويند: منظورش در اين سخن برادرش محمد بن عبدالوهاب است و اما تكفيرش مخالفانش را امر مشهورى است كه از او به تواتر رسيده است و اين واقعيت را غير سليمان نيز گفته است.( فصل الخطاب، حاشيه ص 26.
[3]. دعاوى مناوئين لدعوة الشيخ محمد بن عبدالوهاب، عبد العزيز عبد الطيف، ص 166. مىبينيد كه يك عالم وشخصيت وهابى اين سخن را نقل كرده است و اگر اين سخن را عالم سنى هم نقل مىكرد حتماً وهابىها او را تكذيب كرده و نويسنده آن را متهم به دروغگويى مىكردند.
[4]. داعية و ليس نبيا، ص 135. با اين كتاب و مؤلفش در آخر كتاب آشنا خواهيم شد.
[5]. دعاوى مناوئين، عبد العزيز وهابى، ص 166 به نقل از داعية وليس نبيا، ابن فرحان.
فكل هذه البلاد الإسلامية، عندكم بلاد حرب، كفار أهلها؟! وكلهم، عندكم، مشركون شركا مخرجا عن الملة؟! فإنا لله، وإنا إليه راجعون؛[1]تمام اين سرزمينهاى اسلامى نزد شما سرزمين حرب است و مردمش كفار هستند. تمام آنها نزد شما مشرك هستند به شركى كه صاحبش را از اسلام خارج مىكند.إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.
سليمان باز موضوعاتى را كه برادرش محمد بن عبدالوهاب به خاطر آن مسلمين را كافر خوانده از قبيل توسل و ... ذكر كرده و علمايى مانند احمد بن حنبل را نام برده كه آن مسأله را جايز دانستهاند و سپس مىگويد:
أتظنون أن هذه الأمور، التي تكفرون فاعلها إجماعا؟ وتمضي قرون الأئمة من ثمانمائة عام، ومع هذا لم يرو عن عالم من علماء المسلمين أنها (كفر)؟! بل ما يظن هذا عاقل. بل والله لازم قولكم أن جميع الأمة بعد زمان الإمام أحمد، علماؤها وأمراؤها وعامتها، كلهم (كفار) مرتدون! فإنا لله وإنا إليه راجعون. وا غوثاه إلى الله، ثم وا غوثاه إلى الله، ثم وا غوثاه!!!؛[2]آيا شما توجه داريد كه اين امورى كه شما تمام انجام دهنده آن را كافر مىدانيد، در هشتصد سالى كه امامان گذشتهاند از هيچ يك عالمى نقل نشده است كه اين امور را كفر خوانده باشد. بلكه هيچ عاقلى چنين فكرى را نمىكند كه اين امور كفر باشد. بلكه به خدا سوگند لازمهاى سخن شما اين است كه همهى امت اسلام بعد از
[1]. فصل الخطاب فى الرد على محمد بن عبدالوهاب، ص 14.
[2]. فصل الخطاب فى الرد على محمد بن عبدالوهاب، ص 16.
زمان امام احمد بن حنبل از علما، اميران و مردم، كافر و مرتد هستند.فإنا لله وإنا إليه راجعون.خدايا از تو يارى مىخواهم ....
اين تنها برخى سخنان سليمان برادر رهبر وهابيت است.
پارهاى از عقايد محمد بن عبدالوهاب و توهين بر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله
اينك برخى از اعتقادات ابن عبدالوهاب:
1. بعضى از پيروان محمد بن عبد الوهاب در نزد او مىگفتند: «اين عصاى من بهتر از محمد صلى الله عليه وآله است. چون من در كشتن مار و ديگر كارها از عصايم كمك مىگيرم و فايده مىبرم، ولى محمد صلى الله عليه وآله مرده است و اصلًا نمىتواند فايده برساند.»[1]
2. احمد بن زينى دحلان[2]و ديگران مىگويند: «محمد بن عبد الوهاب از صلوات فرستادن بر پيامبر صلى الله عليه وآله منع مىكرد و از شنيدن آن ناراحت مىشد. در شبهاى جمعه نيز از صلوات فرستادن جلوگيرى مىكرد. (حال آن كه در احاديث
[1]. الدرر السنيه زين دحلان، ج 1، ص 42؛ الفجر الصادق زهاوى حنفى، ص 18؛ التوسل بالنّبى و جهلة الوهابيه ابو حامد بن مرزوقى استنبلى حنفى، ص 245.
[2]. اسماعيل پاشا بغدادى در باره دحلان مىگويد:« احمد بن سعيد زينى دحلان مفتى، رئيس علما، استاد سخنوران و شافعى مكى سال 1304 ه. ق در مدينه منوره وفات يافت. از جمله كتابهايش« الدرر السنيه فى رد على الوهابيه» است.( هدية العارفين اسماعيل پاشا، ج 1، ص 191.) زركلى مىگويد:« احمد بن زينى دحلان فقيه مكى، تاريخدان و وفاتيافته 1304 ه و ق، در مكه تولد شده و امر تدريس را در آن جا بر عهده داشت. از جمله كتابهايش رسالهاى است در رد بر وهابىها. الاعلام، ج 1، ص 129. عمر رضا كحاله مىگويد: زينى دحلان مكى شافعى فقيه، تاريخدان و مفتى شافعىها در مكه ... از جمله كتبش:« درر السنيه فى رد على الوهابيه» است»( معجم المألفين، ج 1، ص 229.)
آمده است كه صلوات فرستادن در شبهاى جمعه خيلى فضيلت دارد.) و نيز از بلند صلوات گفتن در بالاى منارهها پيشگيرى مىكرد. اگر كسى چنين مىكرد او را به سختى عقاب مىنمود، حتى او مؤذن نابينايى را (به اين خاطر) به قتل رسانيد. اين مؤذن شخص صالح و داراى صداى خوبى بود. ابن عبدالوهاب او را از صلوات گفتن بر پيامبر صلى الله عليه وآله در مناره منع كرد، ولى او گوش نداد و باز تكرار كرد. پس دستور قتل او را داد و او را كشتند. سپس گفت: گناه زن زناكار كمتر از كسى است كه در مناره صلوات مىفرستد.»[1]
3. زينى دحلان مىگويد: «وقتى محمد بن عبد الوهاب مردم را از زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه وآله منع كرد، مردم احساء برامدند و آن حضرت را زيارت كردند. اين خبر به او رسيد سپس وقتى برگشتند دستور داد كه ريش آنها را بتراشند. بارى به او چنين خبر رسيد كه گروهى كه از پيروان او نبودند از سرزمين دورى با نيت زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه وآله و حج آمده و از شهر «درعيه» گذشتند. بعضى از آن مردم شنيدند كه ابن عبدالوهاب مىگفت: «راه اين مشركان را باز كنيد تا به مدينه بروند، ولى مسلمانان (يعنى پيروانش) همراه ما بمانند».[2]
4. باز همو مىگويد: «محمد بن عبدالوهاب پيروانش را از خواندن كتب فقه وتفسير منع مىكرد. او بسيارى از كتب را آتش زد. به پيروانش اجازه داد كه قرآن را هر كدام به فهم خود تفسير كنند و آنها نيز اين كار را مىكردند. حتى اگر چيزى از قرآن را حفظ هم نباشند. كسى از آنها كه قرآن را نمىتوانست بخواند به ديگران مىگفت «تو براى من بخوان تا من براى تو تفسير كنم.» وقتى مىخواند با رأى خود تفسير مىكرد.[3]
5. باز همو مىگويد: «محمد بن عبدالوهاب با عبارات مختلف بسيار به پيامبر صلى الله عليه وآله اهانت مىكرد، به اين گمان كه با اين عملش مىخواهد توحيد را حفظ كند. از جملهاى آن اهانتها اين است كه مىگفت: «پيامبر طارش است». «طارش» در لغت اهل مشرق به پيكى گفته مىشود كه او را قومى به سوى قوم ديگر بفرستد. مقصود محمد بن عبدالوهاب اين بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله حمل كننده نامههايى هستند يعنى مانند «طارشى» كه امير يا غير امير وى را به نزد قومى مىفرستد تا خبرى را به آنها برساند و برگردد. و باز مىگفت: «به داستان حديبيه نظر كردم و در آن چنين چنان دروغهايى را يافتم.»[4]
لازم به يادآورى است كه چنين سخنان ابن عبدالوهاب را ابوحامد استانبولى نيز در كتاب (التوسل بالنبى و جهلة الوهابيه، ص 244- 245) يادآورى نموده است.
اهانت به فقه و شرك خواندن آن
چنانكه برخى از علماى اهل سنت و وهابى گفتهاند، محمد بن عبدالوهاب با نسبت دروغ بزرگ به خداوند متعال و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و امامان و مفسرين، فقه را شرك خوانده و حتى شرك دانستن آن را از خداوند متعال
[1]. الدرر السنيه فى رد على الوهابيه، ج 1، ص 41؛ روضة محتاجين لمعرفت قواعد الدين رضوان بن عدل شافعى مصرى( او سال 1303 ه- ق وفات كرده است) ص 3840؛ التوسل بالنبى و جهلة الوهابيه، ص 105.
[2]. الدرر السنيه فى رد على الوهابيه، ج 1، ص 41.
[3]. همان، ج 1، ص 41.
[4]. الدرر السنيه، ص 42.
و ... نسبت داده است كه در زير با متن سخن او كه در كتابهاى خودش وارد شده است، آشنا خواهيم شد:
1. ابن عبدالوهاب با اشاره به اين آيه مىگويد:«اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»[التوبة: 31]فسرها رسول الله صلى الله عليه وآله و الأئمة بعده، بهذا الذي تسمونه الفقه، وهو الذي سماه الله شركاً، واتخاذهم أرباباً، لا أعلم بين المفسرين في ذلك اختلافاً؛[1]« (يهود و نصارا) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند». پيامبر صلى الله عليه وآله و امامان بعد از آن حضرت اين آيه را به همين چيزى كه شما اسم آن را فقه گذاشتهيد، تفسير و معنا كردهاند و همين فقه است كه خداوند آن را شرك و رب قرار دادن، ناميده است. من در بين مفسرين هيچ اختلافى در اين كه اين آيه دلالت بر شرك بودن فقه مىكند، سراغ ندارم.
خواننده عزيز دقت داشته باشيم كه اولا: اين متن عربى سخن ابن عبدالوهاب است كه ما از كتابى كه وهابىها كتابها و رسالههاى او وديگر علماى وهابى را در آن جمع كردهاند، ذكر كرديم. ثانيا: برخى از علماى اهل سنت ووهابى با استفاده از اين سخن او، مطالبى ذكر كردهاند كه در زير به آن اشاره خواهيم كرد. ثالثا: توجه مىكنيد كه ابن عبدالوهاب چگونه به راحتى به خداوند متعال وبه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وبه امامان و مفسرين چه تهمت بزرگى را مىزند وچه نسبت ناروا مىدهد. و اين دروغ بزرگ را جز او كسى در تاريخ نگفته است.
2. ابن فرحان مالكى كه خود از علماى وهابى است مىگويد: شيخ (محمد بن عبدالوهاب) گفته است:
[1]. الدرر السنيه فى الكتب النجديه، ج 3، ص 56.
«فقه عين شرك است». ابن فرحان مىگويد: «اميدوارم كه در فهم سخن شيخ خطا كرده باشم. شيخ در نامهاى به ابن عيسى كه بر شيخ استدلال كرده بود كه عقيده فقها غير از اين است كه تو معتقد هستى، با استدلال به آيه كريمه«اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»گفته است: «رسول خدا وامامان بعد از او اين آيه را بر همين چيزى كه شما نام آن را فقه مىناميد تفسير كردهاند. و اين همان چيزى است كه خداوند آن را (فقه را) شرك ناميده است. من بين مفسران در مورد همين معنا براى اين آيه خلافى نديدم». (يعنى همه مفسران به اتفاق اين آيه را اينگونه تفسير كردهاند.)[1]
3. زينى دحلان مىگويد: «محمد بن عبدالوهاب هميشه مىگفت: بسيارى از فتاواى امامان چهار مذهب ارزش ندارد .... به علماى مذاهب چهارگانه مىگفت: آنها گمراه شدهاند و مردم را نيز گمراه كردند.» حق نزد او هر آن چيزى بود كه با هوا و هوسش موافق باشد، هرچند با قرآن و احاديث و اجماع امت مخالف باشد.»[2]
توحيد واقعى را كسى جز ابن عبدالوهاب نشناخته است
ابن عبدالوهاب با گمراه خواندن همه امت اسلام مىگويد:
«و أنا أخبركم عن نفسى و الله الذى لا إله إلا هو لقد طلبت العلم واعتقد من عرفنى أن لى معرفة و أنا ذلك الوقت لا أعرف معنى لا إله إلا الله ولا أعرف دين الإسلام قبل هذا الخير الذى من الله به وكذلك مشايخى ما منهم
[1]. داعية وليس نبيا ابن فرحان، به نقل از الدرر السنيه فى الكتب النجدية، ج 2، ص 59.
[2]. درر السنيه فى الرد على الوهابية، ج 1 ص 42.