بايد گفت كه در سند اين حديث هيچ خدشهاى وارد نيست و اين حديث صحيح و متصل است كه ابن تيميه به دروغ مىگويد كه اين حديث آن هم اگر از عمرو ثابت باشد- مرسل است.
اما در رد اين سخن ابن تيميه كه مىگويد: «اين لفظ (در حديث) كه «جز اين سزاوار نيست كه من بروم مگر اينكه تو خليفه و جانشين من باشى» كذب است چون پيامبر صلى الله عليه وآله بارها از مدينه رفت و غير على را جانشين خود گذاشت و جانشينى على هم در سال جنگ تبوك جز بر زنان و سه نفر از متهمين بر نفاق نبود و شهر مدينه در امنيت كامل بر سر مىبرد و جاى ترس هم بر اهل مدينه نبود و اين جانشينى جنبه جهادى نداشت.»[1]بايد گفت كه چنين سخن بى پايه از ابن تيميه هرچند نياز به جواب ندارد، ولى ما براى اينكه حقيقت اين مطلب براى خواننده عزيز روشن گردد، به چند مطلب اشاره مىكنيم تا بى پايگى سخن او آشكار گردد:
1. از سعد بن ابىوقاص روايت شده است كه وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به «جرف» رسيدند عدهاى از منافقين نسبت به جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام در مدينه ايراد گرفتند وگفتند كه پيامبر صلى الله عليه وآله او را به خاطر بىحال و سنگينىاش از جهاد در مدينه
[1]. منهاج السنة، ج 3، ص 198.
به جاى گذاشت. اميرالمؤمنين عليه السلام با شنيدن اين سخن سلاح برداشته خود را به پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رساند و عرضه داشت: «در هيچ جنگى از شما جدا نشدم و در اين جنگ منافقان پنداشتهاند كه به خاطر اينكه مرا دوست ندارى جاى گذاشتى.» پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «دروغ مىگويند. من تو را براى پشت سرم (يعنى مدينه كه منافقين نقشه براى آن در سر دارند) به جاى گذاشتم. آيا راضى نيستى كه براى من به منزله هارون براى موسى باشى؟» و در آن روز عبد الله بن ابى با منافقين از سفر و همراهى با آن حضرت صلى الله عليه وآله خود دارى كردند.»[1]
ابن كثير و صالح شامى در «سبل الهدى و الرشاد» (جلد 5 صفحه 441) همين عبارت را آورده و گفتهاند كه اين حديث را بخارى و مسلم در صحيح خود روايت كردهاند. پس ثابت مىشود كه دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام آن را از اين دو كتاب حذف كردهاند. يادآور مىشويم كه سند ابن اسحاق كه در «سيره ابن هشام» آمده است كاملًا صحيح است.
2. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به امير المؤمنين عليه السلام فرمودند: «چارهاى جز اين نيست كه يا بايد من (در مدينه) بمانم يا تو.» آنگاه على را به جاى خود گذاشتند.»
[1]. الثقات ابن حبان، ج 2، ص 93؛ سيره ابن هشام، ج 4، ص 946؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 183 و 366؛ البداية والنهايه ابن كثير، ج 5، ص 10.
اين حديث از اميرالمؤمنين عليه السلام، انس، سعد بن ابىوقاص، براء و زيد بن ارقم روايت شده است.[1]حاكم سند اين حديث را صحيح دانسته است. از سخنان هيثمى نيز صحيح بودن سند ديگر اين حديث استفاده مىشود.
اين دو حديث حقيقت و عظمت اين امر را روشن مىكند و اين سخن ابن تيميه را كه مىگويد: «مدينه در آرامش كامل به سر مىبرد ....» تكذيب مىكند. چون اگر مدينه در آرامش كامل باشد چه طور است كه بدون ماندن خود آن حضرت و يا امير المؤمنين عليه السلام اصلاح نخواهد شد؟ اصلًا چرا منافقين نسبت به امير المؤمنين عليه السلام عيبجويى كردند؟ چون معلوم است كه آنها با اين روش مىخواستند مدينه را از وجود مبارك پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و امير المؤمنين عليه السلام خالى كرده و نقشه شومى را كه داشتند به راه بيندازند، ولى رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله با به جاى گذاشتن امير المؤمنين آنها را نا اميد كردند.
پس با بيان اين دو حديث و اخبار ديگر عظمت اين امر روشن مىگردد كه اگر خود پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و يا امير المؤمنين عليه السلام در مدينه نمىماندند خطر مدينه را تهديد مىكرد، به گونهاى كه جز آن دو بزرگوار كسى صلاحيت اداره مدينه را در آن حال نداشت. و اين تهمتى هم كه منافقين به اميرالمؤمنين عليه السلام زدند، خود بيانگر نقشهاى است كه آنها در ذهن داشتند. و هم عبد الله بن ابى سردار منافقين نيز با گروهى از منافقين در راه از لشكر اسلام جدا شد و به مدينه برگشت. علاوه بر اين، حديث ديگرى نيز كه سندش صحيح است، اين لفظ حديث را تأييد مى
[1]. معجم الكبير، ج 5، ص 202، ح 5089؛ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 24؛ المجروحين ابن حبان، ج 1، ص 258، ح 254؛ المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 367، ح 3294؛ مجمع الزوائد، ج 6، ص 131، ج 9، ص 111.
كند. و آن اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: «تو را به جاى خودم گذاشتم تا خليفه من باشى.» اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد: «من جانشين شما خواهم بود؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: آيا راضى نيستى كه براى من به منزله هارون براى موسى باشى، با اين تفاوت كه تو پيامبر نخواهى بود!»[1]
هيثمى سند اين حديث را صحيح دانسته است.
اما اينكه ابن تيميه جانشينى اميرالمؤمنين در مدينه را در اين واقعه با به جاى گذاشتن ديگران يكسان دانست، بايد اضافه بر آنچه كه بيان شد، گفت: اگر جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام با جانشينى ديگران در اين موقع فرق نداشته باشد پس چرا امثال عمر بن خطاب و سعد بن ابى وقاص آرزو مىكردند كه اى كاش اين جانشينى نصيب آنها مىشد؟ و آرزو مىكردند كه اگر آن را مىداشتند، برايشان بهتر از داشتن همه دنيا بود؟ از سخنان خود ابن تيميه نيز به دست مىآيد كه او با اين نقشه منافقين و احاديث رسول خدا صلى الله عليه وآله در اين موضوع آگاه بوده و با آگاهى آن را تكذيب كرده است.
ابن تيميه و حديث منزلت
ابن تيميه مى گويد: «پيامبر صلى الله عليه وآله حديث منزلت را تنها يك مرتبه در غزوه تبوك ايراد فرمود و به اتفاق اهل علم اصلًا اين حديث را در غير اين مجلس ايراد نفرمودند.[2]
جواب:اين سخن نيز از دروغهاى و انكار حقايق از طرف ابن تيميه است. چه قدر ابن تيميه به دروغ، اتفاقها براى اهل علم و اهل معرفت ساخته است كه در
[1]. معجم الاوسط، ج 4، ص 296، ح 4248؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 110.
[2]. منهاج السنة، ج 7، ص 362.
بيشتر آن اتفاق آنها برعكس ادعاى ابن تيميه است. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله اين حديث شريف را در جاىهاى مختلف و بيش از ده مرتبه ايراد فرمودهاند كه ما به بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
1. ابن ابىاوفا مىگويد: «هنگام بستن عهد برادرى ميان اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله، بين ابو بكر و عمر اين عهد را بستند. على گفت: «اى رسول خدا، گويا كمرم شكست وقتى كه ديدم شما بين همه اصحاب عهد برادرى بستيد،، ولى بين من و كسى اين عهد را نبستيد. اگر اين كار را به اين خاطر با من نكرديد كه از من ناراضى هستيد چنين حق را مىدهم.» پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «سوگند به آن ذاتى كه مرا به حق مبعوث كرده است (من از تو راضى هستم) و اگر تورا به آخر گذاشتم به اين خاطر است كه تو را از براى خودم گذاشتم و تو برادر من خواهى بود. تو براى من به منزله هارون نسبت به موسى هستى، با اين فرق كه تو پيامبر نيستى. تو برادر و وارث من هستى.» على گفت: «چه چيزى را از شما ارث خواهم برد؟» فرمودند: «آنچه را كه از انبيا قبل از من به ارث برده شد.» على عرض كرد: «از انبيا قبل از شما چه چيزى به ارث برده شده است؟» فرمودند: «كتاب خدا وسنت پيامبرشان. تو همراه من در قصرم در بهشت با همراه دخترم فاطمه خواهى بود و تو برادر و رفيقم هستى ....[1]اين حديث از ابن عباس، زيد بن ابىاوفا با سه سند واز محدج بن زيد نيز روايت شده است.
[1]. فضائل الصحابه احمد، ج 2، ص 638 و 663 و 666، ح 1085، 1131 و 1137؛ الآحاد و المثانى، ج 5، ص 172، ح 2707؛ معجم الكبير، ج 5، ص 221، ح 5146، ج 11، ص 75، ح 11092؛ معجم الاوسط، ج 8، ص 40، ح 7894؛ تاريخ ابن عساكر، ج 21، ص 415، ج 42، ص 53؛ سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 141؛ مجمع الزوائد، ج 9، 111؛ در المنثور، ج 6، ص 86؛ كنز العمال، ج 9، ص 167، ح 25554، ج 13، ص 105، ح 36345، سند اين حديث صحيح است.
2. ابن عباس مىگويد: «عمر بن خطاب گفت: «از ياد (بد) كردن على دست برداريد.[1]من از پيامبر صلى الله عليه وآله در باره على سه فضيلت شنيدهام كه اگر يكى از آنها در من بود برايم بهتر از آن است كه همه دنيا را داشته باشم. بارى من ابوبكر، ابوعبيده بن جراح و چند نفر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله در نزد آن حضرت بوديم و آن حضرت به على تكيه كرده بودند. ناگاه حضرت با دستشان به كتف على زده فرمودند: «اى على، تو اولين كسى هستى كه ايمان و اسلام آوردى و تو براى من به منزله هارون نسبت به موسى هستى. دروغ مىگويد هر كسى كه گمان كند مرا دوست دارد، در حالى كه تو را دشمن داشته باشد.[2]
3. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله به مسجد آمدند در حالى كه ما دراز كشيده بوديم. حضرت فرمودند: «آيا در مسجد خابيدهايد؟ در مسجد نمىخوابند.» سپس على را كه از جملهاى آنها بود خطاب كردند و فرمودند: «بيا اى على! به درستى كه حلال است از براى تو آنچه كه از براى من حلال است. آيا راضى نيستى كه براى من به منزله هارون نسبت به موسى باشى، به جز از پيامبرى.»[3]
[1]. ظاهراً كسانى در محضر عمر بن خطاب از اميرالمؤمنين عليه السلام بدگوى مىكردند كه وى ايشان را از اين كار باز داشت.
[2]. تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 167؛ جامع الكبير سيوطى، ج 16، ص 244، ح 7818؛ كنز العمال، ج 13، ص 122، ح 36392 و 36395؛ الكنا، حاكم، الاقاب ابوبكر شيرازى،« ما رواه الخلفاء حسن بن بدر و ديگران.
[3]. تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 140.
4. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «اى امسلمه، على گوشتش گوشت من و خونش خون من است. او براى من به منزله هارون نسبت به موسى است، مگر اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود. (يعنى با اين فرق كه على پيامبر نيست.)[1]
همين مقدار كافى است كه ثابت گردد ابن تيميه در اين مورد نيز دروغ مىگويد، هرچند احاديث زياد ديگرى نيز وارد شده است.
مقابله سازى ابن تيميه در برابر حديث منزلت
ابن تيميه براى مقابله با حديث منزلت مى گويد: «در صحيحين ثابت شده كه پيامبر صلى الله عليه وآله بعد از مشورت با ابوبكر و عمر در باره اسيران جنگ بدر خطاب به حاضرين فرمودند: «من به شما از اين دو صاحبتان خبر خواهم داد. مثل تو اى ابوبكر، مثل ابراهيم است و مثل تو اى عمر، مثل نوح است.»
بعد ابن تيميه مىگويد: «سخن پيامبر صلى الله عليه وآله به ابوبكر كه «مثل تو مثل ابراهيم وعيسى است» و به عمر كه «مثل تو مثل نوح و موسى ست» بزرگتر از آن سخن حضرت است كه در بارهاى على فرمود: «تو از براى من به منزله هارون نسبت به موسى هستى.»[2]
جواب:اين حديثى را كه ابن تيميه به صحيحين نسبت داده است، از دروغهاى ديگر اوست. اين حديث در صحيحين وجود ندارد. گواهى محقق كتابش كه از پيروان خود اوست، براى ما كفايت مىكند. در چاپ جديد «منهاج السنة» با
[1]. معجم الكبير طبرانى، ج 12، 18، ح 12341؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 111؛ كنز العمال، ج 11، ص 607، ح 32936؛ سند اين حديث صحيح است.
[2]. منهاج السنه، ج 7، ص 330.
تحقيق دكتر محمد رشاد سالم كه در سعودى به چاپ رسيده است مىگويد: «اين دو حديث در صحيحين وجود ندارد، بلكه در «مسند احمد» وارد شده است.»[1]محقق كتاب «مسند احمد»، احمد شاكر مىگويد: «سند اين حديث ضعيف است.» همچنان شعيب ارنؤوط نيز در زير اين حديث سند آن را ضعيف دانسته[2]و هيثمى نيز به ضعف آن اشاره كرده است.[3]پس اين نسبت نيز هم از دروغهاى ابن تيميه است و هم اينكه او براى احاديث متواتر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در فضائل اهل بيت عليهم السلام ارزشى قائل نيست، ولى در مورد ديگران به افسانهها چنگ زده و استدلال مىكند. دقت داشته باشيم كه اصل اين حديث يعنى مشورت آن حضرت در جنگ بدر با سند صحيح در سنن ترمذى و مستدرك حاكم[4]روايت شده و در آن اين لفظها وجود ندارد، پس دروغبافان اين لفظ را بر اين حديث اضافه كردهاند.
ابن تيميه و حديث تشبيه امير المؤمنين عليه السلام به پيامبران
ابن تيميه مىگويد: «اين حديث در نزد آگاهان به حديث بدون شك كذب وساخته شده بر پيامبر صلى الله عليه وآله است.[5]
جواب:اين حديث كه به حديث «اشباه» و يا «تشبيه» معروف است، از احاديث صحيح و ثابت است كه ملاحظه خواهيد نمود:
[1]. منهاج السنه، ج 7، ص 330.
[2]. مسند احمد، ج 1، ص 383، ح 3632.
[3]. مجمع الزوائد، ج 6، ص 86 و 87.
[4]. المستدرك على الصحيحين، ج 2، ص 359، ح 3270 حاكم و ذهبى سند آن را صحيح دانستهاند و در آن نيز الفاظ كذب ديگرى اضافه شده كه در جاى خود بيان شده است.
[5]. منهاج السنة، ج 5، ص 510.