ابن فرحان در آخر اين بحث مىگويد: «اگر پرامون آنچه بيان شد دقت كنيد خواهيد ديد كه آيا چيزى براى برپايى جهاد (با مسلمين) باقى ماند كه وهابىها نگفته باشند؟»
فتاواى عجيب وهابيها
ابن فرحان (در صفحه 118 تا 122) 35 فتواى علماى وهابى را از همين كتاب «درر السنيه» نقل كرده مىگويد: به خاطر اينكه بعضى از اين فتواها خيلى تند است من نام گوينده آن را نمىآوردم.»
اينك بعضى از فتاوى:
1. معلمانى كه وزارت معارف از برخى دولتهاى عربى به كار مىگيرد ملحد و زنديق (منكر خدا و كافر) هستند.»[1]
2. در باره دانشمندى كه نامش دكتر فوزى بشبيشى گفتهاند: «او بزرگترين دعوت كننده به سوى الحاد و زنادقه است.»[2]
3. آن معلمانى كه از دولتهاى عربى آمدهاند، حتماً براى جنگ با «لا اله الّا الله» كه شيخ محمد بن عبدالوهاب آورده بود آمدهاند تا آن را از اين سرزمين ريشهكن كنند».[3]«همانا «لا اله الّا الله» (خدا پرستى) در آن كشورها از بين رفته است.»[4]
[1]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 16، ص 5 و 12.
[2]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 16، ص 12.
[3]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 16، ص 8.
[4]. درر السنيه فى الكتب النجدية.
ابن فرحان در پاورقى مىگويد: «اين تكفير روشن مسلمين در كشورهايى است كه وزارت ارشاد از آن معلمان را به كار مىگرفت؛ مانند: مصر، سوريه، اردون، سودان، فلسطين و كشورهاى عربى مغرب و غير آنها». (ص، 119).
4. بعضى از علماى وهابى تمام علوم به غير از علوم شرعى را در فتواهايشان حرام دانستهاند.»[1]
5. تعليمات اين زمان مقدمه است براى ملحد و منكر خدا شدن.»[2]
6. هر كه به كشورهاى همسايه براى آموزش يا تجارت يا كار ديگر برود واجب است كه از آن جا برگردد و توبه كند.»[3]
7. نصيحت بر هر مسلمان اين است كه پسر و دختر خود را به اين مدرسههايى كه ظاهرش رحمت و باطنش بلاء و فتنه و نهايتش فاجرى است داخل نكند».[4]
8. باز كردن مدرسههاى دخترانه مصيبت بزرگ است».[5]
9. برخى از علماى وهابى در فتواهايى بازىهاى فوتبال و واليبال را تحريم كرده گفتهاند: «اين بازىها از غرب آمده و در زمان خلفا و پادشاهان مسلمين
[1]. همان، ج 16، ص 15.
[2]. درر السنيه، ج 15، ص 489، ج 16، ص 15.
[3]. همان، ج 15، ص 462.
[4]. درر السينه فى الكتب النجدية، ج 16، ص 84.
[5]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 16، ص 78 و 83.
وجود نداشت».[1]«و اين بازى تشبه به دشمنان خداست».[2]«و جز انسانهاى احمق ونادان كسى به آن مشغول نمىشود».[3]
10. تلوزيون آلت بلاء و بدترين دعوت كننده به سوى تمام زشتىها وديوانگى هاست».[4]
11. پوشيدن لباس پليس حرام است چون تشبه است و هر كه به قومى خود را مانند كند از آنهاست. و اين لباس به لباس مشركان تشابه دارد».[5]
12. زدن پاى بر زمين كه سربازان انجام مىدهند تشابه و مانند به زدن پاى خر و اسبها به زمين است كه وقتى حس كند كه چيزى از پشتش مىآيد اين كار را مىكند و در اين عمل مانند شدن به اين دو حيوان است».[6]
آنگاه ابن فرحان مىگويد: «اين چند نمونهاى است از علماى مكتب شيخ (ابن عبدالوهاب) در عصر حاضر كه غلوشان در تحريم چيزهاى مباح، بلكه چيزهاى كه ضرورى و لازم هستند خيلى روشن است». (ص 122.)
[1]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 15، ص 200 و 204.
[2]. همان، ج 15، ص 206.
[3]. همان، ج 15، ص 210 و 215.
[4]. همان، ج 15، ص 243.
[5]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 15، ص 363 و 365.
[6]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 15، ص 379.
وهابيت و تكفير يكديگر
ابن فرحان مىگويد: «يكى از نتايج سختگيرى شيخ در تكفير اين است كه پيروانش بعد از چند سال از مرگ او يكديگر را نيز تكفير كردند و زنان يكديگر را به اسيرى گرفتهاند».[1]
حالا به نمونههايى از آن توجه نماييد:
1. شيخ عبد اللطيف بن عبدالرحمان فتوا داده و در آن از امير عبد الله بن فيصل به خاطر كمك كردنش به دولت (سنى) عثمانى بيزارى جست. وقتى امير عبد الله شهر رياض را به دست گرفت، شيخ عبد اللطيف با او بيعت كرد، ولى معتقد بود كه امير عبد الله دو مرتبه اسلام آورده (واسلام گناهان گذشتهاش را محو مىكند.)[2]
2. بارى شيخ عبد اللطيف بن عبدالرحان گفت: «همانا كافر شدن امير در نزد من ثابت نشده است».[3]واين در حالى است كه قبل از آن سعود بن فيصل ولشكرش را به خاطر كمك به كفار كافر خوانده بود».[4]
ابن فرحان در پاورقى كتابش به نمونههاى زيادى اشاره مىكند كه شيخ عبد اللطيف هر وقت با امير سعود و عبد الله مخالفت مىكرد جهاد بر ضد آنها را شرعاً واجب مىدانست، ولى پس از برطرف شدن اختلاف كمك به آنها را نيز شرعاً واجب مىدانست. (ص 123).
[1]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 8، ص 329 و ج 9، ص 22 و 23 و 33 و 35.
[2]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 9، ص 22.
[3]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 9، ص 33.
[4]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 8، ص 392.
3. علماى طرفدار ملك عبد العزيز و علماى طرفدار فيصل هر كدام ديگرى را تكفير مىكردند.
ابن فرحان مىگويد: «نزد من شكى نيست كه فيصل و همراهانش خطا كردند چون به ولى امر خروج كردند. اما اين عمل كفر و خارج كننده از اسلام نيست. اما علماى طرفدار امير عبدالعزيز به كفر و مرتد شدن فيصل و گروهش حكم صادر كردند. اين فتوا از محمد بن عبداللطيف، محمد بن ابراهيم، سليمان بن سحمان، صالح بن عبدالعزيز و تمام علمايى كه به آنها عرضه شد صادر گرديد».[1]آنها تأكيد كردند كه در كفر و مرتد شدن آنها هيچ شكى نيست و از بزرگترين دليل بر مرتد شدنشان اين است كه ادعا كردهاند كه آنها به بيعت ابن سعود با اجبار داخل شدهاند.»
4. ابن فرحان نمونه ديگرى را ذكر كرده و مىگويد: «تكفير، حتى بين خود علماى وهابى صورت گرفت. وقتى پسران امير فيصل بن تركى (عبدالله و سعود) با هم اختلاف كردند، همراه هر كدام از اين دو امير علمايى بودند و هر كدام ديگرى را كافر مىخواندند». (ص 63).
اين نمونهها نتيجه روش ابن عبد الوهاب در گسترش دايره تكفير مسلمين است». (ص 63).
تقسيم شدن وهابيها به گروهها
ابن فرحان مىگويد: «همه مىداند كه در حال حاضر وهابىها بعد از جنگ خليج (جنگ كويت) به چهار گروه تقسيم شده و بعضى از آنها بعضى ديگر را
[1]. درر السنيه فى الكتب النجدية، ج 9، ص 209.
دشمن گرفتند. بعضى به ديگرى چنين تهمتهاى بد مىزنند كه اين تهمتها حتى در كتابها و مقالهها نيز چاپ شده است. ديگرى نيز در مقابل سختتر از اولى عكس العمل نشان مىدهد، بلكه در حالتهاى كار به جايى رسيده كه برخورد جسمانى نيز به هم كردهاند. واگر ترس از عقاب دنيوى نبود، حتى يگديگر را مىكشتند».[1]
سپس ابن فرحان يك نمونه از ميانهروى در وهابييت را نقل مىكند كه عبد الله پسر شيخ گفته است: «تكفير اهل بدعت مانند خوارج، رافضه، قدريه و مرجيئه جايز نيست و تكفير جز بعد از انكار آنچه جزء دين است و از ضروريات دين است يا ارتكاب عملى كه همه به كفر بودن آن اجماع دارند صورت نمىگيرد.»
آنگاه ابن فرحان مىگويد: «ولى متأسفانه اين گونه ميانهروى در وهابىها خيلى كم است».[2]
سپس ابن فرحان به علمايى كه با وهابىها در زمان ابن عبدالوهاب مخالفت كردهاند اشاره كرده و 22 نفر را با شرح حال و كتابها و بعضى سخنانى كه در باره ابن عبدالوهاب گفتهاند نام برده و همهاى آنها را به اوصافى چون فقيه، امام، عالم و يا قاضى وصف كرده كه يكى از آنها سليمان برادر ابن عبدالوهاب است كه در باره او مىگويد: «او از ابن عبدالوهاب داناتر و اعلم بود». اما بقيه عبارت هستند از:
سليمان بن احمد بن سحيم. فقيه فاضل حنبلى (كه شيخ (ابن عبدالوهاب) او را كافر خارجشده از اسلام خوانده است.)
[1]. داعية و ليس نبيا، ص، 124.
[2]. همان، ص 125.
محمد بن عبدالرحمن بن عفالق حنبلى، (شيخ او را كافر خارجشده از اسلام خوانده است.)
عبدالله بن عيسى. (فقيه مشهور كه شيخ او را كافر خارجشده از اسلام مىخواند.)
عبدالله بن احمد بن سحيم حنبلى، (او مخالفت شديدى با وهابيت نداشت، اما با غلو آنها در تكفير مخالفت مىكرد.)
عبدالله بن محمد بن عبداللطيف حنبلى. (استاد ابن عبدالوهاب كه از مخالفان شديد او بود.)
محمد بن عبدالله بن فيروز حنبلى. (او صحيح بخارى را حفظ بود و نمونهاى از حفظ و پاكدامنى بود. شيخ او را كافر خارجشده از اسلام مىخواند.)
محمد بن علىبن سلم. (فقيه حنبلى كه همراه ابن فيروز از خوف وهابيت به بصره فرار نمود.)
عثمان بن منصور حنبلى. (او وهابىها را خوارج مىدانست و وهابىها او را كافر ودشنامدهندهاى دين خدا و بازدارنده از راه خدا مىخواندند. ابن فرحان مىگويد: اين ظلم وهابىها تا به امروز وجود دارد. هر كسى را كه با آنها مخالفت نمود به دشنامدهنده بودن دين خدا و پيامبر صلى الله عليه وآله وبازدارنده از راه خدا بودن متهم مىكنند. از ظلم و اهل غلو به خدا پناه مىبرم!).
عثمان بن سند. (فقيه بصرى كه مىگفت: وهابىها تمام مسلمين روى زمين را كافر مىدانند).
محمد بن سليمان. مفتى شافعى در مدينه. او وهابىها را خوارج مىخواند وردى نيز بر شيخ به نام «مسائل و اجوبة و ردود على الخوارج» نوشته است).
مربد بن احمد. (از علماى بزرگ نجد بود و سپس به شام رفت و قاضى شام شد. او توانست امير صنعانى را كه در مدح ابن عبدالوهاب و دعوتش اشعار گفته بود با آشنا كردنش با كتب شيخ قانع كند كه از آن اشعارش برائت جويد. چون صنعانى در كتب او ديد كه تمام مسلمين را تكفير كرده با گفتن شعر و قصيدهاى ديگرى از اشعار اولش برگشت. وهابىها سعى كردهاند به خاطر جايگاه بزرگ علمى او اشعار دوم وى را انكار كنند، ولى آن شعر در ديوان اشعار صنعانى موجود است و بسام و جاسر نيز آن را ثابت دانستهاند. وهابىها اين فقيه را سال 1171 در رغبه به قتل رسانده و كشتند. صنعانى ردى نيز بر ابن تيميه و ابن قيم نوشته و باطل بودن اعتقاد آنها در فناپذيرى جهنم را ثابت كرده است. البانى نيز از او به امام تعبير كرده (و كتاب رد او را تأييد كرده است.)
سيف بن احمد. (فقيه جليل القدر).
صالح بن عبدالله حنبلى. (فقيه و قاضى عنيزه.)
احمد بن على بصرى. او كتابى به نام «فصل الخطاب فى رد ضلالات ابن عبدالوهاب» نوشته است.)
عبدالله بن داود زبيرى حنبلى. (او ردى به نام «الصواعق و الردود» بر وهابيت نوشته است. (ظاهرا او حنبلى است) و ابن حميد مكى حنبلى او را مدح كرده وستوده است.)
علوى بن احمد حداد. (از بزرگان علماى حضرموت كه چندين كتاب در رد وهابيت نوشته است.)
عمر بن قاسم بن محجوب. (او در اعتقادات و توسل ردى بر وهابيت نوشته است.)