دشمن گرفتند. بعضى به ديگرى چنين تهمتهاى بد مىزنند كه اين تهمتها حتى در كتابها و مقالهها نيز چاپ شده است. ديگرى نيز در مقابل سختتر از اولى عكس العمل نشان مىدهد، بلكه در حالتهاى كار به جايى رسيده كه برخورد جسمانى نيز به هم كردهاند. واگر ترس از عقاب دنيوى نبود، حتى يگديگر را مىكشتند».[1]
سپس ابن فرحان يك نمونه از ميانهروى در وهابييت را نقل مىكند كه عبد الله پسر شيخ گفته است: «تكفير اهل بدعت مانند خوارج، رافضه، قدريه و مرجيئه جايز نيست و تكفير جز بعد از انكار آنچه جزء دين است و از ضروريات دين است يا ارتكاب عملى كه همه به كفر بودن آن اجماع دارند صورت نمىگيرد.»
آنگاه ابن فرحان مىگويد: «ولى متأسفانه اين گونه ميانهروى در وهابىها خيلى كم است».[2]
سپس ابن فرحان به علمايى كه با وهابىها در زمان ابن عبدالوهاب مخالفت كردهاند اشاره كرده و 22 نفر را با شرح حال و كتابها و بعضى سخنانى كه در باره ابن عبدالوهاب گفتهاند نام برده و همهاى آنها را به اوصافى چون فقيه، امام، عالم و يا قاضى وصف كرده كه يكى از آنها سليمان برادر ابن عبدالوهاب است كه در باره او مىگويد: «او از ابن عبدالوهاب داناتر و اعلم بود». اما بقيه عبارت هستند از:
سليمان بن احمد بن سحيم. فقيه فاضل حنبلى (كه شيخ (ابن عبدالوهاب) او را كافر خارجشده از اسلام خوانده است.)
[1]. داعية و ليس نبيا، ص، 124.
[2]. همان، ص 125.
محمد بن عبدالرحمن بن عفالق حنبلى، (شيخ او را كافر خارجشده از اسلام خوانده است.)
عبدالله بن عيسى. (فقيه مشهور كه شيخ او را كافر خارجشده از اسلام مىخواند.)
عبدالله بن احمد بن سحيم حنبلى، (او مخالفت شديدى با وهابيت نداشت، اما با غلو آنها در تكفير مخالفت مىكرد.)
عبدالله بن محمد بن عبداللطيف حنبلى. (استاد ابن عبدالوهاب كه از مخالفان شديد او بود.)
محمد بن عبدالله بن فيروز حنبلى. (او صحيح بخارى را حفظ بود و نمونهاى از حفظ و پاكدامنى بود. شيخ او را كافر خارجشده از اسلام مىخواند.)
محمد بن علىبن سلم. (فقيه حنبلى كه همراه ابن فيروز از خوف وهابيت به بصره فرار نمود.)
عثمان بن منصور حنبلى. (او وهابىها را خوارج مىدانست و وهابىها او را كافر ودشنامدهندهاى دين خدا و بازدارنده از راه خدا مىخواندند. ابن فرحان مىگويد: اين ظلم وهابىها تا به امروز وجود دارد. هر كسى را كه با آنها مخالفت نمود به دشنامدهنده بودن دين خدا و پيامبر صلى الله عليه وآله وبازدارنده از راه خدا بودن متهم مىكنند. از ظلم و اهل غلو به خدا پناه مىبرم!).
عثمان بن سند. (فقيه بصرى كه مىگفت: وهابىها تمام مسلمين روى زمين را كافر مىدانند).
محمد بن سليمان. مفتى شافعى در مدينه. او وهابىها را خوارج مىخواند وردى نيز بر شيخ به نام «مسائل و اجوبة و ردود على الخوارج» نوشته است).
مربد بن احمد. (از علماى بزرگ نجد بود و سپس به شام رفت و قاضى شام شد. او توانست امير صنعانى را كه در مدح ابن عبدالوهاب و دعوتش اشعار گفته بود با آشنا كردنش با كتب شيخ قانع كند كه از آن اشعارش برائت جويد. چون صنعانى در كتب او ديد كه تمام مسلمين را تكفير كرده با گفتن شعر و قصيدهاى ديگرى از اشعار اولش برگشت. وهابىها سعى كردهاند به خاطر جايگاه بزرگ علمى او اشعار دوم وى را انكار كنند، ولى آن شعر در ديوان اشعار صنعانى موجود است و بسام و جاسر نيز آن را ثابت دانستهاند. وهابىها اين فقيه را سال 1171 در رغبه به قتل رسانده و كشتند. صنعانى ردى نيز بر ابن تيميه و ابن قيم نوشته و باطل بودن اعتقاد آنها در فناپذيرى جهنم را ثابت كرده است. البانى نيز از او به امام تعبير كرده (و كتاب رد او را تأييد كرده است.)
سيف بن احمد. (فقيه جليل القدر).
صالح بن عبدالله حنبلى. (فقيه و قاضى عنيزه.)
احمد بن على بصرى. او كتابى به نام «فصل الخطاب فى رد ضلالات ابن عبدالوهاب» نوشته است.)
عبدالله بن داود زبيرى حنبلى. (او ردى به نام «الصواعق و الردود» بر وهابيت نوشته است. (ظاهرا او حنبلى است) و ابن حميد مكى حنبلى او را مدح كرده وستوده است.)
علوى بن احمد حداد. (از بزرگان علماى حضرموت كه چندين كتاب در رد وهابيت نوشته است.)
عمر بن قاسم بن محجوب. (او در اعتقادات و توسل ردى بر وهابيت نوشته است.)
محمد بن عبدالله بن كيسان. (او از علماى فاس مغرب است.)
محمد بن عبدالله بن حميد. (امام حنابله و استاد فقه آنها در مكه.)
عبدالعزيز بن عبدالرحمن بن عدوان. (از علماى وشم.)
حسن بن عمر شتى دمشقى. (فقيه مشهور حنبلى.)
چنانكه ملاحظه مىكنيد از اين 22 نفر سيزده نفر اين علما از بزرگان و فقهاى حنبلى هستند و خيلى از اينها را ابن عبدالوهاب كافر خارجشده از اسلام خوانده است.
نسبتهايى كه علما به ابن عبدالوهاب دادهاند
1. تكفير (كافر خواندن مسلمين): اين قوىترين و صحيحترين و رساترين وخطرناكترين چيزى است كه مخالفان شيخ به او و پيروانش نسبت دادهاند وحتى شديدترين حمايتكنندگان از شيخ به او وپيروانش نسبت دادهاند وحتى شديدترين حمايت كنندگان از شيخ و دعوت او از علماى سلفى نيز نتوانستند، مگر اينكه به واقعيت داشتن اين نسبت اقرار كردند؛ مانند شوكانى كه با اعتراف وهابىها او طرفدار توحيد سلفىهاست.
شوكانى در اين باره مىگويد: ولى آنها (وهابىها) معتقداند هر كه دعوت صاحب نجد (ابن عبدالوهاب) را قبول نكنند و به دستورات او عمل نكند از اسلام خارج شده است.[1](صحفه 133).
همچنين منصور هازمى سلفى با وجود مدح و ثنايى كه از شيخ كرده، ولى دو مسأله را به او اشكال كرده است:
[1]. البدر الطالع شوكانى، ج 2، ص 5.
1. كافر خواندن اهل زمين با گمانهاى باطل و نادرست.
2. ريختن خون بيگناهان بدون دليل و برهان.[1](صحفه 133).
همچنين شيخ سلفى (وهابى) محمد صديق حسنخان بيزارى اهل حديث از وهابىها را اعلان كرد؛ چون وهابىها به جز ريختن خون مسلمين شناخته نشدهاند.[2]ابن فرحان در پاورقى مىگويد: بعضى مانند دكتر عبدالعزيز عبد الطيف از محمد صديق به اين سخنش عذرتراشى كرده و گفته است كه منظورش ريختن خون مسيحيان است، ولى اين دكتر با فضيلت فراموش كرده كه مسلمانكشى و ريختن خون مسلمين حتى در كتب خود وهابىها موجود است و اين ابن غنام است كه در تاريخش[3]بيش از سيصد جنگ و جهاد (براى وهابىها) برشمرده و در هر كدام آنها مىگويد: «و در اين سال مسلمين (وهابىها) با كفار (با مسلمين غير وهابى) جهاد كردند. ابن فرحان مىگويد: «اين جنگها فقط جنگ مسلمين با مسلمين در سرزمينهاى نجد و حجاز و احسا و ... بود. (ص 133).
ابن عفالق حنبلى مىگويد: «ابن عبدالوهاب قسم فاجرانه خورده كه يهود ومشركان حالشان بهتر از اين امت است.»[4]
[1]. عبجت العلوم حازمى، ج 3، ص 194.
[2]. دعاوى مناوئين لدعوة الشيخ محمد بن عبدالوهاب، عبد العزيز عبد اللطيف وهابى، ص 160.
[3]. روضة الافكار و الافهام لمرتاب حال الامام و تعداد غزوات ذوى الاسلام، و همچنين در« تاريخ نجد» نيز گفته شده است. الاعلام زركلى، ج 2، ص 251، خواننده عزيز دقت داشته باشند كه از نام كتاب نيز اين حقيقت فهميده مىشود.
[4]. دعاوى مناوئين عبدالعزيز وهابى، ص 164.
ابن فرحان مىگويد: اين فتوا در سخنان شيخ خيلى روشن است آنجا كه مىگويد: مشركان زمان ما (مقصودش مسلمين مخالف او هستند) به دو خصلت كافرتر از كافران قريش هستند و دكتر عبد العزيز نيز (كه وهابى است) بعد از نقل اين سخن از ابن عفالق او را متهم به دروغ نكرده؛ چون مىداند كه سخنان شيخ در اين مورد در كتابهايش خيلى روشن آمده است. (ص 134).
ابن عبدالوهاب وتكفير مسلمين
سپس ابن فرحان علماى اهل سنت را كه گفتهاند: ابن عبد الوهاب همه مسلمين را كافر مىخوانده، همراه با سخنان آنها ذكر كرده و اول از علماى حنبلى شروع مىكند كه عبارتاند از:
1. سليمان بن سحيم حنبلى.
2. عثمان بن منصور حنبلى. در گذشته با سخنان او آشنا شديم.
3. سليمان حنبلى برادر ابن عبد الوهاب. به سخنان او گذشته اشاره شد.
4. زهاوى مىگويد: اگر كسى سؤال كند كه وهابىها چه مذهبى دارند وهدفشان چيست: جواب هر دو سؤال اين است كه: «مذهب و هدف آنها كافر خواندن تمام مسلمين است و اين جواب مختصر براى شناساندن مذهب آنها كافى است.[1]
5. شيخ احمد دحلان مىگويد: وهابىها معتقدند كه هيچ يكتاپرستى وجود ندارد، مگر كسى كه آنها را در هر چه مىگويند پيروى كند .... دعاوى مناوئين، ص 166، (ص 135).
[1]. همان، ص 167.
6. سيد سنى حداد حزضمىمىگويد: «اگر كسى بخواهد به دين ابن عبد الوهاب درآيد به او مىگويد: اول شهادت بده كه تو كافر بودى و پدر و مادرت كافر مردند و شهادت بده كه فلان و فلان عالم كافرند. اگر چنين شهادت داد قبول مىكرد و الّا او را مىكشت. بعد حداد مىگويد: «چگونه به كافر خواندن زندهها بسنده نكردند و مردهها و حتى خيلى از علماى بزرگ گذشته را نيز گمراه وگمراكننده خواندهاند.[1]
سپس ابن فرحان مىگويد: همهاى اهل سنت وحتى غير سنى نيز اتفاق كردهاند كه وهابىها تمام مسلمين از علما و عوام را كافر مىخوانند و اين چيزى است كه ما در كتابهايشان پيدا كرديم و حتى سلفىهايى مانند شوكانى نيز بر آن اقرار كردهاند و شوكانى كسى است كه براى تأييد مذهب وهابيت كتاب در موضوع تحريم بنا و دعوت به توحيد خالص و ... نوشته است، ولى او مسلمين را تكفير نمىكند. (ص 136- 137).
ابن فرحان مىگويد: «لازم است به مطلبى اشاره كنم كه تكفير وهابىها در حالت ضعفشان كمرنگ مىشود و در حالت قوتشان زياد مىشود و اين از باب تقيه و سياست است نه از باب اعتدال و ميانهروى و انصاف و اين چيزى است كه براى من ثابت شده است. (ص 137).
باز ابن فرحان مىگويد: «گاهى بسيارى از وهابىها به فريب و حيله پناه برده ومىگويند: «ما مسلمانى را تكفير نمىكنيم واين تهمت باطلى است پناه به خدا كه مسلمانى را كافر بخوانيم ما تنها مشركان وكسانى را كه دين پيامبر صلى الله عليه وآله را دشنام
[1]. دعاوى مناوئين، عبد العزيز وهابى، ص 165.
مىدهند تكفير مىكنيم. واين سخن سخن فريبگرانه است چون مسلم نزد آنها كسى است كه پيرو افكار وگفتههاى آنها باشد. بنابر اين يكى از وهابىها مىتواند پنجاه بار قسم ياد كند كه مسلمانى را تكفير نمىكند و ارادهاش اين است كه مسلمانى را كه بنابر تعريف آنها مسلمان است كافر نمىداند و غير وهابى در تعريف آنها مسلمان نيستند .... (ص 137.) ولى در حال حاضر به خاطر ضعف حاكمان تكفير نمىكنند .... (ص 137).
ابن فرحان مىگويد: «شيخ محمد روشن است كه مجتهد بود و در راه دعوت خود خالص بود و كارهاى خير زيادى انجام داد و او طالب سلطنت و قدرت نبود، بلكه قدرت را براى دعوتش به كار گرفت .... او عالم محقق و با دقت بود، ولى در حديث و تاريخ ضعيف بود به اين خاطر در حكمش به تكفير و بدعت و مشرك خواندن سختگيرى مىكرد و به اطلاق نصوص صحيح و حكم روشن احاديثى كه ضعيف بودند يا به حديث موضوع ويا به قياس فاسد با نيت صحيح چنگ مىزد .... (ص 140.) ابن فرحان در اين مورد و بيان سبب اشتباه ابن عبد الوهاب تا صفحه 144 مطلب گفته است.
غلو وهابيها نسبت به شيخ
ابن فرحان ذيل عنوان: «غلو هواداران شيخ نسبت به او، بر خلاف آن چيزى كه خود او منع كرده بود» مىگويد: «بسيار چيزهايى كه شيخ از آنها منع مىكرد از بارزترين آنها منع از غلو در مورد صالحين است كه در خود وهابىها كه در مورد شيخ غلو مىكنند، وجود دارد.»
آنگاه ابن فرحان نمونههايى را در اين زمينه ذكر مىكند: