مربد بن احمد. (از علماى بزرگ نجد بود و سپس به شام رفت و قاضى شام شد. او توانست امير صنعانى را كه در مدح ابن عبدالوهاب و دعوتش اشعار گفته بود با آشنا كردنش با كتب شيخ قانع كند كه از آن اشعارش برائت جويد. چون صنعانى در كتب او ديد كه تمام مسلمين را تكفير كرده با گفتن شعر و قصيدهاى ديگرى از اشعار اولش برگشت. وهابىها سعى كردهاند به خاطر جايگاه بزرگ علمى او اشعار دوم وى را انكار كنند، ولى آن شعر در ديوان اشعار صنعانى موجود است و بسام و جاسر نيز آن را ثابت دانستهاند. وهابىها اين فقيه را سال 1171 در رغبه به قتل رسانده و كشتند. صنعانى ردى نيز بر ابن تيميه و ابن قيم نوشته و باطل بودن اعتقاد آنها در فناپذيرى جهنم را ثابت كرده است. البانى نيز از او به امام تعبير كرده (و كتاب رد او را تأييد كرده است.)
سيف بن احمد. (فقيه جليل القدر).
صالح بن عبدالله حنبلى. (فقيه و قاضى عنيزه.)
احمد بن على بصرى. او كتابى به نام «فصل الخطاب فى رد ضلالات ابن عبدالوهاب» نوشته است.)
عبدالله بن داود زبيرى حنبلى. (او ردى به نام «الصواعق و الردود» بر وهابيت نوشته است. (ظاهرا او حنبلى است) و ابن حميد مكى حنبلى او را مدح كرده وستوده است.)
علوى بن احمد حداد. (از بزرگان علماى حضرموت كه چندين كتاب در رد وهابيت نوشته است.)
عمر بن قاسم بن محجوب. (او در اعتقادات و توسل ردى بر وهابيت نوشته است.)
محمد بن عبدالله بن كيسان. (او از علماى فاس مغرب است.)
محمد بن عبدالله بن حميد. (امام حنابله و استاد فقه آنها در مكه.)
عبدالعزيز بن عبدالرحمن بن عدوان. (از علماى وشم.)
حسن بن عمر شتى دمشقى. (فقيه مشهور حنبلى.)
چنانكه ملاحظه مىكنيد از اين 22 نفر سيزده نفر اين علما از بزرگان و فقهاى حنبلى هستند و خيلى از اينها را ابن عبدالوهاب كافر خارجشده از اسلام خوانده است.
نسبتهايى كه علما به ابن عبدالوهاب دادهاند
1. تكفير (كافر خواندن مسلمين): اين قوىترين و صحيحترين و رساترين وخطرناكترين چيزى است كه مخالفان شيخ به او و پيروانش نسبت دادهاند وحتى شديدترين حمايتكنندگان از شيخ به او وپيروانش نسبت دادهاند وحتى شديدترين حمايت كنندگان از شيخ و دعوت او از علماى سلفى نيز نتوانستند، مگر اينكه به واقعيت داشتن اين نسبت اقرار كردند؛ مانند شوكانى كه با اعتراف وهابىها او طرفدار توحيد سلفىهاست.
شوكانى در اين باره مىگويد: ولى آنها (وهابىها) معتقداند هر كه دعوت صاحب نجد (ابن عبدالوهاب) را قبول نكنند و به دستورات او عمل نكند از اسلام خارج شده است.[1](صحفه 133).
همچنين منصور هازمى سلفى با وجود مدح و ثنايى كه از شيخ كرده، ولى دو مسأله را به او اشكال كرده است:
[1]. البدر الطالع شوكانى، ج 2، ص 5.
1. كافر خواندن اهل زمين با گمانهاى باطل و نادرست.
2. ريختن خون بيگناهان بدون دليل و برهان.[1](صحفه 133).
همچنين شيخ سلفى (وهابى) محمد صديق حسنخان بيزارى اهل حديث از وهابىها را اعلان كرد؛ چون وهابىها به جز ريختن خون مسلمين شناخته نشدهاند.[2]ابن فرحان در پاورقى مىگويد: بعضى مانند دكتر عبدالعزيز عبد الطيف از محمد صديق به اين سخنش عذرتراشى كرده و گفته است كه منظورش ريختن خون مسيحيان است، ولى اين دكتر با فضيلت فراموش كرده كه مسلمانكشى و ريختن خون مسلمين حتى در كتب خود وهابىها موجود است و اين ابن غنام است كه در تاريخش[3]بيش از سيصد جنگ و جهاد (براى وهابىها) برشمرده و در هر كدام آنها مىگويد: «و در اين سال مسلمين (وهابىها) با كفار (با مسلمين غير وهابى) جهاد كردند. ابن فرحان مىگويد: «اين جنگها فقط جنگ مسلمين با مسلمين در سرزمينهاى نجد و حجاز و احسا و ... بود. (ص 133).
ابن عفالق حنبلى مىگويد: «ابن عبدالوهاب قسم فاجرانه خورده كه يهود ومشركان حالشان بهتر از اين امت است.»[4]
[1]. عبجت العلوم حازمى، ج 3، ص 194.
[2]. دعاوى مناوئين لدعوة الشيخ محمد بن عبدالوهاب، عبد العزيز عبد اللطيف وهابى، ص 160.
[3]. روضة الافكار و الافهام لمرتاب حال الامام و تعداد غزوات ذوى الاسلام، و همچنين در« تاريخ نجد» نيز گفته شده است. الاعلام زركلى، ج 2، ص 251، خواننده عزيز دقت داشته باشند كه از نام كتاب نيز اين حقيقت فهميده مىشود.
[4]. دعاوى مناوئين عبدالعزيز وهابى، ص 164.
ابن فرحان مىگويد: اين فتوا در سخنان شيخ خيلى روشن است آنجا كه مىگويد: مشركان زمان ما (مقصودش مسلمين مخالف او هستند) به دو خصلت كافرتر از كافران قريش هستند و دكتر عبد العزيز نيز (كه وهابى است) بعد از نقل اين سخن از ابن عفالق او را متهم به دروغ نكرده؛ چون مىداند كه سخنان شيخ در اين مورد در كتابهايش خيلى روشن آمده است. (ص 134).
ابن عبدالوهاب وتكفير مسلمين
سپس ابن فرحان علماى اهل سنت را كه گفتهاند: ابن عبد الوهاب همه مسلمين را كافر مىخوانده، همراه با سخنان آنها ذكر كرده و اول از علماى حنبلى شروع مىكند كه عبارتاند از:
1. سليمان بن سحيم حنبلى.
2. عثمان بن منصور حنبلى. در گذشته با سخنان او آشنا شديم.
3. سليمان حنبلى برادر ابن عبد الوهاب. به سخنان او گذشته اشاره شد.
4. زهاوى مىگويد: اگر كسى سؤال كند كه وهابىها چه مذهبى دارند وهدفشان چيست: جواب هر دو سؤال اين است كه: «مذهب و هدف آنها كافر خواندن تمام مسلمين است و اين جواب مختصر براى شناساندن مذهب آنها كافى است.[1]
5. شيخ احمد دحلان مىگويد: وهابىها معتقدند كه هيچ يكتاپرستى وجود ندارد، مگر كسى كه آنها را در هر چه مىگويند پيروى كند .... دعاوى مناوئين، ص 166، (ص 135).
[1]. همان، ص 167.
6. سيد سنى حداد حزضمىمىگويد: «اگر كسى بخواهد به دين ابن عبد الوهاب درآيد به او مىگويد: اول شهادت بده كه تو كافر بودى و پدر و مادرت كافر مردند و شهادت بده كه فلان و فلان عالم كافرند. اگر چنين شهادت داد قبول مىكرد و الّا او را مىكشت. بعد حداد مىگويد: «چگونه به كافر خواندن زندهها بسنده نكردند و مردهها و حتى خيلى از علماى بزرگ گذشته را نيز گمراه وگمراكننده خواندهاند.[1]
سپس ابن فرحان مىگويد: همهاى اهل سنت وحتى غير سنى نيز اتفاق كردهاند كه وهابىها تمام مسلمين از علما و عوام را كافر مىخوانند و اين چيزى است كه ما در كتابهايشان پيدا كرديم و حتى سلفىهايى مانند شوكانى نيز بر آن اقرار كردهاند و شوكانى كسى است كه براى تأييد مذهب وهابيت كتاب در موضوع تحريم بنا و دعوت به توحيد خالص و ... نوشته است، ولى او مسلمين را تكفير نمىكند. (ص 136- 137).
ابن فرحان مىگويد: «لازم است به مطلبى اشاره كنم كه تكفير وهابىها در حالت ضعفشان كمرنگ مىشود و در حالت قوتشان زياد مىشود و اين از باب تقيه و سياست است نه از باب اعتدال و ميانهروى و انصاف و اين چيزى است كه براى من ثابت شده است. (ص 137).
باز ابن فرحان مىگويد: «گاهى بسيارى از وهابىها به فريب و حيله پناه برده ومىگويند: «ما مسلمانى را تكفير نمىكنيم واين تهمت باطلى است پناه به خدا كه مسلمانى را كافر بخوانيم ما تنها مشركان وكسانى را كه دين پيامبر صلى الله عليه وآله را دشنام
[1]. دعاوى مناوئين، عبد العزيز وهابى، ص 165.
مىدهند تكفير مىكنيم. واين سخن سخن فريبگرانه است چون مسلم نزد آنها كسى است كه پيرو افكار وگفتههاى آنها باشد. بنابر اين يكى از وهابىها مىتواند پنجاه بار قسم ياد كند كه مسلمانى را تكفير نمىكند و ارادهاش اين است كه مسلمانى را كه بنابر تعريف آنها مسلمان است كافر نمىداند و غير وهابى در تعريف آنها مسلمان نيستند .... (ص 137.) ولى در حال حاضر به خاطر ضعف حاكمان تكفير نمىكنند .... (ص 137).
ابن فرحان مىگويد: «شيخ محمد روشن است كه مجتهد بود و در راه دعوت خود خالص بود و كارهاى خير زيادى انجام داد و او طالب سلطنت و قدرت نبود، بلكه قدرت را براى دعوتش به كار گرفت .... او عالم محقق و با دقت بود، ولى در حديث و تاريخ ضعيف بود به اين خاطر در حكمش به تكفير و بدعت و مشرك خواندن سختگيرى مىكرد و به اطلاق نصوص صحيح و حكم روشن احاديثى كه ضعيف بودند يا به حديث موضوع ويا به قياس فاسد با نيت صحيح چنگ مىزد .... (ص 140.) ابن فرحان در اين مورد و بيان سبب اشتباه ابن عبد الوهاب تا صفحه 144 مطلب گفته است.
غلو وهابيها نسبت به شيخ
ابن فرحان ذيل عنوان: «غلو هواداران شيخ نسبت به او، بر خلاف آن چيزى كه خود او منع كرده بود» مىگويد: «بسيار چيزهايى كه شيخ از آنها منع مىكرد از بارزترين آنها منع از غلو در مورد صالحين است كه در خود وهابىها كه در مورد شيخ غلو مىكنند، وجود دارد.»
آنگاه ابن فرحان نمونههايى را در اين زمينه ذكر مىكند:
1. شيخ مىگويد: «دين مردم جاهليت بر اصولى بنا شده كه آشكارترين آن اصول تقليدكارى است. اين پديده از آن پديدههايى است كه نزد همهاى كفار اولين و آخرينشان. پيدا مىشود».
ابن فرحان مىگويد: «تقليد غاليان ما (وهابىها) خيلى آشكارتر از اين است كه شيخ در باره مردم جاهليت برمىشمارد، به خصوص در عقايد. اين غاليان (وهابىها) سخنان شيخ را تا به درجه نصوص شرعى (قرآن وسنت) مىرسانند، اگر نگويم از نصوص شرعى هم بالاتر مىبرند.» (ص، 150).
2. شيخ مىگويد: «از بارزترين قاعدههاى جهل مردم جاهليت فريب از اين بوده كه چون اكثريت را تشمل مىدادند بر حق بودن خويش چنين دليل مىآوردند كه چون اكثريت مردم چنين مىپندارند، پس همين روش حق است.»
ابن فرحان مىگويد: «اين صفت در بسيار از غاليان ما هنگام در موقع قدرتمند بودن و زيادى پيروانشان آشكار است. اما وقتى با ضعف يا كمبود همراهان رو به رو مىشوند فرياد مىزنند كه «خوشا به حال غريبان!.»
3. شيخ زياد در باره غلو در مورد علما و صالحين سخن گفته است. ابن فرحان مىگويد: «در اين ميان مىتوان مثالهاى زيادى (از غلو وهابىها) پيدا كرد. اگر شخص با انصاف سخنى را كه غلات وهابيت در باره احمد، ابن تيميه و شيخ مىنويسند بخواند چنين خيال مىكند كه گويا در بارهاى مخلوقات خارق العادهاى سخن در ميان است كه نه از جن مىباشند و نه از انس و نه ملائكه. (چنان در باره اين علما مبالغه مىكنند كه) اين يكى در مورد امورى كه بين آسمانها و زمين است خبر مىدهد و آن يكى قدرت راندن نكير و منكر را داراست و اين ديگرى در باره حركت و خروج تاتار و مغول پيش از اينكه از وطنشان حركت كنند خبر
مىدهد. بعد مىبينيم كه اين غاليان خود را از سختترين مردم در مذمت غلو وغاليان نشان مىدهند.»
شيخ گفته است: « (اين مردم همان) پيروان هوى و هوس و پندارهاى پوچ ورويگردانندگان از آنچه خدا آورده است هستند.»
ابن فرحان مىگويد: «اين همان چيزى است كه در برخى از غالىهاى ما امروز ديده مىشود. وقتى به آنها دليل شرعى بياورى به تو مىگويند: «هرچند چنين است و علما چنين مىگويند، ولى ابن تيميه و ابن قييم نظرشان چنين و چنان است». اگر عوام چنين گويند كار آسانتر است، ولى متأسفانه علما و طالبان علم چنين مىگويند». (ص، 151.)
4. شيخ گفته است: « (آنها) اعمال باطل خود را به پيامبران نسبت مىدهند.»
ابن فرحان مىگويد: «اين صفت در غلات سلفى و وهابى به گونهاى آشكارتر موجود است. زيرا عمل تكفيرى خود را به خدا و پيامبر نسبت مىدهند.» (ص 152)
5. شيخ گفته است: «تناقضشان آنجاست كه هرچند خود را به پيامبر نسبت مىدهند، ولى حديث آن حضرت را ترك مىكنند.»
ابن فرحان مىگويد: «اين نيز در بعضى از غلات ما است. وقتى به آنها بگويى كه پيامبر چنين فرموده است، مىگويند: «اما بعضى علما چنين گفتهاند و آنها بهتر از ما حديث را مىفهمند. در حالى كه اگر سخن آن علما بر ضد خودشان باشد به اين سخن مالك پناه آورده، فرياد مىزنند كه «به غير از صاحب اين قبر (يعنى پيامبر) سخن هر كس ديگرى قابل قبول و ترك است.»
6. شيخ گفته است: « (يكى از غلو مخالفان ما) سرزنش بعضى صالحين به خاطر عمل پيروانش است.»