بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 69

واو اول كسى است كه قيامت با من مصافحه مى‌كند و او صديق (بسيار راستگوى) بزرگ‌تر است و فرق گزارنده‌اى است كه بين حق و باطل فرق مى‌گذارد و ميان آن‌ها جدايى مى‌اندازى ....»

اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام، ابوذر، مقداد، سلمان، ابن عباس، ابوليلى، ابورافع، عباد بن عبد الله و حذيفه روايت كرده‌اند.

3. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «به زودى بعد از من فتنه به پا مى‌شود. وقتى چنين شد، ملازم على باشيد؛ زيرا بدون شك على جداكننده بين حق و باطل است.»[1]

4. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله فرمودند: «بعد از من بين مردم جدايى و اختلاف به وجود مى‌آيد. در آن وقت اين (على) و يارانش با حق خواهند بود.»[2]

اما جواب در مورد حديث دوّم:

سخن مذكور را شمار زيادى از صحابه در باره اميرالمؤمنين عليه السلام گفته‌اند كه ما به سخنان آنان اشاره مى‌كنيم: 1. «ما منافقان را (در زمان پيامبر) جز از روى دشمنى‌شان با على بن ابى‌طالب نمى‌شناختيم.»

صحابه‌اى كه چنين سخنى را گفته‌اند عبارت هستند از: ابن مسعود، ابن عمر، ابوسعيد، جابر، محمد بن ميثم و جماعتى از صحابه.[3]

[1]. الاصابه ابن حجر، ج 2، ص 657، ج 4، ص 169؛ انسان العيون، ج 1، ص 180؛ كنز العمال، ج 11، ص 612، ح 32964.

[2]. معجم الكبير، ج 19، ص 147، ح 322؛ كنز العمال، ج 11، ص 621، ح 33016.

[3]. سنن ترمذى، ج 2، ص 299، ج 5، ص 593، ح 3717؛ فضائل الصحابه احمد، ج 2، ص 579، ح 979 و 1086 و 1146؛ حلية الاولياء، ج 6، ص 295؛ الاستيعاب، ج 3، ص 46؛ معجم الاوسط، ج 2، ص 328، ح 2125؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 132؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 139، ح 4643؛ انساب الشراف، ص 113؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 185 و 288 و 374( با 14 سند)؛ تفسير قرطبى، ج 1، ص 267.


صفحه 70

يك سند احمد بن حنبل صحيح است و محقق كتابش نيز آن را صحيح دانسته. و همچنين اسناد دوم ترمذى و اسناد ابن عبد البرّ نيز صحيح هستند.

ابوذر مى‌گويد: «ما در زمان پيامبر منافقان را جز با سه علامت نمى‌شناختيم وآن علامت‌ها عبارتند از: خدا و پيامبر را تكذيب كنند، در نماز شركت نكنند وديگر اينكه على را دشمن بدانند.»[1]

چنان‌كه مى‌بنيد ابن تيميه در باره‌اى اين دو حديث به چند دروغ دست زده است:

1. اينكه مى‌گويد: «به اتفاق آگاهان به حديث اين دو حديث كذب است.

2. در كتاب‌هايى كه مراجعه مى‌شود اين دو حديث وجود ندارد.

3. سند صحيح ندارند.

ابن تيميه و تكذيب حديث «على ولى تمام مؤمنان بعد از من است»

«ابن تيميه مى‌گويد: «حديث» او (على) بعد از من، ولى هر مؤمن است» به اتفاق آگاهان به حديث دورغ و ساخته شده است.)»

باز همو مى‌گويد: «اين حديث دروغ است و بر پيامبر صلى الله عليه وآله ساخته شده است ونسبت دادن اين حديث بر پيامبر ممكن نيست.»[2]

[1]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 129؛ رياض النضره، ج 3، ص 163؛ كنز العمال، ج 13، ص 106؛ ح 36346؛ جامع الكبير سيوطى، ج 6، ص 390؛ اسنى المطالب جزرى كه مى‌گويد:« حاكم سند اين حديث را صحيح دانسته است.»

[2]. منهاج السنة، ج 5، ص 35، ج 7، ص 391.


صفحه 71

جواب:اين حديث نيز مانند احاديث قبلى از احاديث صحيح، بلكه از احاديث متواتر است كه ما بعضى از راويان آن را اين‌جا ذكر مى كنيم:

1. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله فرمودند: «على از من است و من از على. على پس از من ولى و سرپرست تمام مؤمنين است.»

اين حديث را اميرالمؤمنين و امام حسن عليها السلام، ابوذر، ابن عباس، جابر، ابوسعيد، ابن مسعود، بريده، ابوليلى، برّاء، عمران، عبد الله بن عمرو، وهب بن حمزه، حبشى بن جناده، عمرو بن عاص، عمرو بن شاس و ابن عمر روايت كرده‌اند[1]محدثين اهل سنت مانند ترمذى، حاكم، ذهبى، ابن حجر، بوصيرى، هيثمى، سيوطى، حسين سليم اسد، شعيب ارنؤوط در حاشيه سير ذهبى و البانى در تمام كتاب‌هايش اسانيد مختلف از اين حديث را صحيح دانسته‌اند و اين حديث را تنها از جعفر بن سليمان‌

[1]. مسند احمد، ج 1، ص 330، ح 3062 و 3063، ج 4، ص 437، ج 5، ص 356، ح 33062؛ سنن ترمذى، ج 5، ص 590، ح 3712؛ صحيح ابن حبان، ج 15، ص 373، ح 6929؛ معجم الاوسط، ج 5، ص 217، ج 6، ص 294؛ سنن نسائى، ج 5، ص 45، ح 146 و 8453 و 8474؛ خصائص النسائى، ح 88 و 89؛ مسند ابو يعلى، ج 1، ص 293، ح 355 و 488؛ معجم الكبير، ج 12، 78، ح 18، ص 129، ح 265؛ مصنف ابن ابى‌شيبه، ج 6، ص 373، ح 32121، ج 7، ص 503، ج 12، ص 80، ح 55 و 59 و 12170؛ مسند طيالسى، ج 1، ص 11 و 360، ح 829 و 2752؛ مسند رويانى، ج 1، ص 125، ح 119؛ الآحاد والمثانى، ج 4، ص 278، ح 2298؛ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 119 و 143، ح 4578 و 4652؛ اصابه، ج 3، ص 604، ج 4، ص 468، رقم 5705، ج 6، ص 623، رقم 9163؛ فتح البارى، ج 8، ص 67؛ الاستيعاب، ج 2، ص 470؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 128 و 129؛ سير اعلام النبلاء، ج 8، ص 199؛ فضائل الصحابه احمد، ج 2، ص 605 و 620 و 649 و 688، ح 1035 و 1060 و 1104 و 1175؛ تفسير ثعلبى ذيل آيه« انذر عشيرتك الاقربين»؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 100 و 189 و 190 و 191 و 198 و 199 با ده سند؛ تاريخ بغداد، ج 4، ص 338، ح 2167؛ كنز العمال، ح 33047 و 3644 و 36465 وديگران.


صفحه 72

دوازده نفر از محدثين بزرگ كه اكثر آن‌ها رجال صحيحين هستند روايت كرده‌اند كه عبارت‌اند از: قتيبة بن سعيد، عبيدالله بن موسى، الحسن بن عمر بن شقيق، بشر بن هلال، خَالِدُ بن يَزِيدَ الْعَدَنِيُّ، الْعَبَّاسُ بن الْوَلِيدِ النَّرْسِيُّ، أبو كامل الفضيل بن حسين، عَبْدُ الرَّزَّاقِ بن همام، عَفَّانُ بن مسلم، أبو داود طيالسى، عبد السلام بن عمر جنى فقيه و سليمان بن داود أبو الربيع الزهرانى.

پس از روايت اين همه محدثين معلوم نيست كه ابن تيميه چگونه به خود اجازه داده است كه با آشكارترين دروغ و افترا بر دروغ بودن اين حديث اتفاق آگاهان به حديث را بسازد.

حتى البانى كه خود از پيروان ابن تيميه است بعد از نقل حديث مذكور و اقرار بر صحت آن در باره‌اى ابن تيميه مى‌گويد: «واقعاً جاى تعجب است از جرعت ابن تيميه در انكار اين حديث كه در «منهاج» اش آن را تكذيب مى‌كند.» بعد مى‌گويد: «ابن تيميه اين حديث را خوب تأويل كرده» (كه ولى را به معناى دوست تأويل نمود) و اين تأويل قوى و متين است، ولى پس از اين من سبب تكذيبش را نمى‌فهمم، مگر تندروى و زياده روى در رد بر شيعيان.»[1]

اولا: جواب ابن تيميه غير متين است و خود ابن تيميه نيز آن را مى‌دانسته و لذا اين حديث را تكذيب كرده است. ثانيا: همچنين «ولى» با قرينه «من بعدى» نص در رهبرى و سرپرستى است. اما در مورد سخن اخير البانى؛ بايد توجه داشت كه اين رد هيچ‌گونه رد بر شيعه نيست، بلكه رد بر اسلام و پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله است و سببش نيز كينه و دشمنى ابن تيميه نسبت به امير المؤمنين عليه السلام است، نه چيز ديگر.

[1]. سلسله احاديث صحيحه البانى، ح 2223.


صفحه 73

2. وهب بن حمزه مى‌گويد: «بارى من على را از مدينه تا مكه همراهى كردم. در طى سفر از او بعضى كارهايى ديدم كه از آن‌ها خوشم نيامد. آن‌گاه به او گفتم: هر گاه به نزد پيامبر برگردم حتماً از تو شكايت خواهم كرد. پس وقتى به حضور پيامبر صلى الله عليه وآله رسيدم به آن حضرت گفتم كه از على چنين و چنان چيزهايى ديدم. پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: «در باره‌اى على چنين مگو كه او سزاوارترين شخص پس از من بر شماست.»[1]

هيثمى رجال سند اين حديث را ثقات معرفى‌كرده جز دكين و گفته است: ابن ابى‌حاتم او را ذكر كرده و كسى او را تضعيف نكرده است.

اين حديث نيز صحيح است؛ زيرا راوى از دكين يوسف بن صهيب ثقه است ودر اين حديث امامت و رهبرى اميرالمؤمنين عليه السلام با صراحت بيش‌تر از حديث قبلى كه ابن تيميه آن را تكذيب كرده، بيان شده است؛ زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در آن فرموده‌اند: «اولى بكم من بعدى.»

ابن تيميه و حديث «من شهر علمم و على دروازه آن»

ابن تيميه مى‌گويد: «حديث من شهر علم هستم و على دروازه آن» نزد آگاهان به حديث كذب و دروغ است. بنابراين بايد فقط در رديف احاديث ساخته شده ذكر شود. دروغ بودن اين حديث از خود متنش نيز دانسته مى‌شود.[2]

[1]. معجم الكبير، ج 22، ص 135، ح 360؛ معرفة الصحابه ابونعيم، ج 19، ص 55؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 109؛ كنز العمال، ج 11، ص 112، ح 32961.

[2]. منهاج السنة، ج 7، ص 515؛ مجمع الفتاوى، ج 18، ص 123 و 377.


صفحه 74

جواب:چون در باره‌اى اين حديث مناقشه‌اى زيادى شده و بيماردلان ومتعصبان آن را بى سبب تكذيب كرده‌اند، ما بعد از اشاره به خود حديث به بعضى از مطالب مهم نيز در مورد آن اشاره خواهيم كرد:

اينك متن حديث:

«پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «من شهر علم و دانش هستم على دروازه آن؛ پس هر كه بخواهد داخل آن شهر بشود بايد از درش وارد شود.» (يعنى هر كه طالب علم پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله باشد، بايد به نزد اميرالمؤمنين عليه السلام بيايد)»

اين حديث را اميرالمؤمنين عليه السلام، امام حسن عليه السلام، امام حسين عليه السلام، ابن عباس، حذيفه، ابوذر، ام‌سلمه، جابر، ابن عمر، انس بن مالك و عمرو بن عاص روايت كرده‌اند.[1]

بسيارى از علما سند اين حديث را صحيح دانسته‌اند كه از جمله آنان هستند: يحى بن معين، ابن جرير طبرى، خطيب بغدادى، حاكم (سه سند را)، مجدالدين فروزآبادى، سيوطى، محمد بن طلحه و سخاوى.

امروزه وهابى‌ها با پيروى از امامشان ابن تيميه اين حديث را دروغ و موضوع مى‌شمارند. عثمان خميس (يكى از دانشمندان معاصر وهابى) در يكى از كتاب‌هايش بعد از ذكر اين حديث محدثانى چون بخارى، ابوحاتم، ابوزرعه، ترمذى،

[1]. علل احمد، ج 1، ص 129، ح 303؛ معجم الكبير، ج 11، ص 55، ح 11061؛ معرفةالصحابه، ج 1، ص 308، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 137 و 138، ح 4637 تا 4639؛ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 285 و 286، ج 7، ص 296؛ الاصابه، ج 2، ص 461، ج 3، ص 1102، ح 1855؛ تذكرة الحفاظ، ج 4، ص 1231، ح 1047؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 114، تاريخ بغداد، ج 2، ص 377، ج 4، 348، ج 11، ص 49 و 203؛ جامع الصغير سيوطى، ج 1، ص 374 و 415، ح 2705؛ جمع الجوامع سيوطى، ج 6، ص 401.


صفحه 75

عقيلى، ابن حبان، دار القطنى، ابن جوزى، نووى، ذهبى و البانى را نام مى‌برد كه آن‌ها اين حديث را دروغ و موضوع خواندند.

پاسخ ما اين است كه اگر در واقع افراد ياد شده اين حديث را ساختگى خوانده باشند بايد دانست كه آيا واقعاً نظرشان با در نظر گرفتن معيارهاى حديث شناسى درست است يا نه، بلكه از اين جهت كه چون حديث مذكور با عقيده‌شان ناسازگار مى‌باشد آن را رد كرده و با آن مخالفت نموده‌اند؟

بررسى‌ها نشان مى‌دهد كه دليل رد كردنشان ناسازگارى مضمون حديث با عقايدى است كه دارند، نه اينكه واقعاً با معيارهاى حديث شناسى حديث ياد شده مردود باشد. وگرنه از ديدگاه علم حديث شناسى نمى‌توان هيچ عيبى براى اين حديث پيدا كرد.

و اين در حالى است كه در صحيح بودن حديث مذكور همان‌گونه كه گفتيم هيچ شبهه‌اى نمى‌توان روا ديد. چون اين حديث شريف را ابومعاويه از اعمش روايت كرده است و در اين هم كه روايت كرده هيچ شكى نيست. ما بعد از اشاره به چند سند صحيح به اينكه بدون شك آن را ابومعاويه روايت كرده اشاره خواهيم كرد.

حاكم مى‌گويد: «محمد بن يعقوب‌[1]در تاريخش از عباس بن محمد دورى‌[2]واو از يحى بن معين‌[3]و او از محمد بن جعفر فيدى‌[4]از ابومعاويه كه او ثقه است روايت كرده كه مى‌گويد .... (متن حديث)[5]

[1]. محمد ابن يعقوب شخص ثقه است. براى آشنايى بيشتر به كتاب« سير الاعلام النبلاء ذهبى»، ج 15، ص 452، ح 258 مراجعه شود.

[2]. محمد دورى، شاگرد يحيى، امام، حافظ و ثقه است. براى آشنايى بيشتر به كتاب« سير اعلام النبلاء ذهبى، ج 12، ص 522، ح 199 مراجعه شود.

[3]. يحيى ابن معين استاد محديثان، امام و ثقه. سير اعلام النبلاء ذهبى، ج 11، رقم 28.

[4]. جعفرى فيدى، از جمله راويان بخارى در صحيحش است. ابن حجر در باره‌اش مى‌گويد:« ثقه وحافظ. تهذيب التهذيب، ج 9، ص 84، ح 128.

[5]. المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 138؛ تاريخ بغداد، ج 11، ص 515728؛ سير اعلام النبلاء، ج 11، ص 447، ح 103.


صفحه 76

با در نظر گرفتن شرح حال افراد ياد شده در صحيح بودن حديث جاى هيچ شك باقى نمى‌ماند. ذهبى نيز در برابر اين سند در «تلخيص مستدرك» سكوت كرده و نتوانسته ايرادى بگيرد.

صالح بن محمد نيز وقتى از يحيى در مورد اين حديث سؤال مى‌كند، او مى‌گويد: «اين حديث را فيدى نيز از ابومعاويه روايت كرده، چنان‌كه ابوصلت روايت كرده است..[1]

باز در «تاريخ بغداد» روايت نقل شده كه يحى بن معين مى‌گويد: «اين حديث از حديث ابومعاويه است و ابن نمير به من خبر داد كه ابو معاويه آن را روايت مى‌كرد وسپس ترك نمود.»[2]

پس، عبدالله بن نمير كه از راويان صحاح سته وثقه است، گواهى مى‌دهد كه ابومعاويه اين حديث را روايت مى‌كرده است.[3]

علاوه بر اين، اين حديث را از ابومعاويه دوازده نفر روايت كرده‌اند كه عبارت‌اند از: ابوصلت (كه ثقه است وهشت نفر اين حديث را از ابوصلت روايت كرده‌اند[4]) قاسم بن سلام (امام، ثقه‌[5])، محمود بن خداش، محمد بن جعفر فيدى (ثقه‌[6])، جعفر بن محمد بغدادى (ثقه‌[7])، حسن بن على بن راشد (ثقه‌[8]) عيسى بن يوسف، عمر بن اسماعيل بن مجالد، رجاء (يا جابر) بن سلمه، احمد بن سلمه بن عمرو، حسن بن سلمه بن راشد و اسحاق بن هروى.

با اين وجود دارقطنى وابن عدى به راحتى تهمت بزرگى به محدثين وارد كرده وگفته‌اند:

قال دار القطنى: وأبو الصلت هو الذى وضعه على أبى معاوية وسرقه منه جماعة .... قال ابن عدى: الحديث موضوع يعرف بأبى الصلت ومن حدث به سرقه منه وإن قلب إسناده؛[9]يعنى اين حديث را ابوصلت وضع كرده است وديگران آن را از او دزديده‌اند گرچه اسنادش را دگرگون كرده‌اند.

بنابر اين تهمت دارقطنى وابن عدى، بايد گفت كه فيدى كه از روات بخارى است ومحمد بغدادى، وقاسم بن سلام وحسن بن على كه ثقه‌اند دزد وبالتبع كذاب هستند كه اين حديث را دزديده‌اند وبه دروغ به ابومعاويه نسبت داده‌اند وهمپنين‌

[1]. تاريخ بغداد، ج 11، ص 51، ح 5728.

[2]. تاريخ بغداد، ج 11، 51، ح 5728؛ تاريخ ابن عساكر، ج 42، ص 382؛ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 286، ح 619.

[3]. تهذيب التهذيب، ج 2، ص 337؛ تقريب التهذيب، ج 1، ص 224.

[4]. فتح الملك العلى، ص 22.

[5]. تهذيب التهذيب، ج 8، ص 284، رقم 574.

[6]. تهذيب التهذيب، ج 9، ص 83، رقم 128.

[7]. تهذيب التهذيب ابن حجر، ج 2، ص 87، رقم 155.

[8]. تهذيب التهذيب، ج 2، ص 256، رقم 526.

[9]. لآلى المصنوعه، ج 1، 414؛ فتح الملك العلى، ص 82.