آن گه خود بترشيد و خود بنگارد و خود بپرستيد! هيچ عاقل اين روا دارد كه تراشيده خود پرستد و نگاشته خود را بندگى كند و نشانده خود را خدمت كند!
آن گه ايشان به آلت صورتى برآرند بى معنى، من بى آلت صورتى چنين برآرم با چندين معانى . از پاره اى پيه چشمى بينا سازم و از پاره اى استخوان گوشى شنوا سازم و از پاره اى گوشت زبانى گويا برآرم، و از قطره اى خون دل دانا پديد آرم».[1]
نويسنده تفسير، گاه در آوردن واژه هاى دشوار و دور از ذهن افراط كرده است؛ چنان كه گويد:
«حق تعالى در اين آيت صفت تزويق زبان منافقات گفت كه ايشان به زبان چگونه چاپلوسى مى كنند و كلام منمّق مزخرف[2]چگونه مى كنند تا تو را به گفتِ زبان به عجب مى آرند» .
در چنين جمله هايى نيز، نويسنده گاه، موازنات كلمه و هماهنگى سخن را از ياد نبرده است:
«كريم را چون بفريبى فريفته شود، يعنى كريم سهل جانب باشد، زود به دست آيد . از آن جا كه كريم باشد و دير از دست بشود، از آن جا كه حليم باشد . چون گويند باور دارد، چون سوگند خورند راست پندارند، و همه خالق را از حساب خود انگارد ...
منافق همه تزوير و تزويق[3]زُبان باشد، ظاهرى آراسته آبادان دارد، باطنى خراب بيران . منافق با دنيا ماند چون گورى كه ظاهرش مذهّب باشد و خداوندش در اندرون معذّب باشد، در سيرت او نگرى، گمان برى كه كسى هست، حُسْن سيرت بينى و از خبث سريرت خبر ندارى[4]» .
ابوالفتوح رازى در جاى جاى تفسير خود. به مناسبت، نعت و منقبت على عليه السلام
[1]روض الجنان، ج ۴، ص ۱۷۱ .
[2]آراسته به ظاهر امّا ميان تهى .
[3]آراسته كردن، نيكو جلوه دادن .
[4]روض الجنان، ج ۳، ص ۱۴۹ .
با شوق و شفيتگى خاصّ در قالب كلماتى آهنگين و زيبا مى آورد و داد سخن مى دهد . از جمله گويد:
«رسول صلى الله عليه و آله از ميان همه صحابه او را به جاى خود به آن اختيار كرد تا بدانند كه مقام او، او را شايسته بود، در شب غار اَنامَهُ مَنامَه در روز تبوك اَقامَهُ مقامه، آن شبش بر بستر خود و آن روز بر منبر خود، به علمش منبر داد و به شجاعتش بستر داد ...
چو، به منبرِ صاحب نبوّت رسد، منبر از او بنازد و محراب از او ببالد، آن جا كه ديگران از محراب و منبر لاف زنند، محراب و منبر بدو فخر كند».[1]
در مقابل، سخن را درباره منافقان اين سان آورده است:
«رسول صلى الله عليه و آله گفت : در جهان از او بتر نباشد، با تو به رويى باشد و با دشمنت به رويى . كاغذ وار دو روى بودند و قلم وار دو زبان . و آن كس كه چنين بُوَد ، به قلم و كاغذ دواى او بر نيايد، به نوشتن قلم متّعظ نشود، به نوشتن كاغذ مبالات نكند، از صرير اقلام نه انديشد، تا صليل حُسام نباشد و با تحرير كاغذ ننگرد تا تقطيرش نكنند از دو وجه : يكى از قِطْر و يكى از قَطْر. پس جزاى او آن بود كه با او معامله هم از نوع شكل او كنند در دنيا و آخرت؛ در دنيا قلم وار به تيغش تباه كنند و در آخرت چو كاغذ رويش سياه كنند .
۰ هر كه چون كاغذ و قلم باشددو زبان و دو روى گاه سخن ۰
۰ همچو كاغذ سياه كن رويشچو قلم گردنش به تيغ بزن[2]۰
دو بيتى كه نقل شد ترجمه دو بيت عربى زير است كه ظاهرا ابوالفتوح آن را به نظم آورده است:
۰ مَنْ كانَ كَالطِّرس ذَاوَجهَيْنِ مِنْ سَفَةٍوَ ذا لِسانَيْنِ فِيما قالِ مِنْ كَلِم ۰
[1]همان، ج ۳، ص ۱۶۲ .
[2]همان، ج ۳، ص ۱۵۳ .
۰ فَسَوِّدَنْ وَجْهَه كَالطِّرسِ مُحْتسباوَاضْرِبْ عِلاوَتَهُ بالسُّيفِ كَالقِلِمِ ۰ از جمله سودهايى كه از اين كتاب عظيم مى توان برد، فوايد لغوى فراوانى است كه در تضاعيف كتاب، به مناسبت مقال، آمده است . نمونه را به نقل دو مورد بسنده مى كنيم:
در ذيل آيه مباركه«وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ»[1]مى گويد :«ثَقِفْتُمُوهُمْ»اى وَجَدْتُمُوهُم؛ بكشى ايشان را هر كجا يابى. و اصل كلمه حِذْق و بَصارت باشد در كار.
يُقالُ رَجُلٌ ثَقْفٌ لَقْفٌ اِذَا كانَ حاذقا فِى الحَربِ بَصيرا بمواضِعِها جَيِّدَ الحَذَرِ فيه. چون كارزار و علم آن و مواضع حذر و مقاتل دشمن نيك شناسد او را چنين گويند، و معنى آن است كه: هر كجا تمكين يابى و به مقاتل ايشان راه برى».
و مجدّدا براى كلمه «ثقْف» معانى ديگرى ذكر كرده گويد:
«و گفته اند: الثَقْفُ الظَفَرُ بالعَدُوّ وكَما قال تعالى: «فَاِمّا تَثْقَفَنَّهُم فِى الحَرْبِ...»، اَىْ تَظْفَرنَّ بِهِم. و ثِقات گويند آن آهنى را كه كمان و نيزه به آن راست كنند و ثَقّات گويند او را كه نيزه كَژ شده را راست كند و همچنين مُثَقّف و بر سبيل تشبيه مُؤدِّب را مُثَقِّف گويند براى آن كه بى ادب كژى كند، مؤدّب او را راست كند».[2]
موارد زيادى است كه نشان دهنده تسلّط فراوان ابوالفتوح به لغت عربى است؛ اينك مثالى درباره نام هاى مراحل زندگى آدمى:
«آن گاه چون ولادت او نزديك شود، «جنين» گويند او را، چون بزايد «وليد» گويند او را، چون شير خورد «رضيع» گويند او را، چون از شيرش باز كنند «فطيم» او را، چون مهترك شود «صبىّ» گويند او را، چون بزرگ شود «يافع» گويند او را، چون برتر شود «ناشى» گويند او را، چون تمام باليد شود «مترعرع» گويند. چون از آن حالت درگذرد «حَزَوَّر» گويند او را. آن گه «بالغ» گويند او را، چون مرد شود،
[1]سوره بقره، آيه ۱۹۱.
[2]روض الجنان، ج۱۲، ص ۷۱ ـ ۷۲.
آن گه «اَمْرَد» گويند، چون شارب سبز كند «طارّ» گويند او را، آن گه «مُطْرَحِّم» گويند او را... آن گه چون خط دارد «مختطّ» گويند او را، چون پيوسته كند، «مجتمع» گويند، چون تمام درآرد «صُمُّل» گويند. آن گه «مُلتَحى» گويند او را، آن گه «مستوىّ» گويند او را ميان سى سال و چهل سال، آن گه «مُصْعِد» گويند. و «شابّ» جامع بود اين اسماء را.
چون آغاز سپيدى كند «ملهوِرْ» گويند او را، چون آميخته شود، «اشمَط» گويند، آن گه «كَهْل» گويند، چون پير شود «اَشْيَب» گويند، آن گه «شيخ» گويند. آن گه «حوقَل» گويند. «صفتات» پس «همّ»، آن گه «هَرِم» آن گه «خَرِف»، آن گه چون بميرد «ميّت».[1]
اصطلاحات ويژه، در تفسير ابوالفتوح
ابوالفتوح در تفسير خود اصطلاحات ويژه اى را به كار برده است كه به برخى از آنها اشاره خواهيم داشت:
الف. جمع مخاطب را به صورت مفرد آورده است؛ مثلاً در ترجمه «و أنتم تعلمون» مى گويد: «و شما مى دانى» و در ترجمه «و ان كنتم فى ريب» مى گويد: «اگر مى باشى در شك» و ... .
ب. يكى از اصطلاحات خاص اين تفسير «انزله كردن» است به جاى «نازل كردن» و وحى فرو فرستادن.
مرحوم شعرانى مى گويد:
اين اصطلاحات در زمان او متداول بوده است.
امّا اثبات اين موضوع، نياز به دليل دارد.
[1]همان، ج ۲۰، ص ۲۰۳.
ادبيات عرب در تفسير ابوالفتوح
نويسنده كتاب تفسير شيعه و تفسير نويسان آن مكتب، درباره تفسير ابوالفتوح مى نويسد:
تفسير ايشان جنبه خطابى دارد ... و به صورتى مطلب را بيان مى كند كه عامه، كمابيش دريابند و از آن بهره برند. درباره نكات علمى و ادبى بحث نمى كند و با اشاره اى گذرا، از تحقيق صرف نظر مى كند.
ميرزا ابو الحسن شعرانى در اين مورد، برخلاف اين رأى، نظر داده است و مى گويد:
در ادب و بيان و نحو و صرف و لغت و امثال آن، غايت جهد به كار برده و منتهاى تحقيق به عمل آورده است و از هيچ جهت فروگزار نكرده، آن اندازه شواهد از اشعار عرب و امثال، كه براى بيان لغات و قواعد عربيت آورده در هيچ يك از تفاسير مانند كشاف و تفسير طبرى نياورده اند.
قدر مسلّم اين است كه رازى در بسيارى موارد، متعرّض مباحث ادبى شده است.
استفاده از آراى مفسران
وى اقوال مفسّران معروف صدر اسلام از صحابه و تابعان را ياد كرده، ولى هيچ قولى را بر قول ديگر ترجيح نداده است، مگر قولى را كه دالّ بر حمل آيه بر معناى عام باشد، آن هم به دليل عموم آيه، نه به دليل اين كه قول فلان صحابه است.
علم كلام در تفسير ابوالفتوح
ابوالفتوح رازى در مواردى كه از بحث هاى اعتقادى سخن به ميان آمده، به علم كلام نيز نظر افكنده است. مرحوم شعرانى مى نويسد:
مؤلف در علم كلام طريق توسط پيموده و روش قدما را برگزيده است.
فقه، در تفسير ابوالفتوح
در آيات احكام، آراى بيشتر فقها را مطرح ساخته و در صورت لزوم، ادلّه بعضى از فقها را نيز ياد كرده است و گاهى به نقد و تحليل آن پرداخته و نظر خويش را همواره با دليل بيان داشته است.
اسباب نزول در تفسير ابوالفتوح
وى به ذكر اسباب آيات، اهتمام ويژه اى دارد و از اسباب نزول در موارد مختلف تفسيرى بهره مى برد و نيز آراى اعتقادى و فقهى خويش را در بعضى از موارد، براساس اسباب نزول انتخاب كرده است.
ترجمه در تفسير ابوالفتوح
ابوالفتوح نيز مانند ديگر مترجمان، در فضاهاى گوناگون و در مقابل متن هاى گوناگون، واكنش هاى متفاوتى از خود نشان داده است. از اين رو، ما به سه نوع ترجمه در آثار او مى پردازيم: ۱. ترجمه احاديث و روايات؛ ۲. ترجمه برخى از آيات الهى در درون تفسير؛ ۳. ترجمه رسمى و مستقل او از قرآن كريم.
۱. ترجمه احاديث و روايات
ابوالفتوح رازى در ترجمه متون عربى غير قرآنى، بى ترديد يكى از زيردست ترين مترجمان كهن است. البته مى دانيم كه تفسير او خود سراپا ترجمه است و آن مايه هايى كه زاده انديشه و احساس اوست، به قياس متن هاى ترجمه اى، بسيار اندك مى نمايد؛ اما او گاه متن عربى حديثى يا خبرى را نيز به تمامى نقل كرده ترجمه فارسى آن را در پى مى آورد. گاه نيز جمله نخست خبر را ذكر كرده، سپس ترجمه آن و بقيه روايت را به فارسى عرضه مى كند. در اين گونه
ترجمه هاست كه وى غالبا از كمند نحو عربى و تنگناى كلمات مى گريزد و معانى را در قالب هايى دستورى و با واژگانى غالبا فارسى بيان مى كند.
انا عند ظنّ عبدى فليظُنَّ بى ماشاءَ؛ من نزد گمان بنده ام به من گوهر چه
خواهى بمن گمان بر. فمن ذكرنى فى نفسه ذكرته فى نفسى؛ اگر در نفس خود مرا ياد كنى، او را در نفس خود ياد مى كنم. و من ذكرنى فى الملأذَكَرْتهُ فى ملاً خير منه؛ و اگر مرا در مجمعى ياد كند، او را در مجمعى به از آن ياد كنم. من تقرّب الىّ شبرا تقرّبت اليه ذراعا؛ و اگر بَدَستى به من نزديك شود، رَشى بدو نزديك شوم. و من اتانى مشيا اَتَيْته هَرْوَلةً؛ و هر كه بمن آيد برفتن، با او شوم به تاختن. و من اتانى بقراب الارضِ خطيئة آتَيْته؛ و هر كه بمن آيد با چندانى گناه كه در همه بمثلها مغفرةً؛ زمين گنجد، هم چندِ آن مغفرت بدو آرم. مالم يُشرِكْ بى شيئا؛ مادام تا با من شكر نيارد.[1]
در اين جملات، به استثناى جمله نخست، و جمله هفتم كه هواى نحو عربى دارد، همه جا اصالت زبان فارسى مراعات شده، و ميل شيخ به يافتن معادل هاى فارسى در مقابل كلمات عربى نيز كاملاً آشكار است.
در جمله نسبتا بلند زير، تنها سكته اى در آغاز احساس مى شود:
«الهى عجّت اليك الاصوات بضروب اللغات يسألونك الحاجات وحاجتى اَنْ تذكرنى على طول البِلَى اذا نسينى اهلُ الدنيا؛ بار خدايا، آوازها بلند شد به تو به زبان هاى مختلف؛ از تو حاجت مى خواهند. حاجت من آن است كه چون مرا در آن منزل وحدت و وحشت فرود آرند و خلقان مرا فراموش كنند، مرا به ياد دارى».[2]
و چند نمونه ديگر:
«حسبى من الطعام ما يقيم ظهرى و لا يمنعنى عبادةَ ربّى؛ مرا از طعام آن قدر بس كه
[1]همان، ج۲، ص ۲۳۰.
[2]همان.
پشت من راست دارد و مرا از عبادت خداى عزوجل باز ندارد».[1]
«لا دَرَيْتَ كذلك كنت فى الدنيا؟؛ مداناش كه در دنيا همچنين نادان بودى؟».[2]
«انت لى و انا لك لم تر عيناى مثلك؛ تو مرايى و من تو را، چشمهاى من چون تو نديد».[3]
«القبر روضةٌ من رياضِ الجنّةِ او حفرة من حُفَرِ النيران؛ گور يا مرغزارى از مرغزارهاى بهشت باشد، يا كنده اى از كنده هاى دوزخ».[4]
البته همه اين هزاران نمونه ترجمه اى كه در تفسير ابوالفتوح مى توان يافت، روان و شيوا و پسند ذوق فارسى زبان قرن بيستم نيست. اى بسا قطعه كه شيخ در آنها رنج معادل يابى را بر خود هموار نكرده، و يا اگر معادل هاى برازنده اى يافته، زحمت جمله پردازى به خود نداده است و در نتيجه جملاتى به دست آمده كه در آنها، واژگان فارسى است و ساختار نحوى، عربى.
عبارت زير ـ كه كلمات فارى گوش نوازى دارد ـ از نظر ساختار دستورى با اصل عربى خود كاملاً منطبق است:
«نحن الخالدات فلانموتُ ابدا و نحن الناعمات لانبؤُسُ ابدا و نحن الراضيات فلانسخط ابدا؛ ما پايندگانيم كه نبميريم هرگز و ما به نعمت پروردگارانيم كه به سختى نرسيم هرگز و ما خشنودانيم كه خشمگين نشويم هرگز».[5]
در جمله زير، نه كلمات زيباست و نه تركيب:
«لقد سبقتْ اجابةُ اللّه مَسألَتى؛ اجابت خداى تعالى سبق برد سؤال مرا».[6]
در جمله، زير ساختار با دستور فارسى منطبق است، اما هيچ كوششى براى يافتن معادل هاى فارسى نشده است.
[1]همان، ج ۲، ص ۲۴۸.
[2]همان، ص ۲۶۱.
[3]همان، ج ۱، ص ۱۷۳.
[4]همان، ص ۱۸۸.
[5]همان، ص ۱۷۳.
[6]همان، ج ۲، ص ۲۴۸.