این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
در اين فصل، حكاياتى خواندنى از تفسير ابوالفتوح رازى كه مفسر، در ضمن تفسير برخى از آيات قرآن كريم آورده است، نقل مى شود.
آبروى سائل را نبريد
در خبر است كه يكى از اعرابى آمد تا بر اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال كند. اميرالمؤمنين گفت : يا اعرابى، چيزى دانى نوشتن؟ گفت : آرى! گفت : اُكْتُبْ حاجَتَكَ عَلى الاَرْضِ لَئِلا ذُلَّ السُؤالِ في وَجْهِكَ ؛ حاجت خود را بر زمين بنويس به چيزى و سؤال مكن تا مرا ذُلّ سؤال در روى تو نبايد ديدن، و هر عطا كه از پس سؤال بود، به بهاى آبروى سائل بر نيايد.[1]
آداب سؤال كردن
عبداللّه مسعود روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه او گفت : السّلامُ مِنْ اَسْماءِ اللّه تعالى فَاَفْشُوهُ بَيْنَكُم، فَاِنَّ الرَّجُلَ المُسلِمَ اِذَا مَرَّ بِقَوْمٍ فَسَلَّمَ عَلَيهِم فَرَدُّوا عَلَيهِ كَاَنَّ لَهُ عَلَيهِم فَضْلُ دَرَجَةٍ بِذِكرِهِ اِيَّاهُم بِالسَّلامِ، فَاِنْ لَمْ يَرُودّوا عَلَيه، رَدَّ عَلَيه مَنْ هُوَ خَيرٌ مِنْهُم وَاَطيَبُ؛گفت : سلام نامى است از نام هاى خداى تعالى، فاش داريد ميان شما كه مرد مسلمان چون به قومى بگذرد بر ايشان سلام كند، و ايشان جواب دهند او را بر ايشان فضل درجه باشد به آن كه سلام كرده باشد بر ايشان. اگر ايشان جواب ندهند او را،
[1]روض الجنان، ج ۲، ص ۳۲۲.
[جواب دهد او را ]آن كه از ايشان به باشد و پاكيزه تر، يعنى فرشتگان.
ابوهريره روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : چون يكى از شما به اهل مجلسى رسد، بايد تا سلام كند بر ايشان، اگر خواهد كه بنشيند، چون خواهد تا برود نيز سلام كند كه آن اوّل اولى تر نيست از اين آخر، رسول صلى الله عليه و آله گفت : [اَفْشُوا السَّلامَ تَسْلَمُوا؛ سلام فاش كنى تا سلامت يابى، و هم چنين گفت] : اَفْشُوا السَّلام وَاَطْعِمُوا الطّعامَ وَصِلُوا الاَرْحامَ وَصَلُّوا بِاللَيْلِ وَالنّاسُ نيامٌ تَدْخُلُوا الجَنَّةَ بِسَلامٍ؛ گفت : سلام فاش دارى و طعام بدهى و رحم بپيوندى، و به شب نماز كنى و مردم خفته تا به بهشت روى به سلامت. و در خبر است : ميان آن كه سلام كند [و يكى آن كه را جواب دهد]، براى آن كه او ابتدا كند و اختيار آن كند كه سلام كند بر مسلمانى. و رسول صلى الله عليه و آلهگفت : السّلامُ تَحيَّةٌ لِمِلَّتِنا وَاَمانٌ لِذِمَّتِنا؛ سلام تحيّت ملت ماست و امان ذمّت ماست. از اين جا گفت عليه السلام كه: السَّلامُ لِلرّاكِبِ عَلَى الرّاجِلِ وَللْقائِمِ عَلَى القاعِدِ؛ گفت : سلام سوار را بايد كردن بر پياده و ايستاده بر نشسته، براى آن كه سلام سلامت نهادند، و از روى ظاهر ايستاده با سلامت تر است از نشسته و سوار از پياده، ايشان از اينان خايف اند، اينان سلام گويند تا ايشان را امان حاصل شود.
بعضى دگر گفتند : چون در خانه شوى بر اهل خانه خود سلام كنى و بر عمال خود و اين قوم جابر بن عبداللّه انصارى و... از عبداللّه عبّاس، گفت : اگر در سراى كس نباشد بگويد : السّلامُ علَينا مِن رّبِّنا، السّلام عَلَينا وَعَلى عِبادِ اللّه الصّالحين، السَّلامُ عَلَى اَهْلِ البيتِ وَرَحْمَةُ اللّه ِ.
انس مالك گويد كه : من خدمت رسول كردم مدتى، هرگز مرا نگفت در كارى كه كردم كه : چرا كردى؟ و اگر چيزى بشكستم، نگفت : چرا شكستى، روزى آب بر دست او مى ريختم، مرا گفت : تو را سه خصلت بياموزم كه به آن منتفع شوى؟ گفتم : بِاَبى اَنْتَ واُمّى يا رسولَ اللّه ! گفت : هركس را كه بينى از امت من بر او سلام كن
تا عمرت دراز شود، و چون در خانه خود شوى سلام كن، بر اهل خانه خويش تا خير خانه ات بسيار شود. و نماز سنّت به جاى آر.[1]
ف آزمايش
[بعد از آن كه خداى متعال به دعاى حضرت داود و صالحان بنى اسرائيل طاعون را از مردم گناهكار بيت المقدس برداشت، جبرئيل آمد و گفت : به اين بندگان بگو كه در لشكر بيفزايند و بر اين صعيد مسجدى بنا كنند.] چون خواستند تا به بناى مسجد مشغول شوند، مردى صالح از بنى اسرائيل آمد درويش تا ايشان را امتحان كند. گفت : مرا در اين جا حقى است و ملكى و شما را حلال نباشد كه ملك من بى رضاى من به مسجد كنى. گفتند : يا هذا! در زمين بسيار كسان اند كه در اين جا حق است ايشان را و ايشان همه رِها كردند و به خداى بخشيدند تو نيز ببخش، گفت : نبخشم كه من محتاجم اگر خواهى از من بخرى و اگر نخواهى غصب كرده باشى بر من. بَرِ داود آمدند و او را خبر دادند. داود گفت : بروى رضاى او طلب كنى و بى رضاى او مِلك او به دست مگيرى. آمدند و قرار بها دادند چندان كه بها مى فزودند او مى گفت : ندهم و بيشتر بخواهم. به صد گوسپند بخواستند و به صد گاو كردند و به صد شتر كردند؛ رضا نداد، تا گفتند : هم چندان كه مساحت آن است بُستانى پر درختان زيتون بدهيم، هم رضا نداد، تا بهاى به جايى رسانيد كه گفتند : ديوارى گِرد اين جايگاه برآريم و پر از سيم كنيم و به تو دهيم. گفت : اكنون راضى شدم. چون بَديد كه ايشان دل بر آن راست كردند، گفت : نخواهم و به يك جو طمع نكنم و آن زمين خداى را دادم و غرض من امتحان شما بود تا شما در اين كار جدّ خواهى كردن يا نه!؟
[1]همان، ج ۱۴، ص ۱۸۴.
و در خبر هست كه داود گفت : اگر مرا خويشتن به مزد به تو بايد دادن كار مى كنم و مزد با تو مى دهم تا آن گه كه خشنود شوى. مرد گفت : يا نبى اللّه ، تو از آن بزرگوارترى كه من به مزد دهم و من اين زمين خداى را دادم، حكم تو راست.
اَفاق و اَنْفُس
اهل اشارت گفتند في قوله : سَنُرِيهِمْ ءَايَتِنَا فِى الْأَفَاقِ وَفِى أَنفُسِهِمْ؛ او را در آفاق آياتى است و در نَفْس آياتى است كه آن عالم كُبرى است و اين عالم صُغرى و بعضى علما گفتند : آن عالم صغرى است و اين عالم كُبرى؛ چه آن جماد است و اين حىّ، و اين جا معانى است كه آن جا نيست تا تو گاه در آن نظر كنى و از آن عبرت گيرى و گاه در اين تفكر كنى و بَدُو متذكر شوى؛ در آفاقت آياتى پيدا گردد و در انفس بيّناتى كه در هر يكى از آن كه نظر كنى تو را از سهل تر طريقى بدو رساند.
وَفي الآفاق شَمسٌ وَقَمَرٌ وَفِى الاَنفُسِ حِسٌّ وفِكرٌ، في الآفاق كوكبٌ ونجومٌ وفى الانفس عجايبٌ وعلومٌ، في الآفاق سَحاسبٌ وغيومٌ، وفى الانفُسِ مَصايبٌ وَغُمومٌ، في الآفاق بُرُوقٌ خاطِفةٌ وَفي الانفُسِ عُرُوقٌ واجِفَةٌ، في الآفاق ثلوجٌ واَمطارٌ وفي الانفس حَوائجٌ واَوطارٌ، في الآفاق رِياحٌ هَبّابه وفى الانفُسِ ارواحٌ مُنسابة، في الآفاق جبال شامخةٌ وفى الانفسِ امالٌ راسخةٌ، في الآفاقِ عيونٌ نابِغةٌ وفي الانفُسِ عيون دامِعةٌ، في الآفاق نخيلٌ واشجار وفي الاَنفس شعورٌ واَبشار، في الآفاق دورٌ وقُصُورٌ وفي الانفس نُحُورٌ وصُدُورٌ، في الآفاق جواهر ومعادن وفي الانفس ظواهر وبواطن، في الآفاق زروعٌ ونباتٌ وفي الانفس خشوعٌ وثبات، في الآفاق شدّةٌ ورخاء وفي الانفس بخلٌ وسخاء، في الآفاق ربيع وخريفٌ وفي الانفس وضيعٌ وشريفٌ، في الآفاق حَرٌّ وبَردٌ وفي الاَنفُسِ حُرٌّ وعَبْدٌ، في الآفاق سَيلٌ وليلٌ وفي الانفس ميلٌ ونيلٌ. از اين جمله در هر چه خواهى
نظر كن كه در او آيتى و دلالتى و علامتى هست...
۰ وَفي كُلِّ شى ءٍ لَهُ آيَةٌتَدُلُّ عَلى اَنَّهُ واحِدٌ ۰
اول در خود نگر تا خود را بشناسى تو را به حق رساند كه : مَنْ عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ : خود را به عبوديت بشناس تا حق را به ربوبيت بشناسى.[1]
آيتى بزرگ
ابو أمامه روايت كند كه : مردى بود از بنو هاشم مشرك و از جمله شجاعان و فتّاكان بود نام او رُكانه، و وادى بود آن را وادى اِضَم خواندندى او آن جا گوسپند مى چرانيدى.
يك روز رسول صلى الله عليه و آله از مدينه به درآمد تنها به آن وادى فرو شد. اين مرد را ديد در ميان گوسپند. رُكانه چون او را بديد تنها، فرصتى و غنيمتى شمرد، او را گفت : اى محمد، تويى كه خدايان ما را دشنام مى دهى و دعوى مى كنى كه مرا خدايى است عزيز و حكيم؟ اگر نه آن استى كه از ميان ما و تو خويشى هست، من تو را بكشتمى ولكن تو خدايت را بخوان تا تو را از من برهاند، من رها كردم تو را براى قرابت، ولكن كارى دگر بكنم. اختيار كنى كه با من كشتى گيرى و تو خدايت را بخوانى كه عزيز و حكيم است و من لات و عزّى را، اگر تو مرا بيفكنى ده گوسفند از خيار گوسفندان من تو را.
بر اين قرار دادند، رسول صلى الله عليه و آله او را بيفگند و بر سينه او نشست، او گفت : مرا نه تو افگندى، مرا خداى تو افگند كه كس پشت من بر زمين نياورد، ولكن اگر نشاط كنى دگر بار كشتى گيريم، اگر مرا بيفگنى گوسپند بيست كنم بگرفتند، رسول صلى الله عليه و آلهاو را بيفگند. شفاعت كرد و گفت : دگر بار بگيريم و گوسفند به سى كنم. رسول صلى الله عليه و آله
[1]همان، ج ۱۷، ص ۹۷.
باز او را بيفگند. رُكانه گفت : خداى تو تو را نصرت مى كند و لات و عزّى مرا خذلان، شَأنُكَ بالغَنَم. گوسپند اينك از آنچه خواهى بگزين و بِبَر، رسول صلى الله عليه و آلهگفت : مرا به گوسپند تو حاجت نيست، ولكن اگر چيزى مى خواهى و من آن چيز را به تو ارزانى دارم، ايمان آر به خدا تا جان از دوزخ برهانى. گفت : آيتى بايد كه من بينم تا ايمان آرم، گفت : چه آيت خواهى كه من باز نمايم و از خداى تعالى درخواهم تا پيدا كند؟ ركانه نگاه كرد بر كرانه وادى درختى بود بزرگ با شاخه هاى تمام، گفت : خواهم تا آن درخت را بخوانى و بفرمايى تا به دو نيمه شود، يك نيمه پيش تو آيد و يك نيمه بر جاى بماند، رسول صلى الله عليه و آلهبا او عهد كرد كه اگر اين آيت خداى بدو دهد او خلاف نكند و ايمان آرد. او قبول كرد، رسول صلى الله عليه و آلهخداى را بخواند، خداى تعالى اجابت كرد و آن درخت را بشكافت و رسول صلى الله عليه و آلهنيمه درخت را بخواند پيش او آمد با شاخ و برگ و بيخ پيش رسول صلى الله عليه و آلهبايستاد. رُكانه گفت : آيةٌ عَظيمةٌ؛ آيتى بزرگ است. آنگه گفت : يا محمد، بفرماى تا با جاى خود رود و ملتئم گردد. رسول صلى الله عليه و آله دعا كرد تا نيمه درخت به جاى خود شد و با هم شد و هم چنان شد كه بود. مرد گفت : آيتى بزرگ است ولكن من ايمان نيارم، ترس آن را كه زنان قريش گويند : ركانه از محمد بترسيد و ايمان آورد، ولكن سى گوسپند از خيار اين گوسپندان بگزين كه حق تو است و ببر. رسول صلى الله عليه و آله گفت : مرا به گوسپند حاجتى نيست و او را رها كرد. صحابه چون رسول را نمى يافتند دل مشغول شدند. هر گروهى به جانبى برفتند نگاه كردند رسول صلى الله عليه و آله را ديدند از وادى اِضَم برمى آمد. گفتند يا رسول اللّه ، تنها به اين وادى فرو شدى ودر اين وادى مشركى هست فتّاك قتّال ما از او بر تو مى ترسيديم.
رسول صلى الله عليه و آله گفت : بَعْدَ ما اَنزلَ اللّه عَلىَّ، وَاللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس؛ پس از آن كه خداى تعالى گفت : خداى تو را نگاه دارد از كافران و ايشان را بر تو راه ندهد؟[1]
[1]همان، ج ۷، ص ۸۳ .
ابتلاى بنده صالح
و در خبر هست كه لقمان پسرش را گفت : يا بُنىَّ! اِنّ اللّه َ تعالى يُجرَّبَ العَبْدَ الصّالِحَ بِالمِحَنِ والبَلاءِ كَما يُجَرَّبُ الذّهَبَ بالنّار؛ گفت : خداى بنده صالح را به بلا چندان ابتلا كند كه زر را به آتش امتحان كند.
حسن بن محمد الواعظ گفت : بكر بن علىّ المِصّيصى از جمله ابدال بود، سى سال بود كه بيمار بود. اصحابش او را گفتند : خواهى كه بهتر شودى از اين بيمارى؟ گفت : نه. گفتند : خواهى تا بميرى؟ گفت : نه. گفتند : چگونه؟ گفت : اگر از اين دو گانه يكى خواهم، خلاف آن خواسته باشم كه به خود كه خداى به من خواسته است، و من نخواهم كه خواستِ من در خلاف خواستِ خداى بود، مرا به اين فضول چه كار است؟! من بنده مملوكم، خداوند من آنچه صلاح من باشد بِه داند، خود مى كند.[1]
ابراهيم عليه السلام خليل اللّه
اهل اشارت گفتند : خداى تعالى ابراهيم را براى آن خليل خود گفت كه او را امتحان كرد به تن و جان و مال و فرزند. مال به مهمان داد، و فرزند به قربان داد، و تن به نيران داد، و جان به خداى رحمان داد، خداى تعالى او را خليل خود گفت...
وقَولُهُ :«وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَ هِيمَ حَنِيفًا»؛ [از دين حنيف حضرت ابراهيم عليه السلام پيروى كرد].
گفتند : در ده چيز، گفت : پنج در سر و پنج در تن، اما آنچه در سر است : مضمضه است، و استنشاق، و مسواك كردن، و قَصّ الشارب، و فرق سر باز كردن تا موى بشوليد نباشد آن را كه موى دراز بود.
[1]همان، ج ۳، ص ۱۸۶.