بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 14

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 15

ولادت و خاندان

شهر رى در نيمه دوم قرن پنجم هجرى شاهد تولد كودكى در يكى از خاندان هايى علمى خود بود. او كه ابوالفتوح حسين بن على بن محمد بن احمد بن حسين بن احمد خزاعى نيشابورى رازى بود، يكى از عالمان بزرگ شيعى شد و يكى از اولين تفسيرهاى شيعى پارسى قرآن كريم را پديد آورد و به ابوالفتوح رازى شهره گرديد.
او كه پدر و نياكانش از رجال علم و دين بودند، در مكتب پدر، آغازين مراتب رشد و بالندگى را پشت سر نهاده، سپس در محضر بزرگانى ديگر زانوى تلمذ به زمين زد و توشه دان دانش خويش را غنا بخشيد.
صفحات تاريخ از بازگويى دقيق شرح احوال و دانش آموزى او ناتوان است و تنها اشاراتى اندك درباره او را در دل خويش جاى داده است. از اين روست كه بايد براى آشنايى با وى از كنارهم نهادن مطالب مندرج در آثار پيشينيان مدد جست و به شرح حالى نه چندان روشن دست يافت.
از تاريخ دقيق ولادت او جايى سخن به ميان نيامده؛ آن گونه كه در وفات او نيز؛ امّا شايد بتوان گفت كه تولد ابوالفتوح رازى قبل از سال ۴۸۰ هجرى بوده است.[1]
گفته شده كه ابوالفتوح رازى بلاواسطه از شيخ ابو على حسن بن محمد بن محمد بن حسن طوسى روايت كرده،[2]و وفات شيخ ابو على در حدود سال پانصد هجرى

[1]ر. ك: ياداشت هاى قزوينى، ص ۱۴۸۱.

[2]مناقب، ج ۱، ص ۹؛ روضات الجنات، ج ۲، ص ۳۱۵؛ خاتمة المستدرك، ج۳، ص۷۹.


صفحه 16

بوده است.[1]پس اگر ابوالفتوح رازى تنها آخرين سال حيات وى (سال پانصد هجرى) را درك كرده باشد و از او روايت نموده باشد و او را در آن سال، دستِ كم بيست ساله فرض كنيم، يقينا تولد وى پس از سال ۴۸۰ هجرى ممكن نيست روى داده باشد.
ابوالفتوح رازى در اثناى تفسير خود تصريح كرده كه از اولاد نافع بن بُديل بن وَرقاى خُزاعى است؛ آنجا كه در تفسير آيه«وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَام بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»[2]گويد:
و بعضى دگر گفتند: آيت در شهيدان چاه معونه آمد، و قصه آن اين بود كه محمد بن اسحاق بن يسار گفت باسناده از حُمَيد طويل، از انس بن مالك و جماعتى ديگر از اهل علم روايت كردند كه ابو بَراء عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب ملاعب الاسنة ـ كه سيد بنى عامر بن صعصعه بود ـ به نزديك رسول آمد به مدينه، و او را هديه نيكو آورد. رسول عليه السلام هديه او قبول نكرد و گفت: يا ابا براء، من هديه مشركان نپذيرم. اسلام آر، اگر خواهى كه هديه تو قبول كنم. و اسلام بر او عرضه كرد و بگفت او را آنچه خداى وعده داده است مؤمنان را از كرامت و نعمت و ثواب، و قرآن چند آيت بر او خواند.
او اسلام نياورد ولكن نزديك بود و قول رسولْ او را نكو آمد و گفت: اى محمد، اين دين كه تو ما را با او دعوت مى كنى، دينى نكوست. اگر جماعتى صحابه را بفرستى با اهل نجد تا ايشان را دعوت كنند به اين دين، اميد من چنان است كه اجابت كنند. رسول عليه السلامگفت: من ايمن نباشم بر ايشان كه ايشان را به ميان قوم كفار فرستم، كه ايشان را بكشند. ابو بَراء گفت: در حمايت من اند، ايشان را بفرست.
رسول عليه السلام مُنْذِر بن عمرو را با هفتاد مرد از اخيار مسلمانان بفرستاد؛ از

[1]لسان الميزان، ج۲، ص۲۵۰.

[2]سوره آل عمران، آيه ۱۶۹.


صفحه 17

جمله ايشان: حارث بن صِمَّه و حَرّام بن مِلْحان و عُروة بن أسماء و نافع بن بُدَيل بن وَرْقاء الخُزاعى ـ و اين مرد از پدران ماست ـ و اين در صفر بود سال چهارم از هجرت... .[1]
نيز در دو جاى ديگر تفسير اشاره دارد كه بديل بن ورقاء نياى اعلاى اوست؛ از جمله در تفسير آيه«هُمُ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ الْهَدْىَ مَعْكُوفًا أَن يَبْلُغَ مَحِلَّهُ»[2]گويد:
... ايشان در اين بودند، بديل بن ورقاء الخزاعى برسيد، و او از پدران ماست؛ اعنى مصنف الكتاب و بنو خزاعه عيبه نصح رسول بودند از جمله اهل تهامه.[3]
همچنين در قصه فتح مكه گويد:
بنو خزاعه چون در مكّه آمدند، پناه با سراى بديل بن ورقاء دادند، و او سيّد قوم بود و او از پدران مصنف اين كتاب است.[4]
بر اساس تصريح خود ابوالفتوح، نافع بن بديل بن ورقاء، جدّ اعلاى اوست؛ امّا ميرزاحسين نورى او را از نسل عبداللّه بن بديل بن ورقاء دانسته است؛ آنجا كه گويد:
ابى الفتوح الرازى المنتهى نسبه الشريف إلى عبداللّه بن بديل ابن ورقاء الخزاعى... .[5]
مرحوم قزوينى در اين باره مى نويسد:
بدون شك، اين فقره از مرحوم محدّث نورى، با آن تتبّع فوق العاده كه از او معهود است، فقط ناشى از طغيان قلم است كه ما بين دو برادر خلط و يكى را به ديگرى اشتباه نموده است.[6]

[1]روض الجنان، ج۵، ص ۱۴۸ ـ ۱۴۹.

[2]سوره فتح، آيه ۲۵.

[3]روض الجنان، ج ۱۷، ص ۳۵۴.

[4]همان، ج۲۰، ص ۴۴۰.

[5]خاتمة المستدرك، ج ۳، ص ۷۲.

[6]خاتمة الطبع، ص ۶۱۶ .


صفحه 18

همو، پس از تتبعى فراوان، نسب نامه ابوالفتوح و خاندان او را در جدولى به شرح ذيل سامان داده و در پايان آن متذكر شده است كه در فهرست منتجب الدين نام يكى دو نفر ديگر از اعضاى اين خانواده مذكور است، ولى چون از نسخه تحريف نساخ وجه قرابتشان با مؤلف، على التحقيق، معلوم نشد، از ذكر ايشان در اين جدول صرف نظر نموديم . مرحوم قزوينى سلسله نسب او را تا هاشم، براساس نقل ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان، ج ۳، ص ۴۰۴ ـ ۴۰۵ ترتيب داده است و چنان كه مشاهده مى شود، حلقه ارتباط وى با نافع بن بديل مفقود است و دليل آن، عدم يادكرد آن در كتب تراجم و تاريخ است.
بديل بن ورقاء الخزاعى[1]
نافع
هاشم
شجاع
الفضل
ابراهيم
احمد
الحسين
ابوالفتح ابوبكر احمد
ابو سعيد محمد ابو محمد عبدالرحمن (مفيد نيشابورى)
على
جمال الدين ابوالفتوح حسين (مؤلف تفسير روض الجنان)
تاج الدين محمد صدرالدين على[2]

[1]از صحابه حضرت رسول صلى الله عليه و آله.

[2]همان، ص ۶۲۲ .


صفحه 19

حال كه نسب ابوالفتوح رازى معلوم گرديد، به شرح احوال ايشان تا آنجا كه در تاريخ مضبوط است، اشارتى مى شود. آن گونه كه مشاهده مى شود، خاندان كريم او از قديمى ترين خاندان هاى شيعى است كه يكى پس از ديگرى مجد و عظمت را از گذشتگان خويش به ارث برده اند. بازگويى عظمت اين خاندان و ياد كرد مزايا و مناقب و تفصيل تراجمشان مجالى فراتر از اين نوشتار و زمانى طولانى را اقتضا مى كند و مستلزم فراهم آوردن نوشتارى پر برگ است كه مجال آن نيست و بر كسانى است كه اهتمام بر زنده كردن ياد گذشتگان صالح و احقاق حقوق خاندان هاى شيعى دارند و سعيشان بر حفظ ميراث پيشينيان از خطر نابودى قرار گرفته است.
آنچه در پى مى آيد، فقط ياد كرد اولين مسلمانان خاندان ابوالفتوح و نياكان نزديك اوست.

بُديل بن وَرقاء

بديل بن ورقاء بن عبدالغُرّى بن ربيعة بن جُزّى بن عامر بن مازن بن عَدِىّ بن عمرو بن ربيعه خزاعى بزرگ بنى خزاعه بود و در روز فتح مكه اسلام آورد.[1]
ابوالفتوح رازى، ضمن بيان قصه فتح مكه ـ كه آن را ضمن تفسير سوره نصر بازگفته است ـ به چگونگى اسلام آوردن وى اشاره نموده، كه از اين قرار است:
اما قصه فتح مكه، چنان كه محمد بن اسحاق و علماى سير روايت كرده اند، آن بود كه چون رسول عليه السلام عام الحديبيه صلح كرد با قريش، و شرط آن بود ميان ايشان كه هر كه خواهد در عهد رسول باشد، ايشان را بر او اعتراضى نبود، و هر كه خواهد كه در عهد قريش شود، رسول او را تعرّض نرساند، بنوبكر در عهد قريش رفتند و بنو خزاعه در عهد رسول در آمدند؛ براى شرّى قديم كه در ميان ايشان بود. و بنو بكر بر بنو خزاعه خونى چند دعوى

[1]شهيدان اسلام در عصر پيامبر، ص ۲۴۹.


صفحه 20

كردند كه در جاهليت رفته بود. چون در عهد قريش شدند، خويشتن را به ايشان مستظهر مى ديدند، طلب فرصت مى كردند تا به بنى خزاعه كيدى كنند و وقعتى، و قريش يارى مى دادند ايشان را به نفْس و سلاح و كراح.
شبى بنوبكر بيامدند و به قوّت قريش و شبيخون آوردند بر خزاعه و كارزار كردند و مردى از بنو خزاعه كشته شد، و اين بيرون از حرم بود. بنو خزاعه تن با حرم دادند، و از جمله قريش آنان كه به نصرت بنو بكر آمده بودند، صفوان بن اميه و عِكرمِه ابو جهل و سهل بن عمرو با اتباع خود. چون با حرم رسيدند، نوفل را گفتند: چاره چيست؟ ما به زمين حرم در آمديم و حرمت حرم هتك نتوان كرد. نوفل گفت: بروى و كينه خود بتوزى كه ما در حرم بتر از اين كارها مى كنيم از دزدى و فساد. بنو خزاعه چون در مكه آمدند، پناه با سراى بديل بن ورقاء دادند، و او سيد قوم بود، و او از پدران مصنف اين كتاب است. او بيرون آمد و گفت: يا قوم، اين عهد است كه با محمد كرده اى!؟؟ هنوز چه مدت گذشت كه عهد تباه كردى و حرمت حرم برداشتى، و اگر نه آن استى كه من حرمت حرم بيشتر از آن دارم و دانم، بدانستى كه تيغ ها نصيب خود چون گرفتن!؟؟ و حالى مردى به جانب مدينه گسيل كرد تا رسول را خبر دهد. نام او عمرو بن سالم الخزاعى. او به مدينه آمد. و چون درآمد، در مسجد رسول شد. و رسول با صحابه نشسته بود. اين بيت ها آغاز كرد:
{۰ لا همَّ انّى ناشد محمّدا ۰}
واين بيت ها در سورة التوبة رفته است. چون بدين بيت ها رسيد:
{۰ فَنَقَضُوا ميثاقكَ الْمؤَكَداهُمْ بَيْتُونا بالوَتير هُجّدا ۰}
{۰ فَقَتَلُونا رُكَعّا وَ سُجَدا ۰}
سبب فتح مكه اين بود. چون رسول اين بيت بشنيد، گفت: يا عمرو بن


صفحه 21

سالم، هيچ انديشه مدار كه من از وراى كينه شماام و نصرت خداى در پيش من است. و در اين حال كه رسول عليه السلام اين مى گفت، ابرى برآمد، رسول عليه السلامگفت: اين ابر به نصرت بنى كعب باران خواهد دادن، و آن رهطى بودند از بنى خزاعة.
آن گه بديل بن ورقاء برخاست با جماعت بسيار از خزاعه و روى به مدينه نهادند به شكايت قريش و نقض عهد ايشان عهد رسول را. به مدينه درآمد و رسول را اين حال بگفت. رسول او را اكرام كرد و دل خوشى داد و گفت: باز گرد كه من براثر مى آيم و اين انتقام مرا بايد كشيدن. و قريش پشيمان شدند بر آنچه كردند و بترسيدند از آن حال. ابوسفيان را گفتند: تو را ببايد رفتن و با محمد عهد تازه كردن و در مدتْ زيادت خواستن.
ابوسفيان از مكه بيرون آمد. رسول عليه السلام گفت: پندارى در آن مى نگرم كه ابو سفيان از اين در درآيد و خواهد تا عهد تازه كند. ابو سفيان در راه، بديل ورقاء را ديد با رهط خزاعه. گفت: از كجا مى آيى؟ گفتند: از بعضى جاى ها كه شتر ما آن جاست؛ برفتم تا مطالعه اى كنم آن را. و نگفت كه ما به مدينه بوديم.
ابوسفيان را وهم آمد كه او به مدينه بوده است با آنان كه با او بودند. گفت: بديل به مدينه بوده است [و] به شكايت ما رفته است و از ما بپوشيد، و اگر خواهى تا به تحقيقْ اين بدانى، بر پَى شتران ايشان بروى تا بَعَر بيفكنند، بشكنى. اگر در او استخوان خرما باشد، لابد از مدينه مى آيند كه مدنيان شتر را استخوان خرما دهند. برفتند و بَعَر بديدند در او استخوان خرما بود. بدانستند كه او به نزديك محمد بوده است.
ابو سفيان برفت تا به مدينه رسيد. در مسجد آمد و با رسول بسيار سخن