بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 140

و در خبر هست كه داود گفت : اگر مرا خويشتن به مزد به تو بايد دادن كار مى كنم و مزد با تو مى دهم تا آن گه كه خشنود شوى. مرد گفت : يا نبى اللّه ، تو از آن بزرگوارترى كه من به مزد دهم و من اين زمين خداى را دادم، حكم تو راست.

اَفاق و اَنْفُس

اهل اشارت گفتند في قوله : سَنُرِيهِمْ ءَايَتِنَا فِى الْأَفَاقِ وَفِى أَنفُسِهِمْ؛ او را در آفاق آياتى است و در نَفْس آياتى است كه آن عالم كُبرى است و اين عالم صُغرى و بعضى علما گفتند : آن عالم صغرى است و اين عالم كُبرى؛ چه آن جماد است و اين حىّ، و اين جا معانى است كه آن جا نيست تا تو گاه در آن نظر كنى و از آن عبرت گيرى و گاه در اين تفكر كنى و بَدُو متذكر شوى؛ در آفاقت آياتى پيدا گردد و در انفس بيّناتى كه در هر يكى از آن كه نظر كنى تو را از سهل تر طريقى بدو رساند.
وَفي الآفاق شَمسٌ وَقَمَرٌ وَفِى الاَنفُسِ حِسٌّ وفِكرٌ، في الآفاق كوكبٌ ونجومٌ وفى الانفس عجايبٌ وعلومٌ، في الآفاق سَحاسبٌ وغيومٌ، وفى الانفُسِ مَصايبٌ وَغُمومٌ، في الآفاق بُرُوقٌ خاطِفةٌ وَفي الانفُسِ عُرُوقٌ واجِفَةٌ، في الآفاق ثلوجٌ واَمطارٌ وفي الانفس حَوائجٌ واَوطارٌ، في الآفاق رِياحٌ هَبّابه وفى الانفُسِ ارواحٌ مُنسابة، في الآفاق جبال شامخةٌ وفى الانفسِ امالٌ راسخةٌ، في الآفاقِ عيونٌ نابِغةٌ وفي الانفُسِ عيون دامِعةٌ، في الآفاق نخيلٌ واشجار وفي الاَنفس شعورٌ واَبشار، في الآفاق دورٌ وقُصُورٌ وفي الانفس نُحُورٌ وصُدُورٌ، في الآفاق جواهر ومعادن وفي الانفس ظواهر وبواطن، في الآفاق زروعٌ ونباتٌ وفي الانفس خشوعٌ وثبات، في الآفاق شدّةٌ ورخاء وفي الانفس بخلٌ وسخاء، في الآفاق ربيع وخريفٌ وفي الانفس وضيعٌ وشريفٌ، في الآفاق حَرٌّ وبَردٌ وفي الاَنفُسِ حُرٌّ وعَبْدٌ، في الآفاق سَيلٌ وليلٌ وفي الانفس ميلٌ ونيلٌ. از اين جمله در هر چه خواهى


صفحه 141

نظر كن كه در او آيتى و دلالتى و علامتى هست...
۰ وَفي كُلِّ شى ءٍ لَهُ آيَةٌتَدُلُّ عَلى اَنَّهُ واحِدٌ ۰
اول در خود نگر تا خود را بشناسى تو را به حق رساند كه : مَنْ عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ : خود را به عبوديت بشناس تا حق را به ربوبيت بشناسى.[1]

آيتى بزرگ

ابو أمامه روايت كند كه : مردى بود از بنو هاشم مشرك و از جمله شجاعان و فتّاكان بود نام او رُكانه، و وادى بود آن را وادى اِضَم خواندندى او آن جا گوسپند مى چرانيدى.
يك روز رسول صلى الله عليه و آله از مدينه به درآمد تنها به آن وادى فرو شد. اين مرد را ديد در ميان گوسپند. رُكانه چون او را بديد تنها، فرصتى و غنيمتى شمرد، او را گفت : اى محمد، تويى كه خدايان ما را دشنام مى دهى و دعوى مى كنى كه مرا خدايى است عزيز و حكيم؟ اگر نه آن استى كه از ميان ما و تو خويشى هست، من تو را بكشتمى ولكن تو خدايت را بخوان تا تو را از من برهاند، من رها كردم تو را براى قرابت، ولكن كارى دگر بكنم. اختيار كنى كه با من كشتى گيرى و تو خدايت را بخوانى كه عزيز و حكيم است و من لات و عزّى را، اگر تو مرا بيفكنى ده گوسفند از خيار گوسفندان من تو را.
بر اين قرار دادند، رسول صلى الله عليه و آله او را بيفگند و بر سينه او نشست، او گفت : مرا نه تو افگندى، مرا خداى تو افگند كه كس پشت من بر زمين نياورد، ولكن اگر نشاط كنى دگر بار كشتى گيريم، اگر مرا بيفگنى گوسپند بيست كنم بگرفتند، رسول صلى الله عليه و آلهاو را بيفگند. شفاعت كرد و گفت : دگر بار بگيريم و گوسفند به سى كنم. رسول صلى الله عليه و آله

[1]همان، ج ۱۷، ص ۹۷.


صفحه 142

باز او را بيفگند. رُكانه گفت : خداى تو تو را نصرت مى كند و لات و عزّى مرا خذلان، شَأنُكَ بالغَنَم. گوسپند اينك از آنچه خواهى بگزين و بِبَر، رسول صلى الله عليه و آلهگفت : مرا به گوسپند تو حاجت نيست، ولكن اگر چيزى مى خواهى و من آن چيز را به تو ارزانى دارم، ايمان آر به خدا تا جان از دوزخ برهانى. گفت : آيتى بايد كه من بينم تا ايمان آرم، گفت : چه آيت خواهى كه من باز نمايم و از خداى تعالى درخواهم تا پيدا كند؟ ركانه نگاه كرد بر كرانه وادى درختى بود بزرگ با شاخه هاى تمام، گفت : خواهم تا آن درخت را بخوانى و بفرمايى تا به دو نيمه شود، يك نيمه پيش تو آيد و يك نيمه بر جاى بماند، رسول صلى الله عليه و آلهبا او عهد كرد كه اگر اين آيت خداى بدو دهد او خلاف نكند و ايمان آرد. او قبول كرد، رسول صلى الله عليه و آلهخداى را بخواند، خداى تعالى اجابت كرد و آن درخت را بشكافت و رسول صلى الله عليه و آلهنيمه درخت را بخواند پيش او آمد با شاخ و برگ و بيخ پيش رسول صلى الله عليه و آلهبايستاد. رُكانه گفت : آيةٌ عَظيمةٌ؛ آيتى بزرگ است. آنگه گفت : يا محمد، بفرماى تا با جاى خود رود و ملتئم گردد. رسول صلى الله عليه و آله دعا كرد تا نيمه درخت به جاى خود شد و با هم شد و هم چنان شد كه بود. مرد گفت : آيتى بزرگ است ولكن من ايمان نيارم، ترس آن را كه زنان قريش گويند : ركانه از محمد بترسيد و ايمان آورد، ولكن سى گوسپند از خيار اين گوسپندان بگزين كه حق تو است و ببر. رسول صلى الله عليه و آله گفت : مرا به گوسپند حاجتى نيست و او را رها كرد. صحابه چون رسول را نمى يافتند دل مشغول شدند. هر گروهى به جانبى برفتند نگاه كردند رسول صلى الله عليه و آله را ديدند از وادى اِضَم برمى آمد. گفتند يا رسول اللّه ، تنها به اين وادى فرو شدى ودر اين وادى مشركى هست فتّاك قتّال ما از او بر تو مى ترسيديم.
رسول صلى الله عليه و آله گفت : بَعْدَ ما اَنزلَ اللّه عَلىَّ، وَاللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس؛ پس از آن كه خداى تعالى گفت : خداى تو را نگاه دارد از كافران و ايشان را بر تو راه ندهد؟[1]

[1]همان، ج ۷، ص ۸۳ .


صفحه 143

ابتلاى بنده صالح

و در خبر هست كه لقمان پسرش را گفت : يا بُنىَّ! اِنّ اللّه َ تعالى يُجرَّبَ العَبْدَ الصّالِحَ بِالمِحَنِ والبَلاءِ كَما يُجَرَّبُ الذّهَبَ بالنّار؛ گفت : خداى بنده صالح را به بلا چندان ابتلا كند كه زر را به آتش امتحان كند.
حسن بن محمد الواعظ گفت : بكر بن علىّ المِصّيصى از جمله ابدال بود، سى سال بود كه بيمار بود. اصحابش او را گفتند : خواهى كه بهتر شودى از اين بيمارى؟ گفت : نه. گفتند : خواهى تا بميرى؟ گفت : نه. گفتند : چگونه؟ گفت : اگر از اين دو گانه يكى خواهم، خلاف آن خواسته باشم كه به خود كه خداى به من خواسته است، و من نخواهم كه خواستِ من در خلاف خواستِ خداى بود، مرا به اين فضول چه كار است؟! من بنده مملوكم، خداوند من آنچه صلاح من باشد بِه داند، خود مى كند.[1]

ابراهيم عليه السلام خليل اللّه

اهل اشارت گفتند : خداى تعالى ابراهيم را براى آن خليل خود گفت كه او را امتحان كرد به تن و جان و مال و فرزند. مال به مهمان داد، و فرزند به قربان داد، و تن به نيران داد، و جان به خداى رحمان داد، خداى تعالى او را خليل خود گفت...
وقَولُهُ :«وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَ هِيمَ حَنِيفًا»؛ [از دين حنيف حضرت ابراهيم عليه السلام پيروى كرد].
گفتند : در ده چيز، گفت : پنج در سر و پنج در تن، اما آنچه در سر است : مضمضه است، و استنشاق، و مسواك كردن، و قَصّ الشارب، و فرق سر باز كردن تا موى بشوليد نباشد آن را كه موى دراز بود.

[1]همان، ج ۳، ص ۱۸۶.


صفحه 144

و پنج گانه تن : استنجاست، و ختنه كردن، و حَلْق عانه، و موى بغل پاك كردن، و ناخن گرفتن، و اين جمله سنّت است، مگر اِستنجا و خِتان بَعْدَ البُلُوغْ، و حمل كردن بر عموم اولى تر باشد.[1]

اجل كه مى رسد...

شهر بن حَوْشَبْ گفت : يك روز ملك الموت در نزديك سليمان شد عليهماالسلام از جمله همنشينان او در يكى مى نگريد، تا چند بار به او نگريد. چون برفت، آن مرد گفت سليمان را : يا رسول اللّه ، اين مرد كه بود، ملك الموت بود؟ در روى من بسيار مى نگريد، ترسم مرا اجل نزديك رسيده است، ولكن يا رسول اللّه ، اگر باد را فرمايى تا مرا به زمين هند برد. سليمان باد را فرمود تا او را به زمين هند برد و بنهاد. بر دگر روز ملك الموت پيش سليمان آمد. سليمان گفت : يا ملك الموت، ديروز در فلان مرد از همنشينان من بسيار نگريدى، چرا؟ گفت : تعجب آن را كه خداى مرا فرموده بود كه جان او بردارم به زمين هند، و من او را بَرِ تو ديدم! گفت : پس چه كردى؟ گفت : به زمين هند جانش برداشتم، ندانم تا چون رسيد به مدت نزديك آن جا، وَهُوَ قَوْلُهُ : اِذا اَرادَ اللّه ُ قَبْضَ عَبْدٍ بِاَرضٍ جَعَلَ لَهُ فِيها حاجَةً؛ چون خداى خواهد تا جان بنده اى به زمينى بردارد، او را آن جا حاجتى كند.[2]

اخلاص

حُذَيفه يمان گفت : از رسول صلى الله عليه و آله پرسيدم كه اِخلاص چه باشد؟ رسول صلى الله عليه و آلهگفت : من از جبرئيل پرسيدم، جبرئيل عليه السلام گفت : من از خداى ـ عزّ وجلّ ـ پرسيدم،

[1]همان، ج ۶، ص ۱۲۹.

[2]همان، ج ۱۵، ص ۳۱۶.


صفحه 145

مرا گفت : الاِخلاص سِرٌّ مِنْ سِرّى استَوْدَعْتُهُ قَلْبَ مَنْ اَحْبَبْتَهُ مِنْ عِبادى؛ گفت : اخلاص سرّى از سرهاى من است، در دل آن بنده نِهَم كِش دوست دارم.
ابوذَر غِفارى گفت : كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : اِنَّ لِكُلِّ حَقٍّ حقيقةٌ وَما بَلَغَ عَبْدٌ حقيقةَ الاِخلاصِ حَتّى لا يُحِبَّ اَنْ يُحْمَدَ عَلى شى ءٍ مِنْ عَمَلِ اللّه ِ؛ گفت : هر حقى را حقيقتى است، و بنده به حقيقت اخلاص نرسد تا چشم از آن بيفگند كه او را مدح كنند بر كارى كه براى خدا كند.
حُذَيفه مرعشى گفت : اخلاص آن بود كه بنده را سرّ و علانيت يكى بود.[1]

اداى دَيْن

اَنَس مالك روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : اِيّاكُم وَالدَّيْنَ فَاِنَّهُ هَمٌّ بالّلَيْلِ وَمَذَلَةٌ بالنّهارِ.
و در خبر است كه : فرداى قيامت دو بنده پيش خداى شوند كه يكى را بر يكى حقى باشد، صاحب حق به وام دار آويزد و گويد : [بار خدايا، بفرماى تا حق من بدهد. خداى تعالى گويد : كه از عهده حق او به در آى.] گويد : بار خدايا، من از عهده حق او چگونه برون توانم آمدن، و آنچه حق اوست بر من، ندارم؟ حق تعالى گويد : بنده، هيچ ممكن نباشد كه او را عفو كنى؟ بنده گويد : بار خدايا، نكنم كه حقّ من باز گرفت. حق تعالى گويد : اكنون با او باش تا حقّ تو بدهد. ايشان ساعتى توقّف كنند. گرماى قيامت در ايشان كار كند و تشنگى بر ايشان غالب شود. حق تعالى بفرمايد تا حجاب بردارند و از ميان آن بنده و بهشت و منازل و دَرَجات و غُرُفات بهشت پيدا شود ايشان را و نسيم بهشت بر ايشان جَهَد. مرد صاحب حق گويد : بار خدايا، اين درجات و غُرُفات و منازل كنار است؟ حق تعالى گويد : بنده اى

[1]همان، ج ۲، ص ۱۹۰.


صفحه 146

راست كه حقّى دارد [بر كسى] و آن كس از قضاى حقّ او عاجز باشد او را عفو كند و حقّ خود به او رها كند. آن بنده گويد : بار خدايا، بر من گواه باش كه حقّ خود را رها كردم. حق تعالى گويد : تو حقّ خود رها كردى من اولى ترم كه حق خود بر بنده خود رها كنم. دست در دست يكديگر نهيد و به بهشت رويد.[1]

اسرار حكمت حقّ

يك روز موسى كليم در مناجات با خداى كريم گفت : الهى! اَرِنى مِنْ سَرائِرِ حِكمَتِكَ ؛ بار خدايا، از اسرار حكمتت چيزى به من نماى. گفت : از اين كوه فرو شوى، بر راه ديهى است آن جا در شو، و در آن جا چهار در سراى بينى برابر يكديگر، آن درها را بزن و از ايشان بپرس كه : ايشان كه اند، و چه صنعت كنند، و چه مى بايد كار ايشان را؟
موسى عليه السلام از آن جا فرود آمد، و چون به در آن ديه رسيد در رفت، و آن سراى ها ديد برابر يكديگر، به در سرايى فراز شد و در بزد و گفت : اى مردمان اين سراى، شما چه مردمانى؟ و كار و پيشه شما چيست؟ و حاجت شما به خداى چيست؟
ايشان گفتند : ما مردمانى دهقانيم، و كار ما كشت و بَرزْ كردن است و حاجت ما به خداى باران است. اگر امسال باران بسيار آيد ما غنى شويم كه تخم بسيار كشته ايم.
از آن جا برفت به درِ سراى ديگر شد و بپرسيد، گفتند : ما مردمانيم پيشه ما گلينه كردن است و سُفال كردن و بسيار بكرده ايم، اگر امسال آفتاب بسيار باشد و باران كم بود ما مستغنى شويم.
به در ديگر فراز شد، گفت : چه مردمانى شما؟ گفتند : ما مردمانيم كه دخل ها

[1]همان، ج ۴، ص ۱۱۸.


صفحه 147

خرد كرده ايم و بر خرمن نهاده، اگر امسال باد بسيار باشد ما غلّه ها پاك كنيم و ما را خيرى تمام باشد.
از آن جا بيامد، به درى ديگر آمد، گفت : شما چه مردمانى؟ گفتند : ما خداوندان رَزان و درختستانيم، و درختان ما ميوه بسيار دارد، اگر امسال باد نبود يا كم بود كه آن ميوه ما نيفشاند و تباه نكند، ما غنى شويم.
موسى عليه السلام از آن جا برگشت متعجب، گفت : بار خدايا، يكى باران خواهد و يكى آفتاب مى خواهد، و يكى باد مى خواهد و يكى هواى ساكن، و حاجات و مرادات ايشان مختلف است، و بر احوال ايشان تو مطلعى، هر يكى را بر وفق مصلحت خشنود كنى و روزى برسانى.[1]

اسلام مَثَل درخت است

رسول صلى الله عليه و آله گفت : مَثَل اسلام چون درخت است رُسته، ايمان به خداى اصل آن درخت است، و نماز پنج بُنه آن درخت است، و روزه ماه رمضان پوست آن درخت است و حج و عمره بارِ آن درخت است، وضو و غسل جَنابت آبخور آن درخت است، و مَبَّرَت با مادر و پدر و صله رحم شاخه هاى آن درخت است و باز استادان از آنچه خداى به حرام كرده است برگ آن درخت است، و عمل صالح ميوه آن درخت است، و ذكر خداى تعالى بيخ آن درخت است. چنان كه درخت نيكو نبود الا به برگ سبز، همچونين اسلام نيكو نبود و صالح، الا به اجتناب از محارم و به اعمال صالحه.[2]

[1]همان، ج ۲، ص ۲۷۳.

[2]همان، ج ۳، ص ۱۶۵.