خرد كرده ايم و بر خرمن نهاده، اگر امسال باد بسيار باشد ما غلّه ها پاك كنيم و ما را خيرى تمام باشد.
از آن جا بيامد، به درى ديگر آمد، گفت : شما چه مردمانى؟ گفتند : ما خداوندان رَزان و درختستانيم، و درختان ما ميوه بسيار دارد، اگر امسال باد نبود يا كم بود كه آن ميوه ما نيفشاند و تباه نكند، ما غنى شويم.
موسى عليه السلام از آن جا برگشت متعجب، گفت : بار خدايا، يكى باران خواهد و يكى آفتاب مى خواهد، و يكى باد مى خواهد و يكى هواى ساكن، و حاجات و مرادات ايشان مختلف است، و بر احوال ايشان تو مطلعى، هر يكى را بر وفق مصلحت خشنود كنى و روزى برسانى.[1]
اسلام مَثَل درخت است
رسول صلى الله عليه و آله گفت : مَثَل اسلام چون درخت است رُسته، ايمان به خداى اصل آن درخت است، و نماز پنج بُنه آن درخت است، و روزه ماه رمضان پوست آن درخت است و حج و عمره بارِ آن درخت است، وضو و غسل جَنابت آبخور آن درخت است، و مَبَّرَت با مادر و پدر و صله رحم شاخه هاى آن درخت است و باز استادان از آنچه خداى به حرام كرده است برگ آن درخت است، و عمل صالح ميوه آن درخت است، و ذكر خداى تعالى بيخ آن درخت است. چنان كه درخت نيكو نبود الا به برگ سبز، همچونين اسلام نيكو نبود و صالح، الا به اجتناب از محارم و به اعمال صالحه.[2]
[1]همان، ج ۲، ص ۲۷۳.
[2]همان، ج ۳، ص ۱۶۵.
امانت جالب رزق است
و گفته اند : اَكْمَلُ الدّيانَةِ تَرْكُ الخِيانَةِ واَعظَمُ الاِفلاسِ خِيانَةُ النّاسِ و اين در معنى آن است كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : الاَمانَةُ تَجُرُّ الرِزْقَ وَالخِيانَةُ تَجُرُّ الفَقْرَ؛ گفت : امانت روزى آرد، و خيانت درويشى آرد.[1]
امانت و راستى گرى
ابو امامه روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : هركس را كه ايمن دارند بر امانتى و او تواند كه در آن امانت خيانت كند و نكند، خداى تعالى در بهشت چندانى حورالعين دهد او را كه خواهد.
ابو سعيد خُدرى روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : بازرگان راستى گر امين فردا قيامت با پيغامبران و صديقان و شهيدان باشد. و در خبر هست : لا ايمانَ لِمَن لا اَمانَةَ لهُ ؛ ايمان نباشد آن كه را امانت نباشد. و رسول صلى الله عليه و آله گفت : اول چيزى كه از دين خودت مفقود بكنى امانت باشد، و آخر چيزى كه از دين خود مفقود بكنى نماز باشد.[2]
امانت و صداقت
زيد بن خالد روايت كرد كه : مردى از جمله اصحاب رسول فرمان يافت روز خيبر، بيامدند و گفتند : يا رسول اللّه ، بر اين نماز كن. گفت : من نماز نمى كنم بر او، شما نماز كنيد. گفتند : يا رسول اللّه ، چه كرده است؟ گفت : خيانت كرده است، متاع او بجستند، مُهْركى بود در ميان متاع او از آنِ اهل خيبر كه دو درم نه ارزيد.
[1]همان، ج ۴، ص ۳۹۶.
[2]همان، ج ۴، ص ۳۹۴.
ابو هريره روايت كند كه : چون به غزات خيبر رفتيم، و خيبر گشاده شد، و غنيمت خيبر پيش آوردند، در او زرى و سيمى نبود جز جامه و متاع. رسول صلى الله عليه و آلهقسمت كرد. چون به وادى القُرى آمديم، رسول صلى الله عليه و آله را غلامى سياه به هديه آوردند، نام او مُدعِم، او ايستاده بود و بار از چهار پاى رسول باز مى گرفت، ناگاه تيرى آمد بر او، و برجا بيوفتاد و بمرد. صحابه گفتند : هنيئا لَهُ الجَنَّةٌ. رسول صلى الله عليه و آلهگفت : نه به آن خداى كه مرا به حق به خلقان فرستاد كه به خلاف اين است، آن گليم كه در پشت دارد از غنيمت برگرفت پيش از قسمت. فرداى قيامت آن گليمى از آتش شود در تن او. صحابه چون اين بشنيدند برفتند، هر يكى محقّرى از شِراكى و دوالى مى آوردند و مى گفتند : اى رسول اللّه ، زنهار نبايد كه اين فردا آتش گردد و در ما پيچد.[1]
امت محمد صلى الله عليه و آله
اَنَس روايت كند كه اُسقُف ترسايان پيش رسول آمد و گفت : يا رسول اللّه ، مرا در دل افتاده است كه ايمان آرم. گفت : سبب چيست؟ گفت : در خواب ديدم كه قيامت خاسته بودى و خلقان در صعيد سياست بداشته اند، و امتان را بر خداى عرضه مى كردند. جماعتى در آمدند اَغَرّ مَحَجَّل روى و دست و پاى سپيد، بر صراط بگذشتند كَالبَرِق الخاطِف، و ديگران مى فتادند و مى خاستند، من گفتم : اين امت كيستند؟ همانا انبياءاند يا اوصيا يا فرشتگان، گفتند : نه، اينان امت محمداند. غُرّا مُحَجِّل، از آثار طهور ازين سبب مرا رغبت اسلام افتاد. رسول صلى الله عليه و آله اسلام عرضه كرد و ايمان آورد.
[1]همان، ج ۵، ص ۱۳۵.
رسول صلى الله عليه و آله گفت : بهشت بر پيغامبران حرام است تا من در او شوم، و بر اوصيا حرام است تا وصى من در شود. و بر امتان حرام است تا امتان من در او شوند.[1]
اميرالمؤمنين عليه السلام و خضر
راوى خبر گويد كه : اميرالمؤمنين عليه السلام و خضر به هم رسيدند، اميرالمؤمنين خضر را گفت : سخنى حكمت بگوى تا [از تو] ياد گيرم. خضر عليه السلام گفت : ما اَحْسَنَ عَطْفَ الاَغْنياءِ [عَلَى الفُقراءِ] رَغْبَةً فِى ثوابِ اللّه ِ؛ چه نيكوست شفقت توانگران بر درويشان رغبت ثواب خداى تعالى را.
اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : دانى كه از آن نكوتر چيست؟ گفت : بگو، فرمود : وَاَحْسَنَ مِنْ ذلِكَ تِيهُ الفُقراءِ عَلَى الاغنياءِ ثِقَةً باللّه ِ؛ و نكوتر از آن تكبر درويشان [است ]بر توانگران اعتمادِ بر خداى ـ عزّ وجلّ ـ . خضر گفت : اين كلمه سزاوار آن است كه به قلم زرين بنويسند.[2]
اندرز رسول اللّه صلى الله عليه و آله
ابو هريره روايت كند كه : رسول صلى الله عليه و آله با ابوبكر در مجلسى حاضر بود، مردى از جمله حاضران در پوستين ابوبكر افتاد، و رسول صلى الله عليه و آله مى خنديد و تبسم مى كرد. چون ابوبكر به جواب درآمد و بعضى سخن هاى او را جواب كرد، رسول صلى الله عليه و آلهخشم گرفت و برخاست و برفت. ابوبكر برخاست و از قفاى رسول صلى الله عليه و آله برفت و گفت : اى رسول اللّه ، اين مرد مرا دشنام مى داد، تو تبسم مى كردى. چون من به جواب بعضى سخن هاى او مشغول شدم، خشم گرفتى و برخاستى و جا رها كردى؟
[1]همان، ج ۵، ص ۱۳.
[2]همان، ج ۴، ص ۵۳.
گفت : بلى، آن گه كه او تو را دشنام مى داد و تو خاموش بودى فرشته اى ايستاده بود كه جواب مى داد براى تو، مرا از آن تبسم مى بود. چون تو به جواب درآمدى، فرشته برفت و شيطان درآمد، و من جايى كه شيطان حاضر باشد ننشينم آن جا. سه كلمه از من بشنو يا ابابكر، بنده نباشد كه مظلمتى فرو برد و عفو بكند از آن الا و خداى تعالى نصر او عزيز گرداند، و هيچ بنده نباشد كه در سؤال بر خود بگشايد براى كثرت مال الا خداى تعالى او را درويشى بيفزايد [و هيچ بنده اى نباشد كه او دَرِ عطايى و صلتى بگشايد و الا خداى تعالى او را مال بيفزايد].[1]
اى پادشاه مغرور!
بهلول مجنون مِن عُقَلاء المَجانين بود، در عرفات هودج هارون الرشيد ديد كه مى آوردند و مردم را مى زدند و مى راندند. بر بالاى رفت و آواز داد و گفت : اى پادشاه مغرور، بشنو اين حديث. هارون سر از هودج بيرون كرد و بهلول را بديد، گفت : بيار تا چه دارى. گفت : حَدَّثنى فُلانٌ عَنْ فُلانٍ عَنْ ابن مسعودٍ اَنَّهُ قال : رأيْتُ رسول اللّه صلى الله عليه و آلههاهُنا عَلى حِمارٍ وَلَمْ يَكُنْ ضَرْبٌ وَلا طَرْدٌ؛ گفت : رسول خداى را ديدم در اين جاى بر خرى نشسته [و] ضربى و طردى نبود [كس را] نمى زدند و نمى راندند، او را پيش خواند و گفت : يا بُهلُول! عِظْنى؛ مرا پند ده. گفت : اِنَّ الّذى فِى يَدِكَ كَان فِى يَدِ غَيْرِكَ ثُمَّ انْتَقَلَ اِلَيْكمَ وَعَنْ قَريبٍ يَنْتَقِلْ [عَنْكَ] اِلى غَيْرَكَ؛ گفت : اين مُلك كه [تو ]مى بينى كه در دست تو است در دست ديگرى بود، از او به تو انتقال كرد، و عن قريب از تو به ديگرى انتقال كند.[2]
[1]همان، ج ۵، ص ۷۱.
[2]همان، ج ۴، ص ۳۵۶.
ايثار
و در حكايت آمد عَن حُذَيْفة العَدَوى كه او گفت : روز يرموك برخاستم و پاره اى آب برگرفتم تا طلب پسر عمى كنم كه با اين جماعت در بيابان بود. گفتم : اگر به او رسم و او را رمقى بُوَد اين شربت آب بدو دهم. به او برسيدم او رمق داشت. خواستم تا آب بدو دهم ناله اى برآمد از پس پشت من. پسر عمّم اشارت كرد به او، برفتم هشام بن العاص را ديدم، برفتم تا آب به او دهم ناله ديگر برآمد. او اشارت كرد كه آب بدو ده. چون به نزديك او رسيدم جان بداده بود [تا به نزديك هشام آمدم او نيز جان بداده بود. ]با نزديك پسر عمّ آمدم، جان بداده بود. گفتم : سبحان اللّه ! ايثار اين باشد.[1]
بايد از سهل جانبان حاجت طلب كرد
ابو سعيد خُدرى روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : حاجت نزديك سهل جانبان امت من طلب مى كنى كه من رحمت خود در دل هاى ايشان نهاده ام و از سخت دلان طلب مكنى كه من سَخَط خود در دل ايشان نهاده ام. ابو ادريس خولانى روايت كرد از ابو الدّرداء كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : اِنَّ اللّه َ رفيقٌ يُحِبُّ الرِّفقَ في الامور كُلِّها وَيُحِبُّ كُلَّ قَلْبٍ خاشِع حَزينٍ رَحيم يُعَلَّمُ النّاسَ الخَيْرِ وَيدْعوا اِلى طاعَةِ اللّه ِ وَيُبْغَضُ كُلِّ قَلْبٍ قاسٍ لاهٍ يَنامُ اللَّيْلَ كُلُّهُ فلا يَذْكُرُ اللّه َ وَلا يَدْرى يَرّدُّ عَلَيهِ رُوحهُ اَمْ لا؛ گفت : خداى تعالى رحيم است، مدارا دوست دارد در همه كارها، و دوست دارد هر دلى خاشع نرم، اندوهناك با رحمت را كه مردمان را خير آموزد و خلق را به طاعت خداى خواند و دشمن دارد و هر دلى سخت به بازى مشغول، همه شب بخسبد ذكر خداى نكند، نداند كه روح با او دهند يا نه؟[2]
[1]همان، ج ۱۹، ص ۱۲۵.
[2]همان، ج ۱۶، ص ۳۱۶.
برترين جهاد
ابو اُمامه روايت كند كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : اَفْضَلُ الجَهادِ كَلِمةُ حَقٍّ عِنْدَ اِمامٍ جائرٍ؛ گفت : فاضل تر جهادى كلمتى حق بود نزديك اميرى ظالم.[1]
برخى از گمان ها گناه است
عبدالرحمن عَوفْ گفت : شبى با عمر به عسس به در سرايى رسيديم، از آن جا روشنايى مى آمد. گوش باز كرديم آواز مردى مى آمد و آواز زنى، غنايى مى گفت به آواز نرمى، ما در بزديم، در بگشادند. رفتيم مردى را ديديم قدحى در دست با زنى نشسته. عمر مرد را بشناخت. او را گفت : يا فلان، تو به اين جايى؟ مرد گفت : و تو به اين جايى؟ عمر گفت : اين زن تو را كه باشد؟ گفت : او حلال من است. گفت در آن قدح چيست؟ گفت : آب است... مرد گفت : يا اميرالمؤمنين، دانى كه ارتكاب نهى خداى كردى : قال اللّه تعالى : وَلا تَجَسَّسُوا و تو تجسس كردى، توبه كن و به سلامت بازگرد.[2]
بهترين مردم
راوى خبر گويد كه : يكى رسول را سؤال كرد و گفت : يا رسول اللّه ! اَىُّ النّاسِ خَيْرٌ؟ قال : مَنْ طالَ عُمُرُهُ وحَسُنَ عَمَلُهُ ؛ از مردمان كه بهتر است اى رسول اللّه ؟ گفت : آن كه عمرش دراز بود و عملش نكو بود. گفت : از مردمان كه بدتر است؟ گفت : آن كه عمرش دراز بود و عملش بد بود. رسول صلى الله عليه و آله گفت : السَّعادةُ كُلُّ السَّعادةِ طُول
[1]همان، ج ۳، ص ۱۵۸.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۳۴.
العُمْرِ في طاعَةِ اللّه ِ؛ نيك بختى و همه نيك بختى درازى عمر باشد در طاعت خداى و آن كه عمل او برعكس اين بود، حال او برخلاف اين بود، چنان كه شاعر گويد :
۰ چه خير است در دير ماندن كسى راكه چندان ماند زيادت كند [شرّ][1]۰
به سخن نگر به گوينده منگر
... از اين جا گفت اميرالمؤمنين عليه السلام : اُنْظُر اِلى مَا قالَ وَلا تَنْظُر اِلى مَنْ قالَ؛ به آن نگر كه مى گويد، به آن منگر كه مى گويد، يعنى به سخن نگر به گوينده منگر، كه گوينده از سخن قيمت گيرد و سخن از گوينده قيمت نگيرد.[2]
به نزديك دوست
در خبر است كه يك روز موسى عليه السلام به مناجات مى رفت به خرابه اى بگذشت از آن جا ناله اى مى آمد. در آن جا رفت مردى را ديد برهنه بر سر خاك خفته خشتى زير سرگرفته بر او عورت پوشى بود. مى ناليد و در آن ناله چيزى مى گفت. موسى به نزديك او شد مى گفت : الهى! تَرى غُربتى و وَحْدَتى و تَعْرِفُ فقرى و فاقتى. موسى برفت و مناجات بكرد و بگفت و بشنيد چون خواست تا برگردد، خداى تعالى گفت : يا موسى، پيغام آن درويش بنگزاردى، گفت : بار خدايا، تو عالم ترى حكايت وحدت و وحشت مى كرد و شكايت فقر و فقه مى گفت. گفت : برو او را از من سلام كن و بگو خدايت سلام مى كند و مى گويد : تو تنها نيستى كه من انيس تويم و تو غريب نئى كه من جليس تويم و تو درويش نئى كه من وكيل تويم. موسى بيامد و بر بالين آن درويش نشست و آن پيغام بگزارد. درويش گفت : يا
[1]همان، ج ۵، ص ۷۷.
[2]همان، ج ۴، ص ۴۷۸.