بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 154

العُمْرِ في طاعَةِ اللّه ِ؛ نيك بختى و همه نيك بختى درازى عمر باشد در طاعت خداى و آن كه عمل او برعكس اين بود، حال او برخلاف اين بود، چنان كه شاعر گويد :
۰ چه خير است در دير ماندن كسى راكه چندان ماند زيادت كند [شرّ][1]۰

به سخن نگر به گوينده منگر

... از اين جا گفت اميرالمؤمنين عليه السلام : اُنْظُر اِلى مَا قالَ وَلا تَنْظُر اِلى مَنْ قالَ؛ به آن نگر كه مى گويد، به آن منگر كه مى گويد، يعنى به سخن نگر به گوينده منگر، كه گوينده از سخن قيمت گيرد و سخن از گوينده قيمت نگيرد.[2]

به نزديك دوست

در خبر است كه يك روز موسى عليه السلام به مناجات مى رفت به خرابه اى بگذشت از آن جا ناله اى مى آمد. در آن جا رفت مردى را ديد برهنه بر سر خاك خفته خشتى زير سرگرفته بر او عورت پوشى بود. مى ناليد و در آن ناله چيزى مى گفت. موسى به نزديك او شد مى گفت : الهى! تَرى غُربتى و وَحْدَتى و تَعْرِفُ فقرى و فاقتى. موسى برفت و مناجات بكرد و بگفت و بشنيد چون خواست تا برگردد، خداى تعالى گفت : يا موسى، پيغام آن درويش بنگزاردى، گفت : بار خدايا، تو عالم ترى حكايت وحدت و وحشت مى كرد و شكايت فقر و فقه مى گفت. گفت : برو او را از من سلام كن و بگو خدايت سلام مى كند و مى گويد : تو تنها نيستى كه من انيس تويم و تو غريب نئى كه من جليس تويم و تو درويش نئى كه من وكيل تويم. موسى بيامد و بر بالين آن درويش نشست و آن پيغام بگزارد. درويش گفت : يا

[1]همان، ج ۵، ص ۷۷.

[2]همان، ج ۴، ص ۴۷۸.


صفحه 155

كليم اللّه ، مر اين مايه است كه خداى تعالى حديث من بشنود و آن را جواب دهد. آن گه نعره اى بزد و جان بداد. موسى عليه السلام با ميان بنى اسرائيل آمد و ايشان را خبر داد، بشتافتند. موسى عليه السلام با اشراف بنى اسرائيل بيامد به دفن او مشغول شوند. چون در آمد آن خرقه عورت پوش ديد و آن خشت و درويش را نديد. گفت : بار خدايا، اين درويش كجا رفت، زمينش فرو برد يا گرگش بخورد؟ جبرئيل عليه السلام آمد و گفت : خداى تعالى مى گويد : اين چه گمان هاست كه به دوستان ما مى برى، اين درويشى بود كه شيطانش در دنيا طلب كرد و نيافت و منكر و نكيرش در گور طلب كردند و نيافتند و رضوانش در بهشت طلب كردند و نيافتند و مالكش در دوزخ طلب كرد و نيافت. گفت : بار خدايا، پس كجاست؟ گفت : دوست كجا باشد مگر به نزديك دوست: في مَقْعَدِ صِدقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ.
گفت: يا على، تو ندانى كه هر كه ما را دوست دارد و دعوى دوستى ما كند با ما باشد، در درجه ما باشد: صِدقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ... .[1]

به نسب و بسيارى مال... فخر نكنيد

مُقاتل گفت : چون رسول صلى الله عليه و آله مكه بگشاد، بِلال را فرمود تا بر بام كعبه رفت و بانگ نماز كرد. عتّاب بن اُسَيْد گفت : الحمدللّه كه پدرم نمانده است تا اين نديدى، و حارثِ بن هشام [گفت] : محمد جز اين كلاغ سياه را نيافت تا مؤذّن خود كردى! سُهَيل بن عمرو گفت : اگر خداى چيزى خواهد بگرداند، ابو سُفيان بن حرب گفت : من چيزى نمى يارم گفت، كه هرچه ما گوييم، خداى آسمانْ محمد را خبر دهد. خداى تعالى جبرئيل فرستاد و رسول را از همه خبر داد. رسول صلى الله عليه و آله همه را

[1]همان، ج ۱۸، ص ۹۸.


صفحه 156

بخواند و خبر داد، هر يكى را از آنچه گفته بودند. خداى تعالى [اين] آيت فرستاد و ايشان را زجر كرد از آن كه به نسب فخر كنند و به بسيارى مال درويشان را حقير دارند.[1]

پاداش روزه با خداست

... روزه را جزا تخصيص كرد، گفتند : براى آن كه هيچ طاعت نيست و الا ريا را ممكن بود كه در آن مجال بود جز روزه را، پس از اين وجه را گفت : چون كارى است كه خاصّ مراست، كس مقدار جزايش نداند، مگر من.
آن گه حق تعالى از آن جا كه كرم اوست گفت : من دو رنج بر تو ننهم، هم رنج سفر، هم رنج روزه، اگر مسافرى روزه بگشاى، و اگر بيمارى روزه بگشاى.[2]

پاداش صبر

روز اُحُد زنى مى آمد سه كشته بر شترى بسته به پيغامبر ـ عليه الصّلوة والسلام ـ بگذشت. رسول صلى الله عليه و آله گفت : اينان كه اند از تو؟ گفت : برادرم و پسرم و شوهرم، اى رسول، اگر صبر كنم مرا چه باشد؟ گفت : اگر صبر كنى بهشت تو را باشد، گفت : يعنى پس از اين باك ندارم.[3]

پنهان كارى در علم

و عبداللّه مسعود روايت كند از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : مَنْ كَتَمَ عِلْما عنْ اَهْلِهِ اُلْجِمَ يَوْم

[1]همان، ج ۱۸، ص ۴۰.

[2]همان، ج ۳، ص ۱۰.

[3]همان، ج ۲، ص ۲۴۵.


صفحه 157

القِيامَةِ بِلِجامٍ مِنْ نارٍ؛ هر كه او علمى پنهان كند از اهلش روز قيامت لگامى از آتش بر سر او كنند.[1]

پندهاى مرغكان

كلبى گفت از رواتى ديگر از كعب الاحبار، كه او گفت : يكى روز مرغكى آن را «وَرَشان» گويند به نزديك سليمان آوازى كرد، او گفت : دانى تا چه مى گويد؟ گفتند : نه، گفت مى گويد :
لِدُوُا لِلْمِوْتِ وَابنُوا لِلْخَرابِ بزايى براى مرگ و بنا كنى براى ويرانى. و روزى فاخته اى به نزديك او آوازى كرد، گفت : دانى تا چه مى گويد : مى گويد : لَيْتَ الخَلْقَ لَمْ يُخْلَقُوا؛ كاشكى تا خلق را نيافريدندى.
و طاووسى آواز داد بر او و گفت : دانى تا چه مى گويد : گفتند : نه، گفت : مى گويد : كَما تَدينُ تُدانُ؛ چنان كه كنى تو را جزا كنند.
هُدهُدى به نزديك او آوازى كرد، گفت : دانى تا چه مى گويد؟ مى گويد : مَنْ لا يَرْحَمْ لا يُرْحَمْ؛ هركه او را رحمت نكند بر او رحمت نكنند.
روزى صُرَدى به نزديك او بانگى كرد، گفت : دانى تا چه مى گويد؟ گفتند : نه. گفت : مى گويد : اِسْتَغْفِروُا اللّه َ يا مُذْنِبُونَ؛ از خداى آمرزش خواهيد اى گناهكاران، براى آن رسول صلى الله عليه و آله نهى كرد از كشتن او.
طوطى اى به نزديك او آوازى داد، گفت : دانى تا چه مى گويد؟ مى گويد : كُلُّ حَىٍّ مَيِّتٌ وَكُلُّ جَديدٍ بالٍ؛ هر زنده بميرد و هر نوى كهن شود.
پرستكى آوازى داد، گفت : دانى تا چه مى گويد؟ گفتند : نه، گفت : مى گويد : قَدَّموا خَيْرا تَجِدِوهُ؛ خيرى تقديم كنى تا بيابى، براى اين رسول نهى كرد از كشتن او.

[1]همان، ج ۲، ص ۲۴۵.


صفحه 158

كبوترى آوازى داد، گفت : دانى تا چه مى گويد؟ گفتند : نه، گفت : مى گويد : سُبحانَ رَبّىَ الاَعلى مِل ءَ سَمائِهِ وَاَرْضِهِ؛ تسبيح مى كنم خداى را چندان كه آسمان و زمين به آن پُر شود.
قُمرى آواز داد، گفت : مى گويد : سُبْحانَ رَبّى الأعلى.
گفت : كلاغ لعنت مى كند بر باج ستان.
گفت و زغن مى گويد : كُلُّ شى ءٍ هالِكٌ اِلاّ اللّه ُ؛ همه چيزها هلاك شود الا خداى.
و گفت : سپهرو مى گويد : مَنْ سَكَتَ سَلِمَ؛ هركه خاموش بود سلامت ياود.
و بَبْغا مى گويد : وَيْلٌ لِمَنَ الدُّنيا هَمُّهُ؛ واى بر آن كه دنيا همت او باشد.
گفت : بَزَغ در بانگ مى گويد : سُبْحانَ المَذْكُور بِكُلِّ مَكانٍ؛ پاك است آن خداى كه او مذكور است به هر جاى. و چَرْغ مى گويد : سُبحانَ رَبّىَ القُدُّوسِ؛ باز مى گويد : سُبْحانَ رَبّى.
مَكحول گفت : دُرّاجى به نزديك سليمان آوازى كرد، او گفت : دانى تا چه مى گويد؟ گفتند : نه، گفت : مى گويد : الرّحمنُ عَلَى العرشِ اسْتَوى.
حسن بصرى گفت : رسول صلى الله عليه و آله گفت : خروه در بانگ مى گويد : اُذكُروا اللّه َ يا غافِلونِ؛ ذكر خداى كنى اى غافلان.[1]

پايه اوليا

در حكايات الصّالحين هست كه : فتح موصلى شبى در خانه آمد، در خانه او نه نان بود نه آب بود نه چراغ بود. نماز بكرد و سر بر زمين نهاد در سجده شكر گريستن گرفت و مى گفت : بار خدايا، مرا بى طعامى ابتلا كردى، و در تاريكى بى چراغ بنشاندى.

[1]همان، ج ۱۵، ص ۱۹.


صفحه 159

بار خدايا، من اين درجه به كدام عمل يافتم؟ و من خويشتن را اين پايه نمى دانم، كه شايد كه تو با من اين كنى كه اين پايه اولياست، و من اين پايه ندارم.[1]

تحقير كردن مؤمن به جهت فقرش و بهتان نمودن بر مؤمن

... روايت شده است از حضرت رضا عليه السلام از پدرش، از پدرانش، از اميرالمؤمنين عليهم السلام از رسول صلى الله عليه و آله كه او گفت : مَن اسْتَذَلَّ مؤمنا اَوْ مؤمِنَةً اَوْ حَقَّرَهُ لِفَقْرِهِ وَقِلَّةِ ذاتِ يَدِهِ شَهَّرَةُ اللّه ُ يَوْمَ القيامة وَفَضَّحَهُ؛ هركه مؤمنى يا مؤمنه اى را خوار دارد و حقير دارد براى درويشى و اندك مالى، خداى تعالى فردا قيامت او را مشهّر و رسوا بكند، و هركه او مؤمنى را يا مؤمنه اى را بهتانى ندهد، يا در او چيزى گويد كه در او نبود، خداى تعالى او را فردا قيامت، بر تلّى از آتش بدارد تا از عهده آنچه گفته باشد، بيرون آيد.[2]

تقوى چه باشد؟

يكى را از بزرگان پرسيدند كه : تقوى چه باشد؟ گفت : هَلْ سَلَكْتَ طَريقا ذاشَوْكٍ؟ فَقال : نَعَم؛ گفت : هرگز در هيچ راه خارستان رفته اى؟ گفت : بلى. و گفت : چگونه كردى؟ گفت : حَذِرْتُ وَتَشَمَّرْتُ. گفت : برحذر و هشيار و دامان چاك زده. گفت : تقوى آن است كه در راه دين هم چنان روى.[3]

[1]همان، ج ۲، ص ۳۲۲.

[2]همان، ج ۳، ص ۱۷۳.

[3]همان، ج ۳، ص ۱۱۶.


صفحه 160

تنگدستى و سرّ پوشى

در حكايات الصّالحين هست كه مردى بود درويش و متحمل، نام و ننگ با كس نگفتى و پرده حال خود فرو گذاشته داشتى و او را همسايه اى بود توانگر، فرزندكى داشت كه بس دوستى داشتنى آن فرزند را همسايه اى و خود را و قوم را تابع هوا و رضاى او [داشتى، روزى اين كودك در خانه همسايه درويش شد و ايشان را ديگى بر سر آتش بود، كودك آن جا توقف كرد تا آن ديگ از آتش] فرو گرفتند و آن مرد از اهل خانه و كودكان او از آن بخوردند و آن كودك همسايه را چيزى ندادند. آن كودك از آن جا برگشت دلتنگ و با خانه بَرِ پدر رفت و در خانه چند گونه طبخ ساخته بودند و انواع طعام بود ايشان را، كودك گفت : مرا از اين كه شما را هست هيچ نمى بايد. مرا آن مى بايد كه فلان همسايه مى پخت و پيش من بخوردند و مرا ندادند. بسيار انواع طبيخ بر او عرضه كردند، هيچ نخواست از آن. رنجور شد و كس فرستاد و آن صالح مرد را بخواند و گفت : اى شيخ، تو همسايه من باشى، شايد كه مرا از تو رنج باشد؟ گفت : حاشا، چرا و از كجا افتاد اين شكايت؟ قصه با او بگفت. مرد فرو ماند ساعتى و گفت : اين سرّى است كه تو مى فرمايى آشكارا كردن و الا من هرگز اين سرّ آشكارا نكردمى. من نه براى بخيلى نواله به كودك تو نداده ام ولكن براى آن كه خداى داند كه آن طعامى بود كه خداى تعالى ما را مباح بكرده است و شما را مباح نيست. مرد گفت : يا سبحانَ اللّه ِ، و طعامى باشد كه در شرع تو را حلال باشد و ما را حلال نباشد؟ گفت : بلى. گفت : و آن كدام است. او برخواند : فَمَنِ اضْطُرَّ فِى مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لاِّءِثْمٍ فَإِنَّ اللّه َ غَفُورٌ رَّحِيمٌ. گفت او را كه : آنچه من مى خوردم مردارى بود و مرا مباح بود [و شما را مباح نبود] مرد توانگر رنجور دل شد و گفت : تو در همسايگى من و احوال تو اين جا رسيده و من بى خبر و تو هرگز نگفتى. آن گه مرد را سوگند داد كه از سراى


صفحه 161

بيرون نشود و تا آنچه داشت از مال و ملك با او مقاسمت كرد و ببخشيد. چون فرمان يافت او را در خواب ديدند. گفت : ما فَعَلَ اللّه ُ بِكَ؛ خداى با تو چه كرد؟ گفت : رَحِمَنى بمُواساةِ الجارِ؛ بر من رحمت كرد به آن مواسات كه با همسايه كردم. و اين حكايتى اگرچه لايق نيست، براى آن آوردم تا بدانى كه آيتى عظيم است.[1]

توان گرى دل

توان گرى و درويشى در اندكى و بسيارى مال بسته نيست. توان گرى، توان گرى دل است. رسول صلى الله عليه و آله گويد : لَيْسَ الغِنى مِنْ كَثْرَةِ العَرَضِ اِنَّما الغِنى غِنَى النَّفْسِ ؛ مرد به قناعت توان گر باشد، و به عزت نفس و علو همت شريف باشد.[2]

توبه

فضل بن موسى الشّيبانى گفت : سبب توبه فضل بن عياض آن بود كه او كنيزكى را دوست داشتى، شبى وعده داد كه او بَرِ او شود، او به ديوارى بر رفت و به بام خاست تا بر او شود، از سراى او آوازى برآمد كه كسى مى خواند : أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُم لِذِكْرِ اللّه َ. اين آيت بر دل او آمد، ساعتى بگريست، گفت : بَلى، وَاللّه ِ قَدْ اَنى؛ آرى واللّه كه وقت آمد كه دل من نرم شود براى ذكر خداى. آن گه باز پس آمد و در ويرانه شد تا آن جا بخسپد. جماعتى آن جا فرود آمده بودند، با يكديگر مى گفتند : اى قَوم، بيدار باشيد كه امشب فضيل بر راه است، نبايد تا راه ما بزند و فضيل راهزن بود، با خويشتن گفت : نبينى كه بندگان خداى از من چگونه مى ترسند؟ بار خدايا، توبه كردم، و علامت توبه ام آن است كه در خانه تو

[1]همان، ج ۶، ص ۲۴۹.

[2]همان، ج ۲، ص ۳۲۵.