اژدها پيكر، چوب ها مجوّف كرده و زيبق در ميان آن كرده و رسن ها به زيبق اندوده، و آن گه زيرزمين مجوّف كرده بودند و در زير آتش بركرده، و چنان ساختند كه وقت چاشتگاه بود... تا آفتاب از بالا تابش و آتش از زير قوت كرد، آن گه موسى را گفتند :«إِمَّآ أَن تُلْقِىَ وَإِمَّآ أَن نَّكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ». گفت : اَلْقوا شما بيفگنى آنچه خواهى فكند.
ايشان آن چهل خروار چوب و رسن كه داشتند بيفگندند بر اين شكل كه گفتيم. زيبق را از آن جا كه عادت است بر گرماى آفتاب و حرارت آتش ساكن بنماند متحرك شود، چنان [نمود كه مى بخواهد رفتن]، به جنبش درآمدند، چنان كه بعضى بر بعضى مى افتادند. موسى عليه السلام بترسيد، نه از آن ترسيد كه گمان برد كه اين از جنس آن است، ايشان را شبهت حاصل شود. حق تعالى وحى كرد بدو گفت : مترس كه آنچه ايشان نمودند شبهت است و آنچه با تو است حجت است و حجت غالب باشد شبهت را به هرحال.
و وحى كرد به موسى كه : يا موسى عصا بينداز. موسى عليه السلام عصا بينداخت.
... حالى اژدهايى گشت كه هرچه ايشان به يك سال ساخته بودند به يك ساعت فرو برد.
... و فرعون به هزيمت برفت عقل و هوش رميده و آن روز چهارصد نوبت اطلاق افتاد او را پس از آن كه به چهل روز يك بار عادت داشت كه به حاجت بنشستى و چنان شد [كه] در شبانه روزى [تا] به مردان چهل [بار] اطلاق مى بود او را.
... ساحران چون چنان ديدند، به ادنى مايه نظر كه كردند، ايشان را علم حاصل شد كه : آن نه از جنس سحر است، و مانند اين در مقدور بشر نباشد، چه ايشان سال هاى بسيار تعاطى سحر كرده بودند و كيفيت شناخته، ايشان را علم حاصل شد به آن كه معجزى است خارق عادت و او پيغامبر است و آنچه مى گويد راست
مى گويد. به روى درآمدند و سجده كردند و گفتند : ما ايمان آورديم به خداى جهانيان كه خداى موسى و هارون است... فرعون چون آن بديد بر سبيل تجلد و جبارت گفت :«ءَامَنتُم بِهِى قَبْلَ أَنْ ءَاذَنَ لَكُمْ»؛ ايمان آوردى به موسى پيش از آن كه من دستورى داده ام شما را.
اين مكرى است كه شما به يك جاى ساخته [ايد] در شهر تا اهل اين شهر را براندازى، ندانى كه با شما خواهد رفت! آن گه گفت : بفرمايم تا شما را دست و پاى ببرند از خلاف، يعنى دست راست و پاى چپ. و بفرمايم تا شما را بر دارها كنند از درختان خرما...
ايشان گفتند : هيچ باك نيست، هرچه خواهى مى كن كه ما را حق روشن شد. چون بديد كه اصرار كردند و برنمى گردند، بفرمود تا همه را دست هاى راست و پاهاى چپ ببريدند. و گفتند كه : او كسى كه اين عقوبت فرمود فرعون بود، اين قول عبداللّه عباس است.[1]
حق همسايه
و ابوهريره روايت كرد از رسول عليه السلام كه گفت : مؤمن نباشد آن كه همسايه از شرّ او ايمن نبود، و هر آن كس كه او را درِ سراى بسته [بايد] داشتن كه ايمن نباشد از همسايه بر اهل و مالش، همسايه او مؤمن نباشد. گفتند : يا رسول اللّه ! حق همسايه بر همسايه چيست؟ گفت : آن كه اگرت بخواند اجابت كنى، و اگر درويش باشد دستگيرى كنى، و اگر قرض خواهد بدهى، و اگر خيرى رسد او را تهنيت كنى، و اگرش مصيبتى رسد تعزيتش دهى، و اگر بميرد، به جنازه يش حاضر آيى، و ديوار از بالاى سر او برنيارى تا باد از او منع كند، و او را نرنجانى به بوى مطبوخات كه
[1]همان، ج ۲۸، ص ۳۳۴.
تو را بود الا كه او را نصيب كنى، و اگر بيمار شود به عيادت او شويد، و اگر ميوه خرى او را از آن نصيب كنى، و اگر نكنى پنهان دارى از او، رها نكنى تا كودكان تو چيزى از آن به در برند و كودكان او بينند كه پس ايشان را آرزو آيد.
آن گه گفت : همسايگان سه اند، يكى سه حق دارد، و يكى دو حق، و يكى يك حق. اما آن كه سه حق دارد : همسايه باشد مسلمان خويشاوند، حق همسايگى دارد و حق اسلام و حق خويشى و آن كه دو حق دارد : همسايه مسلمان باشد، حق اسلام و جوار دارد. و آن كه يك حق دارد : همسايه مشرك كه حق همسايگى دارد بس.
و انس روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : مَنْ آذى جارَهُ فَقَد آذانى؛ هركه همسايه را بيازارد مرا آزرده باشد، و هركه مرا آزرد خداى آزرده باشد، و هركه با همسايه كارزار كند با من كارزار كرده باشد.
و رسول عليه السلام گفت : ما زالَ اَخى جَبْرَئيل يُوصِينى فِى حقِّ الجار حتّى ظَنَنْتُ اَنَّهُ يَرِثَنى؛ برادرم جبرئيل مرا چندان وصيت كرده در حق همسايه تا گمان بردم كه ميراث من به او رسد.[1]
خبر فاسق را باور مكنيد
در ذيل آيه :«يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِن جَآءَكُمْ فَاسِقُم بِنَبَإٍ»، [گويند] آيت در وليد بن عُقبة ابن [ابى] مُعَيط آمد كه رسول صلى الله عليه و آله او را به بنى المصطلق فرستاد بعد از وقعه كارزار تا از ايشان صدقه بستاند. و ميان ايشان در جاهليت عدواتى بود. چون قوم او را بديدند به استقبال او آمدند براى تعظيم فرمان رسول صلى الله عليه و آله او گمان برد كه ايشان او را بخواهند كشت، بترسيد از ايشان و با نزديك رسول اللّه آمد و گفت : يا رسول اللّه ، بنى المصطلق مرتد شدند و صدقه ندادند مرا بخواستند كشت.
[1]همان، ج ۵، ص ۳۵۷.
رسول صلى الله عليه و آله خشم آمد و عزم كرد كه به غزاى ايشان رود. ايشان بيامدند و گفتند : يا رسول اللّه ، رسول تو بيامد، ما به كرامت او را استقبال كرديم. چون ما را بديد برگرديد و باز پس آمد، ندانيم تا سبب چه بود؟ اكنون بيامديم، گفتيم : نبايد كه حال خلاف راستى انهاء كند كه از آن تو را تغيير و خشمى پديد آيد، و صدقات مُعَدّ است تا كسى آيد و بستاند.
رسول صلى الله عليه و آله باور نداشت ايشان را و تهمت بود او را در كار ايشان، خالد وليد را بخواند و او را در سرّ گرفت : برو بنگر اگر بر ايشان شعار اسلام بينى و آثار مسلمانى صدقه ايشان بستان و بازگرد، و اگر خلاف اين باشد با ايشان آن كن كه با كافران كنند. او بيامد، نماز ديگر آن جا رسيد، ايشان بر عادت بانگِ نماز [شام] و خفتن بكردند و نماز كردند تا او آن جا بود از ايشان الا خير نديد. صدقه بستد و باز آمد و رسول صلى الله عليه و آله را خبر داد. خداى تعالى در اين آيت مؤمنان را امر كرد، گفت : اى گرويدگان! اگر فاسقى خبرى به شما آرد فَتَبَيَّنُوا آهستگى [كنيد] و تعجيل [مكنيد ]از آن كه رنجى به قومى رسانى به نادانسته، پس پشيمان [شويد] بر آنچه كرده باشى.[1]
خداوند دل اندوهناك را دوست دارد
... از اين جا گفت : حق تعالى :«لاَ تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْفَرِحِينَ»، وقال النّبىُّ صلى الله عليه و آله : اِنَّ اللّه يُحِبُّ كُلِّ قَلْبٍ حَزين؛ خداى تعالى هر دلى اندوهگين را دوست دارد.
ابن عطا گفت : در اين آيت متابع نفس باشد و در مراتع هوا چرنده باشد از پى هوا رود و در چراگاه شهوت چرد و در هواى هوا پرواز كند از مَراد مُراد آغاز كند و همه روز با نفس خود اين راز كند و همه شب نفس او بر اين ناز كند. لاجرم فردا كه نامه عمل باز كند نامه سياه بيند و حالى تباه بيند و صحايفى پر گناه بيند. و از
[1]همان، ج ۱۸، ص ۱۷.
عمر گذشته در دست خود آه بيند، بر خويشتن نوحه كردن گيرد كه : در ثبور ماند و از حور و قصور دور ماند. اين كه را باشد و چرا باشد!
خوابى بر يقين بهتر است از عبادتى بر شك
در خبر است كه : اميرالمؤمنين عليه السلام شبى از شب ها در بعضى كوى هاى كوفه مى گذشت و قنبر با او بود گفت : از سرايى آواز مى آمد كه كسى مى خواند :«أَمَّنْ هُوَ قَـنِتٌ ءَانَآءَ الَّيْلِ سَاجِدًا وَ قَآلـءِمًا». قنبر گفت : اميرالمؤمنين عليه السلام بگذشت و من بايستادم ساعتى و گوش باز كردم، آواز داد و گفت : يا قنبر، چرا بازماندى آن جا؟ گفتم يا اميرالمؤمنين، صوتٌ حَزِينٌ في هَدْءٍ مِنَ اللّيلِ؛ آوازى است حزين در پاره اى از شب گذشته. گفت : بياى كه نَومٌ عَلى يقينٍ خَيرٌ مِنْ عِبادَةٍ عَلى شَكّ؛ بياى كه خوابى يقين بهتر باشد از عبادتى بر شك. قنبر گفت : من عجب داشتم. در سراى به نشان كردم و بَرَفتم. بر دگر روز باز آن جا رفتم و تفحّص كردم، سرايى از آنِ منافقى بود، گفتم : يا اميرالمؤمنين، چه دانستى كه آن او كيست؟ گفت : چه راعى باشد كه رعيّت خود را نشناسد![1]
دادخواهى درويشان در فرداى قيامت
اَنَس مالك روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : فرداى قيامت درويشان تظلم كنند از توانگران و گويند : بار خدايا حقّ ما بندادند از حقى كه تو نهادى ما را در مال ايشان؛ حق تعالى گويد : به عزت و جلال من كه شما را مقرب گردانم و ايشان را عذاب كنم. آن گه رسول صلى الله عليه و آله اين آيت برخواند :«وَ فِى أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّآلـءِلِ وَ الْمَحْرُومِ».[2]
[1]همان، ج ۱۶، ص ۳۰۶.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۹۸.
داستان اعرابى
اصمعى گفت : روزى از مسجد آدينه بصره مى آمدم در راه اعرابى جِلف جافى مرا پيش آمد، بر شترى نشسته، شمشيرى در بر افگنده [و كمانى به دست گرفته ]به نزديك من رسيد، سلام كرد و مرا گفت : مِمَّن الرَّجُلُ، از كدام قبيله اى؟ گفتم : مِنْ بَنى الاصْمع. مرا گفت : اصمعيى؟ گفتم : آرى. گفت : از كجا مى آيى؟ گفتم از جايى كه در او كلام خداى مى خواندند، گفت : خداى را كلامى است كه آدميان خوانند؟ گفتم : آرى، گفت : چيزى بخوان بر من از آن كلام. من برگرفتم سوره والذّاريات اِلى قولِهِ :«وَ فِى السَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ». مرا گفت : يا اصمعى به خداى بر تو كه اين كلام خداست؟ گفتم : آرى به آن خداى كه محمد را به خلق فرستاد كه اين كلام خداست كه بر محمد فرو فرستاد. مرا گفت : مرا بس. آن گه برخاست و شتر را بكشت و با پوست پاره پاره كرد و مرا گفت : يار من نباشد تا به درويشان دهيم. من با او باستادم و آن گوشت ها به درويشان داديم. آن گه تيغ بشكست و كمان در زير خاك كرد و روى در بيابان نهاد و مى گفت :«وَ فِى السَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ». من خود را ملامت كردم. گفتم اى نفس سال هاى بسيار است كه تو اين آيت مى دانى و مى خوانى و متّعظ نشدى، و اعرابى جلف به يك بار متعظّ شد. دگر بار نديدم آن اعرابى را تا آن سال كه با رشيد به حج بودم، طواف مى كردم از پس پشت آوازى برآمد كه كسى مرا بخواند به آوازى ضعيف. باز نگريدم اعرابى را ديدم با تنى ضعيف، پوست بر استخوان خشك شده و گونه روى زرد كرده، بر من سلام كرد و مرا از وراى مقام ابراهيم برد و بنشاند و گفت : هم از آن كلام خدا مرا بشنوان. من سوره والذّاريات برگرفتم. چون به اين آيت رسيدم :«وَ فِى السَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ». گفت :«وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّا». آن گه مرا گفت : دگر چيست؟ من برخواندم :«فَوَ رَبِّ السَّمَآءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُو لَحَقٌّ مِّثْلَ مَآ أَنَّكُمْ تَنطِقُونَ». نعره اى بزد، و
گفت : كه خداى را به خشم آورد تا او را سوگند بايست خورد؟ و برگشت آن كه او را باور نداشت تا سوگند خورد! يك دو بار اين باز گفت و جان بداد.[1]
داستان غلام سياه
يزيد بن سَمره گفت : رسول صلى الله عليه و آله در بازار مدينه مى گذشت، غلامى سياه را در بازار مى فروختند و او مى گفت : مرا شرطى است با آن كه مرا بخرد كه مرا به اوقات نماز باز ندارد كه پنج نماز به جماعت در پى رسول مى گزارم. مردى او را به اين شرط بخريد و او پنج نماز در قفاى رسول صلى الله عليه و آله مى كرد. رسول صلى الله عليه و آله هر وقت آن غلام را مى ديد. روزى چند برآمد كه او را نديد. خواجه غلام را گفت : غلام كجاست؟ گفت : يا رسول اللّه تب دارد. او را گفت : بيا تا برويم و او را بپرسيم. آن گه برفت و او را بپرسيد. و روزى [ى ]چند برآمد صاحب غلام را بپرسيد كه غلام چون است؟ گفت : يا رسول اللّه او در حالت خود است. رسول صلى الله عليه و آله برخاست و به بالين او رفت و او در نزغ بود. ساعتى بود. غلام جان بداد و با پيش خداى رفت. رسول صلى الله عليه و آلهتولاّى غسل و تكفين [و دفن] او كرد. مهاجر و انصار را از آن غمى عظيم حاصل شد، ما خان و ما [ن] خود را رها كرده ايم و در خدمت رسول بيامده، هيچ كس اين نديديم از او در زندگى و بيمار و مرگ كه اين غلام سياه ديد.[2]
داستان هايى از لقمان
و علما اتفاق كردند بر حكمتش، و كس نگفت پيغامبر بود الا عِكرِمه كه او گفت : پيغامبر بود.
عبداللّه عمر گفت : از رسول صلى الله عليه و آله شنيدم كه او گفت : حَقَّا اَقُولُ؛ حق است اين كه
[1]همان، ج ۱۸، ص ۱۰۲.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۴۱.
من مى گويم. لقمان پيغامبر نبود، ولكن بنده اى بود راضى و در كار به جد و اجتهاد، بسيار تفكر، نيكو يقين. اَحَبَّ اللّه [وَاَحَبَّهُ اللّه ُ]؛ خداى را دوست داشت، خداى او را دوست داشت، و خداى منت نهاد بر او به حكمت.
در نيمه روز خفته بود ندايى شنيد كه او را گفتند : يا لقمان! خواهى تا تو را خداى به خليفه كند در زمين تا ميان مردمان حكم كنى به حق؟ جواب داد و گفت : اگر خداى تعالى مرا مخيّر كند، من اختيار عافيت كنم نه اختيار بلا، و اگر مرا فرمايد و ايجاب كند به سمع و طاعت برابر كنم، چه مى دانم كه اگر با من اين بكند مرا معاونت كند و عصمت. او را ندا كردند به آوازى كه او شنيد و شخص را نديد : چرا، اى لقمان؟ گفت : براى آن كه حاكم را حوادث پيش آيد، و باشد كه در ظلمات شبهات افتد، اگر مدد توفيق و معونت او را دريابد نجات يابد از آن، و اگر خطا كند در آن، ره بهشت خطا كرده باشد، و من اين دوست تر دارم كه در دنيا ذليل باشم از آن كه شريف باشم. و دانسته ام كه : هركه دنيا بر آخرت اختيار كند، به دنيا نرسد و آخرت از او فايت شود.
فريشتگان مرا عجب آمد از حسن منطق و حكمت او، بخفت خفتنى. چون برخاست خداى او را حكمت داده بود. خلافت پس از آن بر داود عرض كردند، در محنت او فتاد.
و از آنچه روايت كرده اند از حكمت لقمان، محمد بن عجلان روايت كرد كه : از كلمات حِكَم او يكى اين است كه گفت : لَيسَ مالٌ كَصِحَّةٍ وَلا نعيمٌ كطيبِ نَفْسٍ؛ هيچ مال چون تندرستى نيست، و هيچ نعيم چون دلخوشى نيست.
ابوهريره گفت : روزى مردى به لقمان بگذشت، و خلقى عظيم بر او جمع شده بودند، و او حكمت مى گفت و از وى مى شنيدند و مى نبشتند، گفت : نه تو آن بنده اى كه فلان جايگاه شبانى ما كردى؟ گفت : بلى، گفت : به چه اين جا رسيدى؟