بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 18

همو، پس از تتبعى فراوان، نسب نامه ابوالفتوح و خاندان او را در جدولى به شرح ذيل سامان داده و در پايان آن متذكر شده است كه در فهرست منتجب الدين نام يكى دو نفر ديگر از اعضاى اين خانواده مذكور است، ولى چون از نسخه تحريف نساخ وجه قرابتشان با مؤلف، على التحقيق، معلوم نشد، از ذكر ايشان در اين جدول صرف نظر نموديم . مرحوم قزوينى سلسله نسب او را تا هاشم، براساس نقل ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان، ج ۳، ص ۴۰۴ ـ ۴۰۵ ترتيب داده است و چنان كه مشاهده مى شود، حلقه ارتباط وى با نافع بن بديل مفقود است و دليل آن، عدم يادكرد آن در كتب تراجم و تاريخ است.
بديل بن ورقاء الخزاعى[1]
نافع
هاشم
شجاع
الفضل
ابراهيم
احمد
الحسين
ابوالفتح ابوبكر احمد
ابو سعيد محمد ابو محمد عبدالرحمن (مفيد نيشابورى)
على
جمال الدين ابوالفتوح حسين (مؤلف تفسير روض الجنان)
تاج الدين محمد صدرالدين على[2]

[1]از صحابه حضرت رسول صلى الله عليه و آله.

[2]همان، ص ۶۲۲ .


صفحه 19

حال كه نسب ابوالفتوح رازى معلوم گرديد، به شرح احوال ايشان تا آنجا كه در تاريخ مضبوط است، اشارتى مى شود. آن گونه كه مشاهده مى شود، خاندان كريم او از قديمى ترين خاندان هاى شيعى است كه يكى پس از ديگرى مجد و عظمت را از گذشتگان خويش به ارث برده اند. بازگويى عظمت اين خاندان و ياد كرد مزايا و مناقب و تفصيل تراجمشان مجالى فراتر از اين نوشتار و زمانى طولانى را اقتضا مى كند و مستلزم فراهم آوردن نوشتارى پر برگ است كه مجال آن نيست و بر كسانى است كه اهتمام بر زنده كردن ياد گذشتگان صالح و احقاق حقوق خاندان هاى شيعى دارند و سعيشان بر حفظ ميراث پيشينيان از خطر نابودى قرار گرفته است.
آنچه در پى مى آيد، فقط ياد كرد اولين مسلمانان خاندان ابوالفتوح و نياكان نزديك اوست.

بُديل بن وَرقاء

بديل بن ورقاء بن عبدالغُرّى بن ربيعة بن جُزّى بن عامر بن مازن بن عَدِىّ بن عمرو بن ربيعه خزاعى بزرگ بنى خزاعه بود و در روز فتح مكه اسلام آورد.[1]
ابوالفتوح رازى، ضمن بيان قصه فتح مكه ـ كه آن را ضمن تفسير سوره نصر بازگفته است ـ به چگونگى اسلام آوردن وى اشاره نموده، كه از اين قرار است:
اما قصه فتح مكه، چنان كه محمد بن اسحاق و علماى سير روايت كرده اند، آن بود كه چون رسول عليه السلام عام الحديبيه صلح كرد با قريش، و شرط آن بود ميان ايشان كه هر كه خواهد در عهد رسول باشد، ايشان را بر او اعتراضى نبود، و هر كه خواهد كه در عهد قريش شود، رسول او را تعرّض نرساند، بنوبكر در عهد قريش رفتند و بنو خزاعه در عهد رسول در آمدند؛ براى شرّى قديم كه در ميان ايشان بود. و بنو بكر بر بنو خزاعه خونى چند دعوى

[1]شهيدان اسلام در عصر پيامبر، ص ۲۴۹.


صفحه 20

كردند كه در جاهليت رفته بود. چون در عهد قريش شدند، خويشتن را به ايشان مستظهر مى ديدند، طلب فرصت مى كردند تا به بنى خزاعه كيدى كنند و وقعتى، و قريش يارى مى دادند ايشان را به نفْس و سلاح و كراح.
شبى بنوبكر بيامدند و به قوّت قريش و شبيخون آوردند بر خزاعه و كارزار كردند و مردى از بنو خزاعه كشته شد، و اين بيرون از حرم بود. بنو خزاعه تن با حرم دادند، و از جمله قريش آنان كه به نصرت بنو بكر آمده بودند، صفوان بن اميه و عِكرمِه ابو جهل و سهل بن عمرو با اتباع خود. چون با حرم رسيدند، نوفل را گفتند: چاره چيست؟ ما به زمين حرم در آمديم و حرمت حرم هتك نتوان كرد. نوفل گفت: بروى و كينه خود بتوزى كه ما در حرم بتر از اين كارها مى كنيم از دزدى و فساد. بنو خزاعه چون در مكه آمدند، پناه با سراى بديل بن ورقاء دادند، و او سيد قوم بود، و او از پدران مصنف اين كتاب است. او بيرون آمد و گفت: يا قوم، اين عهد است كه با محمد كرده اى!؟؟ هنوز چه مدت گذشت كه عهد تباه كردى و حرمت حرم برداشتى، و اگر نه آن استى كه من حرمت حرم بيشتر از آن دارم و دانم، بدانستى كه تيغ ها نصيب خود چون گرفتن!؟؟ و حالى مردى به جانب مدينه گسيل كرد تا رسول را خبر دهد. نام او عمرو بن سالم الخزاعى. او به مدينه آمد. و چون درآمد، در مسجد رسول شد. و رسول با صحابه نشسته بود. اين بيت ها آغاز كرد:
{۰ لا همَّ انّى ناشد محمّدا ۰}
واين بيت ها در سورة التوبة رفته است. چون بدين بيت ها رسيد:
{۰ فَنَقَضُوا ميثاقكَ الْمؤَكَداهُمْ بَيْتُونا بالوَتير هُجّدا ۰}
{۰ فَقَتَلُونا رُكَعّا وَ سُجَدا ۰}
سبب فتح مكه اين بود. چون رسول اين بيت بشنيد، گفت: يا عمرو بن


صفحه 21

سالم، هيچ انديشه مدار كه من از وراى كينه شماام و نصرت خداى در پيش من است. و در اين حال كه رسول عليه السلام اين مى گفت، ابرى برآمد، رسول عليه السلامگفت: اين ابر به نصرت بنى كعب باران خواهد دادن، و آن رهطى بودند از بنى خزاعة.
آن گه بديل بن ورقاء برخاست با جماعت بسيار از خزاعه و روى به مدينه نهادند به شكايت قريش و نقض عهد ايشان عهد رسول را. به مدينه درآمد و رسول را اين حال بگفت. رسول او را اكرام كرد و دل خوشى داد و گفت: باز گرد كه من براثر مى آيم و اين انتقام مرا بايد كشيدن. و قريش پشيمان شدند بر آنچه كردند و بترسيدند از آن حال. ابوسفيان را گفتند: تو را ببايد رفتن و با محمد عهد تازه كردن و در مدتْ زيادت خواستن.
ابوسفيان از مكه بيرون آمد. رسول عليه السلام گفت: پندارى در آن مى نگرم كه ابو سفيان از اين در درآيد و خواهد تا عهد تازه كند. ابو سفيان در راه، بديل ورقاء را ديد با رهط خزاعه. گفت: از كجا مى آيى؟ گفتند: از بعضى جاى ها كه شتر ما آن جاست؛ برفتم تا مطالعه اى كنم آن را. و نگفت كه ما به مدينه بوديم.
ابوسفيان را وهم آمد كه او به مدينه بوده است با آنان كه با او بودند. گفت: بديل به مدينه بوده است [و] به شكايت ما رفته است و از ما بپوشيد، و اگر خواهى تا به تحقيقْ اين بدانى، بر پَى شتران ايشان بروى تا بَعَر بيفكنند، بشكنى. اگر در او استخوان خرما باشد، لابد از مدينه مى آيند كه مدنيان شتر را استخوان خرما دهند. برفتند و بَعَر بديدند در او استخوان خرما بود. بدانستند كه او به نزديك محمد بوده است.
ابو سفيان برفت تا به مدينه رسيد. در مسجد آمد و با رسول بسيار سخن


صفحه 22

بگفت. رسول عليه السلام سر به او بر نداشت و يك كلمت را جواب نداد. برخاست و به نزديك عمر رفت. هيچ اجابت نديد. به نزديك على آمد ـ و او وارد حجره فاطمه بود و حسينِ على كوچك بود، پيش ايشان نشسته بود ـ او را گفت: يا بن ابى طالب، چه راى بينى مرا؟ گفت: راى نمى بينم كه تو را سود دارد. گفت: يا دختر محمد، اين فرزندت را بگو تا ما را حمايتى كند و اين فخر تا قيامت بدو بماند. گفت: يا هذا، پسر من كودك است و خود در جهان كه باشد كه بر پيغمبر خداى حمايت كند. باز امير را گفت: راى تو چيست؟ گفت: هيچ نمى بينم جز آن كه تو سيّد بنى كنانه اى، برخيز و در مسجد رسول عليه السلام رو و بگوى كه من حمايت مى كنم. اگر جابت كند، مراد تو است و اگر نكند، جز اين راى نيست. او بيامد و در مسجدْ اين بگفت. رسول عليه السلام به او التفات نكرد.
او بيامد و دخترش را ام حبيبه ـ كه زن رسول عليه السلامبود ـ ببيند. چون در آنجا شد، خواست تا پاى بر جامه رسول عليه السلام نهد، ام حبيبه برجست و جامه درنورديد. ابو سفيان گفت: يا بنيّة، نمى شايد تا پاى در جامعه تو نِهَم؟ گفت: اين جامه رسول صلى الله عليه و آلهاست و تو مشركى و مشرك پليد است. من رواندارم كه تو پاى بر جامه رسول نهى.
او برون رفت و به مكّه شد. گفتند: چه كردى؟ قصّه باز گفت. گفتند: پس محمد عليه السلام اجازه كرد؟ گفت: لا واللّه . گفت: پس على عليه السلام بر تو خنديده است. گفت: [راى جز اين نبوده و ]هيچ تدبير و چاره جز اين نبود. آن گاه، رسول عليه السلامصحابه را گفت: زينهار نبايد كه احوال ما كس بداند تا ناگاه به در مكّه فرود آييم كه من از خداى درخواسته ام كه خبر من بر مكّيان پوشيده دارد.
و در آن ميان، حاطب بن ابى بلتعه نامه نوشت بر دست زنى سياه و به مكّه


صفحه 23

فرستاد تا مكّيان را خبر كند از عزم رسول عليه السلام. جبرئيل آمد و خبر داد رسول عليه السلام را، رسول عليه السلام أمير المؤمنين على ـ عليه الصلوة والسلام ـ را با زبير فرستاد تا نامه از او بستدند ـ و اين حديث رفته است در سورة الممتحنة ـ و حاطب از آن عذر خواست و رسول عليه السلام او را عفو كرد. و رسول عليه السلام از مدينه بيرون آمد، دهم ماه رمضان سال هشتم از هجرت مردى را بر مدينه خليفه كرد از بنى غفار، نام او كلثوم بن الحصين. چون به كديد، رسيدند، ميان عسفان و أمج روزه بگشادند و از آن جا به مرّ الظّهران آمد با ده هزار مرد از مهاجر و انصار و هيچ كس از ياران بازنايستادند از رسول عليه السلام.
در راه، ابوسفيان بن الحرث بن عبدالمطلب رسول عليه السلامرا ديد و عبداللّه بن ابى امية بن المغيره. چون آن بديدند، بترسيدند و دانستند كه اهل مكه را طاقت اين لشكر نباشد. خواستند تا در نزديك رسول عليه السلام آيند، رسول عليه السلامبار نداد ايشان را و گفت: نخواهم تا ايشان را ببينم آن جفاها كه از ايشان ديده ام. ام سلمه گفت: يا رسول اللّه ، يكى پسر عم است و يكى پسر عمه است، اگر دستور باشد در آيند و از تو امانى طلبند. گفت: نخواهم تا ايشان را ببينم.
و ابوسفيان پسر كى خرد با خود داشت، گفت: به خداى، اگر محمد مرا به خود راه ندهد، دست اين پسر گيرم و در اين بيابان بروم تا از گرسنگى و تشنگى بميرم. رسول عليه السلامچون اين بشنيد، رحمش آمد و او را دستورى داد تا درآمد و اسلام آورد و خبر رسول عليه السلامبر قريش پوشيده بود و هيچ خبر نمى داشتند [و] از آمدن او سخت خايف بودند. ابوسفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء از مكه بيرون آمدند تا هيچ كس را ببينند كه از او خبرى پرسند.
عباس بن عبدالمطب گفت: من انديشه كردم كه اگر رسول عليه السلام بدين هيئت


صفحه 24

ناگاه در مكه رود، اثر قريش نبماند. بر استر رسول عليه السلام برنشستم و براندم تا خبرى باز دهم تا بيايند و از رسول عليه السلام امانى بخواهند. و آن سه مرد كه از مكّه بيرون آمده بودند، بر بلندى شدند، آتش هاى عظيم ديدنده، گفتند: گويند آن آتش چيست؟ بديل گفت: آتش بنى خزاعه است. گفتند: بيش از آن است، و بديل را گمان بود كه رسول خداى است و نهان مى داشت.
عباس گفت: بديشان رسيدم در شبى تاريك با يكديگر حديث مى كردند. آواز ايشان بشناختم. گفتم: يا ابا سفيان، تويى؟ گفت: يا اباالفضل، تويى؟ گفتم: آرى. گفت: چه خبردارى؟ گفتم: رسول خداى است كه مى آيد به ده هزار مرد كه شما را به آن طاقت نباشد. گفت: پس رأى چيست؟ گفتم: بر اين استر نشين تا براى تو امانى خواهم از رسول عليه السلام.
گفت: او را در لشكر آوردم، به هر آتش كه بگذشتم، مى گفتند: عم رسول اللّه على بلغة رسول اللّه . ببردم او را تا در خيمه رسول عليه السلام او را بنشاندم و من رفتم و گفتم: يا رسول اللّه ، ابو سفيان از در تو در آمده است، اسيروار و من او را شفاعت مى كنم. اگر او را به من بخشى و أمانى دهى او را. گفت: برو تا فردا پيش من آرى او را.
گفت: به ديگر روز، پيش رسول عليه السلام بردم او را. گفت: يا اباسفيان، وقت نيامد كه بگويى لا اله الا اللّه ؟ ابو سفيان گفت: پدر و مادر و جان و تن من فداى تو باد! بس كريم و حليم و رحم پيوندى. من دانستم كه جز خداى خدايى نيست كه اگر بودى به فرياد من رسيدى در اين حال. گفت: وقت نيست كه گواهى دهى كه من رسول خدايم؟ گفت: تن و جان من فداى تو باد! چه حليم و كريم و رحم پيوندى، دو ماه در اين حديث مرا مهلت ده. گفت: چهار ماهت مهلت دادم.


صفحه 25

و عباس گفت: من گفتم: ويحك يا ابا سفيان! ايمان آور گواهى حق بگوى. گفت: در مهلتم. آن گه رسول عليه السلامگفت: او را در گذرگاه لشكر بدار تا مردم او را ببينند و بدانند كه او را امان است. گفتم: يا رسول اللّه ، تو دانى كه او مردى است كه فخر دوست مى دارد. طمعِ تشريفى دارد بيشتر از اين. گفت: برو و بگوى كه من مى گويم كه هر كه در سراى او رود، ايمن است و هر كه درخانه خود رود و در دربندد، ايمن است و هر كه در مسجد حرام رود، ايمن است.
عباس گفت: او را ببردم و در راهى تنگ بداشتم تا گروه گروه لشكر بر او بگذشت و او مى گفت: اينان كيستند؟ من گفتم: بنوفلان و بنوفلان، تا آن كه رايت رسول عليه السلامبرسيد و سواد أعظم و كتيبه خضرا. گفت: اينان كه اند؟ گفتم: رسول خداست با جماعت مهاجر و انصار . گفت: يا عباس، ملكى عظيم يافت پسر برادرت. گفتم: ويحك! اين نبوت است. آن گه گفتم: برو و قومت را خبر ده. او برفت و بر در مسجد الحرام آمد و آواز داد و گفت: يا معشر قريش، محمد عليه السلاماينجا رسيد با لشكرى كه هيچ كس قوّه ايشان ندارد. گفتند: پس تدبير ما چيست؟ گفت: چنين كه هر كه در سراى من شود، ايمن است. و گفتند: سراى تو كه در او شود؟ گفت: گفته است كه هر كه در مسجد الحرام شود، ايمن شود و هر كه در خانه شود و در ببندد ايمن است.
و گفتند: آن گه حكيم حزام و بديل بن ورقاء آمدند و اسلام آوردند و بيعت كردند. رسول عليه السلام ايشان را بفرستاد تا مردم را دعوت كنند و به اسلام خوانند و بگويند كه هر كه بأعلى مكه در سراى ابوسفيان شود، ايمن است و هر كه در زير مكه در سراى حكيم بن حزام و در ميان مكه در بيت الحرام شود، ايمن است. ايشان برفتند و مردم را اين بگفتند.[1]

[1]روض الجنان، ج۲، ص ۴۳۹ ـ ۴۴۶.