چه فانى كرد، و از جوانيش كه در چه به سر آورد، و از مالش كه از كجا جمع كرد و كجا نهاد، و از ولايت ما اهل البيت.[1]
دل هاى سخت شده
در عهد ابوبكر صدّيق جماعتى از يمن آمدند و گفتند : چيزى از قرآن بر ما خوانى، بر ايشان خواندند، ايشان بگريستند. ابوبكر گفت : اول ما نيز چنين بوديم، چون قرآن مى شنيديم مى گريستيم، فَالآنَ قَسَتْ قُلُوبُنا؛ اكنون دل هاى ما سخت شد.[2]
دليل نبوت رسول اللّه صلى الله عليه و آله
... رسول صلى الله عليه و آله به غزاء مُحارِب و بنى اَنْمار شد به منزلى فرو آمد و مسلمانان فرود آمدند، و از مشركان هيچ كس پديد نبود. رسول صلى الله عليه و آله برخاست و به قضاى حاجتى برفت، و باران مى آمد. چون رسول صلى الله عليه و آله فارغ شد و خواست تا با لشكرگاه آيد، رود درآمده بود و حايل شده رسول صلى الله عليه و آله از آن جانب بماند تنها و سلاح نداشت، برفت و در زير درختى بنشست. از سر كوه حُوَيْرِثُ بنُ الحارث نگاه كرد. رسول صلى الله عليه و آله [را] از دور بديد، اصحابش را گفت : هذا محمد قَد اَنْقَطَعَ مِنْ اَصحابِهِ؛ آن محمد است كه تنها آن جا نشسته است و از اصحاب خود تنها شده، قَتلَنِىَ اللّه ُ اِنْ لَمْ اَقْتُلْهِ؛ خداى مرا بكشاد اگر او را بنكشم. بيامد شمشير به دست گرفته و بركشيده ـ كه رسول خبر داشت ـ به سر او رسيده بود با تيغ، گفت مَنْ يَمْنَعُكَ مِنّى؛ تو را از من كه حمايت كند؟ رسول صلى الله عليه و آله گفت : اللّه ، خداى تعالى مرا از تو حمايت كند، آن گه گفت : [اللّهم] اِكفِنى حُوَيرثَ بْنَ الحارِثِ بِما شِئتَ؛ بار خدايا، شرّ اين مرد كفايت كن مرا به هرچه خواهى. آن گه تيغ برآورد تا بر رسول زند، فرشته اى بيامد و پرى بر
[1]همان، ج ۱۱، ص ۳۴۸.
[2]همان، ج ۷، ص ۱۱۱.
ميان كتف او زد و او به رو درآمد و تيغ از دستش بيفتاد. رسول صلى الله عليه و آله تيغ برگرفت و بر سر او بايستاد گفت : اَلآن مَنْ يَمْنَعُكَ مِنّى؛ اكنون تو را كه از من حمايت كند؟ گفت : لا اَحَدَ يَمْنَعُنى مِنْكَ؛ كس نيست كه مرا از تو حمايت كند. رسول صلى الله عليه و آله گفت : گواهى ده كه خداى يكى است و محمد رسول اوست تا تيغ با تو دهم تا بروى، گفت : اين نگويم، و لكن با تو عهد كنم كه هرگز با تو و قوم تو كارزار نكنم و كس را بر تو يارى نكنم.
رسول صلى الله عليه و آله تيغ به او داد. او تيغ بستد و گفت : وَاللّه َ لاَنْتَ خَيْرْ مِنّى؛ به خداى كه تو از من بهترى. رسول صلى الله عليه و آله گفت : اَنَا اَحَقُّ بذلك منك؛ به هرحال من سزاوارترم به آن كه از تو به باشم. حُوَيرث با اصحابش شد، او را گفتند : وَيْلَكَ، تيغ بر كشيده به سر محمد شدى، چرا تيغ نزدى و جهانى را از دست او نرهانيدى، و چرا بيوفتادى بى آن كه تو را بيفگند؟ گفت : آن جا كه من تيغ برآوردم، پنداشتى كسى بيامد و چيزى بر پشت من زد و مرا بيفگند و تيغ از دست من بيوفتاد، و محمد تيغ برگرفت، و اگر خواستى كه مرا بكشد توانستى ولكن نكرد، و او از من جوان مردتر بود، مرا گفت : اسلام آر. قبول نكردم، ولكن عهد كردم كه نيز با او قتال نكنم و كس را بر او يارى نكنم، ورود ساكن شد رسول صلى الله عليه و آله با لشكرگاه آمد و از اين حال صحابه را خبر داد...[1]
دنبال عورت كسى مرويد
و رسول صلى الله عليه و آله گفت : لا تَغْتابُوا المُسلمينَ ولا تَتَّبِعوا عَوراتِهِم فَاِنَّ مَن اتَّبَعَ عَوْراتِ اَخِيهِ المُسْلِم اَتَّبَعَ اللّه ُ عَوْراتِهِ حتّى يَفْضَحهُ وَلو وَسَطِ رَحْلِهِ؛ گفت : غيبت مسلمانان مكنيد و دنبال عيب و عوار ايشان مروى كه هركس دنبال عورت كسى دارد خداى تعالى
[1]همان، ج ۶، ص ۹۴.
دنبال عورت او دارد تا رسوا كند او را و اگر همه در خانه او باشد. و ابو هريره روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : اِيّاكُم والظَّنَّ فَاِنَّ اَكْذَبُ الحَديثِ وَلا تَجَسّسوا وَلا تنافَسوا وَلا تحاسدوا وَلا تَدابَرُوا وَكُونُوا عِبادَ اللّه اِخوانا؛ گفت : بر شما باد كه گمان نبرى كه گمان دروغ تر حديثى است و تجسس نكنيد و بناز نكنى و حسد نبرى و پشت بر يكديگر نكنيد، به معنى خذلان، و اى بندگان همچو برادران باشى.[1]
دنيا و آخرت
انس مالك گويد كه : يك روز رسول صلى الله عليه و آله خفته بود بر چيزى از سازه بافته و بالشى در زير سر نهاده از اديم كه حشوش ليف بود، جماعتى صحابه درآمدند. رسول برخاست و آن درشتى سازه در پهلوى او اثر كرده، يكى از صحابه بگريست. رسول صلى الله عليه و آله گفت : چرا مى گريى؟ گفت : يا رسول اللّه ! كسرى و قيصر بر حرير و ديبا نمى خسپيدند به تنعم، و تو اين چنين بر سازه خفته و پهلوهاى تو از آن رنجور شده! گفت : چه باك است لَهُم الدّنيا وَلَنا الآخرَةُ؛ ايشان را در دنياست و ما را آخرت.[2]
دو بيت در اغتنام فرصت
{۰ قدِّم جَميلاً اِذا شِئْتَ تَفْعَلُهُوَلا تُوَخِّر فَفِى التأخير آفاتُ ۰}
{۰ اَلَستَ تَعْلَمُ اَنَّ الدَّهرَ ذُو غيرٍوَلِلمَكارِمِ وَالاِحْسانِ اَوْقاتُ ۰}
[هرگاه بخواهى كار نيكويى انجام دهى آن را مقدم دار و به تأخيرش مينداز زيرا در تأخير انداختن آفاتى است.
[1]همان، ج ۱۸، ص ۳۲.
[2]همان، ج ۵، ص ۳۲۶.
آيا نمى دانى كه روزگار را دگرگونى هايى است و براى كارهاى نيك و پسنديده نيز اوقاتى است؟].[1]
دو دريا
در ذيل آيات (۱۹ ـ ۲۰ ـ ۲۱ ـ ۲۲ سوره رحمن) :
«مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ * بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَّ يَبْغِيَانِ * فَبِأَىِّ ءَالاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ * يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ»؛
[دو دريا] را پيش راند تا با هم رسيدند، ميان شان حجابى است با به هم در نشوند، پس كدام يك از نعمت هاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟ از آن دو، مرواريد و مرجان بيرون مى آيد. آمده است :
ابن عطا گفت : ميان خدا و بنده دو درياست، يكى درياى نجات و امر آن آن است كه هركه دست در او زند نجات يابد، و يكى درياى هلاك و آن دنياست هركه دست در او زند هلاك شود... ميان اين دو برزخى است و آن وعظُ اللّه في قلب المُسلِم؛ وعظ خداست در دل مرد مسلمان.
و گفتند :«مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ»درياى عقل و درياى هوا.«بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ مِنْ لُطْفِ اللّه ِ يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ»[توفيق و عصمت است...].[2]
دوستان خدا
سعيد بن جُبَير گفت : از رسول صلى الله عليه و آله پرسيدند كه : مَنْ اَولياءُ اللّه ِ؛ دوستان خداى كيستند؟ گفت : آنان اند كه چون مردمان ايشان را ببينند، خداى را ياد كند، ديدار
[1]همان، ج ۵، ص ۲۳.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۲۵۵.
ايشان مردم را لطف باشد در ذكر خداى، و راوى خبر گويد كه؛ از رسول صلى الله عليه و آلهشنيدم كه مى گفت : خداى را بندگانى هستند كه نه پيغامبرانند و نه شهيدانند، پيغامبران و شهيدان را بر ايشان غبطت باشد روز قيامت به مكان ايشان از خداى، گفتند : يا رسول اللّه ! [كيستند] ايشان و عمل ايشان چه باشد؟ ما را بگو تا ما نيز ايشان را دوست داريم، گفت : قومى باشند كه با يكديگر دوستى كنند براى خداى بى آن كه ميان ايشان رَحِمى و خويشى باشد و بى مالى كه به يكديگر دهند، واللّه كه روى هاى ايشان به نور تابنده بود و ايشان بر منبرهاى نور باشند، چون مردمان ترسدند ايشان نترسند، چون مردمان دُژم باشند ايشان نباشند، آن گه برخواند :«أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَآءَ اللَّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ». و اميرالمؤمنين على را گفتند : از وصف اولياى خدا چيزى بگوى، گفت : عُمْشُ العُيُونِ مِنَ السَّهَرِ، صُفْرُ الْوُجُوهِ مِنَ العِبَرْ خُمْصُ البُطُونِ مِنَ الخَوى، يُبْسُ الشَّفاةِ مِنَ الظَّمَأ؛ گفت : چشم هاشان از بى خوابى آب ريزد و روى هايشان زرد باشد از عبرت ها كه بينند، شكم باريك دارند از گرسنگى، لب خشكى دارند از تشنگى.[1]
دو مژده : فتح خيبر، رسيدن جعفر
مفسران گفتند : در بدايت اسلام كه رسول صلى الله عليه و آله به مكه بود، مشركان با يكديگر بنشستند و مشورت كردند در كار مسلمانان و آن كه ايشان را چگونه براندازند و قهر كنند، گفتند : هر يكى از ما آنان را در همسايگى اوست ايذا بايد كردن و رنج بايد نمودن تا باشد كه از محمد برگردند. اين معنى بر دست گرفتند تا بعضى مردمان كه ضعيف يقين تر بودند برگشتند و جماعتى بماندند و رسول را صلى الله عليه و آلهعمّش ابوطالب حمايت كرد. چون رسول صلى الله عليه و آله آن رنج اصحاب ديد، ايشان را
[1]همان، ج ۱۰، ص ۱۴۹.
گفت : شما را هجرت بايد كردن و به حبشه رفتن كه پادشاه حبشه مردى است عادل و ظلم نكند و مردى است به حمايت نيك، رها نكند تا كس بر شما ظلم كند. نجاسى را خواست به اين نام و نام او اَصْحَمه بود و اين به زبان حبشه «عطا» باشد و نجاشى نام پادشاهان حبشه باشد چنان كه «قيصر» نام پادشاهان روم است و «كِسرى» نام پادشاهان عجم. يازده مرد برخاستند و چهار زن و آن جا رفتند. عثمان عفّان بود و زبير عوّام و عبداللّه مسعود و عبدالرحمن عوف و ابو حذيفة بن عُتبه و مُصعب بن عُمير و ابو سَلَمه بن عبدالاسد و عثمان بن مظعون و عامر بن ربيعة و حاطب بن عمرو و سُهَيل بن بيضا به دريا رفتند و كشتى بر گرفتند تا زمين حبشه نيم دينار و اين در ماه رجب بود مِنْ سنةِ خمْسٍ مِنَ المَبَعْث و اين هجرت اول بود. آن گه جعفر بن ابى طالب برفت و پس از آن مسلمانان گروه گروه مى رفتند تا هشتاد و دو مرد به حبشه رفتند برون از زنان و كودكان. چون قريش خبر يافتند عمرو بن العاص را بفرستادند و مبلغ هدايا بر دست او بفرستادند و التماس كردند از او كه ايشان را با مكه فرستد. چون برفتد و آنچه توانستند كردن كردند از جهد، نجاشى سخن ايشان را گوش نكرد ايشان را رد كرد، اعنى عمرو عاص و اصحابش را و ايشان بازگشتند خايب و نوميد و مسلمانان آن جا مقام كردند في خَيْرِ دارٍ واَحْسَنِ جِوارٍ تا آن گاه كه رسول صلى الله عليه و آلههجرت كرد و كارش بلند شد و مسلمانان قوت گرفتند و سال به ششم رسيد از هجرت. رسول صلى الله عليه و آله نامه نوشت به نجاشى بر دست عمرو بن اميّه الضمرىّ تا به حبيبه بنت ابى سُفيان را براى او بخواهد و او با شوهر خود هجرت كرده بود به حبشه. شوهرش آن جا فرمان يافته بود و مسلمانانى را كه آن جا بودند درخواست تا با پيش او فرستند.
نجاشى كنيزكى را از آن خود نام او اَبْرَهه به نزديك امّ حبيبه بنت ابى سُفيان فرستاد و خبر داد او را كه : رسول خداى او را مى خواهد. امّ حبيبه عِقدى داشت به
بشارت به آن كنيزك داد و گفت : برو و بگو تا وكيلى فرستد پيش من تا من او را وكيل كنم كه مرا به او دهد. او خالد بن سعيد بن العاص را بفرستاد، او وى را به وكيل كرد تا او را به رسول دهد بر مهر چهار صد دينار بياوردند و به دست اين كنيزك به اُمّ حبيبه فرستاد. چون او زر پيش اُمّ حبيبه برد او از آن جا پنجاه دينار برگرفت و به اَبْرَهه داد، كنيزك گفت : پادشاه مرا فرموده است كه هيچ نستانم از تو و آن نيز كه فرا گرفته ام با تو دهم و آن عقد كه از او گرفته بود و آن پنجاه دينار به او باز داد و او را گفت : بدان كه من خدمتكار خاصّ ملكم و جامه دار اويم و از من به او نزديك تر كس نباشد. من ايمان دارم به خداى تعالى و نبوت محمد مصطفى صلى الله عليه و آلهو به آنچه به او فرستاده است و التماس من از تو آن است كه چون به رسول خداى رسى، سلام و تحيت من به او برسانى. او گفت : منت دارم. آن گه نجاشى زنان خود را فرمود تا بيامدند و اُمّ حبيبه را تهنيت كردند و هديه ها آوردند از طيب و انواع چيزها و آن گه دو كشتى بساخت و اُمّ حبيبه را با جعفر بن ابى طالب و جماعتى صحابه رسول كه آن جا مانده بود گسيل كرد و ايشان بيامدند و دريا بگذاشتند و به خشك آمدند تا به مدينه رسيدند و رسول صلى الله عليه و آله در آن وقت به غزات خيبر بود. اتفاق چنان افتاد كه چون جعفر بن ابى طالب رحمهماالله برسيد، اميرالمؤمنين على عليه السلام در آن وقت به غزات خيبر بود و خيبر گشاده بود و آن فتح خداى تعالى برآورده. مرد آمد و بشارت آورد رسول را به قدوم جعفر. رسول عليه السلامگفت : فرحَتان لا اَدرى بِاَيَّهُمَا اُسَرُّ : بفتح خيبرَ اَمْ بِقُدُوم جَعْفَرٍ؛ دو خرمى است كه نمى دانم كه به كدام خرم تر باشم؟ به فتح خيبر با به آمدن جعفر؟ ندانم به اثر دست اين برادر شادمانه تر باشم يا به قدم و قدوم آن برادر.
و در خبر است كه : مبشّرى ديگر آمد عند اين و بشارت داد به ولادت حسن على عليه السلامآن را بشارتى ديگر شناخت و گفت : اَمْ بولادَةِ شَبَّر؟[1]
[1]همان، ج ۷، ص ۸۳ .
ذكر خدا
عبداللّه مسعود روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : در آيت : ذكر خداى نكوتر و فاضل تر است به همه حال، و ذكر خداى كه بنده كند آن است كه : او ياد دارد خداى را عند محرمات تا اجتناب كند، و عند محللات تا استحلال كند.
معاذ جَبَل گفت : يا رسول اللّه در بعضى راه ها مى رفتيم، مرا گفت : يا معاذ! اَيْنَ السّابِقون؟ گفتم : يا رسول اللّه ! ايشان از پيش ما رفتند و ما باز مانديم گفت : يا معاذ! كجااند آن سابقان كه ايشان به ذكر خداى تعالى حريص بودند؟ آن گه گفت : هركس كه خواهد كه در مرغ زارهاى بهشت چرا كند، بايد تا ذكر خداى بسيار كند.
معاذ جَبَل گفت : هيچ چيز نيست كه بنده را از عذاب برهاند بهتر از ذكر خداى. گفتند : وَلا الجَهاد في سبيل اللّه ِ؛ و نه جهاد در سبيل خداى؟ گفت : و نه جهاد در سبيل خداى، قال اللّه تعالى :«وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ».[1]
ذكر خداى تعالى
و ذكر او سه گونه بود : به دل و زبان و به جوارح.
اما ذكر به دل از دو گونه بود : يكى نظر باشد و فكر باشد، و آن سَر و اصل عبادات است كه همه را بنا بر آن است، چون سكون نفس و طمأنينه دل در آن است، قولُهُ تعالى :«أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَـلـءِنُّ الْقُلُوبُ»، و اين آن واجب است كه بنده از همه واجبات خالى بود در وقتى دون وقت، و از وجوب اين خالى نبود، اَعنى نَظَر، لاجرم چنين فرمود عليه السلام : تفكرٌ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ.
[1]همان، ج ۱۵، ص ۲۱۲.