ذكر خدا
عبداللّه مسعود روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : در آيت : ذكر خداى نكوتر و فاضل تر است به همه حال، و ذكر خداى كه بنده كند آن است كه : او ياد دارد خداى را عند محرمات تا اجتناب كند، و عند محللات تا استحلال كند.
معاذ جَبَل گفت : يا رسول اللّه در بعضى راه ها مى رفتيم، مرا گفت : يا معاذ! اَيْنَ السّابِقون؟ گفتم : يا رسول اللّه ! ايشان از پيش ما رفتند و ما باز مانديم گفت : يا معاذ! كجااند آن سابقان كه ايشان به ذكر خداى تعالى حريص بودند؟ آن گه گفت : هركس كه خواهد كه در مرغ زارهاى بهشت چرا كند، بايد تا ذكر خداى بسيار كند.
معاذ جَبَل گفت : هيچ چيز نيست كه بنده را از عذاب برهاند بهتر از ذكر خداى. گفتند : وَلا الجَهاد في سبيل اللّه ِ؛ و نه جهاد در سبيل خداى؟ گفت : و نه جهاد در سبيل خداى، قال اللّه تعالى :«وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ».[1]
ذكر خداى تعالى
و ذكر او سه گونه بود : به دل و زبان و به جوارح.
اما ذكر به دل از دو گونه بود : يكى نظر باشد و فكر باشد، و آن سَر و اصل عبادات است كه همه را بنا بر آن است، چون سكون نفس و طمأنينه دل در آن است، قولُهُ تعالى :«أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَـلـءِنُّ الْقُلُوبُ»، و اين آن واجب است كه بنده از همه واجبات خالى بود در وقتى دون وقت، و از وجوب اين خالى نبود، اَعنى نَظَر، لاجرم چنين فرمود عليه السلام : تفكرٌ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ.
[1]همان، ج ۱۵، ص ۲۱۲.
وجه دوم آن بود كه : تفكر كند در وعد و وعيد و ثواب و عقاب تا داعى باشد او را بر فعل طاعت و صارف باشد از فعل معصيت، و توبه داخل باشد در اين جمله براى آن كه هم از فعل دل است از پشيمانى برگذشته و عزم بر آينده.
اما ذكر زبان، مشتمل بود بر تسبيح و تهليل و تحميد و تمجيد.
اما ذكر به جوارح : ساير طاعات باشد از نماز و روزه و حج و جمله عبادات، و براى اين كار حق تعالى نماز آدينه را ذكر خواند في قوله تعالى :«فَاسْعَوْاْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُواْ الْبَيْعَ»و از جمله ذكر، دعاست، مِنْ قَولِه عليه السلام : اَفْضَلُ الذِكْرِ الدُّعاءُ.[1]
رضا و تسليم
... هم انس روايت كند : در صحابه رسول صلى الله عليه و آله مردى بود كُنْيت او بوطَلْحة، پسرى داشت سخت نجيب و زنى داشت سخت صالحه و عاقله نام او اُم سُليم. اين پسر بيمار بود و ضعيف شد. شبى از شب ها ابوطلحه به مسجد رفت و به نماز، پسر فرمان يافت. مادر برخاست و كودك را در خانه برد و بنهاد، و برخاست و ديگر بپخت و طعام راست كرد. مرد درآمد؛ گفت : بيمار چون است؟ گفت : از امشب ساكن تر هيچ شب نبود، آن گه طعام پيش آورد تا نان بخوردند و جامه خواب بياوردند و بخفتند، و مرد خلوت ساخت با زن. چون آخر شب بود، و مرد خواست تا بيرون رود، زن گفت : يا ابا طلحه، نبينى كه فلانان عاريه اى از كسى بستده اند و مدتى بداشته و بدو تمتع كرده، اكنون چون خداوندش باز مى خواهد، خشم مى آيد ايشان را و اظهار كراهت و جزع مى كنند؟ گفت : بى خرد مردمانند و بى انصاف! گفت : اكنون بدان كه پسر تو عاريه اى بود، از خداى تعالى، به ما داد
[1]روض الجنان، ج ۲، ص ۲۳۲.
مدتى، اكنون باز ستد. از حق ما آن است كه رضا و تسليم كار بنديم. مرد گفت : نيكو مى گويى، اِنّا للّه ِ وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعونَ وَالحمدُللّه .
بامداد چون پيش رسول رفت، رسول صلى الله عليه و آله او را گفت : بارَكَ اللّه ُ لَكُما فِى لَيْلَتِكُما؛ خداى شب دوشين مبارك گرداند بر شما، خداى تعالى او را پسرى ديگر بداد و عقبش از او بماند.
رمضان چيست
[درباره رمضان خلاف كردند. بهرى گفتند : ]رمضان] نامى از نام هاى خداست، از اين جا مطلق نگويند رمضان تا شهر [= ماه] با او ضمّ نكنند، پس معنى«شَهْرُ رَمَضَانَ»شهر اللّه باشد.
[برخى] گفتند براى آن اين ماه را رمضان خواندند كه شتر بچه در او به گرما بريان شدى. و بهرى دگر گفتند : براى آن كه در اين ماه سنگ ها از گرما تافته شدى، «رَمْضاء» سنگ هاى تافته باشد.
و گفته اند : براى آتش «رمضان» خوانند كه در او گناهان بسوزد، لاَِنّ الذّنوبَ تُرْمَضُ فِيه، اى تُحْرَقُ.
اَنَس مالك روايت كند كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : چون شب اول ماه رمضان باشد، خداى تعالى، رضوان را گويد : درهاى بهشت را بگشاى و بهشت را بياراى براى روزه داران امت محمد، و مالك را گويد : درهاى دوزخ را ببندد تا به آخر اين ماه، و جبريل را گويد : به زمين رو، و مَردَه شياطين را بند كن تا روزه امت محمد را ايشان تباه نكنند.
«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْءَانُ». گفت : خداى قرآن در ماه رمضان در شب قدر از لَوُح المحفوظ به آسمان دنيا فرستاد به بيت العِزّه آن گه جبريل عليه السلام از آن جا
نَجْم نَجم مى آورد به حسب حاجت و مصلحت در بيست و سه سال.[1]
رمضان و اهميت آن
«يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»؛ اى آنان كه بگرويده ايد نبشتند بر شما روزه چنان كه نبشتند بر آنان كه از پيش شما بودند تا همانا كه شما پرهيزگار شويد.
و كُتِبَ را معنى آن است كه اين جا كه:.«فُرِضَ» به تفسير مفسران. و صيام، مصدر صامَ باشد، چنان كه قيام مصدر قام. و صَوْم همين معنى دارد و او در لغت امساك بود.
و در شرع عبارت بود از امساكى مخصوص بر وجهى مخصوص و از اسماى مخصوصه باشد...
حق تعالى از غايت كَرَم و نهايت نعم چون تو را تكليف خواست كردن كه در آن مشقتى بود، چون عذر خواست و چند لطف كرد : اول تو را به نداى شرف و مدحت ندا كرد :«يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ...»حق تعالى تو را به نام خود برخواند، اميد است كه علامت آزاديت باشد از دوزخ.
عذر ديگر اين است كه «كُتِبَ» گفت : به لفظ مجهول، اگر چه او نوشت، حواله به خود نكرد براى آن كه در او رنج است، رحمت كه در او راحت است حواله به خود كرد، گفت :«كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ». او آنچه رنج توست از طاعت به خود حواله نكرد، شرم ندارى كه آنچه نفس تو است از معصيت بدو حواله كنى.
دگر عذر :«كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ»، تا بدانى كه اين كار تو را افتاد پيش از تو ديگران را افتاد.
[1]همان، ج ۳، ص ۲۳ و ۲۸ و ۳۰.
عذر ديگر :«لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»، تا بدانى كه براى تو كنيم نه براى خود.
عذر ديگر :«أَيَّامًا مَّعْدُودَةً»، تحقير كار مى كند بر تو تا ترغيب در كار او برى.
عذر ديگر :«فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ».
عذر ديگر :«يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ». اى عجب به يك تكليفى كه صلاح تو است، از تو هفت عذر خواست هر روز هزار خطا بكنى كه فساد كار توست، و يك عذر نخواهى!
[خداوند متعال مى فرمايد :] روزه خاصّ مراست : الصّوْمُ لى وَاَنَا اَجْزِى بِهِ.
... و مورد آيت تسلى و دل خوشى تو است تا تو بدانى كه اول مخاطب به اين خطاب و اول مكلف به اين تكليف تو نه اى، بل پيش از تو اين تكليف بر ديگران بوده است تا تو را داعى باشد به كردن و بر تو سهل آيد و دل خوش باشى، و اين معنى لطف باشد براى آن كه مُسهّل و مُقرب بود از عهد آدم تا به عهد تو كه محمدى، مرا با مكلفان اين خطاب است.
[سپس فرمود :] تا شما متقى شوى به فصل روزه و پر خيزى از معاصى، روزه شما را منع مى شود ـ منع شر نه منع خير ـ براى آن كه فصل طاعات لطف باشد مكلف را در اجتناب مُقبَّحات.[1]
زن اعرابى
انس مالك روايت كرد از بلال كه رسول صلى الله عليه و آله يك روز در مسجد مدينه نماز مى كرد تنها، زنى اعرابى بگذشت، خواست تا در قفاى رسول نماز كند در مسجد رفت و دو ركعت نماز در قفاى رسول بكرد و رسول صلى الله عليه و آله ندانست كه كسى در پى او نماز مى كند اين سورت برگرفت. چون به اين آيت رسيد، زن اعرابى نعره اى
[1]همان، ج ۳، ص ۲.
بزد و بيوفتاد بى هوش، رسول صلى الله عليه و آله سلام باز داد و گفت : آبى بيارى. آبى بياوردند و بر روى او زدند، به هوش آمد. رسول صلى الله عليه و آله گفت : يا اعرابيّه! چه حال است تو را؟ گفت : بگذشتم، تو تنها نماز مى كردى خواستم تا در قفاى تو دو ركعت نماز كنم يا رسول اللّه ، اين كه گفتى :«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ * لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَ بٍ لِّكُلِّ بَابٍ مِّنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ»، اين كلام خداست يا كلام تو است؟ گفت : لا بل كلام خداست، اعرابيه گفت : واويلاه، هر عضوى از اعضاى بدن من بخشيده خواهد بودن بر درى از درهاى دوزخ؟ رسول صلى الله عليه و آلهگفت : خلقان را بر هر درى از درهاى دوزخ عذاب كنند، عَلى قَدْرِ اَعمالِهِم؛ بر اندازه عمل شان. گفت : يا رسول اللّه ، كه همه را آزاد كردم، هر يكى را بر درى از درهاى دوزخ. جبريل آمد و گفت : يا رسول اللّه ، بشارت ده اعرابيه را كه خداى تعالى درهاى دوزخ بر تو حرام كرد و درهاى بهشت بگشاد بر تو.[1]
زنان بهشتى
اُمّ سلمه رضى الله عنه گفت : رسول اللّه صلى الله عليه و آله را پرسيدم كه : «خَيراتٌ حِسانٌ» چه باشد؟ گفت : خَيراتُ الاَخلاقِ حِسانُ الوُجُوه، نكو خوى، نكو روى باشند... .
در خبر است كه : زنان بهشتى دست در دست نهند و به غناء گويند به آوازى كه خلايق مثل آن نشنيده باشند : نَحْنُ الرّاضيات فلا نَسْخَطَ اَبَدا وَنَحْنُ المُقيمات فَلا نَظْعَنُ اَبَدا وَنْحُ خَيْرات حِسانٌ خُلقِنا لاَزواجٍ الكِرام ؛ ما خشنودانيم كه خشم نگيريم هرگز و مقيمانيم كز اين جا نرويم هرگز و ما زنان آراسته ايم به خصال و جمال، ما را براى مردانى كريم نهاده اند.[2]
[1]همان، ج ۱۱، ص ۳۲۷.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۲۸۰.
سائل را رد نكنيد
و رسول صلى الله عليه و آلهگفت : لا تَرُدّوا السّائِلَ وَلَوْ بِظِلْفٍ مُحَرَّقِ؛ گفت : سائل را رد مكنيد و اگر به سم گوسفندى سوخته باشد.[1]
سخاوت
... رسول صلى الله عليه و آله گفت : السّخِىُ قَريبٌ مِنَ اللّه ، قَريبٌ مِنَ الجنّةِ، قريبٌ مِنَ النّاس، بَعيدٌ مِنَ النّار، والبَخيلُ بَعيدٌ مِنَ النّار، والبَخيلُ بعيدٌ من اللّه ، بَعيدٌ من الجنّةِ، بعيدٌ مِنَ النّاس، قريبٌ مِنَ النّار، ولَجاهِلٌ سَخِىٌّ اَحَبُّ اِلى اللّه ِ مِن عالمٍ بخيلٍ؛ گفت : سخى نزديك است به خدا و به بهشت و به مردمان، دور است از دوزخ و بخيل دور است از خداى و بهشت و مردمان، و نزديك است به دوزخ، و خداى تعالى سخى جاهل را دوست تر دارد از آن كه عالمى بخيل را.
و اَنَس روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : سخاوت درختى است در بهشت شاخه هاى آن در دنياست، هركه دست به شاخى از شاخه هاى او زند او را به بهشت برد، و بُخل درختى است در دوزخ، شاخه هاى آن در زمين است، هركه دست به شاخى از شاخه هاى او زند او را به دوزخ برند.
و رسول صلى الله عليه و آله گفت : تَجافَوا عَنْ ذَنب السَّخِى فَاِنَّ اللّه َ آخِذٌ بِيَدِهِ كُلّما عَثَرَ؛ گفت : از گناه سخى در گذرى كه خداى دست گير او بود هركجا بيفتد.[2]
سرگذشت بعضى صالحان و زاهدان
گفتند : در عهد حجاج زاهدى بود او را عبدالرحمن بن يَعْمَر گفتندى كه او را
[1]همان، ج ۲، ص ۳۲۲.
[2]همان، ج ۵، ص ۶۹ .
در ماهى يك بار طعام خوردى. حجاج را بگفتند. او را بگرفت و در خانه كرد تا يك ماه و شك نكرد كه مرده باشد، چون در بگشادند او نماز مى كرد. يا فاسق! نماز مى كنى بى طهارت؟ گفت : آن كس محتاج طهارت باشد كه طعام و شراب خورد، من بر وضوى اولم كه اين جا آمدم.
گفتند : در ايام سيف الدوله على بن حَمدان، روميان زنى را به اسيرى بگرفتند، از ايشان بگريخت به شب از روم به بغداد آمد بى زاد و طعامى. سيف الدوله او را گفت : چگونه آمدى؟ گفت : هرگه كه گرسنه مى شدم سه بار قُل هو اللّه احَدٌ خواندم و سير شدم و قوتم پديد؟ آمد به رفتن.
ذوالنّون مصرى را گفتند : چه مى خورى؟ گفت : اِنَّ رَبّي يُطْعِمُني وَيَسْقينى يُطْعِمُنى طعام المعرفِةِ وَيَسْقِينى شَرابَ المحَبَّةِ. آن گه اين بيت بگفت :
{۰ شرابُ المَحَبّةِ خَيْرُ الشَّرابوَكُلُّ شَرابٍ سِواهُ سَرابُ ۰}
اين حكايت و امثال اين به نزديك اهل تصوف از كرامات باشد، و به نزديك ما اگر درست بود معجر بود كه خداى تعالى اظهار كند بر دست بعضى صالحان.
يكى از جمله بزرگان گفت : به بيمارستانى فرو شدم، مردى طبيب را نشسته ديدم و جماعتى بيماران را بر وى گرد آمده، و هركس علت خود شرح مى دادند، و او هر كسى را دوايى مى فرمود در خور هر يك. برنايى به نزديك او فراز شد، روى زرد شده و اثر عبادت و سيمان صلاح بر وى پيدا. او را گفت : يا استاد، تو مردى طبيب و زيركى، و هر يكى از بيماران دوايى فرمودى، مرا بيمارى است دواى آن دانى؟ گفت : چيست؟ گفت : بيمارى گناه را چه دوا باشد؟ گفت : بشو و هليله صبر بگير با بليله تواضع، و در هاون نَدَم و پشيمانى افكن [و به دست قهر هواى نفس خود بكوب، و از آن جا در پاتيلچه صحت عزم افگن] و آب حيا و شرم بر او زن، به آتش محبت بجوشان و با سِطام عصمت بگردان تا حباب حكمت برآورد. آن گه به