عذر ديگر :«لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»، تا بدانى كه براى تو كنيم نه براى خود.
عذر ديگر :«أَيَّامًا مَّعْدُودَةً»، تحقير كار مى كند بر تو تا ترغيب در كار او برى.
عذر ديگر :«فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ».
عذر ديگر :«يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ». اى عجب به يك تكليفى كه صلاح تو است، از تو هفت عذر خواست هر روز هزار خطا بكنى كه فساد كار توست، و يك عذر نخواهى!
[خداوند متعال مى فرمايد :] روزه خاصّ مراست : الصّوْمُ لى وَاَنَا اَجْزِى بِهِ.
... و مورد آيت تسلى و دل خوشى تو است تا تو بدانى كه اول مخاطب به اين خطاب و اول مكلف به اين تكليف تو نه اى، بل پيش از تو اين تكليف بر ديگران بوده است تا تو را داعى باشد به كردن و بر تو سهل آيد و دل خوش باشى، و اين معنى لطف باشد براى آن كه مُسهّل و مُقرب بود از عهد آدم تا به عهد تو كه محمدى، مرا با مكلفان اين خطاب است.
[سپس فرمود :] تا شما متقى شوى به فصل روزه و پر خيزى از معاصى، روزه شما را منع مى شود ـ منع شر نه منع خير ـ براى آن كه فصل طاعات لطف باشد مكلف را در اجتناب مُقبَّحات.[1]
زن اعرابى
انس مالك روايت كرد از بلال كه رسول صلى الله عليه و آله يك روز در مسجد مدينه نماز مى كرد تنها، زنى اعرابى بگذشت، خواست تا در قفاى رسول نماز كند در مسجد رفت و دو ركعت نماز در قفاى رسول بكرد و رسول صلى الله عليه و آله ندانست كه كسى در پى او نماز مى كند اين سورت برگرفت. چون به اين آيت رسيد، زن اعرابى نعره اى
[1]همان، ج ۳، ص ۲.
بزد و بيوفتاد بى هوش، رسول صلى الله عليه و آله سلام باز داد و گفت : آبى بيارى. آبى بياوردند و بر روى او زدند، به هوش آمد. رسول صلى الله عليه و آله گفت : يا اعرابيّه! چه حال است تو را؟ گفت : بگذشتم، تو تنها نماز مى كردى خواستم تا در قفاى تو دو ركعت نماز كنم يا رسول اللّه ، اين كه گفتى :«وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ * لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَ بٍ لِّكُلِّ بَابٍ مِّنْهُمْ جُزْءٌ مَّقْسُومٌ»، اين كلام خداست يا كلام تو است؟ گفت : لا بل كلام خداست، اعرابيه گفت : واويلاه، هر عضوى از اعضاى بدن من بخشيده خواهد بودن بر درى از درهاى دوزخ؟ رسول صلى الله عليه و آلهگفت : خلقان را بر هر درى از درهاى دوزخ عذاب كنند، عَلى قَدْرِ اَعمالِهِم؛ بر اندازه عمل شان. گفت : يا رسول اللّه ، كه همه را آزاد كردم، هر يكى را بر درى از درهاى دوزخ. جبريل آمد و گفت : يا رسول اللّه ، بشارت ده اعرابيه را كه خداى تعالى درهاى دوزخ بر تو حرام كرد و درهاى بهشت بگشاد بر تو.[1]
زنان بهشتى
اُمّ سلمه رضى الله عنه گفت : رسول اللّه صلى الله عليه و آله را پرسيدم كه : «خَيراتٌ حِسانٌ» چه باشد؟ گفت : خَيراتُ الاَخلاقِ حِسانُ الوُجُوه، نكو خوى، نكو روى باشند... .
در خبر است كه : زنان بهشتى دست در دست نهند و به غناء گويند به آوازى كه خلايق مثل آن نشنيده باشند : نَحْنُ الرّاضيات فلا نَسْخَطَ اَبَدا وَنَحْنُ المُقيمات فَلا نَظْعَنُ اَبَدا وَنْحُ خَيْرات حِسانٌ خُلقِنا لاَزواجٍ الكِرام ؛ ما خشنودانيم كه خشم نگيريم هرگز و مقيمانيم كز اين جا نرويم هرگز و ما زنان آراسته ايم به خصال و جمال، ما را براى مردانى كريم نهاده اند.[2]
[1]همان، ج ۱۱، ص ۳۲۷.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۲۸۰.
سائل را رد نكنيد
و رسول صلى الله عليه و آلهگفت : لا تَرُدّوا السّائِلَ وَلَوْ بِظِلْفٍ مُحَرَّقِ؛ گفت : سائل را رد مكنيد و اگر به سم گوسفندى سوخته باشد.[1]
سخاوت
... رسول صلى الله عليه و آله گفت : السّخِىُ قَريبٌ مِنَ اللّه ، قَريبٌ مِنَ الجنّةِ، قريبٌ مِنَ النّاس، بَعيدٌ مِنَ النّار، والبَخيلُ بَعيدٌ مِنَ النّار، والبَخيلُ بعيدٌ من اللّه ، بَعيدٌ من الجنّةِ، بعيدٌ مِنَ النّاس، قريبٌ مِنَ النّار، ولَجاهِلٌ سَخِىٌّ اَحَبُّ اِلى اللّه ِ مِن عالمٍ بخيلٍ؛ گفت : سخى نزديك است به خدا و به بهشت و به مردمان، دور است از دوزخ و بخيل دور است از خداى و بهشت و مردمان، و نزديك است به دوزخ، و خداى تعالى سخى جاهل را دوست تر دارد از آن كه عالمى بخيل را.
و اَنَس روايت كرد از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : سخاوت درختى است در بهشت شاخه هاى آن در دنياست، هركه دست به شاخى از شاخه هاى او زند او را به بهشت برد، و بُخل درختى است در دوزخ، شاخه هاى آن در زمين است، هركه دست به شاخى از شاخه هاى او زند او را به دوزخ برند.
و رسول صلى الله عليه و آله گفت : تَجافَوا عَنْ ذَنب السَّخِى فَاِنَّ اللّه َ آخِذٌ بِيَدِهِ كُلّما عَثَرَ؛ گفت : از گناه سخى در گذرى كه خداى دست گير او بود هركجا بيفتد.[2]
سرگذشت بعضى صالحان و زاهدان
گفتند : در عهد حجاج زاهدى بود او را عبدالرحمن بن يَعْمَر گفتندى كه او را
[1]همان، ج ۲، ص ۳۲۲.
[2]همان، ج ۵، ص ۶۹ .
در ماهى يك بار طعام خوردى. حجاج را بگفتند. او را بگرفت و در خانه كرد تا يك ماه و شك نكرد كه مرده باشد، چون در بگشادند او نماز مى كرد. يا فاسق! نماز مى كنى بى طهارت؟ گفت : آن كس محتاج طهارت باشد كه طعام و شراب خورد، من بر وضوى اولم كه اين جا آمدم.
گفتند : در ايام سيف الدوله على بن حَمدان، روميان زنى را به اسيرى بگرفتند، از ايشان بگريخت به شب از روم به بغداد آمد بى زاد و طعامى. سيف الدوله او را گفت : چگونه آمدى؟ گفت : هرگه كه گرسنه مى شدم سه بار قُل هو اللّه احَدٌ خواندم و سير شدم و قوتم پديد؟ آمد به رفتن.
ذوالنّون مصرى را گفتند : چه مى خورى؟ گفت : اِنَّ رَبّي يُطْعِمُني وَيَسْقينى يُطْعِمُنى طعام المعرفِةِ وَيَسْقِينى شَرابَ المحَبَّةِ. آن گه اين بيت بگفت :
{۰ شرابُ المَحَبّةِ خَيْرُ الشَّرابوَكُلُّ شَرابٍ سِواهُ سَرابُ ۰}
اين حكايت و امثال اين به نزديك اهل تصوف از كرامات باشد، و به نزديك ما اگر درست بود معجر بود كه خداى تعالى اظهار كند بر دست بعضى صالحان.
يكى از جمله بزرگان گفت : به بيمارستانى فرو شدم، مردى طبيب را نشسته ديدم و جماعتى بيماران را بر وى گرد آمده، و هركس علت خود شرح مى دادند، و او هر كسى را دوايى مى فرمود در خور هر يك. برنايى به نزديك او فراز شد، روى زرد شده و اثر عبادت و سيمان صلاح بر وى پيدا. او را گفت : يا استاد، تو مردى طبيب و زيركى، و هر يكى از بيماران دوايى فرمودى، مرا بيمارى است دواى آن دانى؟ گفت : چيست؟ گفت : بيمارى گناه را چه دوا باشد؟ گفت : بشو و هليله صبر بگير با بليله تواضع، و در هاون نَدَم و پشيمانى افكن [و به دست قهر هواى نفس خود بكوب، و از آن جا در پاتيلچه صحت عزم افگن] و آب حيا و شرم بر او زن، به آتش محبت بجوشان و با سِطام عصمت بگردان تا حباب حكمت برآورد. آن گه به
راوُوق صفا بپالاى و به مروحه استرواح باد كن آن را، و در وقت سحر از وى شربتى نوش كن، و دگر گرد گناه مگرد تا راحت يابى.[1]
سرّى از حكمت الهى
در خبر است كه يك روز موسى صلى الله عليه و آله گفت : در مناجات با خداى تعالى : الهى اَرِنى سِرّا مِنْ سَرائِرِ حِكمَتِكَ؛ بار خدايا، سرى از اسرار حكمت تو با من نماى، گفت : از آن جا برو و بر گذر تو ديهى است، در آن دِه رو، به ميان آن ده چهار سراى بينى درِ آن سراى ها بزن و بگو كه : شما چه مردمانى و كار و پيشه شما چيست، و از خداى چه مى خواهى؟ موسى آن جا آمد به در سراى اول و در بزد، گفت : شما چه مردمانيد؟ گفتند : ما مردمانيم دهقان، كار و پيشه ما كشت بذر است، گفت : از خداى چه مى خواهى؟ گفتند : باران. اگر امسال باران بسيار بارد همه توان گر شويم.
از آن جا بيامد به دَرِ سراى ديگر، گفت : شما چه مردمانيد؟ گفتند : كار ما فخّارگرى است، ما كوزه گرانيم و كوزه بسيار كرديم از آن و نهاده، اگر امسال آفتاب بسيار باشد و باران نبارد، ما توان گر گرديم، از آن جا بيامد به درِ سراى ديگر رفت، گفت : شما چه مردمانيد؟ گفتند : ما مردمانيم كه [ما را غله بسيار بر خرمن است، اگر بادهاى پياپى بيايد، ما آن غله ها خورد كنيم و به باد پاك كنيم و كار ما برآيد. به در سراى ديگر آمد گفت : شما چه مردمانيد؟ گفتند : ما مردمانيم] كه خداوندِ درختان ميوه اى و امسال درختان ما بار بسيار دارد، اگر هوا ساكن باشد و باد نجهد كه ميوه ها نارسيده از درخت بريزد، ما توان گر شويم. موسى برگشت و مى گفت : اى خدايى كه روزى خلقان به امر تو است، يكى را باران مى بايد و
[1]همان، ج ۱۴، ص ۳۳۰.
يكى را آفتاب، و يكى را باد مى بايد و يكى را هواى ساكن آرميده، و تو خداوند همه را مراد بدهى و به حسب مصلحت روزى به هر يك رسانى چنان كه تو دانى.[1]
سلام كردن و پاسخ دادن
در ذيل آيه سوره نساء آيه ۸۶ «چون شما را به درودى نواختند به درودى بهتر از آن يا همانند آن پاسخ گوييد...».
در خبر است كه : چون كسى از مسلمانان بر رسول صلى الله عليه و آله سلام كردى، گفتى : سلامٌ عليك، گفتى : وعليك السلام ورحمة اللّه ، چون گفتى : السلام عليكم ورحمةُ اللّه ، (رسول گفتى : وعليك السلام ورحمة اللّه )، وبركاته. هم چنين او زياده گفتى در جواب كه آن كس گفته بودى.
و در خبر مى آيد كه چون بنده مؤمن برادرش را گويد : سلامٌ عليك، او را ده حسنه بنويسند، چون گويد السلام عليك ورحمةُ اللّه ، بيست حسنتش بنويسند... .
و در خبر است كه : از ميان سلام كننده و جواب دهنده صد حسنه باشد، نود و نه آن را بود كه سلام كند و يك حسنه آن را كه جواب دهد. گفتند براى آن چنين آمد كه او ابتدا كرد و اختيار اين خير كرد و رغبت نمود، و آن كه جواب دهد لابدّ لابد او را جواب بايد دادن و به منزلت كسى است كه نه به اختيار خود است...
و سلام در شرع براى سلامت نهادند، براى اين گفت رسول صلى الله عليه و آله : اَفْشُوا السَّلامَ تَسْلَمُوا ؛ سلام فاش دارى تا سلامت يابى. وقال عليه السلام : السّلامُ تحيَةٌ لِمِلَّتِنا وَاَمانٌ لِذِمَّتِنا، و براى آن فرمود عليه السلام، كه: السّلام لِلرّاكبِ عَلَى الرّجِلِ، ولِلْقائِمِ عَلى القاعِدِ؛ گفت : سلام سوار را بايد كردن پياده و ايستاده را بايد بر نشسته، براى آن كه سوار از پياده ايمن
[1]همان، ج ۱۸، ص ۸۹ .
باشد، و ايستاده از سوار خائف. و هم چنين استاده و نشسته، اَوْرُدُّها؛ يا همان، يعنى مثل آن بر او رد كنى آنچه گفته باشد او را بازگويى.[1]
سيره رسول اللّه صلى الله عليه و آله
عطاء بن ابى رَباح گفت : با عبداللّه عمر در نزديك عايشه شدم. عبداللّه عمر گفت : يا عايشه! خبر ما را به عجب تر چيزى كه از رسول صلى الله عليه و آله ديدى، كار او همه عجيب بود، شبى از شب ها نوبت من بود در بستر آمد و بخفت، هنوز پهلو آرام نگرفته بر زمين، برخاست و جامه در پوشيد و قِربه آب نهاده بود، از آن وضو كرد و آب بسيار بريخت، آن گه در نماز ايستاد و در نماز چندان بگريست كه آب چشمش سينه او و پيش جامه او را تر بكرد، آن گه بنشست و حمد و ثناى خداى مى كرد و مى گريست تا آب چشمش كنارش تر بكرد، آن گاه سر بر زمين نهاد و چندان بگريست كه آب چشمش زمين تر بكرد، تا صبح برآمد و بلال آمد و او را به نماز بامداد خواند. او را گريان يافت، گفت : اى رسول اللّه ! مى بگريى؟ و خداى تعالى گناه تو بيامرزيد گذشته و ناگذشته و ناآمده، گفت : اَفَلا اَكُونُ عَبدا شكورا؛ خداى را بنده شاكر نباشم؟ و چرا نگريم، و خداى تعالى امشب آياتى بر من انزله كرد :«إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَـوَ تِ وَالْأَرْضِ...»الى قوله :«إِنَّكَ لاَ تُخْلِفُ الْمِيعَادَ»، آن گه گفت : وَيْلٌ لِمَنْ قَرَءَها وَلَم يَتَفَكَّر فيها؛ واى بر آن كس كه اين آيات بخواندو در او تفكر نكند!
اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرد كه چون رسول صلى الله عليه و آله به نماز شب برخاستى، اول مسواك كردى، آن گه در اطراف آسمان نگريدى و اين آيات برخواندى :
«إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَـوَ تِ وَالْأَرْضِ.... الى قوله : «فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ».[2]
[1]همان، ج ۶، ص ۴۲ ـ ۴۱.
[2]همان، ج ۵، ص ۲۰۵.
شجاعت صفيه دختر عبدالمطلب
محمد بن اسحاق روايت كرد كه : صفيه دختر عبدالمطلب مادر زُبير در حصن حسّان ثابت بود با جماعتى زنان و كودكان و گفت : حسّان با ما بود ـ و اين حِصنى بود بس حصين نه. صفيّه گفت : مردكى جهود بيامد و گرد آن حصن مى درگرديد، و رسول صلى الله عليه و آله به قتال احزاب مشغول بود. من حسّان را گفتم : من از اين مرد دل مشغول شدم كه احوال اين حصن بشناخت و مى داند كه اين حصنى حصين نيست، و با ما در اين جا مرد نيست و رسول از ما مشغول است، اگر برود و جماعتى جهودان را خبر دهد، و بيايند و ما را رنجه دادند مصلحت در آن است كه بيرون شوى و اين كافر را بكشى تا ما را از اين خوف ايمن شويم.
حسّان گفت : يا بنت عبدالمطلب، تو دانى كه من مردى شاعرم مردكُش نباشم، و اين نه كار من است.
گفت : چون من بديدم كه او هيچ نخواهد كردن، جامه درپوشيدم و روى بربستم و عمودى برگرفتم و بيرون رفتم و آن جهود را بكشتم و باز آمدم و گفتم : با حسّان، اكنون مرد كشته است! برو و جامه اش بيرون كن كه براى آن نكردم كه او مرد است و من زن. گفت : يا بنت عبدالمطلب، اين نيز هم نتوان كردن، من سَلَب به او دادم.
شكر و ايثار
در خبر است كه حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام روزى جماعتى را ديد گفت : مَنْ اَنتُم؛ كيستيد شما؟ گفتند : نَحْنُ قَوْمٌ مُتوكّلون؛ ما جماعتى ايم متوكلون به توكل زندگانى كنيم. گفت : توكل شما به كجا رسيده است؟ گفتند : اِذَا وَجَدْنا اَكَلْنا وَاِذَا فَقَدنا صَبَرنا؛ چون بيابيم بخوريم و چون نيابيم صبر كنيم. [على عليه السلام گفت : هكذا يَفْعَل