كردند كه در جاهليت رفته بود. چون در عهد قريش شدند، خويشتن را به ايشان مستظهر مى ديدند، طلب فرصت مى كردند تا به بنى خزاعه كيدى كنند و وقعتى، و قريش يارى مى دادند ايشان را به نفْس و سلاح و كراح.
شبى بنوبكر بيامدند و به قوّت قريش و شبيخون آوردند بر خزاعه و كارزار كردند و مردى از بنو خزاعه كشته شد، و اين بيرون از حرم بود. بنو خزاعه تن با حرم دادند، و از جمله قريش آنان كه به نصرت بنو بكر آمده بودند، صفوان بن اميه و عِكرمِه ابو جهل و سهل بن عمرو با اتباع خود. چون با حرم رسيدند، نوفل را گفتند: چاره چيست؟ ما به زمين حرم در آمديم و حرمت حرم هتك نتوان كرد. نوفل گفت: بروى و كينه خود بتوزى كه ما در حرم بتر از اين كارها مى كنيم از دزدى و فساد. بنو خزاعه چون در مكه آمدند، پناه با سراى بديل بن ورقاء دادند، و او سيد قوم بود، و او از پدران مصنف اين كتاب است. او بيرون آمد و گفت: يا قوم، اين عهد است كه با محمد كرده اى!؟؟ هنوز چه مدت گذشت كه عهد تباه كردى و حرمت حرم برداشتى، و اگر نه آن استى كه من حرمت حرم بيشتر از آن دارم و دانم، بدانستى كه تيغ ها نصيب خود چون گرفتن!؟؟ و حالى مردى به جانب مدينه گسيل كرد تا رسول را خبر دهد. نام او عمرو بن سالم الخزاعى. او به مدينه آمد. و چون درآمد، در مسجد رسول شد. و رسول با صحابه نشسته بود. اين بيت ها آغاز كرد:
{۰ لا همَّ انّى ناشد محمّدا ۰}
واين بيت ها در سورة التوبة رفته است. چون بدين بيت ها رسيد:
{۰ فَنَقَضُوا ميثاقكَ الْمؤَكَداهُمْ بَيْتُونا بالوَتير هُجّدا ۰}
{۰ فَقَتَلُونا رُكَعّا وَ سُجَدا ۰}
سبب فتح مكه اين بود. چون رسول اين بيت بشنيد، گفت: يا عمرو بن
سالم، هيچ انديشه مدار كه من از وراى كينه شماام و نصرت خداى در پيش من است. و در اين حال كه رسول عليه السلام اين مى گفت، ابرى برآمد، رسول عليه السلامگفت: اين ابر به نصرت بنى كعب باران خواهد دادن، و آن رهطى بودند از بنى خزاعة.
آن گه بديل بن ورقاء برخاست با جماعت بسيار از خزاعه و روى به مدينه نهادند به شكايت قريش و نقض عهد ايشان عهد رسول را. به مدينه درآمد و رسول را اين حال بگفت. رسول او را اكرام كرد و دل خوشى داد و گفت: باز گرد كه من براثر مى آيم و اين انتقام مرا بايد كشيدن. و قريش پشيمان شدند بر آنچه كردند و بترسيدند از آن حال. ابوسفيان را گفتند: تو را ببايد رفتن و با محمد عهد تازه كردن و در مدتْ زيادت خواستن.
ابوسفيان از مكه بيرون آمد. رسول عليه السلام گفت: پندارى در آن مى نگرم كه ابو سفيان از اين در درآيد و خواهد تا عهد تازه كند. ابو سفيان در راه، بديل ورقاء را ديد با رهط خزاعه. گفت: از كجا مى آيى؟ گفتند: از بعضى جاى ها كه شتر ما آن جاست؛ برفتم تا مطالعه اى كنم آن را. و نگفت كه ما به مدينه بوديم.
ابوسفيان را وهم آمد كه او به مدينه بوده است با آنان كه با او بودند. گفت: بديل به مدينه بوده است [و] به شكايت ما رفته است و از ما بپوشيد، و اگر خواهى تا به تحقيقْ اين بدانى، بر پَى شتران ايشان بروى تا بَعَر بيفكنند، بشكنى. اگر در او استخوان خرما باشد، لابد از مدينه مى آيند كه مدنيان شتر را استخوان خرما دهند. برفتند و بَعَر بديدند در او استخوان خرما بود. بدانستند كه او به نزديك محمد بوده است.
ابو سفيان برفت تا به مدينه رسيد. در مسجد آمد و با رسول بسيار سخن
بگفت. رسول عليه السلام سر به او بر نداشت و يك كلمت را جواب نداد. برخاست و به نزديك عمر رفت. هيچ اجابت نديد. به نزديك على آمد ـ و او وارد حجره فاطمه بود و حسينِ على كوچك بود، پيش ايشان نشسته بود ـ او را گفت: يا بن ابى طالب، چه راى بينى مرا؟ گفت: راى نمى بينم كه تو را سود دارد. گفت: يا دختر محمد، اين فرزندت را بگو تا ما را حمايتى كند و اين فخر تا قيامت بدو بماند. گفت: يا هذا، پسر من كودك است و خود در جهان كه باشد كه بر پيغمبر خداى حمايت كند. باز امير را گفت: راى تو چيست؟ گفت: هيچ نمى بينم جز آن كه تو سيّد بنى كنانه اى، برخيز و در مسجد رسول عليه السلام رو و بگوى كه من حمايت مى كنم. اگر جابت كند، مراد تو است و اگر نكند، جز اين راى نيست. او بيامد و در مسجدْ اين بگفت. رسول عليه السلام به او التفات نكرد.
او بيامد و دخترش را ام حبيبه ـ كه زن رسول عليه السلامبود ـ ببيند. چون در آنجا شد، خواست تا پاى بر جامه رسول عليه السلام نهد، ام حبيبه برجست و جامه درنورديد. ابو سفيان گفت: يا بنيّة، نمى شايد تا پاى در جامعه تو نِهَم؟ گفت: اين جامه رسول صلى الله عليه و آلهاست و تو مشركى و مشرك پليد است. من رواندارم كه تو پاى بر جامه رسول نهى.
او برون رفت و به مكّه شد. گفتند: چه كردى؟ قصّه باز گفت. گفتند: پس محمد عليه السلام اجازه كرد؟ گفت: لا واللّه . گفت: پس على عليه السلام بر تو خنديده است. گفت: [راى جز اين نبوده و ]هيچ تدبير و چاره جز اين نبود. آن گاه، رسول عليه السلامصحابه را گفت: زينهار نبايد كه احوال ما كس بداند تا ناگاه به در مكّه فرود آييم كه من از خداى درخواسته ام كه خبر من بر مكّيان پوشيده دارد.
و در آن ميان، حاطب بن ابى بلتعه نامه نوشت بر دست زنى سياه و به مكّه
فرستاد تا مكّيان را خبر كند از عزم رسول عليه السلام. جبرئيل آمد و خبر داد رسول عليه السلام را، رسول عليه السلام أمير المؤمنين على ـ عليه الصلوة والسلام ـ را با زبير فرستاد تا نامه از او بستدند ـ و اين حديث رفته است در سورة الممتحنة ـ و حاطب از آن عذر خواست و رسول عليه السلام او را عفو كرد. و رسول عليه السلام از مدينه بيرون آمد، دهم ماه رمضان سال هشتم از هجرت مردى را بر مدينه خليفه كرد از بنى غفار، نام او كلثوم بن الحصين. چون به كديد، رسيدند، ميان عسفان و أمج روزه بگشادند و از آن جا به مرّ الظّهران آمد با ده هزار مرد از مهاجر و انصار و هيچ كس از ياران بازنايستادند از رسول عليه السلام.
در راه، ابوسفيان بن الحرث بن عبدالمطلب رسول عليه السلامرا ديد و عبداللّه بن ابى امية بن المغيره. چون آن بديدند، بترسيدند و دانستند كه اهل مكه را طاقت اين لشكر نباشد. خواستند تا در نزديك رسول عليه السلام آيند، رسول عليه السلامبار نداد ايشان را و گفت: نخواهم تا ايشان را ببينم آن جفاها كه از ايشان ديده ام. ام سلمه گفت: يا رسول اللّه ، يكى پسر عم است و يكى پسر عمه است، اگر دستور باشد در آيند و از تو امانى طلبند. گفت: نخواهم تا ايشان را ببينم.
و ابوسفيان پسر كى خرد با خود داشت، گفت: به خداى، اگر محمد مرا به خود راه ندهد، دست اين پسر گيرم و در اين بيابان بروم تا از گرسنگى و تشنگى بميرم. رسول عليه السلامچون اين بشنيد، رحمش آمد و او را دستورى داد تا درآمد و اسلام آورد و خبر رسول عليه السلامبر قريش پوشيده بود و هيچ خبر نمى داشتند [و] از آمدن او سخت خايف بودند. ابوسفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء از مكه بيرون آمدند تا هيچ كس را ببينند كه از او خبرى پرسند.
عباس بن عبدالمطب گفت: من انديشه كردم كه اگر رسول عليه السلام بدين هيئت
ناگاه در مكه رود، اثر قريش نبماند. بر استر رسول عليه السلام برنشستم و براندم تا خبرى باز دهم تا بيايند و از رسول عليه السلام امانى بخواهند. و آن سه مرد كه از مكّه بيرون آمده بودند، بر بلندى شدند، آتش هاى عظيم ديدنده، گفتند: گويند آن آتش چيست؟ بديل گفت: آتش بنى خزاعه است. گفتند: بيش از آن است، و بديل را گمان بود كه رسول خداى است و نهان مى داشت.
عباس گفت: بديشان رسيدم در شبى تاريك با يكديگر حديث مى كردند. آواز ايشان بشناختم. گفتم: يا ابا سفيان، تويى؟ گفت: يا اباالفضل، تويى؟ گفتم: آرى. گفت: چه خبردارى؟ گفتم: رسول خداى است كه مى آيد به ده هزار مرد كه شما را به آن طاقت نباشد. گفت: پس رأى چيست؟ گفتم: بر اين استر نشين تا براى تو امانى خواهم از رسول عليه السلام.
گفت: او را در لشكر آوردم، به هر آتش كه بگذشتم، مى گفتند: عم رسول اللّه على بلغة رسول اللّه . ببردم او را تا در خيمه رسول عليه السلام او را بنشاندم و من رفتم و گفتم: يا رسول اللّه ، ابو سفيان از در تو در آمده است، اسيروار و من او را شفاعت مى كنم. اگر او را به من بخشى و أمانى دهى او را. گفت: برو تا فردا پيش من آرى او را.
گفت: به ديگر روز، پيش رسول عليه السلام بردم او را. گفت: يا اباسفيان، وقت نيامد كه بگويى لا اله الا اللّه ؟ ابو سفيان گفت: پدر و مادر و جان و تن من فداى تو باد! بس كريم و حليم و رحم پيوندى. من دانستم كه جز خداى خدايى نيست كه اگر بودى به فرياد من رسيدى در اين حال. گفت: وقت نيست كه گواهى دهى كه من رسول خدايم؟ گفت: تن و جان من فداى تو باد! چه حليم و كريم و رحم پيوندى، دو ماه در اين حديث مرا مهلت ده. گفت: چهار ماهت مهلت دادم.
و عباس گفت: من گفتم: ويحك يا ابا سفيان! ايمان آور گواهى حق بگوى. گفت: در مهلتم. آن گه رسول عليه السلامگفت: او را در گذرگاه لشكر بدار تا مردم او را ببينند و بدانند كه او را امان است. گفتم: يا رسول اللّه ، تو دانى كه او مردى است كه فخر دوست مى دارد. طمعِ تشريفى دارد بيشتر از اين. گفت: برو و بگوى كه من مى گويم كه هر كه در سراى او رود، ايمن است و هر كه درخانه خود رود و در دربندد، ايمن است و هر كه در مسجد حرام رود، ايمن است.
عباس گفت: او را ببردم و در راهى تنگ بداشتم تا گروه گروه لشكر بر او بگذشت و او مى گفت: اينان كيستند؟ من گفتم: بنوفلان و بنوفلان، تا آن كه رايت رسول عليه السلامبرسيد و سواد أعظم و كتيبه خضرا. گفت: اينان كه اند؟ گفتم: رسول خداست با جماعت مهاجر و انصار . گفت: يا عباس، ملكى عظيم يافت پسر برادرت. گفتم: ويحك! اين نبوت است. آن گه گفتم: برو و قومت را خبر ده. او برفت و بر در مسجد الحرام آمد و آواز داد و گفت: يا معشر قريش، محمد عليه السلاماينجا رسيد با لشكرى كه هيچ كس قوّه ايشان ندارد. گفتند: پس تدبير ما چيست؟ گفت: چنين كه هر كه در سراى من شود، ايمن است. و گفتند: سراى تو كه در او شود؟ گفت: گفته است كه هر كه در مسجد الحرام شود، ايمن شود و هر كه در خانه شود و در ببندد ايمن است.
و گفتند: آن گه حكيم حزام و بديل بن ورقاء آمدند و اسلام آوردند و بيعت كردند. رسول عليه السلام ايشان را بفرستاد تا مردم را دعوت كنند و به اسلام خوانند و بگويند كه هر كه بأعلى مكه در سراى ابوسفيان شود، ايمن است و هر كه در زير مكه در سراى حكيم بن حزام و در ميان مكه در بيت الحرام شود، ايمن است. ايشان برفتند و مردم را اين بگفتند.[1]
[1]روض الجنان، ج۲، ص ۴۳۹ ـ ۴۴۶.
بدين ترتيب، بديل بن ورقاء اسلام آورده و صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله شد و همراه پيامبر صلى الله عليه و آله در فتح مكه و جنگ حنين شركت داشت و پيامبر او را به سرپرستى اسيران قبيله هوزان در جنگ حنين گماشتند و اين اسيران و غنايم را در جعرانه تقسيم كردند.
همچنين پيامبر صلى الله عليه و آله بديل و عمروبن سالم و بُسر بن سفيان را هنگامى كه عازم جنگ تبوك بودند، به سوى قبيله بنى كعب گسيل داشتند تا آنان را براى حركت آماده سازند و آنان همگى در جنگ تبوك همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند.
بديل بن ورقاء در حجة الوداع هم همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود. عبداللّه بن موسى از اسرائيل، از جابر، از محمد بن على، از بديل بن ورقاء نقل مى كند كه مى گفته است:
پيامبر صلى الله عليه و آله ايام تشريق (روزهاى اقامت در منى) به من فرمان دادند جار بزنم كه اين روزها روزهاى خوردن و آشاميدن است و روزه مگيريد.[1]
شيخ صدوق نيز اين گونه مى نگارد:
و روى أنّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله بعث بديل بن ورقاء الخزاعى على جمل أورق، فأمر أن ينهى الناس عن الصيام أيام منى، فتخلل بديل الفساطيط، ينادى بأعلى صوته: أيها الناس! لا تصوموا هذه الأيام، فإنّها أيام أكل و شرب و بعال.[2]
آن گونه كه گفته شد، بديل بن ورقاء تا غزوه حنين ـ كه در سال هشتم هجرى روى داد ـ زنده بود و اندكى قبل از وفات حضرت رسول صلى الله عليه و آله، در سن ۹۷ سالگى وفات يافت.[3]
گفته شده كه بديل هفت پسر به نام هاى نافع، عبداللّه ، عبدالرحمن، سلمه،
[1]طبقات ابن سعد، ج۴، ص ۲۶۷.
[2]المقنع، ص۲۸۲.
[3]همان، ص ۶۱۶؛ امالى طوسى، ص۲۳۹.
عمرو، عثمان و محمد داشت كه همه از افاضل صحابه حضرت رسول بوده اند و بسيارى از ايشان نيز از زمره مخلصين حضرت امير و در ركاب آن حضرت در صفين به درجه شهادت رسيده اند.[1]
نافع بن بديل
مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى درباره او مى گويد:
او همان لحّى الخزاعى است. او و پدرش و برادرانش از فضلاء و اجلّه صحابه بودند. نافع پيش از پدرش اسلام آورده بود... نافع در بئر معونه، با منذر بن عمر شهيد شد.[2]
فاجعه بئر معونه در ماه صفر سال چهارم رخ داد و ماجرا بدين گونه بود كه ابوبراء عامرى وارد مدينه شد و هدايايى به خدمت پيامبر اسلام آورد. پيامبر هدايا را به دليل مشرك بودن او نپذيرفت و او را به آيين اسلام دعوت نمود، ولى او نپذيرفت؛ اما به حضرتش عرض كرد: اگر سپاه تبليغ نيرومندى را روانه صفحات «نجد» كنيد، اميد است ايمان بياورند؛ زيرا تمايلات آنها به توحيد زياد است. پيامبر فرمود: از حيله و مكر، عداوت و دشمنى مردم «نجد» مى ترسم، ابو براء گفت: ستون اعزامى شما در پناه من هستند و من ضمانت مى كنم كه آنها را از هر حادثه سوء حفظ نمايد.
چهل نفر از رجال علمى اسلام ـ كه حافظ قرآن و احكام بودند و نافع بن بديل در ميان ايشان بود ـ به فرماندهى «منذر» رهسپار منطقه «نجد» گرديدند و در كنار «بئر معونه» منزل كردند. پيامبر نامه اى ـ كه مضمون آن دعوت به آيين اسلام بود ـ به يكى از سران «نجد»، به نام «عامر بن طفيل» نوشت و يك نفر از مسلمانان مأمور شد تا نامه پيامبر را به عامر برساند. او نه تنها نامه پيامبر را نخواند، بلكه حامل نامه
[1]خاتمة الطبع، ص۶۱۷ .
[2]شهيدان اسلام در عصر پيامبر، ص ۲۴۹.