صدق نيت
در خبر مى آيد كه : روز قيامت بنده اى را در قيامت آرند و صحيفه عمل او در دست او نهند، او نامه باز كند، در اول صحيفه حجى بيند مقبول مبرور، ساعتى در آن مى نگرد و انديشه مى كند، مرد حج كرده نباشد. حق تعالى مى گويد : برخوان صحيفه عملت. او گويد : بار خدايا! سهو و غلط بر تو روا نيست، من در دار دنيا حج نكردم، و اين جا حجى مقبول نوشته است! حق تعالى گويد : تو حج نكردى ولكن فلان روز ياد دارى كه قافله حج مى گذشت تو آب در چشم بگردانيدى و گفتى : كاشك تا من استطاعت داشتمى تا با اينان برفتمى. من از تو صدق دانستم، در ديوان تو حجّى بنوشتم.[1]
صدقه
جابر روايت كند كه : مردى به نزديك رسول آمد و گفت : يا رسول اللّه ! هذِهِ بَيضَةٌ ذَهَب اَصَبْتُها مِنْ بَعْضِ المعادِنِ لا اَمْلِكُ غَيْرَها اُرِيدُ اَنْ اَجْعَلَها صَدَقَةً للّه ِ؛ گفت : مردى شكل خايه زرّين بياورد پيش رسول صلى الله عليه و آله و گفت : يا رسول اللّه ، به خداى كه من جز اين ندارم و مى خواهم كه صدقه كنم براى خدا.
رسول صلى الله عليه و آله رو از او بگردانيد، او به دگر جانب آمد و اين بگفت. رسول صلى الله عليه و آله از او به خشم آمد، از دست او بستد و بينداخت، چنان كه اگر بر او آمدى عضوى تباه كردى از او، و گفت : چون مى گويى كه هم اين دارم صدقه را چه خواهى كردن؟ آنگهى گفت : يكى از شما مى آيد و جمله مال صدقه مى كند، آن گه به درها مى گردد و سؤال مى كند، اَفْضَلُ الصَّدَقَةِ ما كانَ عَنْ ظَهْرِ غِنىٍ، وَلْيَبْدَأَ اَحَدُكُم بِمَنْ يَعُلُ؛ فاضل تر صدقه آن بود كه از سر توان گرى باشد، و يكى از شما بايد كه ابتدا به عيال خود كند.
[1]همان، ج ۴، ص ۱۴۹.
كلبى گفت : بعد از نزول اين آيت [=«وَيَسْـ?لُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ»= از تو مى پرسند كه از چه انفاق كنند؟ بگو : از آنچه افزونى است] كسى كه آن چنان نكرد، چون كسى را چيزى بودى و خواستى كه از آن صدقه اى قوت خود و قوت عيال خود از آن جا برداشتى و آنچه فضله بودى صدقه كردى، و اگر مرد اهل حِرفت بود، يك روزه نفقه برداشتى از آن جا و باقى صرف كردى.
صدقه
جابر بن عبداللّه انصارى گويد كه : رسول صلى الله عليه و آله در بُستانى شد از آنِ اُمُّ مَعْبَد، او را گفت : اين غِرْس كافرى نشانده است ـ يا مسلمانى؟ [اُمُّ مَعْبَد] گفت : يا رسول اللّه ، مسلمانى نشانده است. گفت : هيچ مسلمانى نباشد كه او غرسى نشاند، از آن جا آدمى يا چهارپايى يا مرغى بخورد و الا او را صدقه اى مى نويسند تا به روز قيامت.[1]
صرف بهاى مصحف در راه خير
و در اثر هست كه : زُبيده اُمّ جعفر زن هارون الرشيد مصحفى قرآن بفرمود نوشتن به نود پاره به زر، و پشت هاى آن زرين كرده بود مرصّع به انواع جواهر بيش بها، يك روز قرآن مى خواند، در آن دفتر به اين آيت رسيد :«لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ»، با خويشتن انديشه كرد، گفت : من در جهان چيزى از اين دوست تر ندارم، كس فرستاد و زرگران را بخواند و آن زر و جواهر بفروخت و بهاى آن در چاه هاى باديه صرف كرد كه تا امروز منسوب است با او.[2]
[1]همان، ج ۴، ص ۶۴ .
[2]همان، ج ۴، ص ۴۲۹.
صله رحم
ابوسلمه روايت كرد كه : ابوالدّرداء بيمار شد، صحابه به پرسيدن او رفتند، حديث صلت رحم برآمد و آن كه رسول گفته است : صِلَةُ الَرحِم تَزيدُ فِى العُمر؛ رحم پيوستن در عمر بيافزايد.
عبدالرحمن عوف گفت، از رسول صلى الله عليه و آله شنيدم كه گفت : خداى تعالى گفته است : من خداى رحمانم، رَحِم بيافريدم و نام آن از نام خود بشكافتم، هركه آن را بپيوندد، با او بپيوندم و هركه او را بِبُرد، او را بِبُرم.[1]
عالم طمعكار و عالم نيكوكار
و عبداللّه عباس روايت كند از حضرت رسول صلى الله عليه و آله كه او گفت : علماى اين ملت دو مرداند : يكى آن كه خداى ـ جل جلاله ـ او را علمى داده باشد، او بر مردمان بذل كند و بخل نكند به آن و بر آن طمعى نستاند و به بهاى اندك نفروشد، او آن باشد كه براى او ماهيان دريا و مرغان هوا و دوّاب زمين استغفار كنند، و كرام الكاتبين همچونين، و با پيش خداى شود سيد و شريف.
و ديگر مردى باشد كه : خداى تعالى او را علمى دهد و به آن علم بخل كند بر بندگان خداى، و بر آن طمعى بستاند و آن به بهاى بفروشد، فرداى قيامت او را بيارند و لگامى از آتش بر سر او كرده بر مجمع قيامت، و فريشته اى بر او ندا مى كند : اين فلان است پسر فلان، خداى او را علمى داد در دنيا و بر بندگان خداى بخل كرد و بر آن طمع گرفت و به بها بفروخت، او را همچونين معذّب مى دارند تا خداى تعالى از حساب خلقان بپردازند.[2]
[1]همان، ج ۱۱، ص ۲۱۳.
[2]همان، ج ۲، ص ۲۶۰.
عفو و فرو خوردن خشم
و در خبر مى آيد كه : زين العابدين عليه السلام و در روايت ديگر موسى بن جعفر عليهماالسلامدست مى شست، و غلام آب بر دست او مى ريخت، مشغول شد، گوشه ابريق بر سر او آمد. او به غلام برنگريد، غلام گفت : والكاظِمينَ الغَيْظِ، گفت : كَظَمْتُ غَيْظى؛ خشم فرو بردم، گفت : والعافينَ عَنِ النّاسِ، گفت : [عَفَوْتُ عَنْكَ] عفو بكردم از تو، گفت : وَاللّه ُ يُحِبُّ المُحْسِنينَ، گفت : اَعتَقْتُكَ؛ آزادت كردم.[1]
علم، حيات دل است
جابر بن عبداللّه انصارى روايت كند از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : سَاعَةٌ مَنْ عالِمٍ يَتَّكى عَلى فِراشِهِ يَنْظُرُ فِى عِلْمِهِ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ العابِد سَبْعِينَ عاما؛ گفت : يك ساعت از عالمى كه بر بستر خود تكيه كند و در علم خود مى نگرد بهتر است از عبادت عابدى كه هفتاد سال خداى را پرستد.
حُمَيد طويل روايت كند از انس بن مالك از رسول صلى الله عليه و آله كه گفت : تُعَلَّموا العِلمَ فَاِنَّ تَعَلَّمَهُ حَسَنَةٌ وَمُدارَسَتَهُ تَسبِيحٌ والبَحثَ عَنْهُ جِهادٌ وَتَعْليمَهُ مَنْ لا يَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ... ؛
گفت : علم بياموزى كه آموختن علم حسنه است، و درس او تسبيح است، و بحث [از] او جهاد است، و آموختن آن را كه نداند صدقه است، و با ياددادن اهلش قربت و تقرب به خداى است، براى آن كه علمْ مَعالِم حلال و حرام است، و علامت راه هاى بهشت و دوزخ است.
در وحشت انيس است، در غربا رفيق است و در خلوت مُحدِّث است، در
[1]همان، ج ۵، ص ۷۲.
سرّاء و ضرّاء و نيك و بد دليل است، و بر دشمنان سلاح است، و به نزديك غُرَبا تقرب است.
خداى تعالى، به او رفيع بكند قومى را و ايشان را در خيرات پيشرو كند كه به ايشان اقتدا كنند و بر پى ايشان بروند و به اعمال ايشان نگرند، و به افعال ايشان اقتدا كنند و با رأى ايشان شوند.
فريشتگان در حلقت ايشان رغبت كنند و پرهاى خود رادر ايشان مالند، و در نماز براى ايشان استغفار كنند، هر تر و خشكى براى ايشان آمرزش خواهد تا ماهيان دريا و هوّام آب، و سباع زمين و انعام و چهارپا، و آسمان و ستارگان.
اَلا! و علم حيات دل است بر نابينايى، و نور چشم است از ظلمت و تاريكى، و قوت تن است از ضعف، بندگان را به پايه آزادان رساند و به مجالس جلوس افگند. انديشه در او برابر روزه در روز باشد، و درس او برابر قيام شب باشد. حلال و حرام به او شناسند، و رَحِم بدو پيوندند. پيشرو عمل است و عمل تابع او [ست]، نيكبختان را الهام دهند و بدبختان را از او محروم كنند.[1]
علم و قدرت خداى تعالى
بخشى از آيه ۹ سوره زمر«إِنَّ اللَّهَ لاَ يَخْفَى»، آن گه بيان كرد كه مقادير آنچه ايشان مستحقّند از اجزاء ثواب و عقاب بر اَفعال و اقوال ايشان بر من پوشيده نيست، كه من عالم الذّاتم و هيچ چيز نباشد در آسمان و زمين از جليل و حقير و صغير و كبير و نهان و آشكارا كه بر من پوشيده بود.
آن گه گفت : با كمال عالمى كمال قادرى است مرا، آنچه دگر قادران نتوانند من توانم، و آنچه دگر عالمان ندانند من دانم. من در رحم بر آب صورت نگارم، همه
[1]همان، ج ۴، ص ۲۳۱.
مصوّران عالم در وقت نگاشتن صورت از آب احتراز كنند، سَرِ قلم از آب نگاه دارند تا مُتفشّى نشود، از تاريكى احتراز كنند تا نقش مشوّش نشود. من از كمال قادرى در سه ظلمت : فِى ظُلُماتٍ ثَلثٍ...، ظلمت شب و ظلمت رحم و ظلمت شكم بر آب چنين صورت بديع نگارم كه مصوّران از آن عاجز و حيران مانند. بتگر به آلت من بت نگارد، قدرت از من و محل من و اسباب آلت از من، و اگر آن نباشد نتواند.
آن گه خود بتراشيد و خود بنگارد و خود بپرستد. هيچ عاقل اين روا دارد كه تراشيده خود پرستد، و نگاشته خود را بندگى كند و نشانده خود را خدمت كند!
آن گه ايشان به آلت، صورتى برآرند بى معنى، من بى آلت صورتى چنين برآرم با چندين معانى، از پاره اى پيه چشمى بينا سازم، و از پاره اى استخوان گوشى شنوا سازم، و از پاره اى گوشت زبانى گويا برآرم، و از قطره اى خون دل دانا پديد آرم، سُبحانَ مَنْ بَصَّرَكَ بِشَحْمٍ وَاَسْمَعَكَ بِعَظمٍ وَانْطَقَكَ بِلَحْمٍ وَاَعْلَمَكَ بِقَطْرَةٍ دَمٍ. تن تو بر مثال كوشكى بيافريدم، همه بنايان عالم اساس و قاعده قوى نهند، و هرچه بالاتر مى روند مى كاهند تا بايستد، من به خلاف اين كردم قاعده تو از ساق هاى باريك نهادم، آن گه هرچه بالاتر بود سطبرتر كردم، تا بدانى كه چنان كه فعل من با فعل كس نماند، من با كس نمانم. بناى آن كوشك بر اين دو ساق باريك نهادم، هيچ بنّا بِنا بر دو ستون ننهد، بر چهار ستون نهد، آن گه هرچه بالاتر سطبرتر تا به ران ها و كفل.
آن گه از جوف تو قصرى مجوّف كرد و در او از صدر تو مَلِكى ساختم و از دل او در او سريرى نهادم. و بر آن سرير ـ [لابل] در آن سرير ـ از تامور دلت اميرى نشاندم، آن تامور مأمور من است و آمر تو است و امير تن است، و امار مصالح و مفاسد تو است. اماره امارت او آن است كه تا او نفرمايد چشم نبيند و تا [او ]اشارت نكند گوش نشنود، تا او نخواهد زبان نگويد، تا او نگويد بينى نبويد و تا او
نجويد پاى نپويد، و تا او نپذيرد دست نگيرد، او اميرى امين است و صاحب اقطاعى مطاع است، چون او را در صدر ملك بنشاندم، از ديده تو او را ديده بانى كردم، و از گوش تو جاسوسى ساختم او را، و از زبان تو صاحب خبرى و ترجمانى، و از دست تو خدمت گزارى، و از پاى تو بَريدن. او پادشاه و اينان رعيت، او امير و اينان حَشَم، او پيشوا و اينان متابع.
حق تعالى از حكمت خود روا نداشت كه هفت عضو تو بى رئيسى بگذارد، كى روا دارد كه هفت اقليم بى امامى رها كند! زمانه را امام بايد و رعيت را راعى، و گوسفند را شبان، و تو مكلف به آن كه بشناسى كه [از] اصول اسلامى اصلى است، و از قواعد ايمان قاعده، مَنْ ماتَ وَلَمْ يَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِتَةً جاهليّيةً، چنين فرمود صلى الله عليه و آلهكه : هركس كه بميرد و امام زمانه را نشناسد مردن او زمان جاهليان باشد كه نه در اسلام بودند.[1]
غيبت
ابوهريره گويد : رسول صلى الله عليه و آله را پرسيدند كه غيبت چه باشد؟ گفت : آن كه كسى را چيزى گويى كه او از آن كراهت باشد، اگر آن چيز در او باشد، غيبت باشد، و اگر در او آن چيز نبود بُهتان بود.
معاذ بن جبل گفت : با رسول صلى الله عليه و آله بودم حديث مردى فرا رسيد. حاضران گفتند كه او مردى است كه [آن] خورد كش دهند و آن گه برنشيند و كش بر نشانند، رسول صلى الله عليه و آلهگفت : غيبت كردى آن مرد را. گفتند : يا رسول اللّه ! اين غيبت باشد كه ما در او چيزى گوييم كه در او باشد؟ گفت : بس است شما را بزه آن كه از برادرتان گويى كه در او باشد.
[1]همان، ج ۴، ص ۱۷۰.
غيبت از زنا بدتر است
جابر بن عبداللّه انصارى و ابو سعيد خُدرى روايت كردند كه رسول صلى الله عليه و آله گفت كه : غيبت از زنا سخت تر است. گفتند : يا رسول اللّه ، چگونه؟ گفت : براى آن كه زانى از زنا توبه كند، خداى تعالى توبه او را قبول كند، و صاحب غيبت اگر توبه كند از او قبول نكند و او را نيامرزند تا مغتاب او را عفو نكند. گفتند : يكى ابن سيرين را گفت : من تو را غيبت كردم، مرا حلال كن. گفت : حلال نكنم چيزى را كه خداى بر تو حرام كرده است.[1]
فدك
«وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُو»و در خبر است كه چون اين آيت آمد، رسول صلى الله عليه و آلهفاطمه عليهماالسلامرا بخواند و فدك به او داد. مدت حيات رسول در دست او بود و در تصرف او و دخلش و خرمايش مصروف با مصالح او و فرزندان او. چون رسول صلى الله عليه و آله از دنيا برفت، از او باز گرفتند. چون طلب ميراث پدر كرد، گفتند : تو را از پدر ميراث نرسد كه ما شنيديم كه رسول گفت : نَحنُ مَعاشِرَ الانبياءِ لا نُورثُ؛ ما جماعت پيغمبران را ميراث نباشد، ما تَرَكناهُ صَدَقة؛ آنچه ما رها كنيم صدقه بود.[2]
فضيلت آية الكرسى
راوى خبر گويد كه : جماعتى صحابه در مسجد رسول صلى الله عليه و آله نشسته بودند، و ذكر فضايل قرآن مى كردند كه : كدام آيه فاضل تر است؟ يكى مى گفت : آخر براءت، و
[1]همان، ج ۱۸، ص ۳۹.
[2]همان، ج ۱۲، ص ۲۱۴.