سرّاء و ضرّاء و نيك و بد دليل است، و بر دشمنان سلاح است، و به نزديك غُرَبا تقرب است.
خداى تعالى، به او رفيع بكند قومى را و ايشان را در خيرات پيشرو كند كه به ايشان اقتدا كنند و بر پى ايشان بروند و به اعمال ايشان نگرند، و به افعال ايشان اقتدا كنند و با رأى ايشان شوند.
فريشتگان در حلقت ايشان رغبت كنند و پرهاى خود رادر ايشان مالند، و در نماز براى ايشان استغفار كنند، هر تر و خشكى براى ايشان آمرزش خواهد تا ماهيان دريا و هوّام آب، و سباع زمين و انعام و چهارپا، و آسمان و ستارگان.
اَلا! و علم حيات دل است بر نابينايى، و نور چشم است از ظلمت و تاريكى، و قوت تن است از ضعف، بندگان را به پايه آزادان رساند و به مجالس جلوس افگند. انديشه در او برابر روزه در روز باشد، و درس او برابر قيام شب باشد. حلال و حرام به او شناسند، و رَحِم بدو پيوندند. پيشرو عمل است و عمل تابع او [ست]، نيكبختان را الهام دهند و بدبختان را از او محروم كنند.[1]
علم و قدرت خداى تعالى
بخشى از آيه ۹ سوره زمر«إِنَّ اللَّهَ لاَ يَخْفَى»، آن گه بيان كرد كه مقادير آنچه ايشان مستحقّند از اجزاء ثواب و عقاب بر اَفعال و اقوال ايشان بر من پوشيده نيست، كه من عالم الذّاتم و هيچ چيز نباشد در آسمان و زمين از جليل و حقير و صغير و كبير و نهان و آشكارا كه بر من پوشيده بود.
آن گه گفت : با كمال عالمى كمال قادرى است مرا، آنچه دگر قادران نتوانند من توانم، و آنچه دگر عالمان ندانند من دانم. من در رحم بر آب صورت نگارم، همه
[1]همان، ج ۴، ص ۲۳۱.
مصوّران عالم در وقت نگاشتن صورت از آب احتراز كنند، سَرِ قلم از آب نگاه دارند تا مُتفشّى نشود، از تاريكى احتراز كنند تا نقش مشوّش نشود. من از كمال قادرى در سه ظلمت : فِى ظُلُماتٍ ثَلثٍ...، ظلمت شب و ظلمت رحم و ظلمت شكم بر آب چنين صورت بديع نگارم كه مصوّران از آن عاجز و حيران مانند. بتگر به آلت من بت نگارد، قدرت از من و محل من و اسباب آلت از من، و اگر آن نباشد نتواند.
آن گه خود بتراشيد و خود بنگارد و خود بپرستد. هيچ عاقل اين روا دارد كه تراشيده خود پرستد، و نگاشته خود را بندگى كند و نشانده خود را خدمت كند!
آن گه ايشان به آلت، صورتى برآرند بى معنى، من بى آلت صورتى چنين برآرم با چندين معانى، از پاره اى پيه چشمى بينا سازم، و از پاره اى استخوان گوشى شنوا سازم، و از پاره اى گوشت زبانى گويا برآرم، و از قطره اى خون دل دانا پديد آرم، سُبحانَ مَنْ بَصَّرَكَ بِشَحْمٍ وَاَسْمَعَكَ بِعَظمٍ وَانْطَقَكَ بِلَحْمٍ وَاَعْلَمَكَ بِقَطْرَةٍ دَمٍ. تن تو بر مثال كوشكى بيافريدم، همه بنايان عالم اساس و قاعده قوى نهند، و هرچه بالاتر مى روند مى كاهند تا بايستد، من به خلاف اين كردم قاعده تو از ساق هاى باريك نهادم، آن گه هرچه بالاتر بود سطبرتر كردم، تا بدانى كه چنان كه فعل من با فعل كس نماند، من با كس نمانم. بناى آن كوشك بر اين دو ساق باريك نهادم، هيچ بنّا بِنا بر دو ستون ننهد، بر چهار ستون نهد، آن گه هرچه بالاتر سطبرتر تا به ران ها و كفل.
آن گه از جوف تو قصرى مجوّف كرد و در او از صدر تو مَلِكى ساختم و از دل او در او سريرى نهادم. و بر آن سرير ـ [لابل] در آن سرير ـ از تامور دلت اميرى نشاندم، آن تامور مأمور من است و آمر تو است و امير تن است، و امار مصالح و مفاسد تو است. اماره امارت او آن است كه تا او نفرمايد چشم نبيند و تا [او ]اشارت نكند گوش نشنود، تا او نخواهد زبان نگويد، تا او نگويد بينى نبويد و تا او
نجويد پاى نپويد، و تا او نپذيرد دست نگيرد، او اميرى امين است و صاحب اقطاعى مطاع است، چون او را در صدر ملك بنشاندم، از ديده تو او را ديده بانى كردم، و از گوش تو جاسوسى ساختم او را، و از زبان تو صاحب خبرى و ترجمانى، و از دست تو خدمت گزارى، و از پاى تو بَريدن. او پادشاه و اينان رعيت، او امير و اينان حَشَم، او پيشوا و اينان متابع.
حق تعالى از حكمت خود روا نداشت كه هفت عضو تو بى رئيسى بگذارد، كى روا دارد كه هفت اقليم بى امامى رها كند! زمانه را امام بايد و رعيت را راعى، و گوسفند را شبان، و تو مكلف به آن كه بشناسى كه [از] اصول اسلامى اصلى است، و از قواعد ايمان قاعده، مَنْ ماتَ وَلَمْ يَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِتَةً جاهليّيةً، چنين فرمود صلى الله عليه و آلهكه : هركس كه بميرد و امام زمانه را نشناسد مردن او زمان جاهليان باشد كه نه در اسلام بودند.[1]
غيبت
ابوهريره گويد : رسول صلى الله عليه و آله را پرسيدند كه غيبت چه باشد؟ گفت : آن كه كسى را چيزى گويى كه او از آن كراهت باشد، اگر آن چيز در او باشد، غيبت باشد، و اگر در او آن چيز نبود بُهتان بود.
معاذ بن جبل گفت : با رسول صلى الله عليه و آله بودم حديث مردى فرا رسيد. حاضران گفتند كه او مردى است كه [آن] خورد كش دهند و آن گه برنشيند و كش بر نشانند، رسول صلى الله عليه و آلهگفت : غيبت كردى آن مرد را. گفتند : يا رسول اللّه ! اين غيبت باشد كه ما در او چيزى گوييم كه در او باشد؟ گفت : بس است شما را بزه آن كه از برادرتان گويى كه در او باشد.
[1]همان، ج ۴، ص ۱۷۰.
غيبت از زنا بدتر است
جابر بن عبداللّه انصارى و ابو سعيد خُدرى روايت كردند كه رسول صلى الله عليه و آله گفت كه : غيبت از زنا سخت تر است. گفتند : يا رسول اللّه ، چگونه؟ گفت : براى آن كه زانى از زنا توبه كند، خداى تعالى توبه او را قبول كند، و صاحب غيبت اگر توبه كند از او قبول نكند و او را نيامرزند تا مغتاب او را عفو نكند. گفتند : يكى ابن سيرين را گفت : من تو را غيبت كردم، مرا حلال كن. گفت : حلال نكنم چيزى را كه خداى بر تو حرام كرده است.[1]
فدك
«وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُو»و در خبر است كه چون اين آيت آمد، رسول صلى الله عليه و آلهفاطمه عليهماالسلامرا بخواند و فدك به او داد. مدت حيات رسول در دست او بود و در تصرف او و دخلش و خرمايش مصروف با مصالح او و فرزندان او. چون رسول صلى الله عليه و آله از دنيا برفت، از او باز گرفتند. چون طلب ميراث پدر كرد، گفتند : تو را از پدر ميراث نرسد كه ما شنيديم كه رسول گفت : نَحنُ مَعاشِرَ الانبياءِ لا نُورثُ؛ ما جماعت پيغمبران را ميراث نباشد، ما تَرَكناهُ صَدَقة؛ آنچه ما رها كنيم صدقه بود.[2]
فضيلت آية الكرسى
راوى خبر گويد كه : جماعتى صحابه در مسجد رسول صلى الله عليه و آله نشسته بودند، و ذكر فضايل قرآن مى كردند كه : كدام آيه فاضل تر است؟ يكى مى گفت : آخر براءت، و
[1]همان، ج ۱۸، ص ۳۹.
[2]همان، ج ۱۲، ص ۲۱۴.
يكى مى گفت : آخر بنى اسرائيل، و يكى مى گفت، «كهيعص»، يكى مى گفت : «طه».
اميرالمؤمنين على عليه السلام گفت : اَيْنَ اَنتم عَن آيَةِ الكُرسىِّ؟ شما از آية الكرسى كجايى كه من از رسول صلى الله عليه و آله شنيده ام كه : اى على، آدم سيد البشر است، و من سيد عربم و لا فَخْرَ، و سلمان سيد پارس است. و صُهَيْب سيد روم است، و بِلال سيد حبشه است، و طور سَينا سيد كوه هاست. و سِدرة سيد درختان است و ماه هاى حرام سيد ماه هاست. و روز آدينه سيد روزهاست، و قرآن سيد كلام هاست، و سورة البقرة سيد قرآن است، و آية الكرسى سيد سوره بقره است، در اين جا پنجاه كلمت است، در هر كلمتى پنجاه بركت است.
فضيلت مكه
حسن بصرى روايت كرد از عبداللّه عباس كه او گفت : بر روى زمين هيچ جاى نمى شناسم كه عامل را به هر حَسَنَتى صد هزار بنويسند، و نماز كننده را به هر ركعتى هزار ركعت بنويسند. و نمى دانم بر پشت زمين شهرى كه در او صدقه بدهند به صد هزار صدقه برآيد الا مكه.
و بر روى زمين هيچ شهر ندانم كه در آن جا شراب ابرار است و نمازگاه اخيار است الا مكه. و در روى زمين هيچ شهر ندانم كه مردم دست بر هرچه نهند در آن جا كفارت گناهانش بود الا مكه.
و نمى دانم بر روى زمين شهرى باشد كه در آن جا خانه باشد كه هركه در آن خانه مى نگرد، بى آن كه نماز كند يا طواف كند، او را عِبادةُ الدَّهْر وصَوْمُ الدّهر بنويسند الا به مكه. و بر روى زمين جايى ندانم كه دعا كننده آن جا دعا كند، فرشتگان بر دعاى او آمين كنند الا مكه. و هيچ شهر ندانم كه جمله پيغامبران را در آن جا مورد و مصدور بوده است الا مكه. و هيچ شهر ندانم كه فردا قيامت
پيغامبران و صديقان و شهيدان و صالحان را از او بيشتر حشر كنند [كه مكه، و آنان را از آن جا حشر كنند] ايمن باشند.
و هيچ شهر ندانم بر روى زمين كه در هر روزى از رَوْح و رايحه بهشت چندان فرود آيد كه به مكه.[1]
قصه دانيال نبى عليه السلام
... بخت نَّصر بيت المقدس خراب كرد و وجوه معروفان بنى اسرائيل را با خود به بابل برد به اسيرى، و دانيال در ميان ايشان بود... چون دانيال را بديد و بياموزد و عقل و راى و علم و ديانت او بديد، او را اكرام كرد و مقرب بكرد تا مُمَكِّن شد.
... بَس برنيامد اين حديث تا گبران حسد بردند بر دانيال و تقريب بُختُ نَّصر او را به خود. بيامدند و بگفتند : يا ملك! دانيال را چنين مقرب مى دارى و او خداى را پرستد و ذبيحه شما نخورد و دين شما ندارد او و اصحاب او. بختُ نَّصر كس فرستاد و او را حاضر كرد و گفت : مرا چنين گفتند كه شما دين من ندارى و معبود مرا نپرستى و ذبيحه ما نخورى. دانيال گفت : اجل، آرى، هم چنين است. ما خداى آسمان و زمين را مى پرستيم و دين شما نداريم و ذبيحه شما نخوريم. او به خشم آمد و بفرمود تا چاله اى فراخ بكندند و دانيال را با پنج كس از قوم او در آن جا كردند. آن گاه شيران را گرسنه بكردند و در آن جا كردند و ايشان به صيد رفتند، گفتند : چون ما باز آييم از اينان جز استخوان مانده نباشد. چون باز آمدند، درو نگريدند، ايشان را ديدند نشسته و شيران پيش ايشان خفته و ديگرى با ايشان نشسته، ايشان هفت كس بودند. بختُ نَّصر گفت : اينان شش بودند، اين هفتم از كجا آمد؟ گفتند : ما نمى دانيم. آن هفتم فرشته اى بود كه خداى تعالى فرستاده بود او را، تا ايشان را نگاه دارد.
[1]همان، ج ۴، ص ۴۴۱.
كاتب حسنات ـ كاتب سيئات
ابوامامه روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : كاتب حسنات بر دستِ [راست] مرد باشد و كاتب سيئات بر دست چپ مرد، و كاتب حسنات امير است بر كاتب سيئات. چون مرد حسنتى بكند، كاتب حسنات يكى را ده بنويسد، و چون سيئتى بكند، كاتب سيئات خواهد كه بنويسد، كاتب دست راست گويد : رها كن او را باشد كه پشيمان شود [و ]استغفارى كند. يك دو ساعت رها نكند، كه بنويسد تا هفت ساعت، آن گه يكى را يكى بنويسد.[1]
كتاب من، تكليف من بر تو. رحمت من براى تو
سليمان آصف را گفت : نامه بنويس به بلقيس. بنوشت اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَاِنَّهُ بِسمَ اللّه الرّحمن الرّحيم، به هدهد داد و ببرد و بيانداخت. او برداشت و برخواند و پيش تخت سليمان آمد و اسلام آورد و گردن نهاد. آن جا كه املا كننده سليمان بود و نويسنده آصف و برنده هدهد و خواننده بلقيس، چندان كرامت پديد آمد كه هفتاد ساله كفر بلقيس ناچيز شد، چه عجب آن جا كه قلم قلمِ عنايت باشد و لوح لوحِ رعايت باشد مداد از خزانه هدايت رحمت باشد. املا كننده مولى باشد، آرنده جبرئيل، خواننده محمد مصطفى صلى الله عليه و آله كه چندانى كرامت پديد آيد كه هفتاد ساله وسوسه بلقيس باطل شود. نوشته من سه است : يكى كتاب من، يكى تكليف من است بر تو، و يكى رحمت من است بر تو، آنچه كتاب من است در دست گرفتى و آنچه تكليف من است بر دست گرفتى. لاجرم آنچه رحمت من است دست مزد
[1]همان، ج ۱۸، ص ۶۶ .
تو كنم از آنچه در دست گرفتى، و دستگاه تو كنم از آنچه بر دست گرفتى، تا تكليف من اين جا شعارت باشد و نامه من اين جا نهنده وقارت باشد و رحمت اين جا و آن جا نثارت باشد.[1]
كرم رسول خدا صلى الله عليه و آله
مردى را پيش رسول آوردند اسير، او را ابواُمامه گفتند. سيد يمامه بود. رسول صلى الله عليه و آلهاو را گفت : يا اسلام آر يا خويشتن باز خر، يات بكشم يا آزادت كنم، گفت : يا محمد! اگر بكشى، مردى بزرگ را كشته باشى، و اگر فدا ستانى بزرگى را ستده باشى، و اگر آزاد كنى هم چنين، و اما اسلام نخواهم. رسول صلى الله عليه و آله گفت : بزرگى، آزادت كردم. چون اين بشنيد، گفت : اَشهَدُ اَنْ لا الهَ اِلاّ اللّه وَانَّكَ رَسولُ اللّه ِ، كرم تو دليل مى كند كه تو پيغامبر خدايى، و برخاست و با يمامه شد و طعام مكه را ماده از يمامه باشد، و طعام از اهل مكه منع كرد، گفت : طعام ندهم شما را تا ايمان نيارى و ايشان هنوز با رسول به جنگ بودند، نامه اى نوشتند به شكايت او به رسول صلى الله عليه و آله رسول گفت : يا اباامامه! طعام از ايشان منع مكن، او به قول رسول ايشان را طعام داد.
كسى كه خداى را عبادت كند از غير خداى نترسد.
در خبر است كه چون اميرالمؤمنين على برفت و عمرو عَبدود را بكشت و باز آمد، يكى از صحابه گفت : اَما خِفْتَهُ حِينَ بارَزْتَهُ؛ از او نترسيدى چون به مبارزت او رفتى؟ گفت : وَكَيفَ يَخافُ سِوَى اللّه ِ منْ لم يَعْبُدْ سِواهُ طَرْفَةَ عَيْنٍ؛ گفت : چگونه ترسد از جز خداى آن كه جز خداى را عبادت نكرده باشد يك طرفة العين.[2]
[1]همان، ج ۷، ص ۳۰۷.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۲۷۱.